« ساختار حقیقی و ساختار حقوقی | صفحه اول | خاورمیانه جدید »

5 دی 91

اخلاق بردگی

بیش از صد سال است که تکاپویی فکری و عملی در کشورمان برای رهایی از بند استعمار و استبداد شکل گرفته و جنبش های ملی همچون جنبش مشروطیت، نهضت ملی شدن صنعت نفت، و انقلاب اسلامی و خرده جنبش های فراوانی را بپاساخته است اما برغم انجام این تکاپوها و جنبش ها و صرف هزینه های بسیارسنگین مادی و انسانی همچنان مشکل استبداد و دیکتاتوری در کشورمان برجای مانده است. حال سئوال این است که چرا این مشکل همچنان حل ناشدنی مانده و نسل های تحول خواه ایرانی درحسرت مردمسالاری دل افسرده شده اند؟ بنظرم دلیل پایندگی این رخداد را باید در « اخلاق بردگی » که در جان و دل غالب ما ایرانیان لانه و رسوب کرده است، دانست. اخلاقی که در رفتارهای خرد روزانه ما بروز می کند و در سطحی کلان حاکمیت استبداد و خودکامکی را باز تولید و چرخه ای از بردگی را بر همه روابط ما مستولی کرده و ما را اسیر رفتارهای خودمان می سازد. و متاسفانه در مسیر مبارزه با خودکامگی کمتر به این موضوع و راه های اصلاح آن اندیشه و عمل شده است.


اینروزها که کتاب " خاطرات حاج سیاح " یا " دوره خوف و وحشت " بکوشش " حمید سیاح " را می خوانم در لابلای خاطرات این نویسنده، که شرح وضعیت مردمان زمانه اش است، بخوبی می توان بازتاب این « اخلاق بردگی » را دید، و سوگمندانه باید گفت برغم تحولات چشمگیری که در ظاهر کشورمان از زمان نوشتن این خاطرات تا کنون به لحاظ مادی و سخت افزاری بوجود آمده است، و ایرانی که با گاو و خویش قدم به قرن بیستم گذاشت حالا با داشتن کارخانه های فولاد و خودروسازی یکی از بالاترین نرخ های تصادف دنیا را دارد و بدنبال دانش و فن آوری هسته ای است، به لحاظ نرم افزاری و رفتار فردی همچنان در دام « اخلاق بردگی » گرفتار مانده و گویا درحد یک قدم هم به پیش نرفته است، و این درحالی است که دربخش هایی از جهان روز بروز درجات بالاتری از « اخلاق شهروندی » را تمرین و تجربه می کنند. برای اینکه بهتر این موضوع دریافت شود در ادامه به نقل بخش هایی از این کتاب می پردازم.

یادآور می شود که حاج سیاح پس از تحصیل علوم دینی در سن 23 سالگی تصمیم به جهانگردی می گیرد و بمدت 18 سال به سیر و سیاحت در دنیا می پردازد و کشورهای اروپایی، آمریکا، ژاپن، چین و دیگر کشورهای آسیایی رااز نزدیک می بیند و چندین زبان را می آموزد. پس از این سیر و سیاحت به کشور بازمی گردد و با این کوله باری که از جهاندیدگی دارد از بدو ورودبه بندر بوشهر در روز 14 رجب 1294 قمری برابر با سوم مرداد 1256 شمسی، که 20 سال از سلطنت ناصرالدین شاه می گذشته، به نوشتن خاطرات خود تا ماه های اول سلطنت احمدشاه ادامه داده است، و پس از آن بواسطه بعضی ملاحظات از اجتماع کنار گرفته و بگوشه عزلت پناه می برد چرا که از بسامان رسیدن کار مملکت ناامید شده و اوضاع را بمنوال سابق می بیند. روشن است که او مردی بلندهمت بوده و نوشتن همین خاطرات را، که همچون آیینه وضعیت زمانه اش را بازتاب می دهد، باید دلیل و شاهدی بر بلند همتی او دانست، و اینکه ما هم می توانیم با نگاه دراین آیینه خودمان و تاریخ و جامعه مان را بهتر بشناسیم و علل عقب ماندگی و فرو رفتگی در « اخلاق بردگی » را دریابیم. اینکه او توانسته است با جرئت و ریزبینی به بازگویی رفتارهای روزمره خرد مردمان زمانه اش بپردازد به تجربه و دانشی بر می گردد که از جهاندیدگی در انبان داشت و می توانست با مقایسه رفتارمردمان زمانه اش به علل پیشترفت و عقب ماندگی جوامع پل و نقب بزند و بآسانی دریابد چرا ایران در باتلاق استبداد و عقب ماندگی فرو مانده و راه رهایی را نیافته است. به این فرازها از خاطراتش توجه کنید:

" وضع ایران را عجیب می بینم. مدت مدیدی خارجه را دیده ام و تاسف ها بر حال حاضر ایران وطن محبوب دارم که زیاد درحال تنزل است. همه بظاهرسازی اکتفا می کنند. پس از هیجده سال دوری، انتظار داشتم که تغییراتی در وضع مملکت انجام یافته و مردم در رفاه و شهرها آباد شده باشد ولی با دیدن بندر بوشهر معلوم گشت که انتظاری بیهوده داشته ام و چنان تاثری بمن دست داد که اگر شوق زیارت مادرم نبود از همین بوشهر مراجعت می کردم."(ص 12)

" تفصیل مطلب اینکه معتمدالدوله پس از اینکه مبلغ زیادی که همه حکام بشاه و وزیر و خواتین و درباریان می دهند و به حکومت منصوب می شوند و آن وجه خریداری رعایای آن ولایت است . بعد از ورود هرچه بسر مردم بیاورند شکایت و شفاعتی موثر نمی شود. می گفتند معتمدالدوله مخصوصا مشیرالملک را از شاه خریده و شرط کرده شفاعت در حق او مقبول نشود و پس ورود به شیراز، چند روز گذشته مشیرالملک - سید پیرمرد 80 ساله – و معدل الملک را گرفته بعد از زدن چوب زیاد که زخم آن هنوز باقی است حبس و زنجیر کرده و این مبلغ( 120 هزار تومان و 120 قاطر) را گرفته، بدتر اینکه روزی میرغضب او یک نفر را کشته بود باو امر کرد که با خنجر خون آلود بمجلس ایندو نفر رفته از ایشان انعام آدم کشی بگیرد، میرغضب مست خنجر خون چکان در دست وارد شده حاجی میرزا محمد از وحشت افتاد غش کرده مشیرالملک سر بزیر انداخته و با دست از زنجیر گرفته و با انگشت با گلهای قالی بازی می کرده می گوید:" ماموریتی که داری انجام بده " میر غضب می گوید:" انعام می خواهم " ده تومان رسوم قتل گرفته بیرون می رود.

من که بلاد خارجه دیده و اوضاع ایران از نظرم محو شده بود از شنیدن این وقایع خیلی متالم می شدم لکن مردم را می دیدم که این امور را مثل غذاخوردن و سیاحت کردن دیده و شنیده و تغییر حال و اقدامی در ایشان پیدا نیست و گویا گوسفندند که یکی را سر می برند و دیگران می چرند از این است که گرگان هم گویا کار لازم حکومت و اقتدار خودشانرا کرده اند و رحم و انصاف و قانون و عدل و دین هم اصلا در نظرها نیست. "( صص 16 و 17)

" ازجمله کسانیکه ملاقات کردم شهزاده عبدالعلی میرزای نایب الایاله بود که بحسب امر پدرش مراخواسته بود. خدمتش رفتم ...در این بین یک نفر ار طرف شاهزاده معتمدالدوله وارد شد و گفت:" شاهزاده مهمان شما را طلبیده است " نایب الایاله بمن گفت :" بروید خیلی با احترام و خضوع با ایشان صحبت کنید." و ترتیب ملاقات با شاهزاده را برایم شرح داد...فرمود:" چند سال است از ایران مهاجرت کرده اید؟" گفتم:" هیجده سال" فرمود:" در این مدت هیچ به ایران برگشته اید؟" گفتم:" چند سال پیش تا شیراز آمده بعد پشیمان شده برگشتم." فرمود:" نظم حالیه فارس را چگونه می بینید؟" گفتم:" قحط اشرار شده کسی را باقی نگذاشته اید لکن این نظم شخصی است با حضرت اقدس والا هست و با رفتن تان می رود." فرمود:" غیر از سر بریدن و دست و پا بریدن و شکم پاره کردن بخرج ایرانی نمی رود." گفتم:" از تربیت نباید غفلت کرد. این افعال ناشایسته از جهالت ناشی می شود اگر از کوچکی مردم را تربیت و قبح این اعمال را خاطر نشان کنند مردم خود ترک این کارها می کنند." فرمود:" بتو نصیحت می کنم درایران حرف تمدن بزبان نیاور که برای تو خطر جانی دارد."(ص 20)

" از بدبختی، اهل ایران نمی خواهند از کسب و منفعت و زحمت نان بخورند از این بابت همه برای مفت خوردن در پی وسیله می گردند. ظلام و غارتگران و دزدان بآنهائیکه اقتدار و زور ندارند امثال عوام و عجزه و دهاتی را اسیر کرده، هر یک بوسیله ای چسبیده، مردم را جاهل و ذهن ایشانرا پر از خرافات کرده اند و از حقایق و طریق نجات دنیا و آخرت دور افکنده اند و آنچه از صحبت آقایان معلوم شد هزاران اشخاص تنبل بزی سادات و بنی هاشم درآمده، عمامه یا شال کبود یا سبزی را دلیل گرفتن مال مردم و مفتخوری قرار داده اند. بسیاری از مردم بیک خواب جعلی یک آدم فریب، قبری یا سنگی را امام زاده نامیده معبد و ملجاء، بلکه قاضی الحاجات ساخته اند، عوام را بدام کشیده و مالشان را می گیرند. بهر سمت ایران بروی هزاران قبر به اسم امامزاده فلان و فلان موجود است...و این وسیله مفت خوری جمعی گردیده. دعانویسی، طالع بینی، جن گیری، رمالی، جفاری و از این قبیل امور و نام امام را وسیله نان کردن از قبیل مداحی و درویشی، یا تعزیه داری و چاوشی و غیرها که حد و حصر ندارند و نمی دانند که همان بزرگان که اینان بنام ایشان می خواهند مفت خوری کرده مردم را ار کار و علم و صنعت و ثروت باز دارند خود ایشان بدترین اعمال را بیکاری شمرده و همیشه مشغول کار بوده تمام جهد ایشان رفع خرافات بوده است."(ص26)

" شاهزاده از وضع اروپا و روسیه سئوالاتی کرد. من بملاحظه نصیحت شاهزاده معتمدالدوله با خودداری جواب می دادم. نواب والا ملتفت شده گفت:" خواهش دارم با من بی ملاحظه صحبت بداری." من هم از وضع ترقیات ممالک و خرابی ایران شرحی بیان کردم. درآخر فرمود:" تو تازه به ایران وارد شده و از اوضاع بی خبری البته در ایران از نظم و عدل و ترقی و تمدن حرفی نگویی بخرج نمی رود سهل است، سبب اتهام و گرفتاری می شود." تشکر نموده گفتم:" این نصیحت را حاجی معتمدالدوله هم بمن کرده است."(ص 37)

" ...فردا یک نفر آمده گفت:" من فراش خلوت شاهم، امر بحضور شما داده"...پس شاه مشغول شد بدیدن سکه ها و با کمال دقت تماشا میکرد و از هر یک می پرسید:" اسم آن چیست و مال کدام دولت است و چه قیمت دارد و با پول ایران چقدر می شود؟" یکان یکان بیان کردم. بعد پرسید:" چند سال است از ایران رفته بودی؟" گفتم:" هیجده سال " گفت:" حال آن وقت ایران با الان تفاوت پیدا کرده است؟" با تمام توصیه هایی که بمن شده بود نتوانستن تقیه نموده و حق را پوشیده بدارم لذا با خود گفتم بگذار تا در مقابل تمام تملق گوئیهای دیگران یکنفر هم برای یکبار حقیقتی را بگوش شاه برساند شاید بی اثر نباشد. گفتم:" بلی بسیار، یکی از تغییرات مهم در این چند سال که خوب بچشم می خورد تنزل ارزش پول است. پول در مملکت مثل خون است در بدن که زندگی مملکت با حرارت و دوران آن است. باین ترتیب که می بینم در اندک زمان این مشت نقد ایران شکسته و سوخته و فنا می شود و اینکار عاقبت خوشی را ندارد." روی بسپهسالار کرده فرمود:" خوب! جوان است و قابل نگهداری است. نگاهش می دارم." عرض کردم:" قابل هیچگونه نوکری نیستم." فرمود:" بهتر از گدایی است." عرض کردم:" ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم...با پادشه بگوی که روزی مقرر است" فرمود:" کسیکه این قدر انگشت به کون دنیا کرده درویش نمی شود." پس مرخص فرمودند بمنزل بازگشتم.

شب را باز درمنزل نصیرالدوله دعوت داشتم.آقای جلوه و ناظم خلوت و شاهزاده حاجی محمد میرزا و میرزا عبدالله حاضر بودند. ناظم خلوت گزارش حضور شاه و مذاکرات مرا بیان کرد. نصیرالدوله گفت:" بی ملاحظگی کرده اید، عموم مردم با شاه با کمال ملاحظه حرف می زنند حتی اگر بپرسند شبی چند دفعه با زن ملاقات می کنی می گویند از این امور وا مانده ایم، حقیقت گویی ابدا درایران صحیح نیست." (صص72-74)

"...گفت:" نزد شاه بآن آزادی حرف زدن خوب نبوده، نمی دانید مگر مردم یکسره تملق محض هستند؟ بظاهر سازی مردم نگاه نکنید و از مردم احتیاط کنید." واقعا من متحیر هستم از اینکه هرکس مرا می بیند می گوید نزد شاه جرئت کرده ای با اینکه حکایت کردم که در حضور شاه چیزی نگفتم لکن مملکتی که اهالی آن خصوصا در مرکز و پایتخت مملکت این وضع و اخلاق داشته باشد که همه لازم بدانند تملق و نفاق و دروغگویی و ناحق گویی را و از یک کلمه این قدر متوحش باشند در چنین مملکت اصلا امید خیر نیست و ملکی که هیچ چیز آن حقیقت ندارد عاقبت آن وخامت دارد. من هر قدر که بیشتر معاشرت می کنم دلم تنگتر می شود، سراپا القاب و مناصب و اسم وزیر و امیر و لشگر و عالم و سایر امور، اسم بلاحقیقت و فریب یکدیگر است، دانسته و فهمیده هرکس هزاران مدح و ذم دیگریرا می کند که ابدا یکی راست نیست وهمه از همه مداهنه و ملاحظه دارند، همه از همه احتیاط می کنند، همه نسبت به همه جاسوسند، همه تقیه می کنند، همه اغماض از حق می کنند. اگر کسی مدتی خارج را دیده و از اوضاع عالم با خبر گردیده بناگاه در میان این قوم بیفتد وضع حیرت انگیزی می بیند، عجب اینکه حق نمی گویند، و همه به یک نفز حقگو حمله می کنند، نفاق و بد گویی را صنعت قرار داده اند. بیچاره پادشاه و شاهزاده و امیر و امیرزاده که از وقت تولد تا پنجاه و شصت و هفتاد سالگی غیر تملق نشنود و هرچه گویند همه تصدیق کنند و هر مهمل اورا آسمانی نام نهند و هرکار اورا عدل و نجات و حق بگویند، اورا بتمام فضایل موهومی بدون زحمت و کسب بستایند و اورا از جمیع نقایص و عیوب و خطا مبرا بنمایانند، غیر بلی قربان نشنود، در دنیا ممکن است او هم خبط و اشتباه و خطا کند اینرا احتمال ندهد،..."(ص 75)

من توصیه می کنم که علاقمندان به اصلاح جامعه ما حتما این کتاب را بخوانند و داوری را هم به عهده خوانندگان می گذارم که آیا رفتار روزمره و خرد امروز غالب افراد جامعه ما جز اینهایی است که دراین خاطرات آمده و متعلق به صد و سی و پنج سال پیش است؟ و آیا براین نوع رفتار عنوانی جز « اخلاق بردگی » می توان نهاد؟ و آیا بازتولید استبداد پس از هر عصیان بردگان ریشه در این زمینه و واقعیت تلخ « اخلاق بردگی » ندارد؟




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007