« نظریه انتظارت | صفحه اول | قدرت و توهم »

24 آبان 91

تاریخ ایران مدرن

" ایران با گاو و خیش قدم به قرن بیستم گذاشت و با کارخانه‌های فولاد، یکی از بالاترین نرخ‌های تصادف خودرو و در کمال ناباوری و حیرت بسیاری، یک برنامه هسته‌ای از آن خارج شد. این کتاب شرح دگرگونی‌های اثرگذاری است که در سده بیستم در ایران بوقوع پیوسته است. واز آنجا که موتور اصلی این دگرگونی‌ها دولت مرکزی بوده؛ تمرکز آن نیز بر دولت، نحوه شکل گیری و گسترش آن خواهد بود؛ و همچنین تاثیرات عمیقی که این گسترش نه تنها بر سازمان سیاسی و اقتصادی بلکه بر محیط، فرهنگ و ازهمه مهم تر گستره اجتماعی برجای گذاشته است. برخی از این تاثیرگذاری ها، خواسته و عامدانه بوده و بعضی نیز، به ویژه جنبش‌های اعتراضی و انقلابات سیاسی، چنین نبوده است. رویکرد کتاب در نظر کسانی که معتقدند در مورد معضلات جهان معاصر، دولت نه تنها مشگل کشا که خود بخشی از مشکل است، شاید شگفت انگیز و تا حدودی غافلگیرکننده بنماید. اما موضوع این کتاب دگرگونی‌های اساسی است و درایران، آغازگر چنین دگرگونی هایی همیشه دولت مرکزی بوده است؛ بنابراین در این کتاب بیشتر به نقش همین عامل خواهیم پرداخت."(صص۱۵-۱۶)


این فراز آغازین کتاب « تاریخ ایران مدرن » نوشته " یرواند آبراهامیان " ترجمه " محمد ابراهیم فتاحی " منتشره توسط " نشرنی " است، کتابی که تلاش کرده عمدتا با استناد به اسناد و گزارش‌های دول و افراد غربی( انگلیس و آمریکا) به شرح روند " دولت سازی " در ایران معاصر بپردازد، و بخوبی توانسته است از پس این هدف برآید. نویسنده شرح می دهد که برخلاف تصور رایج که شاهان قاجار را " مستبدان شرقی " و دارای قدرت مطلقه و اقتدار توصیف کرده اند این شاهان : " اما درعمل این قدرت به دلیل فقدان یک دیوان سالاری دولتی و یک ارتش ثابت، سخت محدود بود. قدرت واقعی شاه از پایتخت فراتر نمی رفت. افزون براین، اقتدار وی بدون حمایت اعیان و منتفذان محلی عملا نفوذ چندانی نداشت. " به عبارتی روشن نوعی حکومت ملوک الطوایفی و خانخانی در ایران عصر قاجارحاکم بوده است که شاه آنرا نمایندگی، و از طریق مالیات گیری و اعطای القاب و عناوین با دیگر نقاط کشور ارتباط برقرار می کرده بدون آنکه از اقتدار لازم برای اعمال حاکمیت برخوردار باشد، و از اینرو شیوه اداره امور محلی بستگی به اراده و سلیقه حاکمان و متنفذان داشته و مردم اسیر دست آنان بوده اند.


جنبش مشروطه در یک چنین فضایی شکل می گیرد و به توصیف نویسنده :" انقلاب مشروطه ایران - همانند بسیاری از دیگرانقلاب‌ها – با انتظارات بزرگ آغاز شد؛ اما فرجام آن غرق شدن در دریای ژرف یاس و ناامیدی بود. " طلوع یک عصرجدید "، " راهگشای آینده روشن "، و " احیای یک تمدن باستانی " را وعده داد؛ اما به دوره‌ای از کشمکش و مبارزه منجر شد که کشور را به آستانه فروپاشی کشاند. همان اصلاح طلبانی که طرفدار تغییرات رادیکال بودند، در اواخر دهه ۱۹۱۰/۱۲۹۰ خود را از سیاست کنار کشیدند، از " حماقت‌های جوانی " و حتی آنچه خود نوشته بودند فاصله گرفتند و به انتظار یک " منجی مقتدر " برای نجات کشور نشستند. کناره گیری آنها چنان بود که تا نیمه‌های سده بیستم هم به فکر نوشتن تاریخ انقلاب نیفتادند. نکته پارادوکسیکال در این میان، این بود که آن گشایشی که انقلاب به حاصل آورد و سپس از میان برد، هر دو مربوط به یک پدیده بود – فقدان یک دولت مرکزی کارآمد و پایدار. انقلاب درآغاز تا حد زیادی موفق شد زیرا حکومت ساز و کار لازم برای سرکوب مخالفان را نداشت؛ و به طریق اولی در نهایت تا حد زیادی شکست خورد زیرا ساز و کاری برای تحکیم قدرت انقلابیون – اجرای اصلاحات به کنار - وجود نداشت. "(ص ۷۴) با این رویکرد نویسنده تلاش دارد ذیل عناوین " ریشه‌های انقلاب "، " آغاز انقلاب "، " مشروطیت "، " جنگ داخلی "، و " تنگناهای نظام مشروطه " به کالبدشکافی این مدعا پرداخته و آنرا توجیه و تعلیل نماید که از خواندنی‌ترین بخش‌های این کتاب است و برای عبرت آموزی، به ویژه برای جوانانی که خود را همراه با جنبش سبز و اصلاح طلبی موجود درکشور می دانند، درس‌های بسیار دارد.


از دل تحولات پس از مشروطه و پیامدهای انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ و جنگ جهانی اول رخداد کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ برهبری رضاخان قزاق در می آید. رضاخان که با حمایت انگلیسی‌ها دست به اینکار زده بود و با استفاده از شرایط داخلی و جهانی همچون یک " منجی مقتدر " ظاهر شده بود با استقبال و حمایت بخشی از نخبگان مواجه شد و با استفاده از نیروی نظامی پله‌های ترقی و قدرت را سریع پیمود بگونه‌ای که در سال ۱۳۰۴ با تغییر قانون اساسی و در واقع با قلب مشروطه به حاکمیت سلسله پادشاهی قاجار برایران خاتمه داد و آغاز حاکمیت سلسله پهلوی را اعلام و جشن گرفت و تاج شاهی را بر سرنهاد و پروژه " دولت سازی " را به تعبیر نویسنده در سایه " سیاست مشت آهنین " با تمام توان پی گرفت : " رضا شاه دولت جدیدش را بر دو ستون اساسی پی ریزی کرد : ارتش و بوروکراسی. در دوران حکومت وی؛ ارتش ده برابر و بروکراسی هفده برابررشد کرد...البته این گسترش به واسطه درآمدهای حاصل از چهار منبع مختلف امکان پذیر شد : حق الامتیاز استخراج نفت؛ گردآوری مالیات‌های معوقه؛ افزایش عوارض گمرکی و وضع مالیات‌های جدید بر کالاهای مصرفی. "(ص ۱۳۰) برنامه " دولت سازی " او با " نوسازی " ایران دنبال شد و دگرگونی‌های قابل توجهی را به لحاظ عمرانی و توسعه‌ای در کشور بوجود آورد اما همزمان و بمرور میغ حاکمیت استبدادی‌اش را بر سر جامعه کوفت و در از بین بردن بسیاری از رجال سیاسی همراهش هم هیچگونه تردیدی بخود راه نداد. البته رضاشاه در طی مسیر ستون دیگری هم به دو ستون اصلی حکومتداری‌اش می افزاید :" رضاشاه به تکیه گاه‌های دوگانه خود یک شبکه گسترده مالی هم افزود؛ تا جایی که یک پست وزیر دربار خارج از کابینه ایجاد کرد. این سرباز ساده که از درجات پائین نظامی برآمده بود، در دوران حکومتش آن قدر ملک تصاحب کرد که به ثروتمندترین فرد ایران – اگر نگوئیم خاورمیانه – تبدیل شد."(ص ۱۳۹)


ترکش‌های جنگ جهانی دوم دامنگیر ایران شده و انگلیسی‌ها رضاشاه را به خروج از ایران فرمان می دهند و دوره‌ای تازه درتاریخ ایران از شهریورماه ۱۳۲۰ آغاز می شود که با اوج گیری جنبش ملی شدن صنعت نفت، تشکیل دولت دکتر مصدق و سرانجام کودتای انگلسیی - آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پایان می یابد. در این فصل کتاب با عنوان " فترت ناسیونالیستی " نویسنده به شرح تکاپوهای فکری سیاسی جامعه از بند استبداد رسته ایران پرداخته و ذیل عناوین " جنبش سوسیالیستی " و " جنبش ناسیونالیستی " آنها را صورت بندی و بررسی نموده است، بدون آنکه متعرض " جنبش اسلامگرایی " دراین دوره شود.


فصل پنجم کتاب با عنوان " انقلاب سفید محمدرضاشاه " به تشریح حاکمیت پهلوی پس از کودتا می پردازد که مضمونی مشابه راه طی شده توسط رضا شاه دارد. محمد رضا که از سرنوشت پدر درس نیاموخته بود همچون پدر تکیه گاهش در " دولت سازی " را بر سه ستون ارتش، بوروکراسی و دربار قرار داد و از امکاناتی که دراختیارش قرار گرفته بود برای فربه کردن این سه استفاده می کرد بدون آنکه هیچ وقع و توجهی به سمت " ملت سازی " داشته باشد. افزایش درآمد نفت از سال ۱۳۵۰ نیز براین افزون طلبی شاه افزود و ایده برسازی " تمدن بزرگ " و " پنجمین قدرت نظامی جهان " موجبات اقداماتی را درایندوره فراهم آورد که جز دامن زدن به فساد در طبقه حاکم و ایجاد شکاف طبقاتی عمیق درجامعه بهمراه نداشت، و همین‌ها به شکل گیری تنش‌های اجتماعی و سیاسی انجامید که مقوم " جنبش اسلامگرایی " و سرانجام رخداد " انقلاب اسلامی " شد، و شاه را همچون پدرش مجبور به ترک کشور و مرگ در غربت کرد.


فصل ششم و آخر کتاب به دوره " جمهوری اسلامی " اختصاص دارد. نویسنده تلاش کرده دراین فصل به شرح وقایع و تحولاتی بپردازد که پس از پیروزی انقلاب به ایجاد تغییرات در ساختار حقوقی و حقیقی جامعه منجر شده است ولی در یک جمع بندی از مباحث مطرح شده می توان دریافت که برغم رخداد انقلاب و تغییر و تحولات حادث، راه طی شده در جمهوری اسلامی نیز همچون گذشته بوده و حاکمیت با استفاده از درآمد نفت قدرت مطلقه‌اش را بر سه پایه ارتش(سپاه)، بوروکراسی و بیت رهبری استوار ساخته است و اینرا براحتی می توان از اعداد و ارقام مربوط به این نهادها درمقایسه با آخرین سال حاکمیت پهلوی دریافت. و البته با خواندن این کتاب می توان به این نتیجه دست یافت که سرانجام « تاریخ ایران مدرن » به " دولت سازی "‌ای منجر شده که همچون بختک بر سرایران افتاده و حتی انقلاب هم نتوانسته است سایه سنگین آنرا بر سر ایرانیان کم نماید و به همین دلیل برنامه " ملت سازی " که با پیروزی " انقلاب " ، " جمهوری خواهی " و " انتخابات " تا حدودی شروع شده بود و می توانست جامعه ما را به دالان " مردمسالاری " وارد نماید بدلیل رخداد جنگ دچار سکته شد و پس از خاتمه جنگ و با رهبری جدید نیز وارد دورانی شد که شباهت تام و تمامی دارد به دوران طی شده در زمان پهلوی پدر و پسر ؛ و باید دعا کرد که خدا آخر و عاقبت این دوران را ختم بخیر کند.


نکته آخر اینکه کتاب در نقل برخی وقایع و رخدادهای تاریخی دچار اشتباه و خطا شده است که البته اینها از ارزش تحلیلی کتاب نمی کاهد اما از محقق و پژوهشگری که درتاریخ معاصر ایران متخصص است و بر نقل وقایع و دقایق تاریخی دقت بسیار دارد این بی‌دقتی در نقل وقایعی که درهمین زمان‌های نزدیک رخداده اند بعید و دور از ذهن می نماید، و نمی دانم چرا مترجم و ناشر کتاب هم متعرض این اشتباهات حداقل در پاورقی نشده اند! فقط به عنوان نمونه یادآور می شوم در ص ۳۱۸ کتاب آمده :" از سوی دیگر، اعدام‌های سال ۱۳۶۸ پیامد مورد نظر خود را به همراه داشت. طی ماه‌های بعدی، حسین علی منتظری که از ابتدای انقلاب درمقام رهبر آینده مورد تکریم بود، دراعتراض (به عملکردها) به صف مخالفان پیوست، از سیاست کناره گیری کرد و درقم اقامت گزید، و از یادها رفت." درحالیکه روشن است اعدام‌های مورد اشاره در تابستان سال ۱۳۶۷ و نه سال ۱۳۶۸ انجام گرفته است. رویه انتقادی آیت الله منتظری هم به قبل از اعتراض به این اعدام‌ها برمی گردد با این حال مسیری که ایشان پیمود منجر به نامه عزل او از مقام قائم مقامی رهبری در ششم فروردین ماه سال ۱۳۶۸( و نه ماههای بعدی این سال) از سوی امام خمینی و رهبری آینده کشور شد اما وی که از سال ۱۳۵۹ در قم اقامت گزیده بود هیچگاه از سیاست کناره گیری نکرد و به رغم همه سختی‌ها و دشواری‌ها به سیاست ورزی تا آخرین روز حیاتش ادامه داد و از یادها هم نرفت، و مراسم تشییع او با حضور چشمگیر مردم در آخر آذرماه سال ۱۳۸۸ خود شاهدی براین موضوع است. به هرحال امیدوارم نویسنده با بازنگری در کتاب به اصلاح و تصحیح اینگونه موارد، که می تواند برارزش پژوهشی و تاریخی کتاب خدشه وارد نماید، بپردازد.




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007