« مرگ مجلس | صفحه اول | محو « دیکتاتوری » یا « دیکتاتور » »

22 مهر 90

« حاکمیت قانون » به عنوان « مطالبه ای تاریخی »

به رغم آنکه ما ایرانیان بداشتن منشور کوروش در باره حقوق بشر افتخار می کنیم اما نمی دانم چرا در واقعیت تاریخ ما کمتر نشانی از عمل به این منشور یافت می شود؟ در تاریخ گذشته ما ، چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام ،همه سلسله های پادشاهی و حکمرانان با خون و خونریزی و کشتار بر سرکار آمده و با همین شیوه نیز برکنار شده اند ، از اینرو گویا خشونت در امر حکمرانی ذاتی جامعه ما شده است . در سراسر تاریخ گذشته ایران هیچگاه قاعده وقانون و میثاقی بر شیوه حکومتداری حاکم نبوده و حاکمان « قدرت مطلق » داشته و نظام سخت « ارباب و رعیتی » بر جامعه مسلط بوده است. در این نظام رعیت ، یعنی هر آنکه از دائره قدرت و حاکمیت بیرون بود یا بیرون می افتاد ، فاقد هرگونه حقوقی بود و اختیارحیات وجان و مال و ناموسش را نداشت چراکه هر آنچه داشت در اختیار حاکم و ارباب بود. گویا شعار « چه فرمان یزدان ، چه فرمان شاه » بر تارک تاریخ ایران حک و سرنوشت محتومی را برای مردم این سرزمین رقم زده بود. براین پایه برخی نظریه پردازان با توصیف شرایط ایران در قالب حاکمیت « استبداد مطلقه » آنرا از قالب « استبداد شرقی » که در گذشته بر کشورهای آسیایی، و « دیکتاتوری » که بر کشورهای غربی حاکم بوده است ، متمایز می کنند و در واقع بر این موضوع تصریح وتاکید می نمایند که سایه سنگین « استبداد مطلقه » بوجهی کاملا بارز همواره بر همه ابعاد زندگی ایرانیان غلبه داشته و رد پای آنرا می توان درجای جای فرهنگ و اقتصاد و سیاست و...و روحیات و خلقیات ایرانیان بازیافت و شناخت.

از میانه عصر قاجار که طوفان تحولات فکری و علمی و صنعتی غرب به شرق وزیدن گرفت و برخی ایرانیان تحصیلکرده و عالمان دینی در جریان این تحولات قرار گرفتند بتدریج جریانی فکری اجتماعی در مقابله با « استبداد مطلقه » حاکم و عقب ماندگی مفرط جامعه از تحولات جاری در جهان شکل می گیرد. با ترور ناصرالدین شاه توسط میرزای رضای کرمانی این جریان میدان اجتماعی سیاسی بیشتری یافته و به شکل دهی جنبشی برای تاسیس « عدالتخانه » و سرانجام « مشروطه » منجر می انجامد و مظفرالدین شاه با صدور فرمان مشروطیت نامی نیک از خود در تاریخ ایران برجای می گذارد و در اندک مدتی پس از آن جهان فانی را بسوی دار باقی ترک می کند .
جنبش مشروطه اولین جریان « قانون خواهی » در ایران و آسیا به شمار می رود و از اینرو آنرا باید نقطه عطفی تاریخی در سرنوشت و تغییر تاریخ ما ایرانیان دانست. به رغم بیسوادی اکثریت قاطع مردم ایران در آنزمان و عقب ماندگی مفرط جامعه، ادبیات و کارهایی که توسط نخبگان و روشنفکران و عالمان دینی برای بیداری و بحرکت درآوردن جامعه رخوت زده در این دوره می شود بسیار بنیادی و گرانسنک و ارزشمند بوده است و بنظرم هنوز هم پس از گذشت بیش از یک قرن آثارشان خواندنی و درس آموز است و اینکه افرادی که این حرکت فکری و اجتماعی را بنا نهادند سرآمدان دوران خود بوده اند و بزرگانی که هنوز باید بزرگشان داشت. به هرحال با صدور فرمان مشروطیت هم اینان به تشکیل مجلس شورای ملی از نمایندگان و تدوین قانون اساسی اقدام می کنند اما ولی عهد جوان که از تبریز به تهران آمده و پس از مرگ پدر برتخت نشسته است کم کم متوجه می شود که « قانون اساسی » در پی محدود و پاسخگو کردن « قدرت مطلقه » اوست و او دیگر نمی تواند همچون اسلافش حمکرانی کند و هر فرمانی بدهد و جان و مال و ناموس مردم را بازیچه هوس های خود کند ، و ازاینجاست که با وسوسه بخشی از درباریان و روحانیون دنیا طلب درباری در پی مقابله با « مشروطه » بر می آید و برای توجیه اینکار آنرا « مشروعه خواهی » نام می نهد تا بتواند عوام جامعه را نیز به این مقابله بکشاند . و بدینگونه در یک کشاکش تاریخی مجلس شورای ملی نماد « قانون خواهی »، و دربار شاهی نماد « استبداد خواهی » می شود و صف بندی نیروها در جامعه شکل می گیرد و به رغم آنکه مجلسیان به نمایندگی از مردم تلاش فراوان می کنند که از راه مذاکره و سازش و صلح محمد علیشاه جوان را براه قانون و همراهی با ملت درآورند اما تلاششان ابتر می ماند.
کتاب « حیات یحیی » نوشته یحیی دولت آبادی (جلد دو) که در برگیرنده خاطرات ایندوره اوست و چون او خود یکی از بازیگران این صحنه و از سردمداران مشروطه خواهی بوده و در ریز قضایا و حوادث ایندوران نقش داشته است در این باره بسیار خواندنی و عبرت آموز است. همه دعوای مشروطه خواهان با شاه دراین باب بوده است که چرا ماموران حکومت همچون گذشته با مردم رفتار کرده و حقوق شهروندی آنها را مراعات نمی کنند . در این کتاب می خوانیم که بطور مثال ماموران حکومت شبانه به خانه برخی افراد منتقد حاکمیت ریخته و آنها را به شیوه ای وحشیانه کشته یا بازداشت کرده و... وقتی نمایندگان مجلس به این کارهای غیرقانونی اعتراض می کنند هیچکس پاسخگو نبوده، و وقتی کار دعوا بالا می کشد دربار با بکارگیری اراذل و اوباش و همراهی روحانی ای همچون شیخ فضل الله نوری در صدد مقابله با مشروطه خواهان و رهبران روحانی آن آیت الله سید محمد طباطبایی و ایت الله سید عبدالله بهبهانی برمی آید و سرانجام محمد علیشاه که به پشتوانه قدرت خارجی روس و بخشی از نیروهای استبداد طلب جامعه خود را غنی از هرگونه صلح وسازشی با مشروطه خواهان می دیده ، سرانجام دست به یک حرکت نظامی زده و مجلس را به توپ می بندد و کشت و کشتار و ارعابی براه می اندازد که نسل مشروطه طلبی و قانون خواهی را در کشور براندازد و...
آنچه برای من در خواندن این کتاب جالب بود و خواندن آنرا به همه علاقمندان به سرنوشت ایران توصیه می کنم نوع رفتار حاکمیت زمان با مشروطه طلبان و در یک نگاه کلی نقش بازیگران موثر در دوسوی این واقعه است. می دانیم که محمد علیشاه نهایتا از مشروطه طلبان شکست خورد و ناچار به خروج از کشور و مردن در غربت شد اما آنچه از رفتار او و ماموران و حامیانش در مقابله با مشروطه خواهان انجام و در تاریخ و از جمله این کتاب ثبت شده است متاسفانه شباهت تام و تمامی دارد با آنچه که امثال بنده پس از کودتای انتخاباتی سال 88 از رفتار حاکمیت موجود دیده و شنیده ام. در این کتاب آمده وقتی ملک المتکلمین ، جهانگیرخان صور اسرافیل و سید جمال الدین واعظ از رهبران مشروطه و نمایندگان مجلس با همراهانشان از مخفی گاه خارج می شوند :" همینکه وارد خیابان می شوند قزاقان اول میرزا جهانگیرخان و بعد دیگران را دستگیر کرده آنها را بینهایت کتک میزنند و مجروح ساخته سروپای برهنه همه را به قزاقخانه می برند در راه که این جمع را می بردند بعضی از مردم نادان به آنها ناسزا گفته نسبتهای ناشایسته می دهند میرزا جهانگیرخان پی در پی نطق می کند و از کتک و زخم کارد و زبان اندیشه نکرده میگوید ای مردم ما رفتیم اما شما دست از مشروطه برندارید و به قزاقان می گوید ما مقصر پلیتکی هستیم کسی مقصر پلیتکی را آزار نمی دهد این یگانه فدایی وطن از آن هنگام که گرفتار می شود دست از جان شسته هرچه در دل دارد می گوید...به همین حال آنها می برند تا وارد قزاقخانه می کنند و آنها محبوس می شوند صاحبمنصبان قزاقخانه پی در پی بمحبس آنها آمده آنها را فحش داده آزار می کنند میرزا جهانگیرخان در اینحال باز از نطق های وطن خواهانه دست برنمی دارد و دقیقه ئی آرام نمی گیرد...این چند نفر با جمعی دیگر که گرفتار شده اند یا بتدریج تا عصر گرفتار می شوند در قزاقخانه هستند طرف عصر آنها را به باغشاه می برند و همه را در یک زنجیر می بندند در بردن به باغشاه و هنگام ورود به محبس و در محبس آنها را آزار بسیار می کنند دست ملک المتکلمین جراحت برمی دارد شبانه پولنیک لیاخوف و شاپشال و علی بیک بدیدن آنها می روند ملک المتکلمین به پولنیک از بابت کتک بسیار که به آنها میزنند شکایت می کند و او می سپرد دیگر آنها را نزنند...فردا صبح می شود پاسی از روز برآمده دونفر قزاق بمحبس آمده ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان را با زنجیرمی برند ساعتی طول نمی کشد که زنجیرهای آنها را آورده آنجا می اندازند در هنگام بردن آنها ملک المتکلمین می گوید رفقا دیدار بازپسین است و همه گریه می کنند خلاصه آنها را می برند در گوشه باغشاه در میان فوج قزاق طناب بگردن ملک المتکلمین افکنده مدتی اورا عذاب می دهند و بالاخره میرغضبان با کارد روی شکم او افتاده و شکمش را پاره می کنند و بسختی جان می دهد بعد از آن میرزا جهانگیرخان را می آورند چون کشتن رفیق خود را دیده است رمقی برای او باقی نمانده بپای خود نمی تواند بیاید اورا می آورند طناب بر گردنش انداخته بفشار کمی جان می دهد نعش هر دو را میان خندق شهر می اندازند نعشها آنروز و آن شب در خندق است و بعد بهمت یکی از وطنخواهان هرچه از آنها باقی مانده بخاک سپرده می شود..."( صص335-338)
وقتی در این کتاب شرح بازداشت و زندانی و شکنجه مشروطه خواهانی همچون ملک المتکلمین و جهانگیرخان صور اسرافیل و... و بقیه وقایع را می دهد مثل این است که دارد رخدادهای پس از کودتای انتخاباتی سال 88 و زندان اوین و فاجعه کهریزک را تصویر می کند و همانگونه که در باغشاه ایندو آزادیخواه را به شکل فجیعی شهید کردند آدم بیاد شهادت جوانانی همچون محسن روح الامینی و امیر جوادی فر و محمد کامرانی در کهریزک و... می افتد و این نشان می دهد که سوگمندانه پس ازگذشت بیش ازیک قرن و به رغم همه تغییرات ظاهری و حتی بعضا محتوایی و کیفی که در جامعه ما انجام شده است دعوای « قانو خواهی » ( مشروطیت ) و « استبداد مطلقه » همچنان ادامه دارد؟ به عبارتی رفتار حکمرانی غیر قانونی و گونه ای از نظام « ارباب - رعیتی » به رغم تغییر حکومتها و عناوین آنها به عنوان میراثی ماندگار در جامعه ما برجای مانده و رسوب کرده است. با این تفاوت که در آندوران مستبدان همه حول شاه و دربار جمع شده بود و مشروطه طلبان حول مجلس شورای ملی، اما حالا مجلس شورای اسلامی هم به مستبدان پیوسته وشعار مرگ بر رهبران جنبش سبز قانونخواه می دهد! و راهیافته ای به مجلس که سوگند خورده است مجری قانون اساسی باشد می گوید مقام ولایت فقیه فراتر از قانون اساسی است و فرامینش باید اطاعت شود! و اگر بخواهیم اینگونه سخن گفتن ها رااز سوی مقام های حاکم که همه سوگند خورده اند مجری قانون اساسی باشنئ نقل و ردیف کنیم مثنوی هفتادمن کاغذ می شود.
حال سئوال کلیدی این است که چرا جامعه ما به رغم پشت سرگذاردن بیش از یکصد سال مبارزه و مجاهده و قربانی دادن هزاران انسان آزادیخواه و تجربه چند جنبش و انقلاب هنوز درب حاکمیتش بر روی همان پاشنه ای می چرخد که در گذشته می چرخیده؟ و چرا خواست بیش از یکصد ساله « حاکمیت قانون » به عنوان یک « مطالبه تاریخی و ملی » از سوی مردم همچنان از سوی حاکمیت ها بی پاسخ مانده است ؟ بحث مبسوط در این باره و پاسخگویی به این سئوال در حوصله این مقال نیست و پیشتر در مقالی با عنوان « زندگی حقوقی ، زندگی غریزی » به شرح این موضوع پرداخته و یاد آور شده ام که دنیای ذهنی و معرفتی و عینی ما ایرانیان چندان قرابتی با قانون خواهی و قانون مداری ندارد و در دامن چنین واقعیتی است که هرکه با هر نام و عنوانی به قدرت برسد هوس « قدرت مطلقه » و استبداد ورزی می کند. ساختار حقیقی جامعه ما که بر پایه زندگی غریزی بنیان نهاده شده ، زمینه و استعداد استبداد پروری فراوان دارد و کاشت هر نهالی در آن می تواند به درختی بزرگ از استبداد تبدیل شود چون آبشخوری مستعد دارد. تنها راه نجات ما از این وضعیت اسف بار تاریخی اصلاح این آبشخور و زدن ریشه ها و برچیدن زمینه های استبداد پروری در درون جامعه و پیش از آن در درون وجود خودماست در حالیکه در همه جنبش های معاصر ایران نگاه ها عمدتا متوجه حاکمیت و درخت استبداد عریان و برکندن آن بوده است. و البته تجربه نشان داده است که به رغم پرداخت هزینه های گران سنگ برای برکندن این درختها موفقیت چندانی حاصل نشده است! به قول دکتر مقصود فراستخواه در مقاله پرمغزش در نقد مردم ما نباید بیش از در « تعقیب سایه های بلند خویش » باشیم بلکه باید بدانیم اگر نیک نظر کنیم باید پرخویش را در این استبداد مطلقه و سختی که بدان دچار شده ایم ببینیم و هرگونه اصلاح و اقدامی را از خود شروع کنیم و از خود صادقانه بپرسیم که اگر اوضاع عوض شد هریک از ما چقدر به قانون پایبند و به رفتار حقوق بشری و دموکراتیک خو کرده ایم؟ و اگر در مقامی قرار گرفتیم چگونه عمل خواهیم کرد؟ و فراموش نکنیم که حاکمان ما از همین جنس ما و ازمیان ما برآمده و برخواهند آمد!
جنبش سبز که از زبان رهبران خود « اجرای بدون تنازل قانون اساسی » را به عنوان خواسته ای تاریخی و ملی مطرح کرده است در واقع در پی اصلاح ریشه ها و آبشخور این استبدادپروری و خودکامگی و زدن پی و ریشه های آن درساختارحقیقی و حقوقی جامعه ماست. آنهائیکه با شعارهای رادیکال براین خواسته با دست گذاشتن روی برخی اصول قانون اساسی یا رفتارحاکمیت موجود نقد و ایراد وارد می کنند آیا به این نکته متفطن هستند که تا وقتی آحاد جامعه ما در کل و حاکمیت بطور خاص مقید به اجرای قانون ( حتی قانونی ناقص و پراشکال ) نشوند و نباشند هیچگونه چشم اندازی برای شکل گیری یک نظام سیاسی مطلوب و فردای بهتر متصور نخواهد بود. اگر امروز ما شاهد رفتاری از سوی حاکمیت هستیم که همانند رفتار حاکمیت محمد علیشاهی است ( و البته مشابه رفتار همه حاکمیت های بین ایندو) دلیلش جز قانون گریزی این حاکمیت ها نیست و ربطی به ساختار حقوقی (قانون اساسی ) ندارد. « حاکمیت قانون » به عنوان « مطالبه ای تاریخی و ملی » باید راهنمای عمل همه نیروهای جنبش سبز باشد و باید دانست که بدون تحقق این خواسته هیچیک از خواسته های دیگر جنبش دستیافتنی نخواهد بود و از اینرو بر همه افرادی که به آینده بهتر برای ایران می اندیشند واجب است که به کالبد شکافی این موضوع پرداخته و در جهت زمینه سازی عینی و ذهنی تحقق این خواسته نظریه پردازی نموده و گام بردارند. تا زمانی که همه ما ایرانیان نپذیریم که قانونمداری بنفع همه ماست و همه ما باید به رعایت قانون پایبند باشیم کار ما به سامان نخواهد رسید و در غیراین صورت همیشه آنهایی که به قدرت می رسند این امکان را می یابند که با بکارگیری زور و زر و تزویر و مزدور از مرزهای قانونی عبور کنند و استبداد بورزند و اینراه را پایان نخواهد بود همانگونه که2500 سال است با « استبداد مطلقه » راه پیموده ایم !




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007