« خبرسازی خبرگزاری فارس | صفحه اول | دولت واردات »

11 دی 91

اخلاق حاکمان

پیشتر در مقالی با استناد به فرازهایی از کتاب " خاطرات حاج سیاح " به تشریج « اخلاق بردگی » دامنگیر ما ایرانیان در تاریخ معاصر پرداختم، دراین مقال می خواهم با نقل فرازهایی دیگر از این کتاب به تشریح « اخلاق حاکمان » در ایران معاصر بپردازم که برغم همه تحولات ظاهری در کشور ما گویا در ذهن و دل غالب کسانی که به مسند و منصب حکومتی می نشینند، خانه و لانه کرده است! یادآور می شود که پایداری و سخت جانی " استبداد مطلقه " در ایران زمین ضرابخانه سکه با دورویه « اخلاق بردگی » و « اخلاق حاکمان » بوده است، و تا زمانی که ریشه های عمیق این استبداد از دل خاک ایران و جان ما ایرانیان کنده نشود امید جایگزینی " اخلاق شهروندی " سخت می نماید!


" دراواخر سنه 1303 قمری باصفهان رفته یکسال اقامت کردم و از نزدیک باخلاق ظل السلطان و ترتیب حکومت ظالمانه او پی بردم. در ظرف این سال آقا سید جمال الدین که مشهور به افغانی شده و درعالم فضل و علوم و کمالات انگشت نما و اعجوبه دهر است بایران تشریف آورده اند. این آقا سید جمال الدین از اهل اسدآباد همدان است که از طفولیت هوش غریبی داشته و از عجایب بوده بطوریکه اکثر مطالب را یکدفعه مطالعه یا استماع می کرده برای حفظ او کافی بوده، درعالم سیاست و غیرت اسلامیت ومحبت بشریت از بزرگان عالم است. این شخص بزرگوار در نطق و قوه بیان و اقامه برهان، چنان است که یک مجلس ملاقات او و استماع بیانات او برای انقلاب عقائد و امور یک مملکت کافی است. خداوند باو یک قیافه جذابی داده که ممکن نیست شخص بی غرضی اورا ملاقات کرده مجذوبش نگردد. باعتقاد من مدح امثال من در حق او قدح است، اشتهار او بقدری است که کتابها در شرح حال او برای ترجمه حال نوشته شود. اگر در چنین عصری که حکماء و بزرگان عالم محل توجه شده اند و از حدمعمولی اعصار زیادترند، ده نفر شمرده شوند اول یا دویم ایشان این بزرگوار است اما سبب اشتهاراو بافغانی این است که مدتی در افغانستان مانده و از برکات وجودش اهالی آنجا استفاده کرده اند و درآنجا حتی به مقام صدارت هم رسیده بود و باینواسطه مشهور به افغانی شد...(ص 287)

" بالجمله آقا( سیدجمال) پس از بیست روز و دو روز توقف عازم تهران شدند...من هم پس از مدتی خواستم سرکشی بکارهای شخصی خودم در محلات بکنم بآنجا آمدم و آز آنجا برای اینکه آقا سید جمال الدین و حاجی امین الضرب باصرار خواهش کرده بودند بطهران آمدم و ایشان را ملاقات کردم. دیدم واقعا ملاقات آقا، حاجی امین الضرب را تغییر داده، اخلاقش عوض شده، یکی از حق طلبان گردیده وآقا نیز از بزرگان فدوی زیاد پیداکرده ولی شاه و هواپرستان بالکلیه برضد او هستند و تکلیفی جز رفتن از ایران ندارد. اولا محمد حسن اعتمادالسلطنه بواسطه اینکه آقا مهمانی اورا نپذیرفته با او دشمن شده دائما جاسوسی و بد گوئی می کرد. ثانیا حکومت با نایب السلطنه کامران میرزا بود، همه جا جاسوس گذاشته هر روز خبرها بشاه می دادند که این سید حرف قانون و آزادی می زند مردم را مفتون می کند و از او فتنه تولید خواهد شد. معین نظام و کامران میرزا برای اظهار حسن خدمت در پیش شاه افتراها بسته و اورا بوحشت انداخته بودند. آقا سید جمال الدین دانسته بود که برای او اقامت موجب خطر است این بود که اذن مسافرت خواسته بود، جوابی نداده بودند. پس از ورود من، باز اذن خواست، ایندفعه اذن داده انفیه دان مرصعی شاه و انگشتری امین السلطان برایش فرستاده بودند. خواست قبول نکند، من و حاجی امین الضرب توصیه کردیم قبول کند و خشم آنانرا غلیظ تر نگرداند...بالجمله حضرت آقا بهمراهی حاجی امین الضرب از راه مازندران روان شدند که از روسیه به فرنگستان بروند..."(صص 293-294)

سیاح در ادامه شرح می دهد که اورا بواسطه ارتباط و هم نشینی با سید جمال تبعید به مشهد کردند و وی 14 ماه رابصورت تبعید دراین شهر سپری می کند تا اینکه به او خبر می دهند می تواند به تهران برگردد اما در این فاصله ناصرالدین شاه که به سفر فرنگ رفته و بازگشته، در سفر با سیدجمال الدین ملاقات و از او دعوت می کند تا به ایران بازگردد.

" در همان ایام حاجی امین الضرب بمنزل من آمده اظهار کرد که :" آقا سید جمال الدین شاه را در فرنگستان ملاقات کرده، شاه اورا دعوت کرده که بایران بیاید و از افکار خود بمملکت مساعدت کند. اینک کاغذ نوشته بشما سلام رسانده و نوشته :" فردا وارد می شوم، مصلحت چیست؟ درکجا منزل کنم؟" گفتم واضح است، شاه اورا دعوت کرده باید بمنزل امین السطان ورود کند، بعدایشان هرجا را منزل معین می نمایند قبول فرماید."...حاجی امین الضرب گفت :" من خود امروز می روم که امین السلطانرا دیده، خیالات اورا فهمیده و تکلیف را معین کنم." گفتم :" حاجی! ارادت شما به آقا شما را مفتون او کرده، موقع احتیاط را از دست می دهید. شاید شاه آن اوضاع و ترقیات و آزادی فرنگ را دیده، فکری بحال ایران کرده و فهمیده که بدون آزادی و قانون، مملکت ترقی نمی کند بلکه زنده نمی ماند پس وجود آقارا لازم دیده لکن ممکن است بایران که برگشته، هوای استبداد و مستی و جهالت مردم، عقیده اورا تغییر داده باشد. حضرت آقا باید با احتیاط حرف رند."...روزی امین السلطان بدیدن آقا هم آمد، اظهار محبتی نمود لکن مفسدان و جاسوسان مشغول تفتین شدند. بعضی بعداوت حاجی امین الضرب، ملاها بحسد سید جمال الدین که مبادا فضل و کمال و تقرب و نفوذ او غلبه بر نفوذ مستبدانه ایشان کند، کامران میرزا بجهت ضدیت با آزادی که مسلک سیدجمال بود، جمعی دیگر محض اینکه خبری ساخته بشاه یا امین السلطان یا نایب السلطنه فروخته شیرین کاری نمایند و هکذا...اجمالا وجود آقا برای دولت، گویا درعوض استفاده بار سنگینی شده شاه یکدفعه هم باین صرافت نیفتاد که چرا آقا را خواسته یا با آقا مشورتی در کاری نماید. آقا هم با آن فصاحت بیان و فضل بی انتها نزد هر عالم و عامی، مطالب فلسفی و عقلی و محاسن آزادی را بطوری بیان می کرد که هر روز معتقدی می افزود، صد حاسد را نیز مشتعل می نمود...در میان این صحبت خادمی دستخطی آورد بحاجی امین الضرب، گرفته خواند و بمن داد خواندم. دیدم شاه دستخط کرده :" جناب امین السلطان! بآقا سید جمال الدین بگوئید برود، ماندش در طهران صحیح نیست." بآقا نشان دادم. گفت : " نمی روم" گفتم :" آقا در ایران می گویند - چه فرمان یزدان چه فرمان شاه – لابدید بروید." گفت :" اگر نروم چه می کنند؟" گفتم :" دو نفر سوار می فرستند بیرونتان می کنند و اگر نروید می کشند. بهرحال شما شخصی پرتجربه و فیلسوفی جهانگشته اید از چیزی باک ندارید. حاجی بیشتر از صد نفر را کفیل است و آبرویی دارد، بشما خدمت کرده اورا دچار زحمت نکنید."...آقا گفت :" نمی روم تا مرا بکشند. من نمی آمدم، چرا خواهش کرده آوردند؟" گفتم :" نقدا برای اینکه حاجی را آسوده کنید مهاجرت کنید بحضرت عبدالعظیم(ع) و در جواب امین السلطان، حاجی بنویسد آقا در حضرت عبدالعظیم(ع) است، بعد مشغول اصلاح شوند." پس حاجی با آقا سوار کالسکه شده بحضرت عبدالعظیم(ع) رفتند. من هم مهیای رفتن شده شب را در حضرت عبدالعظیم(ع) در خدمت آقا بودم. گفتم :" تا حالا خطا شده الان در اصلاح گذشته بکوشید." گفت :" چه بکنم؟" گفتم :" حفظ زبان کنید و بنرمی طرف را رام کنید." گفت :" زبان سید جمال الدین بحرف دروغ و تملق و ناحق بر نمی گردد." گفتم :" پس مردم را بشناسید."( صص 320-324)

سیاح شرح می دهد که سید جمال هفت ماه در بست حضرت عبدالعظیم می ماند و او پس از سفر به عتبات باردیگر در راه تهران بدیدار سید جمال می رود:" پس از وداع با آقا، بطهران آمده، گوشه ای گرفته، با میرزای عیسای وزیر و وزیر دفتر و حضرت آقای شیخ هادی مراوده داشتم. روزی حاجی امین الضرب بمنزلم آمد. گفتم :" کاش آقا باختیار مهاجرت می کرد. می ترسم مثل حاجی ملافیض الله بیرونش کنند." حاجی تصدیق کرد. چون تحفه هائیکه ناصرالدین شاه از این سفر فرنگ بعد از خرج ده ها کرور تومان بایران آورده بود یکی دادن امتیاز راه و واگون در محلات طهران و راه آهن تا حضرت عبدالعظیم(ع) بروسها و دادن امتیاز تنباکو بانگلیسیها بود که دول فرنگ با همین امتیازها تمام ممالک دنیا را متصرف شده اند. یک تحفه هم آقا سید جمال بود که این دعوت برای او فضیحت و وبال گردن بود.

درهمان روزها اعلانی شبانه بر درهای مساجد و کاروانسراها و معابر عمومی و سفارتخانه ها چسبانده بودند بدین مضمون :" این کوچه های ننگ که عموم مسلمانان حتی سگها و گوسفندها برآنها حق دارند چگونه بخارجه بخشیده اند که فردا اطفال مسلمانان زیرعراده کالسکه اجانب خرد شوند؟ از آن بدتر تنباکو مال ایرانی، خریدار استعمال کننده ایرانی، بچه دلیل فروش و خرید منحصر باجانب شده؟" و هکذا تنقیدات دیگر بکارهای دولت بود. من بعد از اطلاع از این اعلانات، حاجی امین الضرب را دیده گفتم :" خدا حضرت آقا را حفظ کند!" گفت :" چه دخل به او دارد؟" گفتم :" آیا تحقیقی در کار هست؟ ایا این وسیله ای نیست برای مغرضین و مفسدین؟" گفت :" بلی چه می توان کرد؟" فردای آن روز سید غریب محترم بیچاره در منزل خود در خانه شیخ حسن در بست بود، دستخط می رسد بمختارخان که از جانب امین السلطان حاکم حضرت عبدالعظیم بود بدین مضمون :" مختارخان! سیدجمال الدین را از بست بیرون کرده، باین سواران بسپار." مختارخان دستخط رابوسیده چند نفر فراش را امر می کند که :" سید را بیرون کنید، اگر نیاید درحرم هم که باشد بکشید بیرون." فراشان رفته اول در صحن را می بندند و بآقا سید جمال می گویند :" بیا! باید بیرون روی" اعتنا نمی کند. ریخته از گریبان و دست و پایش گرفته لگد زنان در میان برف و گل و لجن، سر و پا برهنه، کشان کشان بیرون می آورند. بند زیر جامه اش باز شده، مکشوف العوره روی برف می کشیده اند. آقا از صدمات ضعف کرده، بیهوش شده با آنحال کشان کشان تا باغ مهد علیا می رسانند. در آنجا بهوش آمده، مختارخان می گوید چای می آورند، نمی خورد می گوید:" اگر مجبورم بخورم؟" می گویند :" مجبور نیستی ". پس عمامه اش را برداشته، یابوی پالانی می آورند تا سوار کنند. از اول گیر و دار تا آخر یک کلمه تضرع و التماس نکرده، پس از اینکه باسب پالانی سوار کرده پاهایش را از زیر شکم اسب می بندند، می گوید :" یا عدل، یا حکیم!" و بفراشان می گوید :" البته بشاه خواهید گفت که سید را روانه کردیم!" می گویند :" بلی! عرضی هم دارید بگوئید." می گوید :" پیغامی از من باو برسانید، بگوئید من و تو هر دو کارهای اجدادمانرا تجدید کردیم. بانتقام دچار خواهی شد." ...

من هنگام مغرب بمنزل امین السلطان رفتم، دیدم حاضران شادی کنان گرفتن آقا سید جمال و این صدماترا بیکدیگر می گویند و می گویند :" مسلمان نبوده زیر مکشوف العوره شده ختنه نکرده بوده!" خلاصه از آنجا بخانه وزیر دفتر رفتم، دیدم جمعی در آنجا هم خبر این فتح بزرگ را که شاه و امین السلطان و کامران میرزا کرده اند بیکدیگر می گویند! گویا قفقاز را برگردانده یا هرات را گرفته اند که یک سید فاضل عالم وحید غریبی را دعوت کرده بعد با این فضیحت بیرون کرده اند. بعضی در آنجا هم بنحو شماتت می گفتند :" سید نبوده، کشف عورت شده ختنه نشده بوده!"...( صص328-330)

آنچه آمد مربوط است به وقایع 122 سال پیش، حال یک مروری بکنید به حوادث و وقایع پس از انتخابات خرداد سال 88 و « اخلاق حاکمان » ایندوره را در رابطه با نامزدها و مردم معترض، شکل برخورد کاملا مشابه است فقط با الفاظ و واژه های متفاوت. اگر آنروز ختنه و سید نبودن بهانه برخورد و سرکوب و اسباب تخیف و تحقیر بوده است اینروزها عناوینی چون جاسوس و ستون پنجم و بی بصیرت و میکروب و خس و خاشاک و گوسفند و بزغاله و... بکار برده می شود و روزنامه کیهان شریعتمدار مثل اعلای این اخلاق می شود. ایران بیش از صد سال از زمان سیدجمال الدین راه طی کرده است اما « اخلاق حاکمان » ما، که متاسفانه پس از انقلاب غالبشان به لباس سید جمال اند، گویا فرقی نکرده است چرا که اینها مغلوب این اخلاق ماندگار تاریخ ایران شده اند! قطعا اگر امروز می توانستند موسوی و کروبی و رهنورد و...رابا همان شیوه عهد قاجار تبعید به خارج می کردند و این شرایط زمانه است که به حبس خانگی رضایت داده اند! سوگمندانه باید گفت که اینان حتی از تاریخ نیاموخته اند که این اخلاق خود ویرانگر است. سیدجمال گفت به ناصرالدین شاه بگوئید :" بانتقام دچار خواهی شد " و این وعده درست در زمانی که ناصرالدین دراوج قدرت بدنبال برگزاری جشن پنجاه سالگی سلطنتش بود با گلوله ای که از طپانچه میرزا رضای کرمانی شاگرد سیدجمال شلیک شد، تحقق یافت! واگربرای ظالمان انتقام دنیایی هم محقق نشود این وعده الهی است :" و كسانى كه ستم كرده‏اند به زودى خواهند دانست به كدام بازگشتگاه بر خواهند گشت."




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007