برپایه تاریخ شناسنامه ام در ۱۵ مهر ۱۳۳۶ در روستای مارچین نزدیک اصفهان پا به این دنیا نهادم ( این روستا قبل از انقلاب در حوزه ماربین و به لحاظ انتخابات در حوزه شهرستان سِده محسوب می شد، اما در اولین انتخابات پس از انقلاب در حوزه شهرستان اصفهان قرار گرفت، و با توسعه شهر اصفهان در این سالها در این شهر ادغام و هم اکنون محله ای از این شهر و در میانه شهرک های خانه اصفهان، ملک شهر و شهرک قدس قرار گرفته است). والدینم علت نامگذاری شناسنامه ای مرا زاده شدن در ماه رجب و بمناسبت تولد امام علی در این ماه رجبعلی نهادند( البته تاریخ تولد شناسنامه ام با ماه رجب قمری آن سال تطبیق ندارد!)، اما نام دیگر اکبر را هم برمن نهادند که در خانواده و خویشان و آشنایان با این نام مرا صدا می زدند، و در دوران دانشگاه هم که وارد فعالیت سیاسی مبارزاتی شدم با همین نام توسط دوستان همفکر شناخته می شدم. مادرم معصومه (سکینه) بیسواد و خانه دار بود و بواقع همه امور خانه توسط او اداره می شد. پدرم هم بیسواد و کارگر شهرداری و بسیار زحمتکش بود و از بینشی روشن و دور اندیش برخوردار، و از اینرو به لقب ” دکتر ” در محل مشهور بود و در محل مرا هم به عنوان پسر دکتر صدا می کردند و می شناختند! از نشانه های روشن بینی اش اینکه همه فرزندانش ( سه پسر و پنج دختر ) را به مدرسه فرستاد و می گفت من به رغم سختی معیشت تا هرجا که شما بتوانید درس بخوانید از شما حمایت خواهم کرد. درآن روزگاری که در محل فرستادن دختر به مدرسه خرق عادت محسوب می شد پدرم دخترانش را به مدرسه فرستاد و آنها را تشویق به تحصیل می کرد، و از اینرو همه خواهران و برادران من توانستند در حد دیپلم درس بخوانند و برخی به تحصیلات دانشگاهی موفق شوند با اینکه به لحاظ اقتصادی و معیشتی خانواده ما در محل در زمره متوسط به پائین بود.

تصویر مرحومان پدر و مادرم

تحصیلات ابتدایی را در روستای زادگاه خود و متوسطه را در دبیرستانهای حافظ ابونعیم، نمونه و صائب اصفهان سپری کردم و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۴ با قبولی در کنکور در رشته فیزیک دانشگاه اصفهان پذیرفته شدم.

باید یادآور شوم که پدرم در فعالیت های اجتماعی و خیریه مشارکت فعال داشت و چون پدرش به غلام نمازی و مادرش به خانم نمازی مشهور بودند در برنامه های مذهبی مسجد محل حضوری مستمر و فعال داشت و مرا هم از همان دوران نوجوانی با خود به مسجد می برد و از اینرو من با مسائل دینی بتدریج آشنا شدم و به همراه والدین و مادر بزرگ پدری ام خانم نمازی در مجامع و محافل دینی شرکت می کردم، و در این مسیر و در سالی که دیپلم گرفته و آماده حضور در دانشگاه می شدم از طریق یکی از دوستان محل به کتاب ها و نوارهای دکتر شریعتی دست یافتم و بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم و به جد می توانم بگویم که این آشنائی مسیر آینده زندگی مرا جهت داد و از اینرو آمادگی ذهنی برای فعالیت های سیاسی و مبارزاتی پیدا کرده بودم و هم‌زمان با تحصیل در دانشگاه به فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی علیه رژیم پهلوی با گرایش‌های اسلامی وارد شدم. با اوج‌گیری نهضت اسلامی به رهبری آیت الله خمینی، بر فعالیت‌هایم افزوده شد و در غالب تظاهرات اعتراضی در دانشگاه و شهر اصفهان حضور فعال داشتم. در تظاهرات اعتراضی که در دهم مرداد ۱۳۵۷ به دلیل دستگیری و تبعید آیت الله جلال‌الدین طاهری روحانی برجسته و مبارز اصفهان در خیابان حسین آباد و مقابل منزل ایشان برگزار شد مورد اصابت گلوله ماموران رژیم واقع و مجروح شدم و درکنار من اولین شهید اصفهان در خون خود غلطید. در اولین روزهای حکومت نظامی در اصفهان، که در پی تحصن اعتراضی مبارزان شهر به بازداشت و تبعید آیت الله طاهری در منزل ایت الله خادمی در تاریخ ۲۰ مرداد( برابر با هفتم ماه رمضان) برقرار شده بود، توسط ماموران ژاندارمری مستقر در پاسگاه ملک شهر در منزل بازداشت شدم و با غل و زنجیر پس از یکشب زندانی در پاسگاه ملک شهر تحویل فرماندهی حکومت نظامی اصفهان مستقر در ساختمان دبیرستان سعدی( نزدیک میدان نقش جهان) شدم. سه روز در زندان موقت این فرماندهی و تحت بازجوئی بودم و برغم گزارش هائی که بازجویان در باره فعالیت های من در دانشگاه و محل در اختیار داشتند از تطبیق اسم مستعار من اکبر با اسم شناسنامه ایم واماندند، و پس از دریافت گزارش تفتیش منزلمان توسط پاسگاه ملک شهر، صبح زود روز چهارم آزاد شدم. جالب اینکه در تمام این مدت بازداشت که من بدلیل اصابت گلوله به زانوی پایم در تظاهرات می لنگیدم ماموران و بازجویان متوجه این موضوع نشده، و سئوالی در این باره نکردند!

وقتی من از فرمانداری حکومت نظامی بیرون امدم چون با لباس خانه بودم و پولی هم در اختیار نداشتم پیاده به سمت محل کار پدرم براه افتادم اما همینکه در خیابان مجاور بیمارستان خورشید قدم می زدم دیدم رضا مهدی پور از دوستان همفکر محل که با موتورش عازم محل کارش در بیمارستان بود، دارد می آید. تا بمن رسید ایستاد و با خوشحالی مرا بغل کرد و گفت این موتور مرا بگیر و برو. منهم از خدا خواسته سوار موتور شده و به سمت زادگاهم حرکت کردم. در ورودی مارچین اولین فردی که مرا دید و از خوشحالی اشک ریخت و مرا در بغل گرفت رضا مزروعی حسنعلی بود. یادشان بخیر و جاودان که ایندو در همان سال های اول انقلاب شهید شدند.

پس از اینکه به خانواده ملحق شدم برایم تعریف کردند که در روز دوم بازداشت من ماموران پاسگاه ژاندامری ملک برای تفتیش منزل ما آمده بودند، البته من قبلا به خانواده سفارش کرده بودم که هروقت مرا بازداشت کردند آنها اتاق مرا از هرگونه کتاب و اعلامیه و نوار خالی کنند و والدین پس از بازداشت من اینکار را کرده بودند. ماموران که همراه با پاکار محل به تفتیش خانه آمده بودند همه جا و از جمله اتاق مرا با دقت گشته بودند و در آخر کار قصد گشتن مبلی را کرده بودند که پاکار محل روی آن نشسته بوده، اما پاکار دریافته بود که در زیر مبل باید چیزی جاسازی شده باشد، از اینرو ضمن نیم خیز شدن از روی مبل خطاب به ماموران می گوید ببینید چیزی اینجا نیست، و بدینگونه آنها را از کنکاش بیشتر مبل باز داشته بود، و در نتیجه گزارش تفتیش مبنی بر عدم وجود هرگونه مدرکی که بتواند مستند حکومت نظامی برای ادامه بازداشت من باشد، موجبات آزادی مرا فراهم آورده بود. البته پس از اینکه ماموران محل را ترک می کنند پاکار محل بنام حسین حاج حسن نادی که خدای بیامرزدش، رو می کند به والدین من و می گوید بروید زیر آن مبل را ببینید به گمانم چیزی زیر آن پنهان است! والدین زیر مبل را نگاه می کنند و دو کتاب راه حسین و حکومت اسلامی را که من در آنجا پنهان کرده بودم، پیدا می کنند! قطعاً اگر آنروز ماموران آنرا یافته بودند بنده تا روز پیروزی انقلاب در زندان می ماندم! همچنانکه فرد دیگری را که دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه بود و بدلیل تبلیغ علیه رزیم بازداشت و همبند با من بود تا روز پیروزی انقلاب به زندان بردند و من پس از پیروزی انقلاب باردیگر ایشانرا در نهارخوری دانشگاه زیارت کردم! به هرحال تقدیر چنان رقم خورده بود که چنین نشود، و البته پدرم گفت یک کیسه برنج دستخوش به پاکار محل داد که اسباب رهائی من از زندان شده بود! پس از پیروزی انقلاب من از عوامل خبرچین ساواک در این واقعه، و همچنین کسانی که در سازماندهی چماق بدستان طرفدار رژیم در محل فعال بودند، و در شب عاشورای سال ۱۳۵۷ این چماق بدستان به خانه ما حمله و خانواده مرا مورد شتم و ضرب قرار دادند، شکایتی نکردم.

با پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه ۱۳۵۷ و بازگشایی دانشگاه‌ها به تحصیل ادامه دادم و همگام با فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی در بهمن سال ۱۳۵۸ دانشنامه کارشناسی فیزیک خود را دریافت کردم. در مردادماه سال ۱۳۵۹ عازم خدمت سربازی شدم و پس از طی دوره آموزشی در تهران، به پایگاه هشتم شکاری اصفهان منتقل و بقیه دوران خدمت خود را در اداره عقیدتی و سیاسی این پایگاه سپری کردم و در مرداد ماه سال ۱۳۶۱ خدمت سربازی ام به اتمام رسید. در همین دوران سربازی و پس از تجاوز رژیم بعثی عراق به مرزهای ایران و آغاز جنگ چندین بار به صورت داوطلبانه عازم جبهه‌های جنگ شدم و در عملیات فتح المبین بصورت بسیجی و در قالب لشکر امام حسین حضور داشتم. در مرداد ماه ۱۳۶۱ در وزارت نفت مشغول به کار شدم اما به دلیل علائق به کار فرهنگی از سال ۱۳۶۳ به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مأمور و سپس انتقال یافتم و در پست‌های رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی در نیجریه (۱۳۶۳–۱۳۶۵)، وابسته فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در کراچی پاکستان(۱۳۶۵–۱۳۶۸)، معاون مدیر کل اداره مطبوعات و رسانه‌های خارجی (۱۳۶۸–۱۳۷۰)، مدیر کل مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها(۱۳۷۰–۱۳۷۱)و مشاور مدیرکل مرکزمطالعات و تحقیقات رسانه ها(۱۳۷۱–۱۳۷۴)خدمت کردم. در این دوران (سال ۱۳۷۰) با پذیرفته شدن در رشته کارشناسی ارشد برنامه‌ریزی سیستم‌های اقتصادی دانشگاه شهید بهشتی بار دیگر به تحصیل پرداختم و در بهمن ماه ۱۳۷۳ به دریافت دانشنامه کارشناسی ارشد در این رشته نائل شدم.

به دلیل تحولات حادث در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و عدم همسازی من با سیاست های این وزارت از سال ۱۳۷۵ به وزارت نیرو منتقل و در شرکت توسعه منابع آب و نیروی ایران درپست مدیر امور برنامه‌ریزی و قراردادهای سد کرخه به خدمت پرداختم. پس از انتخابات دوم خرداد سال ۷۶ و روی کار آمدن دولت خاتمی، در سال ۱۳۷۷ به نهاد ریاست جمهوری مأمور و به عنوان مشاور اقتصادی رئیس‌جمهوری به کار ادامه دادم تا اینکه در انتخابات مجلس ششم به‌عنوان نمایندهٔ مردم اصفهان انتخاب شدم و از خردادماه سال ۱۳۷۹ تا خردادماه ۱۳۸۳ در این سمت انجام وظیفه کردم. پس از رد صلاحیت توسط شورای نگهبان برای حضور در انتخابات مجلس هفتم و اتمام کار مجلس ششم به کار قبلی خود در وزارت نیرو بازگشتم و به عنوان مشاور اقتصادی مدیر عامل شرکت توسعه منابع آب و نیروی ایران بکار ادامه دادم. پس از روی کارآمدن دولت نهم بریاست احمدی نژاد در مردادماه سال ۱۳۸۴ به دلیل سابقه سیاسی و مواضع مخالف دولت مستقر پست خدمتی ام به کارشناس امور برنامه ریزی تقلیل داده شد. در ایندوران بارها و بارها در خصوص دولت احمدی‌نژاد مقالات انتقادی انتشار داده و به صراحت اعلام کردم که دولت وی هیچگونه برنامه اقتصادی برای اداره کشور ندارد، و از اینرو از طریق مکاتبات اداری مورد توبیخ و تهدید واقع و در نهایت در مهرماه ۱۳۸۷ بازنشسته شدم.

از سال ۱۳۶۹ فعالیت‌های مطبوعاتی خود را به‌طور حرفه‌ای در روزنامه سلام پی گرفتم و در این روزنامه در رده‌های عضو تحریریه، دبیر بخش خارجی و اقتصادی و عضو شورای سردبیری فعالیت نمودم. با توقیف و تعطیلی روزنامه سلام در تیرماه ۱۳۷۸، با روزنامه‌های صبح امروز، مشارکت، نوروز، یاس نو، اقبال، وقایع اتفاقیه و سرمایه؛ فعالیت‌های مطبوعاتی خود را ادامه دادم که با رخداد انتخابات ریاست جمهوری خردادماه سال ۱۳۸۸ و وقایع پس از آن از فعالیت مطبوعاتی در داخل کشور بازماندم و پس از مهاجرت به خارج کشور در خرداد ماه سال ۱۳۸۹ و اقامت در بروکسل بلژیک به فعالیت مطبوعاتی خود در رسانه های فارسی زبان ادامه دادم/

در مهرماه سال ۱۳۷۶ با تشکیل اولین مجمع عمومی انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران و تصویب اساسنامه و تأسیس این نهاد و برگزاری انتخابات هیئت مدیره و بازرسان، مزروعی به عنوان عضو هیئت مدیره انجمن انتخاب و با رای اعضای هیئت مدیره به ریاست هیات مدیره این نهاد منصوب شد که این انتخاب در چهار دوره بعدی نیز تکرار شد، و با پلمپ دفتر انجمن در مرداد ماه سال ۱۳۸۸ بدستور قاضی مرتضوی دادستان وقت استان تهران، شبانه و بصورت غیرقانونی توسط ماموران دادستانی تهران انجام گرفت، و خدمات دهی این نهاد به اعضا تعطیل شد که برغم پیگیری های حقوقی برای بازگشائی انجمن تاکنون ادامه یافته است.

در تمام سال‌های پس از انقلاب، فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود را پی گرفتم. از سال ۱۳۷۰ با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی همکاری داشته و عضو تحریریه نشریه عصرما بودم. در ادامه این مسیر در آذر ماه سال ۱۳۷۷ به عنوان عضو مؤسس حزب جبهه مشارکت ایران اسلامی در تشکیل این نهاد سیاسی نقش فعال داشته و پس از آن نیز به عنوان عضو شورای مرکزی و دفتر سیاسی جبهه مشارکت به فعالیت پرداختم. در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۹۰ به عنوان سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در خارج از کشور انتخاب شدم و همکاری من با ایندو تشکل تا زمان فعالیت ادامه داشت.

پس از رخداد انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ و شکل گیری جنبش سبز، بدلیل وقایع و شرایط حادث به ترک کشور اقدام و در بروکسل بلژیک ساکن شدم و به فعالیت های سیاسی و رسانه ای خود در حد امکان تاکنون ادامه داده ام.

در ایام نوروز سال ۱۳۵۸ با مکیه عقیل زاده که در جریان مبارزاتی با رژیم پهلوی با وی و خانواده اش آشنا شده بودم، در خرمشهر ازدواج کردم. حاصل این ازدواج سه فرزند به نام های حنیف، حمزه و ضحی بوده است. همسرم در همه این سالها باز زندگی مشترک را به دوش کشیده و همراه و همسفر من در فراز و نشیب های زندگی مان بوده است.

خانواده ام در مهرماه سال ۹۸ در بروکسل دخترم ضحی، پسرم حمزه، همسرم مکیه، خودم و پسربزرگم حنیف




۹۸