« فقر و دموکراسی | صفحه اول | تاریخ مصرف احمدی نژاد تمام شده است »

17 آذر 91

دوران دانشجویی (1 )

من در مهرماه سال 1354 پس از قبولی در کنکور، که در آن سال به شیوه ای متفاوت برگزار شد، وارد دانشگاه اصفهان شدم و در رشته فیزیک علوم شروع به تحصیل کردم. می توانم بگویم که دانشگاه نه تنها محل تحصیل من بود بلکه مسیر زندگی و سرنوشت من نیز دراین دانشگاه رقم خورد و تا امروز آثار« دوران دانشجویی » در زندگی ام ادامه دارد، و از اینرو فکر می کنم که این دوران می تواند برای همه آنانی که پا به دانشگاه می گذارند، سرنوشت ساز باشد .
پیشتر نوشته ام که محل زادگاه من روستایی در نزدیکی اصفهان بود بنام " مارچین "، که هم اکنون و در گذر زمان به اصفهان ملحق شده است، و خانواده ام هم همانند اکثر خانواده های آن محل زندگی فقیرانه اما آبرومندانه ای داشتند. پدرم هم مثل اکثر مردان این محل کارگر شهرداری بود و بسیار زحمتکش و درستکار، از کله سحر می رفت سرکار تا غروب آفتاب تا یک خانواده عیالوار ده نفری را اداره کند. او با اینکه سواد نداشت ولی آدم روشن و اجتماعی بود، و از اینرو اهالی محل به او لقب " دکتر " داده بودند و اغلب آنها مرا هم بنام " پسر دکتری " می شناختند تا اسم خودم! پدر و مادر پدرم (پدر بزرگ و مادر بزرگ من) در محل شهرت به غلام و خانم نمازی داشتند و پدرم اینرا از آنها به ارث برده بود و پای ثابت مجالس روضه در مسجد محل بود و غالبا مرا از همان کوچکی با خود می برد و گوش و ذهن من به مسائل دینی و مذهبی آشنا شده بود اما تا وقتی با کتابهای دکتر شریعتی از طریق یکی از دوستان محل برنخوردم نگاهی کاملا سنتی به دین داشتم. همین جا اضافه کنم که در سال های دوران دبیرستان در ایام ماه رمضان که روزه داربودم همراه با پسرعمه ام مرتضی با دوچرخه هر روز برای نمارگزاردن به یک مسجد می رفتیم و تقریبا با حضور درمساجد شلوغ و مشهوراصفهان هر روز پای سخنرانی و وعظ یک روحانی بودیم و خلاصه ماه رمضان برای ما اینگونه طی می شد. و به برکت ماه رمضان من به همه کوچه و پس کوچه های اصفهان و مساجدش و برخی روحانیون و وعاظ آشنا شده بودم. البته در سال آخر دبیرستان ( سال 53) این برنامه بهم خورد چون آقای قرائتی به اصفهان آمده بود و ظهرها در دبیرستان کیهان برنامه داشت و چون من در دبیرستان صائب نزدیک به آنجا درس می خواندم همه یکماه را پای منبر و درس او رفتم. خلاصه این سابقه یک آمادگی ذهنی و روحی در من ایجاد کرده بود اما خواندن کتابهای شریعتی و بعد گوش دادن به نوارهای سخنرانی اش آتشی را در وجود من روشن کرد که تا امروز شعله هایش خاموش نشده است. با این سابقه و انقلاب روحی در سن هفده سالگی وارد دانشگاه شدم و در همان ترم اول با افرادی در رشته تحصیلی ام آشنا و دوست شدم که درکار سیاسی و مبارزه با رژیم شاه دستی داشتند و من نیز با آنها دراین مسیرهمراه شدم دوستانی همچون سید محمود حسینی ، منصور موحدی و مرتضی تهرانی، البته همزمان با درس و فعالیت در دانشگاه در زادگاهم نیز دوستان همراهی داشتم چون نادعلی حقیقی زاده ، رحمت الله کریمی و عبدالرحیم ارجمندی اصل که با هم جلسات بحث و قرائت و تفسیر قرآن داشتیم و درمحل فعالیت های فکری و اجتماعی برای گسترش اندیشه دینی و انقلابی داشتیم که شرح آن فرصت دیگری می طلبد .
در دانشگاه اصفهان دانشکده علوم تقریبا سردمدارمبارزه با رژیم استبدادی پهلوی بود و کم کم با دوستان دیگری دراین دانشکده در رشته های دیگر آشنا شدم که سر در گرو مبارزه داشتند مثل مهدی نیلفروش زاده، مرتضی مبلغ، رحیم مدنیان، غلامرضا جنتیان،...و دوستانی از دیگر دانشکده ها که مشهورترینشان علی یوسفی مشهور به علی قمی بود. البته در این میان دوستانی هم داشتم که خیلی نزدیک و عیاق بودیم ازهم رشته ای ها سید مظفر شجاعی و اسماعیل مصباح و رشته ریاضی نجیب الله خردمند. در سال اول دانشگاه(54-55) محیط دانشگاه اصفهان چندان مبارزاتی نبود اما مسجدی داشت که مکان خوبی برای تجمع و شناسایی دانشجویان مذهبی به خصوص در برگزاری نمازجماعت بود و یادم می آید در آن سال از سوی برخی دوستان تلاش شد که کتابخانه ای را برای مسجد راه اندازند که منجر به بازداشت و زندانی شدن چند نفراز جمله علی شمشیری هم رشته ای من شد. نماز جماعت دانشگاه هر روز به پیشنمازی یکی از دانشجویان برگزار می شد و من همیشه به شوخی می گفتم شرطش جرئت است و نه عدالت! و گهگاه منهم امام جماعت می شدم! یادم می آید که دانشگاه سه دانشجو با لباس روحانی داشت که هیچوقت حاضر نشدند پیشنماز شوند اما درجمع نماز گزاران حاضر می شدند. جمعیت نمازگزاربه وقت جماعت قابل توجه و حکایت ازنیرویی نهفته می کرد و البته اصفهانی ها در این جمع غلبه داشتند. رد و بدل کتابهای دکتر شریعتی و دیگر کتب مذهبی و سیاسی و جلسات بحث بصورت مخفی و رقابت با فعالیت افراد مارکسیست و بعضا درگیری با دانشجویانی که بدنبال ابتذال و الواتی بودند اززمره فعالیت ها دراین سال بود، و البته درس خواندن در حدی که بتوانم دروس ترم را با قبولی پشت سر گذارم. در همین سال با دوستانی از نجف آباد آشنا شدم که آنها هم سر در گرو مبارزه با رژیم داشتند، آقای حیدرعلی ربانی مشهور به دایی، چون برادر همسر آیت الله منتظری بود و دایی فرزندان ایشان می شد به این نام صدا زده می شد، و دیگری آقای احمد کارشناس، و تقریبا رفت و آمد مرتبی به نجف آباد و منزل این دوستان داشتم و درجریان اخبار مبارزاتی و کتابهای جدید قرار می گرفتم و البته به تدریج با دوستان بیشتری از نجف اباد آشنا شدم که یکی شان هم آقای محمود حجتی بود . خلاصه سال اول دانشگاه مرا در مسیری قرار داد که روز بروز بیشتر در مسائل سیاسی و مبارزاتی غرق می شدم بگونه ای که اسباب نگرانی و اضطراب پدر و مادرم شده بودم چراکه هر پولی که داشتم در اینراه خرج می کردم و به خصوص کتاب خریدن و خوندنم مشهور بود و مادرم از اینکه من دائم در حال مطالعه بودم نگران بود و به شوخی و جدی می گفت مادر اینقدر کتاب نخون چون از زیاد خوندن آدم خر می شه!

سال دوم دانشگاه فضا کمی بازتر برای فعالیت شده بود و جمع دوستان ما حضور فعال تری در دانشگاه داشتند و در انتخابات صنفی توانستند اداره کافه تریاهای دانشکده ها را بدست بگیرند که هم درآمدزا بود و هم مکان ارتباطی خوب، و هم اینکه محیط را کنترل می کردند. برنامه های جنبی کوه و جلسات بحث خانگی نیز براه بود و روند جذب دانشجویان به جمع مذهبی ها خیلی خوب پیش می رفت و برخی دخترانی که بی حجاب وارد دانشگاه شده بودند در سایه این فعالیت ها محجبه و همراه با جمع می شدند. تقریبا در این سال هسته های مبارزاتی و نیروهای خوبی ساخته شدند و غلبه جریان مذهبی در دانشگاه اصفهان مشهود بود، ضمن اینکه این نیروها ارتباط خوبی هم با فعالان مذهبی و مبارز شهر داشتند و مسجد اعظم حسین آباد، که امامت نماز جماعت و جمعه اش را آیت الله طاهری به عهده داشت، پایگاه نیروهای مبارز شهر و محل تجمع آنها درمناسبت های مذهبی بود. در جلسات سخنرانی آقایان زهتاب و پرورش و روحانیونی چون احمدی فروشانی، حسین حسینی رامشه ای، رهبر، سالک،... حضور می یافتم. آقای پرورش هفته ای یکروز عصر در دبیرستان غیردولتی طالقانی کلاس درس نهج البلاغه داشت که به اتفاق دوستانی چند از دانشگاه در این کلاس شرکت می کردیم. همچنین شب جمعه جلسات تفسیر قرآن مهندس مصحف در منزل شخصی بنام آقای بصیری ( امیدوارم که درست یادم مانده باشد) برگزار می شد که نوعا دانشجویان و فعالان مذهبی شهر در آن شرکت می کردند. یادم نمی رود درست شب جمعه آخر خرداد 56 بود که در آخرهای جلسه آقای پرورش با چشمان گریان وارد شد و وقتی حضار دور او جمع شدند و دلیل گریه اش را پرسیدند خبر از مرگ دکتر شریعتی داد و همه را در سوگ فرو برد. درهمین سال بود که من از طرف دوستان مسجد اعظم حسین آباد، آقای رضایی ،که پس ازانقلاب سالها مسئول سازمان حج و زیارت بود، مسئولیت اداره یک جلسه قرائت قران برای نوجوانان در مسجد چهارده معصوم را بعهده گرفتم و تا آخر ترم ادامه دادم، و البته درمحل زادگاهم نیزبه فعالیت های مذهبی مشغول بودم و در این سال به رغم این فعالیت ها به مشکل و دردسری برنخوردم .
سال سوم دانشگاه(56-57) سال پرتحرکی بود چراکه فضای سیاسی کشور در حال تغییر بود و جمع دوستان ما هم در دانشگاه درحال انسجام و رشد بودند. مرگ نابهنگام سید مصطفی خمینی دراول آبان ماه این سال و گرفتن مجالس ختم برای ایشان باعث شده بود که نام امام خمینی دوباره بر سر زبانها بیافتد و شوری تازه برای مبارزه ایجاد شود. در اصفهان نیز مجلس ختم با شکوهی برای ایشان در مسجد حکیم برگزار شد و با برنامه ریزی دوستان دانشگاه ما با نظمی خاص در این مراسم حضور یافتیم و پس از انجام مراسم ختم بصورت دوستونی در بازار دست به تظاهرات و شعار دادن کردیم و بدون هرمشکل و برخوردی درانتها بازار پراکنده شدیم. دراین ایام من به همراه دوستان مارچینی برای شرکت در مجالس ختم ایشان به قم هم رفتیم و از دوستی که در مدرسه حقانی طلبه شده بود بنام آقای ترابی دیدار کردیم. پس از انتشار مقاله توهین آمیز علیه امام در روزنامه اطلاعات و انجام تظاهرات اعتراضی درقم دوستان دانشگاه تصمیم گرفتند یک تظاهرات اعتراضی در سطح شهر راه بیاندازند و برای اینکار هنگام تعطیل شدن ظهر دبیرستان صائب در خیابان شاهپور(کاشانی فعلی) را در نظر گرفتند و اولین تظاهرات اعتراضی در اصفهان را با شعار درود برخمینی و مرگ بر شاه با جمعیت نسبتا خوبی از تقاطع خیابان عباس آباد و شاهپور تا چهارراه جوبشاه ( تقاطع خیابان شیخ بهایی و شاهپور) انجام شد، و ازآنجا که نیروهای امنیتی و شهربانی رژیم انتظار انجام چنین تظاهراتی را نداشتند بدون درگیری و بازداشت و تلفاتی به پایان رسید و تجربه موفقی از کارجمعی را به نمایش گذاشت.
اوج گیری مبارزات مردمی هر روز بیشتر می شد و من هر روز بیشتر درگیر می شدم و از هر فرصتی برای شرکت در مبارزه استفاده می کردم. یادم می آید که در ایام محرم این سال همراه دوستان مارچینی به تهران رفتم تا درمجالس عزاداری که به مجامعی برای مخالفت و مبارزه با شاه تبدیل شده بود، حضور پیداکنیم و در تظاهراتی که دانشجویان بهنگام عبور دسته های عزاداری در بازار تهران راه انداختند، شرکت کردیم. عصر آنروز در مجلس سخنرانی استاد مطهری در کانون توحید حضور یافتیم. در روزهای بعد نیزهمراه آقای کارشناس سفری به تبریز و همدان داشتم تا با دوستان مبارز این شهرها آشنا و تبادل نظر و اطلاعات کنیم.
سال 57 سال پرماجرایی برای من بود. متاسفانه بدلیل عدم یادداشت وقایعی که در آن حضور داشتم و غبار زمان هم رد برخی آنها را درحافظه ام پوشانده است قادر به بازنویسی همه خاطرات این سال نیستم و فقط به بازنویسی آنهایی می پردازم که هنوز بیادم می آید. اولین واقعه این سال برگزاری مراسم بزرگداشت چهلم شهدای تبریز درمسجد حکیم اصفهان با سخنرانی حجت الاسلام احمدی فروشانی در ایام تعطیلی نوروز( روز نهم یا دهم فروردین) بود. شبستان مسجد حکیم از جمعیت پرشده بود و اقای احمدی سخنرانی آتشینی در دفاع از نهضت اسلامی وامام خمینی کرد و پس از اتمام مراسم جمعیت حاضر دست به تظاهرات زد اما هنگام ورود تظاهرکنندگان به خیابان عبدالرزاق با نیروهای شهربانی و امنیتی درگیر شدند، این درگیریها تا مدتی ادامه داشت و کوچه و پس کوچه ها این بخش میانی اصفهان دراین درگیری به تظاهرکنندگان قدرت مانور می داد، و این اولین تجربه برای مبارزان اصفهانی در رویارویی با ماموران رژیم بود. درهمین ایام برای شرکت در مراسم چهلم شهدای تبریز بهمراه نادعلی حقیقی زاده به قم رفتیم و با دوستانی در قم دیدار و تبادل نظر کردیم و بدون اتفاق خاصی برگشتیم، و طبعا دیگر درگیر اخبار و مسائل مرتبط با نهضت بودم. در پس تظاهرات اصفهان و بالا گرفتن جو مبارزه، رژیم تصمیم به بازداشت و تبعید آیت الله طاهری و حجت الاسلام احمدی به شهر های مهاباد و سقز در روز چهاردهم فروردین گرفت و شبانه ایندو را ایندو را بازداشت و به این شهرها فرستاد و انتشار این خبر در شهر خود باعث دامن زدن به فعالیتهای اعتراضی بیشتر شد. در این دوران مسجد حسین آباد، کانون فعالیتهای مبارزاتی علیه رژیم شده بود.
اگر درست بیادم مانده باشد دریکی از روزهای اردیبهشت یا خردادماه بود که دوستان برنامه ریزی کردند برای نمازمغرب و عشا درمسجدی که آیت الله خادمی نماز می خواند حضور یابند و از آنجا تظاهراتی را راه بیاندازند. طبق برنامه جمع قابل توجهی از مبارزان در مسجد حضور یافتند و آیت الله که دریافته بود جمعیت مسجد با دیگر شب ها متفاوت است به منبر رفت و سخنرانی و جمعیت را نصیحت به آرامش کرد. ازجمله گفت من از دوستان قدیم آقای خمینی هستم و ایشان را خوب می شناسم و می دانم که ایشان با این شلوغ بازیها و درگیریها و...موافق نیستند و خلاصه آب پاکی را روی دست ما که برای راه اندازی تظاهرات رفته بودیم، ریخت اما بلافاصله پس از پایین آمدن ایشان از منبرجمعیت شروع کرد به دادن شعار درود برخمینی، مرگ بر شاه،... کرده و ازمسجد خارج شدند بطرف خیابان اصلی چهارباغ پایین و مسجد سید، با رسیدن جمعیت به خیابان اصلی درگیری با نیروهای شهربانی و امنیتی شروع شد و در سایه کوچه و پس کوچه های محل ساعتی بدون هرگونه تلفات ادامه یافت و فضای شهر را بیش از پیش درگیر مبارزه کرد.
مجموع این فعالیتهای اعتراضی موجب شد که رژیم ناچار از کوتاه آمدن و تبدیل حکم تبعید آیت الله طاهری از دوسال به سه ماه شود. روز 28 خرداد 57 روزی تاریخی در مبارزه مردم اصفهان علیه رژیم شاه بود، دراینروز خبر آمد که آیت الله طاهری ار تبعید به اصفهان برمی گردد و تلاش برای استقبال باشکوه از ایشان برنامه ریزی شد. منهم تلاش کردم جمعیتی از دوستان مارچینی را برای استقبال گردآوردم. استقبال از محل پلیس راه آغاز می شد ( نزدیک میدان دانشگاه صنعتی فعلی ) و محل زادگاه من ( مارچین ) در میانه راه پلیس راه به دروازه تهران قرار داشت. جمعیتی که به استقبال آمده بود باورنکردنی بود و بواقع تا آنروز من چنین جمعیتی ندیده بودم. با رسیدن آیت الله طاهری به پلیس راه حدود ساعت 6 بعداز ظهرمسیر خیابان انوشیروان ( امام خمینی فعلی ) به طرف اصفهان یک طرفه شد و جمعیت با درمیان گرفتن ماشین آیت الله طاهری پیاده بسوی اصفهان براه افتادند. آنچنان فضا و شوری برپاشده بود که بسیاری از افرادی را که انتظار نمی رفت به این جمعیت و راهپیمایی کشانده بود، از جمله یکی از هم محلی های ما که در حال گذراندن دانشکده افسری بود بنام رضا مزروعی، و این نشان می داد که مبارزه علیه رژیم تا کجا پیش رفته است. من و دوستان مارچینی همراه با جمعیت تا محل حسین آباد که منزل آیت الله طاهری بود، رفتیم و ساعت حدود نیمه شب بود که جمعیت با رساندن آیت الله به منزل و تشکر ایشان و تاکید برادامه مبارزه تا پیروزی پراکنده شد. از اینروز به بعد فضای مبارزه دراصفهان باز و گسترده شد.
روز دهم مرداد در بحبوحه امتحانات ترم تابستانی دانشگاه بود که خبر آمد ماموران ساواک بار دیگر شبانه بخانه آیت الله طاهری ریخته و او را بازداشت و به تبعید برده اند، بلافاصله دوستان دانشگاه جمع شدند و برای واکنش انجام یک تظاهرات را با همکاری نیروهای مبارز شهربرای عصر آنروز در جلوی منزل آیت الله طاهری برنامه ریزی کردند. جمعیت خوبی عصر آنروز در خیابان حسین آباد و جلوی منزل آیت الله طاهری جمع و تظاهرات اعتراضی با شعارهای تند شروع و به سمت خیابان اصلی ( خیابان نظر) حرکت کردند اما با ورد به خیابان اصلی مواجه با نیروهای نظامی و امنیتی رژیم شده و درگیری و تیراندازی آغاز شد. بخشی از جمعیت به خیابان حسین آباد بازگشت درحالی که درگیریها ادامه داشت و صدای تیراندازی می آمد. درهمین گیر و دار دیدم درکنارم فردی تیر خورد و به زمین افتاد. بعدها اعلام شد که پس از انتقال این فرد به بیمارستان، وی از شدت جراحت شهید شده است و نامش " محمدعلی ذاکرحسین آبادی "، و این اولین شهید اصفهان در مسیر انقلاب اسلامی بود.
برغم این تیراندازی ها و مجروح شدن افراد، جمعیت تظاهر کننده با سنگ و هرچه در دسترسش بود به ماموران حمله می بردند و شعار می دادند و زد و خورد ادامه داشت، دراین میان یکی از دوستان دانشگاهی ( علی قمی ) متوجه من شد و اشاره کرد که از پایم خون می آید، و من به پایم نگاه کردم و دیدم که شلوارم درمحل زانو سوراخ و تیری به زانوی پایم اصابت کرده است، علی کمک کرد و مرا از صحنه درگیری بیرون برد و با موتورش مرا به خانه اجاره ای دوستان دیگر دانشگاهی مان ( ابوالفضل رضوی، محمدهاشم مهیمنی و ناصر زرگر ) که درهمان محل بود، برد. مدتی دراین خانه ماندم تا علی ترتیب بردن مرا به خانه یک پزشک مبارز برای معالجه داد ( اگر درست یادم باشد دکتر ذوعلم نامی بود) چون رجوع به بیمارستان به لحاظ امنیتی دردسر ساز بود. دکتر گلوله را از زانویم درآورد و معلوم شد گلوله کلت بوده وآسیب زیادی به پایم وارد نکرده است اما جای آن همچون حفره ای درپایم مانده بود. دکترپایم را پانسمان و بسته بندی کرد و سفارش کرد که استراحت نمایم. من برای اینکه خانواده از این ماجرا مطلع نشوند به بهانه امتحانات به پیش دوستان درخوابگاه دانشگاه رفتم و با همین وضعیت زخمی امتحان ترم تابستانی را پست سر گذاشتم. سه روز بعد بخانه رفتم چون می لنگیدم کم کم خانواده هم از ماجرا مطلع شدند و برای پانسمان پایم از پرستاری که همسایه خانه خواهربزرگم بود، کمک گرفتند. دراین اوضاع و احوال که درخانه بستری بودم برخی دوستان که از وضعیتم مطلع شده بودند به دیدارم می آمدند و خانه مان محل رجوع دوستان مبارز و تبادل اخبار و فعالیتها بود. ازجمله دوستانی که به دیدارم آمد دوستی از دوستان نجف آبادی با فامیل حجتی دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه مشهد بود، دوستی ما نزدیک به دوسال سابقه داشت. حجتی تعلق به خانواده ای فقیر و متدین داشت و مثل غالب نجف آبادی ها مذهبی و ارادت تامی به آیت الله منتظری داشت و تقریبا تمام خانواده اش درگیر مبارزه بودند. او وقتی بدیدار من آمد گلایه کرد که چرا تو خودت را اینطور دم تیغ داده ای و به تظاهرات رفته ای؟ این مبارزه سالها ادامه خواهد داشت و امثال تو باید خودشان را برای هدایت روزهای سخت و مبارزه مسلحانه حفظ وآماده کنند و...در مقابل من گفتم که حالا که مردم بمیدان آمده اند دیگر اینگونه سخنان درست نیست و ما باید درهمراهی با مردم درمیدان مبارزه باشیم. بحث ما دراین باره البته به نتیجه مورد تفاهم نرسید اما حجتی با این نگاه درجریان مبارزه به اعضای سازمان مجاهدین خلق نزدیک و پس از انقلاب از اعضای فعال این سازمان شد و متاسفانه پس از وقایع خرداد سال 60 کشته شد و خانواده اش هم از این ناحیه بسیار آسیب دیدند.
درهمین ایامی که من زخمی و درحال استراحت بودم ماجرای بازداشت و تبعید آیت الله طاهری و شهید شدن یک نفر در تظاهرات اعتراضی در شهر بالاگرفت و مبارزان در روز یازدهم مرداد بارجوع به منزل آیت الله خادمی خواستار مداخله ایشان برای آزادی و بازگشت آیت الله طاهری می شوند، این رجوع تبدیل به یک تحصن شبانه و روزی شد و خانه آیت الله خادمی تبدیل به ستادی برای هدایت مبارزه در استان اصفهان و ارتباط با دیگر شهرها شد. منهم برغم وضعیتی که داشتم هر روز سری به آنجا می زدم و فکر کنم در عصرروز دهم تحصن، که فکر کنم مصادف با روز 20 مرداد ( ششم ماه رمضان ) بود، از سوی مسئولان رژیم برای پایان تحصن به آیت الله خادمی هشدار داده بودند اما متحصان به ادامه تحصن تا آزادی و بازگشت آیت الله طاهری اصرار داشتند و وقعی به این هشدار ننهادند. من درمحل تحصن بودم که نیروهای نظامی با شلیک گاز اشک آور و تیراندازی به محل تحصن برای پراکنده کردن متحصنان اقدام کردند و درگیری آغاز شد. جمعیت در کوچه و پس کوچه ها پراکنده شدند و تقریبا تمامی منطقه میانی وشمال اصفهان به محل درگیری مبارزان با ماموران نظامی و امنیتی رژیم تبدیل شده بود. البته برای اولین بار شاهد حضور تانکها و نظامیان در خیابانهای شهر بودم. من که موتورم را در کوچه ای روبروی کوچه خانه آیت الله خادمی ( کوچه شیخ ابومسعود ) پارک کرده بودم بدلیل تداوم درگیری ها و وضعیت پایم نتوانستم به آنطرف خیابان بروم و موتورم را بردارم ناچار با مصیبت و از میان درگیریها خودم را به دروازه تهران رساندم و سوار ماشینی کرایه ای برای برگشت به خانه شدم، از قضای روزگار پاسبانی از اهالی محلمان درصندلی جلوی همان ماشین بازنجیری در دست سوار بود و در مسیراز مقابله با خرابکاران با زنجیرش خبرمی داد و اینکه اگر اینها به چنگش بیفتند امانشان نخواهد داد و به شاه دوستی اش افتخار می کرد، و من بدون اینکه شناسایی بدهم گوش می دادم. وقتی به خانه رسیدم و اخباررا گوش دادم تازه متوجه شدم که رژیم عصرهنگام در اصفهان اعلام حکومت نظامی کرده و حمله به خانه آیت الله خادمی هم درپی این اعلام بوده است. البته بدنبال اصفهان این حکومت نظامی به یازده شهر دیگر هم تسری یافت، وطبعا این رخداد وضعیت مبارزه را وارد مرحله جدیدی کرده بود و باید منتظر اقدامات رژیم برای مقابله و مهار مبارزه می شدیم.
روز بعد من برای آوردن موتورم به شهر رفتم، حضور نظامیان و گشت زنی آنها در شهر محسوس بود، به کوچه ای که موتورم را درآن پارک کرده بودم رفتم و برغم همه اتفاقات روز قبل موتورصحیح و سالم سرجایش بود، موتور را برداشتم و به سراغ دوستان رفتم تا از اوضاع و احوال خبر بگیرم که خبر دادند تعداد زیادی از مبارزان ازجمله آقایان زهتاب وپرورش و حجت الاسلام رهبر در شب اول حکومت نظامی بازداشت شده اند، و در درگیریها هم تعدادی ( بعدا آمار نه نفر قطعی شد) شهید شده اند وبه من سفارش کردند مواظب خودم باشم. به خانه بازگشتم و به خانواده ماجرا را گفتم و اینکه احتمال دارد بسراغ من بیایند و سفارشات لازم را برای پاکسازی خانه پس از بازداشت احتمالی ام کردم. شام روز دوم حکومت نظامی مشغول افطاری خوردن با خانواده بودم که درب منزل ما زدند، و فردی پیام آورده بود که پاکار محل ( حسین حاج حسن نادی ) با شما کار دارد. من شستم خبردار شد که برای بازداشت من آمده اند، به خانواده جریان را گفتم و با لباس خانه و دمپایی عازم منزل پاکار شدم. در دم منزل پاکار جیب متعلق به پاسگاه ژاندارمری ملک شهر پارک شده بود و برایم مسجل شدم که برای بازداشت من آمده اند، وارد منزل شدم و دیدم یک استوار پاسگاه با دوسرباز آنجا هستند، و اعلام داشتند که ما حکم بازداشت شما را داریم. منهم بدون هیچگونه اعتراضی گفتم من دراختیار شما هستم فقط اجازه بدهید که بروم لباسهایم را عوض کنم، پاسخ دادند که لازم نیست و باهمین لباس اشکالی ندارد. بمن دستبد زدند و ازخانه برای رفتن به پاسگاه عازم شدیم. دراین فاصله خانواده بسراغ شوهر عمه زهرایم که ژاندارم بازنشسته بود، رفته و ماجرا را گفته بودند و ایشان خود را بما رساند وقتی از منزل پاکار خارج شدیم سعی کرد که بگونه ای برای رهایی من واسطه شود که استوار حکم فرمانداری نظامی را نشان داد و گفت اینرا باید با خود ببریم. شوهرعمه ام یک 5 یا 10 تومانی در جیبم نهاد و مرا بدرقه کرد. ماموران مرا به پاسگاه ژاندارمری ملک شهربردند و برپاهایم هم زنجیر بستند و مرا در حمام پر از آت و اشغال پاسگاه زندانی کردند و حتی حاضر نشدند برای نمازخواندن دستبند و پابند مرا باز کنند و بشدت از من می ترسیدند. با چنین وضعیتی شب را سپری کردم، ماموران پاسگاه صبح زود مرا با دستبند و پابند سوار جیب کردند و با سه مامورعازم فرمانداری نظامی، که در دبیرستان سعدی خیابان استانداری و نزدیک میدان نقش جهان مستقر شده بود، شدند. ماموران فرمانداری نظامی پس از طی تشریفات اداری مرا تحویل گرفته و به بازداشتگاه موقتی که درست کرده بودند، سپردند. پس از پیروزی انقلاب این استواری که مرا بازداشت و تحویل فرمانداری نظامی داده بود فرمانده پاسگاه ملک شهر شد و درآمد و رفت به محل جایگاه مرا دریافت ووقتی برای اولین بار مرا دید خجالت زده بود و عذرخواهی می کرد، و هروقت من برای کارمحل رجوعی به پاسگاه داشتم یا او به محل می آمد برخوردی محترمانه و صمیمانه داشت.
در بازداشتگاه فرمانداری نظامی، که یک اطاقک بود، یک نفر دیگرهم که صبح بازداشت شده بود، بسر می برد. سرصحبت را با او باز کردم و اینکه کیست و چرا بازداشت شده است؟ او توضیح داشت که دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه اصفهان است و برای تامین هزینه زندگی اش در اوقات فراغت با تاکسی کار می کرده است. در باره علت بازداشتش گفت : امروز صبح که مسافر گرفته بودم در تاکسی صحبت از انفجار رستورانی در خیابان سعادت آباد( فکر کنم بنام خوانسالار) که محل رفت و آمد آمریکایی بود، شد و من درجهت تایید اینکار صحبت کردم نگو یکی از مسافران نظامی اما بالباس شخصی در میان مسافران بوده و پس از پیاده شدن شماره تاکسی را برمی دارد و به فرماندی نظامی این موضوع را گزارش می دهد، و ماموران فرمانداری نظامی هم بلافاصله تاکسی را ردیابی و توقیف و وی را بازداشت می کنند. گفتم پس از بازداشت بازجویی شدی؟ گفت : بله، گفتم : خوب توچه گفتی؟ گفت : قبول کردم که من اینها را گفته ام. گفتم که باید تکذیب می کردی آنها که سندی نداشتند، گفت : دیگر کار از کار گذشته است. تا روزی که من بازداشت بودم او با من بود و دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه پس از پیروزی انقلاب روزی تصادفی اورا درغذاخوری دانشگاه دیدم و ادامه ماجرا را از او پرسیدم. شرح داد که چند روز پس از آزادی من فرمانداری نظامی او را تحویل زندان دستگرد می دهد، و در زندان پس از پذیرایی مفصل با شلاق اورا به بند زندانیان می فرستند و تا روز پیروزی انقلاب در زندان بوده است!
در بازداشتگاه فرمانداری نظامی هوا گرم بود و زخم زانویم اذیت می کرد و من بناچارپانسمان روی آنرا باز می کردم و البته وقتی زخم باز می شد محل گلوله تابلو بود و طبعا وقت بیرون رفتن آنرا پانسمان می کردم. آن پولی که شوهر عمه ام داده بود دربازداشتگاه بدادم رسید چون برای افطار و سحری باید با هزینه خودم از بیرون غذا تهیه می کردم وسربازی زحمت اینکار را می کشید. عصرروز دوم بازداشت مرا برای بازجویی به اطاقی در طبقه دوم ساختمان بردند، درهنگامی که منتظر ورود به اطاق محل بازجویی بودم یکی از هم محلی هایمان را که پاسبان نامه رسان بود، درآنجا دیدم اما او مرا نشناخت و اوضاع بخیر گذشت. وارد اطاق بازجویی شدم و با اینکه من می لنگیدم بازجوها هیچ متوجه و کنجکاو آن نشدند درحالیکه اگر متوجه می شدند و سئوال و پی جویی می کردند من راه فراری نداشتم و حسابی در دردسر می افتادم. سئوالات بازجویان که لباس شخصی داشتند و بنظرم از بازجویان ساواک بودند، شروع شد. اینکه شما در دانشگاه چه کار می کنید؟ و چه فعالیتهایی دارید؟ در محل چیکار می کنید؟...من کاملا خودم را به سادگی و بی خبری زده بودم. گفتم در دانشگاه درس می خوانم و دنبال این هستم که مدرک بگیرم و سرکار بروم و به زندگی ام سر و سامان بدهم. پرسیدند دردانشگاه با کی و رفت آمد می کنی؟ منهم اسم هم رشته هایی خودم را براشون ردیف کردم. سئوال کردند فعالیت سیاسی هم دارید؟ گفتم منظور از فعالیتهای سیاسی چیست؟ سئوال کردند نظرت در باره قانون اساسی و سلطنت مشروطه چیست؟ پاسخ دادم من قانون اساسی را نخواندم و دراین باره چیزی نمی دانم و نظری ندارم؟ پرسیدند برپایه گزارش های ما تو درمحلتان جلسه قرآن داری و یک عده را دورخودت جمع کرده ای؟ گفتم مگر جلسه داشتن و جوانان را برای خواندن قرآن جمع کردن کار نادرستی است؟ اگر از نظر شما نادرست است دیگر انجام نمی دهم. خلاصه اینکه از مجموعه این سئوال و جوابها چیزی در مورد سیاسی بودن و فعالیتهای من دستگیرشان نشد، و برای منهم معلوم شد که آنها چندان از فعالیتهای من در دانشگاه و شهراطلاع ندارند و فقط خبرهایی از فعالیتهای من درمحل دارند که احتمالا افرادی از محل گزارش داده اند. پس از ساعتی بازجویی مرا به بازداشتگاه باز گرداندند و روز بعد نیز بازجویی به همین شکل تکرار شد. دیگر با من کاری نداشتند تا صبح زود روز پنجم یا ششم بازداشت بود که مرا صدا زدند و گفتند آزاد هستی. نمی دانم بر سراسناد و پرونده های آنموقع فرمانداری نظامی اصفهان چه آمد اما اگر محفوظ مانده باشد پرونده مربوط به من و این بازجویی ها باید باشد.
پس از آزادی من بالباس خونه و دمپایی بدون پول از محل فرمانداری نظامی پیاده راه افتادم بطرف محل کار پدرم تا هم به او خبر رهاییم را بدهم و هم پولی برای برگشت به خونه بگیرم. داشتم از خیابان جنب بیمارستان خورشید عبور می کردم که رضا مهدی پور از دوستان محل، که عازم بیمارستان خورشید محل کارش بود، مثل یک مائده آسمونی سر رسید. او که در جریان بازداشت من قرار گرفته بود با دیدن من موتورش را نگهداشت و با خوشحالی زایدالوصفی مرا درآغوش گرفت و گفت اینجا چیکار می کنی؟ من خبرآزادی ام را بهش دادم و گفتم دارم میرم سراغ بابام، گفت لازم نیست بیا این موتور مرا بگیر و بروخونه تا همه دوستان خوشحال بشوند. من موتور را گرفتم و عازم مارچین شدم. وقتی از بازارچه حاج علی گذشتم جنب خونه علی حسن علی، فرزندش رضا ایستاده بود تامرا دید مرا در بغل گرفت و اشک شوق ریخت. درهمین جا باید اشاره کنم که رضا مهدی پورفردی متدین واز دوستان همراه ما درمبارزه بود و پس از انقلاب داوطلبانه به صف رزمندگان میهن پیوست و دراوایل جنگ در نزدیکی های سوسنگرد به شهادت رسید و بدنبال او دو بردار دیگرش هم به خیل شهیدان بزرگوارجنگ پیوستند، و برادردیگرشان اکبر نیز بارها به جبهه رفت و به سپاه پیوست. رضای دیگر( رضا علی حسن علی ) که هم فامیل من ( مزروعی ) بود نیز پس از انقلاب به سپاه پیوست و درجریانی که جزئیاتش برای من معلوم نشد در شهر به شهادت رسید.
من به خانه رسیدم و خانواده با تعجب مرا استقبال کردند و به فاصله اندکی خانه مان پر از دوستانی شد که با شنیدن خبرآزادی بسراغم آمده بودند. پس از رفتن دوستان خانواده تعریف کردند که عصر روز سوم بازداشتم چندمامور پاسگاه همراه با پاکار روستا ( حسین حاج حسن نادی ) به خانه مان آمده و آنرا مورد بازرسی قرار داده و چیزی نیافتند. البته من قبلا سفارش کرده بودم اگر مرا بازداشت کردند آنها هرچه کتاب و نوشته و اعلامیه سیاسی هست از خانه بیرون ببرند و اونها هم اینکار را کرده بودند اما من دوکتاب " راه حسین " ( متنسب به سازمان مجاهدین خلق ) و " حکومت اسلامی " ( یا همان ولایت فقیه امام خمینی ) را لابلای فنرهای یک مبل جاسازی کرده بودم که خانواده نیافته بودند، موقعی که ماموران برای بازرسی وارد اطاق من می شوند چون این مبل دم در بود پاکار روی آن می نشیند و احساس می کند که باید زیرآن باید چیزی باشد، وقتی ماموران همه اطاق را می گردند و چیزی گیرشان نمی آید بسراغ این مبل می آیند، پاکاربلند می شود و می گوید اینجا چیزی نیست و دوباره روی مبل می نشیند. ماموران با تنظیم گزارش بازرسی خانه را ترک می کنند، وقتی ماموران محل را ترک می کنند پاکار پدرم را صدا می زند و می گوید برو ببین زیر آن مبل چیست؟ پدرم زیر مبل را نگاه می کند و آندو کتاب را پیدا می کند و ازخانه خارج می کند، و بعد هم یک کیسه برنج دستخوش به پاکار می دهد! و با این توضیحات معلوم شد آزادشدن من بدلیل این بوده که هیچ مدرکی برای ادامه بازداشت من بدست نیاورده بودند. خلاصه اینکه اگر دربازرسی خانه آندو کتاب را بدست آورده بودند کارمن ساخته بود و همچون اون هم بازداشتگاهی ام به زندان دستگرد تحویل می شدم و علاوه بر شلاق در بدو ورود تا روز پیروزی انقلاب باید آب خنک می خوردم، به ویژه اگر ماجرای حضورم در تظاهرات و تیر خوردن نیز افشا می شد! به هرحال ماجرا بخیر گذشت و تا آخر ماه رمضان کم و بیش با جمع دوستان محل و دانشگاه پیگیر پیشبرد نهضت از طریق توزیع اعلامیه و بحث و...بودم و شب عید فطر عازم تهران شدم.
امیدوارم که با یاری خدا بتوانم ادامه این خاطرات را بنویسم.




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007