« خبر از ملاء اعلی؟ | صفحه اول | نفت و تهدید علیه امنیت ملی »

23 دی 91

خاطرات حاج سیاح

تاریخ آیینه زندگی ما آدمیان است. اینکه چقدر ما آدمیان حاضریم در این آیینه نگاه کنیم و کژیها و عیوب خود را دریافته و اصلاح کنیم، و اینکه اگر آیینه نقش ما بنمود راست، آیینه نشکنیم و بدانیم که آیینه شکتن خطاست، به هریک از ما و در واقع ظرفیت دانش و تجربه و معرفت وجودی ما برمی گردد. سوگمندانه باید گفت سنت آیینه شکستن در غالب ما ایرانیان قوی است و از اینرو ما متهم به نداشتن حافظه تاریخی هستیم، و اینکه به همین دلیل تاریخ ما تکرار مکرر استبداد مطلقه است، و اینکه برغم وقایع و تحولات عالم تاب به ویژه در دو قرن معاصر، و چندین جنبش سیاسی و اجتماعی در تاریخ معاصر کشورمان، ما همچنان گرفتار مشکل استبدادیم، ناشی از این واقعیت تلخ و رنج آور است. اگر ما بواقع بدنبال رهایی از استبداد با همه رگ و ریشه و شاخه هایش هستیم، و می خواهیم راهی را طی کنیم که ما را به حاکمیت قانون، عدالت، آزادی، مردمسالاری و توسعه و رفاه برساند، باید هر روز خود را درآیینه تاریخ ببینیم و بدون رودربایستی و صادقانه کژی ها و عیوب خود را شناسایی و برای اصلاح آنها چاره اندیشی و اقدام کنیم. فراموش نکنیم که هرچه برسر کشور و ما می آید برپایه این ضرب المثل معروف است که: از کوزه همان برون تراود که در اوست، و خلاصه از ماست که برماست! بنظرم یکی از بهترین آیینه هایی که ما می توانیم با نگاه کردن و غور درآن به عیوب و راز و رمز عقب ماندگی و استبداد زدگی خودمان و ایران پی ببریم کتاب " خاطرات حاج سیاح " است، و من تاسف می خورم که چرا زودتر و به ویژه در سالهای جوانی با این کتاب آشنا نشده و آنرا نخوانده ام. بواقع مطالعه این کتاب نگاه و چشم انداز تازه ای بمن در تحلیل رفتار و مسائل مرتبط با کشورمان در دو عرصه مردم و حاکمان بخشید، و از اینرو خواندن آنرا به همه همراهان جنبش سبز که خواهان تحول و اصلاح بازگشت ناپذیر در ایرانند توصیه می کنم، و به ویژه آنرا راهگشایی برای مواجهه با شرایط موجود می دانم.


پیشتر در دو مقال « اخلاق بردگی » و « اخلاق حاکمان » به فراز هایی از کتاب « خاطرات حاج سیاح » استناد و سعی کردم نگاه وی را درآیینه این خاطرات نسبت به رفتار مردم و حاکمان بازتاب دهم. اما در این مقال تلاش خواهم کرد روایت کلی تری از این خاطرات ارائه کنم و اینکه برغم توصیفی که نویسنده از اخلاق منفی جاری در جامعه در دو سطح مردم و حاکمان دارد، بناگاه مواجهه با جنبشی می شود که او و غالب مردم و ازجمله حاکمان را غافلگیر می کند، و این همان مقوله ای است که در جامعه ما سخت قابل تامل و تفکراست.

سیاح، که دانش آموخته حوزه های علمیه سنتی بود، و این لقب رابدلیل 18 سال جهانگردی بدو دادند، با چنین کوله باری از جهاندیدگی وقتی به موطن خود بازگشت به صرافت افتاد که خاطراتش را بنویسد، و با همتی بلند و قابل ستایش از بدو ورود به بندر بوشهر در مردادماه 1256 شمسی این نوشتن را آغاز کرده، و تا مرداد ماه 1288شمسی، که مصادف با تسخیر تهران توسط مشروطه طلبان و فرار محمد علیشاه است، ادامه داده است، و زین پس بدلیل درد چشم و دلخوری از اوضاع زمانه و مشروطه طلبان در مصدر قدرت خانه نشین شده و در پائیز سال 1304 شمسی به رحمت ایزدی می پیوندد. این خاطرات که در برگیرنده برداشت نویسنده از وضعیت 32 سال آندوران ایران است همچون آیینه تصویری از جامعه و روابط درونی آنرا با ریزترین جزئیات در این مقطع بازتاب می دهد، و اطلاعات ذیقیمتی را به لحاظ جامعه شناسی، مردم شناسی، و وضعیت سیاسی در اختیار خواننده امروزی از آنروزگار قرار می دهد، اطلاعاتی که بما کمک می کند جامعه امروز ایران را بهتر بشناسیم و با میکروسکوپی دقیق تر به بررسی و تحلیل حوادث و وقایع جاری بپردازیم.

سیاح که به تعبیر امروزی یک " اصلاح طلب " بوده است و در سرتا سر این خاطرات می توان رد پای اصلاح طلبی اورا دید، و از اینرو درهر فرصتی از " امیرکبیر " به عنوان کسی که می خواست در کشور اصلاحات کند اما به تیغ کین اقتدارگرایان گرفتار و کشته شد یاد می کند، شرح می دهد که چگونه خودش بدلیل همراهی با سیدجمال الدین دچار 14 ماه تبعید و زان پس 22 ماه زندان شد. و ظاهرا این سرنوشت همه اصلاح طلبان درایران از آن تاریخ تا روزگار کنونی ماست! سیاح وقتی شرح بازداشت، بازجویی و شکنجه و زندان خود و همراهانش را می دهد انگار دارد شرح بازداشت، بازجویی و شکنجه و زندانی شدن اصلاح طلبان همین روزگار ما و حوادث پس از کودتای انتخاباتی خرداد سال 88 را گزارش می کند. و البته اگر کل روایت اورا مدنظر قرار دهیم، هر چند اگر او امکان زنده شدن در این دوران را می یافت به لحاظ ظاهری نمی توانست اینهمه تغییر سخت افزاری در ایران را طی بیش از یک قرن باور و هضم کند اما با یک گردش درجامعه و غور در رفتارهای جاری بدون ذره ای تردید درمی یافت که اخلاق حاکمان و مردم ما تفاوت چندانی با آنروزگار نکرده است، و همچنانکه در مباحث مربوط به فلسفه اخلاق می گویند اصول اخلاقی مقوله ای فراتاریخی اند، این « اخلاق بردگی » و « اخلاق حاکمان » گویا بر فراز ایران زمین ماندگار شده است! به ویژه رفتار حاکمان که شباهت تام و تمامی با حاکمان آنروزگار دارد و افرادی مثل قاضی مرتضوی و ملا طائب و نقدی و...کپی برابر با اصل آنهایند.

سیاح وقتی پس از ماهها زندان با همراهانش از زندان آزاد میشود تجربه این دوران و برخورد مردم با زندانیان آزاد شده را اینگونه توصیف می کند:"از در بیرون آمده دیدم خیابان وسیعی مستقیم، دوطرفش بازار و دکاکین، مردم بما نگاه می کردند و می گفتند:" بیچارگان مردم معقولی بنظر می آیند!" اهل ایران که مثل گوسفند در دست قصابان هستند اگر هزار نفر از خوبان را در یکروز از میان ایشان گرفته ببندند یا بکشند، باقی بچرا مشغول می شوند و حق خود نمی دانند که به عنوان جنسیت و انسانیت و اشتراک در حقوق باید از دیگران دفاع بکنند تا مثل اینروز بسر دیگران نیاید زیرا قانون ندارند تا بگویند خلاف قانون شده، از میان گوسفندان ایران که بعدا ز بیست ماه حبس در میان ایشان حالا می گویند این بیچارگان مردمان معقولی بوده اند و یکی در این مدت تشبث بیک وسیله برای خلاصی ما نکرد، عبور کردیم مانند کسیکه بتازگی از قبر درآمده، از عالم مرگ میان زندگان برگشته و میان زندگان داخل شده باشد."( ص 423)

وضعیت سیاح پس از آزاد شدن از زندان آنگونه می شود که برای احقاق حق خود( یکصد و شصت تومان بخشش مالیاتی) ناچار از پناه بردن به سفارت آمریکا به عنوان شهروند آن کشور می شود :" باز کاغذ مختصرمفیدی نوشتم که :" سیر از گرسنه خبر ندارد. من گرسنه نان و آب نیستم، آبرویم رفته و غرق اندوه و پریشانیم، یا راحت کنید یا اجازه دهید خودم را آسوده کنم." خودم بدستش دادم( بدست صدراعظم) بملایمت گرفته خواند و گفت :" آسوده باشید جواب می دهم." باز بدفع الوقت گذشت و جوابی نرسید. بهر کس از دوستان گفتم راهی نتوانستند پیدا کنند، راه چاره را بسته شد، لابد به سفارت آمریکا رفتم، بسیار مهربانی کرده،..."(ص 438) و جالب اینکه از این طریق به نتیجه رسیده و احقاق حق می کند!

سیاح حکومتداری این دوران را اینگونه توصیف می کند:" در این سالها مزاج ناصرالدین شاه بر رعیت ایران متغیر است و ظلم اشتداد یافته طول مدت، درباریان و بزرگان و حکام همه را براه حیله و تقلب و غارت مال مردم آگاه و دلیر ساخته، تمام همت خود را بر جمع مال و پریشان کردن رعایا متوجه ساخته، رقابت و هم چشمی نامبردگان با یکدیگر در جمع مال و جلال و کثرت املاک و تعدی بر زیر دستان مضاعف و افتحارشان منحصر بزیادتی و جمع ثروت و آوردن غارت از ولایات بدبخت ایران است و شاه هم بیشتر از سابق غرق عیش و شکار و غفلت است."(ص 446) با این وضعیت ناصرالدین شاه به پنجاه سالگی سلطنتش می رسد و می خواهد آنرا جشن بگیرد و برای شروع جشن به زیارت شاه عبدالعظیم می رود و اراده می کند که مثل مردم عادی مرقد را زیارت نماید، میرزا رضای کرمانی که از مریدان سیدجمال است و بدلیل فریبی که ازحاکم تهران کامران میرزا می خورد موجب گرفتاری خود و سیاح و تعداد دیگری از اصلاح طلبان می شود و در دوران زندان و پس ازآن از ناحیه حاکمان اذیت و آزار فراوان دیده و از انباشت ظلم به ستوه آمده است، با اسلحه از میان زوار بسوی شاه می رود و باشلیک گلوله ای شاه را می کشد و به نیم قرن ظلم پایان می دهد.

" میرزا رضا را با سبیل کنده و ریش رفته و گوش با دندان بریده و سر و صورت خون آلوده بطهران آورده، مجلس استنطاقی از مردمان منصف فراهم کردند و از قراریکه برای من نقل کردند هر قبیل سئوالات از او نمودند که کجا بوده و با کی آمده؟ چه وقت آمده؟ شریک کار و محرک داشته یا نداشته؟ چرا این کار را کرده؟ از او جوابی جز این نشنیدند که :" کسی مرا تحریک نکرده، شریکی ندارم. سبب قتل او مظلومیت عموم ایرانیان و ستم هائیکه بخودم از خودش و پسرش بی جهت شده می باشد." مکرر می گفت :" کشتم برای اینکه مردم را آسوده کنم و هیچ غرضی جز ازاین نداشتم. تنها از اسلامبول آمده و تنها بودم و ششلول خود را امتحانها کرده، حاضر برای این کار کردم." سئوالاتی می کردند :" مذهب توچیست؟" می گفت :" اسلام." گاهی نسبت بابی گری دادند، اظهار برائت کرد. گاه گفتند :" سید جمال تورا فرستاده، برای این کار." انکار کرد. بسیار سئوالات بیجا را جواب نگفت و باکی از اذیت و قتل نداشت. می گفنتند:" تو را می کشند." تبسم کرده می گفت :" پس من که اورا کشتم و آنجا ایستادم نمی دانستم مرا می کشند؟" یک نفر پرسیده بود:" شاه را چرا کشتی؟" گفته بود :" برای آسایش مردم." جواب داده بود:" مگر بعد از او انوشیروان را برای سلطنت حاضر کرده بودی؟ یک نفر رفت باقی همانند. برای مردم چه آسایشی می شود؟" میرزا رضا مکرر گفته بود:" از تمام این مردم که سئوال های بیجا و ایرادهای غلط از من می کردند تنها در میان این مردم حرف صحیحی که شنیدم این بود و الا درمظلومیت عموم ملت ایران با من شریک هستند. من در بی غیرتی با ایشان شریک نبودم! می بایست همه با من در رفع ظلم او و سایر ظالمان شریک شوند لکن چنان عادت به مظلومیت کرده اند که تصور نمی کنند ظلم چیزی است که آنرا رفع می توان کرد. من اگرچه با کشتن این شاه رفع ظلم رانکردم لکن به مردم فهمانیدم شاه هم مثل این مردم یک نفربشر است و ممکن است یک نفر رعیت مردم را از شر او خلاص کند و مردم بفهمند اصل و منشاء ظلم را وقتی می توان قطع کرد فروعات را بهتر می توان برید."(ص 462- 463)

روند افزایشی ظلم از سوی حاکمان از یکسو، و تکاپوهای اصلاح طلبانه درجامعه از سوی دیگر سرانجام مردم را بحرکت اعتراضی وا می دارد و برخلاف انتظار حاکمان و حتی افرادی مثل حاج سیاح جنبشی براه می افتد، و ظاهرا این مثل یک قاعده در تاریخ ماست که مردم ظلم پذیرند تا جایی، و از آنجا به بعد عصیان و شورش می کنند! نویسنده توضیح می دهد که مردم از شدت ظلم بدنبال عدالت بودند اما خود نمی دانستند که بدرستی چه می خواهند؟ و قاطبه آنها از " مشروطه " اطلاعی نداشتند اما با هدایت اصلاح طلبانی همچون وی خواهان " مشروطه " شدند، و بدلیل همراهی برخی کارگزاران حکومت و روحیه خاص مظفرالدین شاه سرانجام در مردادماه 1285 شمسی فرمان مشروطیت صادر و به حسب ظاهر دوره تازه ای درتاریخ ایران آغاز می شود، دور تازه ای که دیری نمی پاید و با قدرت رسیدن محمدعلیشاه استبداد طلبان به گرد او جمع شده و با کمک لیاخوف روسی مجلس را به توپ می بندند و بسیاری از آزادیخواهان را به خاک و خون می کشند، و دراین جریان داماد حاج سیاح هم به طرز فجیعی به قتل می رسد. با این حال جامعه بیدار شده و این بار دیگر تسلیم ظلم نمی شود و مشروطه طلبان از گوشه و کنار کشور بحرکت در می آیند و از تبریز، اصفهان، رشت و... مسلح وارد تهران می شوند و محمد علیشاه و اعوانش ناچار از پناه بردن به سفارت روس و دیگر کشورهای خارجی می شوند و " جنبش مشروطه " فاتح می شود اما می دانیم باز در میانه راه مغلوب کودتای نظامی برهبری رضاخان قزاق می شود و باز تکرار تلخ تاریخ استبدادی و پیامدش جنبش ملی، و...

" روز بیست و چهارم جمادی الآخر 1327 قمری(مرداد 1288 شمسی) اردوی بختیاری و اردوی سپهدار طهران را مسخر کردند و صدای شلیک توپ و تفنگ هم شنیده می شد که سواران قزاق و بختیاری های امیرمفخم هنوز با اردوی مجاهدین زد و خورد می کردند پس با همایون(پسرم) و میرزا احمدخان حیدری که او هم در قلهک منزل داشت بخارج قلهک آمدیم و بطرف شهر نگاه می کردیم، ناگاه دیدیم که کالسکه های زیادی با عده ای سوار از سلطنت آباد بطرف قلهک و زرگنده می آیند و سواری جلو آمده همه را از راه خارج کرد. ما هم برگشتیم. فرستاده تحقیق کردند، معلوم شد تمام کالسکه های سلطنتی بوده و محمد علیشاه از نزدیک سفارت انگلیس گذشته در زرگنده بسفارت روس پناهنده شده، کامران میرزای نائب السلطنه هم به زرگنده رفته. بینهایت شکر خدای را بجا آوردم که پس از سی سال زحمت و مخاطرات، امروز را مشاهده نمودم. خواستم به طهران بروم گفتند فعلا ممکن نیست. همایون باتفاق دکتر مرل که تبعه دولت فرانسه بود و بیرق فرانسه در جلوی درشکه گذاشته بود بطهران رفتند و سردار اسعد، همایون را چند روز نگاهداشت که تحریرات محرمانه اورا عهده دار باشد. فردای آنروز راه طهران باز شد، رفته سرداران را ملاقات نمودم و تبریک گفته مراجعت کردم. روزی دعوتم کردند، والاحضرت عضدالملک هم که بنیابت سلطنت انتخاب شده بودند حضور داشتند و فرمودند:" باید ندیمی اعلیحضرت احمد شاه را قبول کرده، هفته ای دو سه روز شرفیاب شوید." چند مرتبه برحسب این دعوت شرفیاب شدم، اما چون چشمم شروع به آب آوردن کرده بود و درباریان و اطرافیان شاه را از همان اشخاص سابق دیدم و بعلاوه با تشکیل هیات دولت جدید که درآن سپهدار ریاست وزراء و سردار اسعد وزارت داخله را قبول و نصایح خیرخواهانه مرا فراموش کرده بودند صلاح خود را در ادامه این خدمت ندانسته، معذرت خواستم و گوشه نشینی را اختیار کردم. همایون را هم حاج علیقلی خان سردار اسعد که وزیر داخله شده بود می خواست با خود نگاهدارد از من مشورت کرد گفتم:" بهتر است درهمان اداره گمرگ که سالها بوده ای بمانی." او هم پس از چند روز مراجعت نمود و در گمرگ بشغل سابق خود ادامه داد."( صص 632- 633)

خواندن « خاطرات حاج سیاح " بما می آموزد که به رغم آنکه « اخلاق بردگی » و « اخلاق حاکمان » ریشه های ظلم و استبداد را درجامعه ما دوام بخشیده است اما درعین حال در سایه تکاپوها و تلاش های فکری سیاسی اصلاح طلبانه با صبر و استقامت می توان حتی در بدترین شرایط امید به بیداری و جنبش مردمی داشت همانگونه که در تاریخ معاصر چندین بار این اتفاق افتاده است. البته بهترین سناریو برای جامعه ما رفتاری مناسب از سوی حاکمان در همسویی با مطالبات اصلاح طلبانه مردم همچون مظفرالدین شاه است اما عدم همسویی آنها جلوگیر رخداد جنبش نیست و جز هزینه زایی و تاخیر در پیروزی جنبش حاصلی دیگر برای آنها و کشور ندارد. از اینرو خواندن این خاطرات بمن آموخت که " جنبش سبز " زود یا دیر پیروز است اما از همین خاطرات آموختم که هم باید بدانیم در پی این جنبش چه می خواهیم؟ و هم باید به همه تمهیداتی فکر کرد که پس از پیروزی، این جنبش سرنوشتی همانند جنبش های پیشین پیدا نکند، و هم اینکه درهر حال و شرایط باید به اصلاح « اخلاق بردگی » و « اخلاق حاکمان » در جامعه پرداخته و « اخلاق شهروندی» را در جامعه توسعه و عمق بخشید تا روند اصلاحات درجامعه بازگشت ناپذیر شود، و چرخه باطل تکرار استبداد- جنبش – آزادی را در تاریخ معاصر ما پاره کند.




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007