« پرستش حزب یا ذوب در ولایت؟ | صفحه اول | کابوس انتخابات »

24 شهریور 91

کیش شخصیت

در کتاب " حزب توده " از شکل گیری تا فروپاشی 1320- 1368 " به کوشش جمعی از پژوهشگران " موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات فصلی به " سیر تاریخی مارکسیسم " اختصاص داده شده است. دراین فصل که از فرازی تاریخی به تجربه عملی این ایدئولوژی در انقلاب روسیه و تحولات فکری سیاسی پیامد آن در باورمندان به مارکسیسم در روسیه و دیگر کشورها پرداخته شده، تلاش نویسندگان براین بوده است تا چگونگی ظهور و سقوط نظام مارکسیستی در شوروی را علت یابی و به گونه ای ورشکستگی ایدئولوژی مزبور در راهبری این نظام سیاسی را اثبات نمایند. دراین مسیر ذیل عنوان استالین و « کیش شخصیت » آورده اند:

" در زمان بیماری لنین، از سال 1922 م، جوزف ویساریونویچ جوگاشوویلی با نام حزبی " استالین " (مردفولادین) از اهالی گرجستان زمام قدرت را بدست گرفت و تا آخر عمر، دیکتاتور مطلق العنان و رهبر بلامنازع جهان مارکسیسم بود. در دوران استالین، اورا به مقام " خدایی " رساندند و نام او، در کنار نام مارکس و لنین بعنوان " کلاسیکهای مارکسیسم " عنوان شد و اندیشه استالین بمثابه تکامل اخلاق مارکسیسم – لنینیسم و اوج اندیشه بشری مطرح گردید. این موج " استالین پرستی " کمونیستهای کشورهای دیگر را نیز در برگرفت. ابوالقاسم لاهوتی، شاعر کمونیست ایرانی در شعری چنین از استالین تجلیل کرد:
ستالین گویم و رانم جهان را زمین تابع شود چون بیند این را
ولی با مرگ استالین (وبه روایت مستند آورتورخانوف در کتاب " اسرار مرگ استالین"، قتل او در اثر توطئه گروه 4 نفره بریا، مالنکوف، خروشچف و بولگانین) نام او بعنوان " یک دیکتاتور خون آشام " مطرح گردید که در دوران زمامداری سی ساله خود بر جهان کمونیسم، حداقل 10 میلیون انسان را به قتل رسانیده بود. در دوره خروشچف مبارزه با « کیش شخصیت » ( نامی که شوروی ها به استالین زدایی خود دادند) اوج گرفت و اعتبار آثار و اندیشه های استالین سقوط کرد؛ " استالین خدا " به " استالین جلاد " تبدیل شد. در دوران گورباچف، استالین زدایی ابعاد نوین و عمیقی یافت.
استالین در دوران زمامداری خود، برجسته ترین یاران لنین و رهبران انقلاب اکتبر را، که برخی از آنان چون تروتسکی و بوخارین(1888- 1938 م) تئوریسین های برجسته مارکسیسم بودند، نابود کرد. از 24 نفر اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک روسیه، که رهبری انقلاب اکتبر را بدست داشتند، 11 نفر تیرباران شدند و 5 نفر به اشکال مختلف ( ترور و خودکشی و...) نابود گردیدند... " ( صص 8-9 )
" پس از مرگ لنین، تنازع قدرت میان استالین و تروتسکی به تبعید او در سال 1929 از روسیه و قتل عام طرفدارنش و سرانجام ترور او توسط پلیس مخفی استالین در سال 1940 در مکزیک انجامید. تحت عنوان مبارزه با تروتسکیسم، دهها هزار نفر بیگناه تحویل جوخه های اعدام شدند و یا در سلولها و اردوگاهها نابود گردیدند.
تروتسکی از نظر تئوریک دارای نظریات مستقل و گاه متضادی با لنین بود؛ هرچند برخی از پیروانش می کوشند تا اورا یار و همراه صدیق و ادامه دهنده راه لنین وانمود سازند..." ( ص 10 )
حال سئوال از نویسندگان این کتاب می تواند این باشد که ظهور « کیش شخصیت » استالین و جنایاتی که به او نسبت می دهند ناشی از ذات و ماهیت قدرتی بود که بدست آورده بود یااز ایدئولوژی مارکسیسم که بدان باور داشت؟ البته پاسخ ضمنی نویسندگان دراین کتاب، « کیش شخصیت » استالین را به ایدئولوژی مارکسیسم نسبت می دهد، و واقع هم این است که عملکرد استالین و دیگر رهبران نظام های کمونیستی بپای ایدئولوژی مارکسیسم نوشته شده است اما دریک نگاه عمیقتر می توان دریافت که این رفتار الزاما ناشی از این ایدئولوژی نیست بلکه ناشی از ذات و ماهیت " قدرت مطلقه " است که دارنده اش را مغلوب خود می سازد، چون این رفتار و بیماری « کیش شخصیت » مشترک بین همه قدرتمدارانی است که در اعمال حاکمیت پایبند به هیچیک از قواعد دموکراتیک و حقوق انسانی نبوده اند فارغ از اینکه باورمند به ایدئولوژی ای خاص باشند یا نباشند، از فرعون بگیر تا استالین و رضاشاه و محمدرضاشاه. فقط توجیه هریک ازاینها برای دیکتاتوری و استبداد متفاوت بوده و بعضا شکل ایدئولوژیک داشته است همانگونه که استالین برای برقراری " عدالت آجتماعی " و بهشت موعود کمونیسم آدم می کشت! یا پهلوی ها باعنوان اتهامی " اقدام علیه امنیت ملی ".
حال با توجه به آنچه آمد از نویسندگان این کتاب که دستمزد گرفته اند تا این کتاب حجیم را بعنوان رسالتی روشنگرانه بنویسند و ورشکستگی ایدئولوژی مارکسیسم را درعمل نشان دهند درخواست می کنم با همین نگاهی که به موضوع داشته اند این بار از فراز تاریخ به تجربه عملی جمهوری اسلامی ایران بنگرند و آنرا توصیف نمایند. آیا مسیری که این نظام تاکنون پیموده است شباهتی به آنچه در انقلاب روسیه و شوروی( و ایضا دیگر انقلاب ها ) طی شده، ندارد؟ روشن است که زمانه جمهوری اسلامی زمانه دیگری بوده و تکرار جنایات مشابه انچه در گذشته انجام شده امکانش بسیار سخت شده است اما منظور شکل و راه طی شده است.
نویسندگان این کتاب و ایضا حاکمیت که بودجه تدوین و انتشار آنرا فراهم آورده اند باید بدانند که دیگران به همینگونه در باره ایدئولوژی اسلامی و تجربه عملی اش در جمهوری اسلامی ایران تاریخ می نویسند و نتیجه می گیرند. حال اگر بخواهیم بروال انجام شده در کتاب به راه طی شده در جمهوری اسلامی ایران نگاه کنیم آیا جز این است که پس از رحلت رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی، بتدریج نوعی « کیش شخصیت » در جمهوری اسلامی رواج یافته و در سایه آن بتدریج یاران و نزدیکان امام خمینی مطرود و منزوی و خانه نشین شدند؟ شاهد بارز این مدعا اینکه امروز کار بجایی رسیده است که از چهارنفر زنده مانده سران نظام دوران امام فقط آقای خامنه ای ،که در مصدر " ولایت مطلقه فقیه " قرار گرفته است، ازآسیب و حذف درامان مانده است اما آقایان موسوی نخست وزیر دوران امام در حصر و حبس خانگی است با عنوان " سردمدار فتنه "، هاشمی رفسنجانی جزء " خواص بی بصیرت "، و آیت الله موسوی اردبیلی " خانه نشین درقم ". البته به این فهرست می توان نام کروبی یار نزدیک امام خمینی و ریئس مجالس سوم و ششم را ،که در حبس و حصر خانگی است، و خاتمی، وکیل و وزیر دوران امام و ریئس جمهورسابق را، که ایشانرا هم " سردمدار فتنه " لقب داده اند یا موسوی خوئینی ها و...را افزود، و سری هم به زندانها زد تا امثال بهزاد نبوی و تاج زاده و میردامادی و امین زاده و... را دید که قبل از انقلاب مبارز بوده و زندان کشیده و در همه دوران وزیر و معاون وزیر و استاندار بوده اند. آیا این تصویر حادث ناشی از رخداد بیماری « کیش شخصیت » نیست؟ آیا حذف نیروهای ریشه دار در انقلاب و با تجربه و برکشیدن نیروهای بی ریشه و کم مایه تا حد ریاست جمهوری ناشی از رخداد این واقعه شوم نیست؟ و آیا سرنوشت جمهوری اسلامی ایران و ایدئولوژی اسلامی با این تصویر بگونه ای غیراز سرنوشت شوروی و ایدئولوژی مارکسیسم رقم خواهد خورد؟
من براین نظرم که شکل گیری بیماری « کیش شخصیت » در عمل ناشی از ساختار قدرت است، و نه الزاما ناشی از ایدئولوژی و ساختار حقوقی، و متاسفانه ساختار حقیقی قدرت در جامعه ما ممد و مقوم « کیش شخصیت » است، و با کمال تاسف نظریه " ولایت مطلقه فقیه " هم میدانی فراخ برای بروز و گسترش این بیماری فراهم ساخته و درگذر زمان جمهوری اسلامی ایران را درعمل از اهداف اولیه انقلاب دورساخته و بتدریج اسباب زوال آنرا فراهم ساخته است. آنچه من از تجربیات تاریخی، ازجمله مطلب مورد اشاره کتاب " حزب توده " دریافته ام اینکه راه طی شده جمهوری اسلامی ایران سرنوشتی جز سقوط را برای آن رقم نمی زند مگر آنکه حاکمیت موجود با درک و دریافت این موضوع به تجدید نظر اساسی در اداره کشور پرداخته و باانجام اصلاحات سرنوشت تازه ای را برای نظام رقم زنند و با بازگشت به آرمانهای اولیه انقلاب راه امیدی را بروی ملت گشاده دارند. رهبری جمهوری اسلامی هنوز این فرصت را دارد که با درمان بیماری « کیش شخصیت »؛ که در آموزه های دینی با عنوان " مبارزه با هوای نفس و انانیت " و " جهاداکبر " ازآن یاد می شود و ادبیاتی غنی دراین باره دارد، اشتباهات رخداده را جبران و تصحیح نماید و نامی نیک از خود درتاریخ برجای گذارد، در غیراینصورت تاریخ و تاریخ نویسان کار خود را خواهند کرد همانگونه که نویسندگان این کتاب کرده اند.




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007