« گرايش مردم به خاتمي و اصلاح‌‏طلبان رو به گسترش است | صفحه اول | اقدام نیک بسیج »

29 دی 87

اصل رقابت و عدالت

سرمایه های وجودی انسانها چگونه شکفته و تجلی خارجی می یابد ؟ و چگونه یک نظام سیاسی می تواند از این سرمایه های وجودی شهروندانش حداکثر بهره داری را نموده و نظامی کارآمد بسازد ؟ پاسخ به این دوسئوال بسیار مهم و کلیدی می تواند راهگشای هر جامعه ای بسوی رشد و توسعه و تعالی مادی و معنوی باشد .

برپایه آموزه های دینی اسلام خداوند در خمیره و فطرت آدمها میل به سعادت و تعالی و کمال را نهاده است ، و تجربه های بشری نیز اینرا بخوبی نشان می دهد ، اما این میل به تعالی چگونه بکار می افتد ؟ و راه خود را می یابد ؟ زمانی که شرایط و بسترهای ظهور و بروز این میل در عرصه حیات اجتماعی برای انسانها فراهم آید و آنها بتوانند در درون آن به فعالیت و تلاش پرداخته و پاداش مناسب خود را بگیرند و زمینه اصلی بوجود آمدن چنین وضعیتی " اصل رقابت " است . انسانها فقط در سایه رقابت است که گوهر وجودی خود را می یابند و توانمندی های درونی شان را در وجهی از وجوه حیات به منصه ظهور می رسانند ، و در واقع می توان گفت که بین رشد و تعالی هر جامعه و نظام سیاسی با شرایط رقابتی موجود در آن جامعه همبستگی مثبت کامل وجود دارد ، و برعکس در هرجامعه ای که رقابت در آن به دلیل استبداد و خودکامکی یا شرایط رانتی وفقر و فساد و تبعیض و...ضعیف و کم رنگ باشد به همان میزان نیز جامعه عقب افتاده و فقیرو درمانده و ناکارآمد خواهد بود . " اصل رقابت " اصلی ترین محرک آدمی برای حرکت و تلاش و رفتن بسوی قله های بلند زندگی و سعادت دنیوی و اخروی است و بن مایه دستیابی انسانها به جایگاه های منزلتی و ثروت و قدرت ریشه در این اصل دارد . از اینرو هر نظام سیاسی اجتماعی ای که بتواند در اداره امور جامعه این اصل را سایه افکن کند و به ویژه در عرصه قانونگذاری و نهاد سازی این اصل بنیادی را راهنمای عمل قرار داده و دولت نه به عنوان مداخله گر در اداره امور جامعه بلکه به عنوان ناظر و داور میدان رقابت بین آحاد شهروندان عمل نماید به همان میزان می تواند از مواهب برآمده از این اصل و رشد و تعالی بهره مند باشد . البته کارآمدی این اصل در عرصه اقتصادی بارزتر و تردید در آن کمتر است اما باید براین امر تاکید داشت که کارآمدی این اصل در همه عرصه های حیات فردی و اجتماعی انسانها تردید ناپذیر است و به ویژه در عرصه سیاسی به همان اندازه عرصه اقتصادی کارآمدی و اثرگذاری دارد که از جمله می توان به تفاوت نظام های سیاسی مبتنی بر انتخابات رقابتی با غیرآن به لحاظ میزان توسعه و پیشترفت اشاره کرد .
شاید تنها ایرادی که بشود بر سایه افکنی " اصل رقابت " در اداره امور یک جامعه و نظام سیاسی مطرح کرد نسبت آن با " عدالت " است و اینکه آیا حاکمیت این اصل در روابط انسانی باعث نمی شود که عده ای قلیل از انسانها میداندار این عرصه شوند و با دستیابی به منابع قدرت و ثروت و منزلت دیگران را به زیر سلطه گرفته و از مواهب زندگی محروم نمایند؟ و البته نگاه بسیار بدبینانه در این موضوع می تواند به شرایط جنگلی و اینکه انسان گرگ انسان است برسد . در پاسخ به این ایراد و نگاه بد بینانه می توان گفت که اگر " عدالت " را به قرار دادن هر شئی در جای خودش معنی کنیم و اینکه هر انسانی باید جایگاه مناسب با زحمت و تلاش خودش را در عرصه حیات اجتماعی پیدا کند قطعا این معنا تناسب کاملی با " اصل رقابت " دارد و جز در تلائم با آن منصه ظهور نمی یابد اما آنچه می تواند به این ایراد و نگاه بد بینانه وجه عینی و ملموس بخشد اینکه این اصل فقط عرصه حیات مادی انسانها را پوشش دهد و از پوشش دادن به عرصه حیات معنوی آنها بازماند و در همین جاست که مرز فارق بین ادیان الهی و مکاتب بشری ظاهر می شود . آموزه های دینی ما با پذیرش " اصل رقابت و عدالت " جایی برای طرح آن ایراد و نگاه بدبینانه باقی نمی گذارد بخاطر آنکه وقتی انسان همزمان در دو عرصه مادی و معنوی به رقابت با دیگران می پردازد هرگز به جایگاهی که بخواهد بر دیگران سلطه و برتری یافته و گرگ انسانها شود ، نمی رسد . بطور مثال یک انسان مسلمان در سایه رقابت با دیگران و بهره گیری از سرمایه های درونی و امکانات پیرامونی اش می تواند به ثروت بسیار دست یابد اما رقابت در عرصه معنوی ( مسابقه در خیرات ) به او حکم می کند که از بخشش و انفاق و صدقه و ...به نیازمندان دریغ نکند و در واقع ثروتی را که از یکدست بدست آورده با دست دیگر ببخشد ، و البته در یک نظام سیاسی دینی این حق برای حکومت محفوظ است که در تناسب " اصل رقابت و عدالت " به سیاستگذاری و تنظیم روابط بپردازند و در هرحال بستری را فراهم آورد که آحاد جامعه اطمینان یابند که حاصل زحمات و تلاش ها ودسترنج خود را می خورند و تفاوت حاصل در جامعه برای شهروندان به لحاظ جایگاه های منزلتی و ثروت و مناصب سیاسی و...ناشی از رعایت " اصل رقابت و عدالت " و نه شرایط رانتی و تبعیض گونه است . غروب ایدئولوژی مارکسیسم و فروپاشی نظام های کمونیستی در از بین بردن " اصل رقابت " بود و اشکال وارده بر نظام های سرمایه داری در بی توجهی به " اصل عدالت " ، و البته به نظر این نویسنده مدعای نظام اسلامی این است که می خواهد نظامی مبتنی بر " اصل رقابت و عدالت " بسازد که سعادت دنیوی و اخروی شهروندان را به همراه داشته باشد . از این منظر سوگمندانه باید بگویم که تجربه سی سال گذشته موید و مثبت چنین مدعایی نیست و ما نتوانسته ایم شرایط رانتی و تبعض گونه ای را که همه عرصه حیات فردی و اجتماعی ما را پوشانده است ،و ریشه در تاریخ و گذشته ما دارد به شرایطی رقابتی و عادلانه تغییر دهیم و گرداب مشکلاتی که دامنگیر جامعه ماست جز در سایه چنین تغییری آرام نخواهد گرفت . اگر عمر و فرصتی بود باز هم در آینده به شرح و بسط این موضوع خواهم پرداخت و امیدوارم این مقال باب این بحث را گشاده دارد و اینکه راه چاره جامعه از معبر حاکمیت " اصل رقابت و عدالت " در اداره امور جامعه و پذیرش همه لوازم و مقتضیات آن می گذرد .



   نظرات

احمد فعال :

جناب آقاي مزروعي با سلام
مقاله شما را از مطالعه گذراندم. به غير از تناقض هاي فراوان، آموزه هاي شما در باره رقابت بر خلاف آموزش هاي ديني و اخلاقي است. چه آنكه رقابت، واژه‌اي است كه در بيان قدرت بكار مي‌آيد و در بيان آزادي فاقد كارايي است. همچنين اين تعريف شما از عدالت (هر چيزي را در جاي خود گذاشتن) يك تعريف ارسطويي است و مراد ارسطو اين بود كه هر كس بايد در جايگاه طبقاتي‌اي كه ويژگي جوهري اوست، قرار گيرد، و چون چنين قراري در هر جامعه ايجاد شود، عدالت جاري مي‌شود. نمي‌دانم به مقاله اين جانب در خصوص «آزادي و رقابت» مراجعه نموده‌ايد و يا خير؟ در سايت گويا نيوز هم اكنون در بخش آرشيو مقالات اينجانب قابل دسترسي است. در صورت عدم دسترسي ايمل خود را بفرماييد تا به شما تقديم شود.
با آرزوي موفقيت
احمد فعال

مزروعی : باسلام و تشکر ، من متوجه نمی شوم چرا آموزه های من از رقابت بر خلاف آموزش های دینی و اخلاقی است ؟ ضمن اینکه برای اولین بار است یکیک چنین نظری را می بینم .دیگر اینکه رشته تخصصی من اقتصاد است و اصل رقابت به عنوان یکی از شروط اصلی نظام بازار به شمار می رود و نمی دانم چرا شما آنرا منحصر به عرصه قدرت کرده اید؟ البته از نظر من اصل رقابت در همه عرصه های حیات اجتماعی وجود دارد و انگیزه حرکت و تلاش ایجاد می کند .در مورد تعریف عدالت نیز حق با شماست اما حتما می دانید که یکی از مشکلات عدالت در همین تعریف نهفته است و اینکه چه تعریفی می توان داد که همه بر سر آن اشتراک نظر داشته باشند وبه همین دلیل هم هست که در عرصه عمل اجتماعی تحقق آن مشکل زا می شود . در مورد تناقض ها هم خوشحال می شود موارد را بنویسید تا بتوانم پاسخگو باشم اما لابد شما واقف هستید که مطلبی را برای چاپ در روزنامه نوشته می شود چه محدویتها و ملاحظاتی دارد وعمده هدف من تلنگرزدن در این باره بوده است و مطلب شما را هم حتما می خوانم .درضمن بنده هم به شما توصیه می کنم که کتاب " عدالت به مثابه انصاف " جان رالرز را بخوانید تا دریابید رقابت در بیان آزادی نیز کارآمدی دارد .

 

شرفی :

مقاله خوب و فنی بود.مزروعی عزیز یکی از معانی مدرن عدالت یعنی برابری در فرصت ها.اگر در یک جامعه رانت وجود داشته باشد نمیتوان به نهادینگی عدالت امیدوار بود.مثلا رانت آموزشی یا اقتصادی یا انحصار در هر زمینه ای از جمله انحصار سیاسی.چون در جهان سوم دولتها بازیگران اصلی همه عرصه ها هستند اول باید سیاست را رقابتی کرد تا عدالت سیاسی پیاده گردد.به همین خاطر من معتقدم جبهه دوم خرداد باید رقابت را از سیاست شروع کند تا سیاست عادلانه شود.جبهه دوم خرداد نتوانست در مدیریت هشت ساله خود رقابت را در سیاست نهادینه نماید.مثلا آیا تلاشی برای فعالیت رسمی گروههای غیر حکومتی با عقاید متفاوت عقیدتی صورت گرفت؟عدالت سیاسی یعنی امتیاز سیاسی بر اساس رای مردم توزیع شود.حال اگر ما نتوانیم از رای مردم محافظت نماییم چگونه عادل خواهیم بود؟در رقابت سیاسی گروههای متفاوت عقیدتی بصورت برابر می توانند در حوزه تصمیم سازی سیاسی شرکت کنند.مشکل این است که جبهه دوم خرداد فقط خود و اصول گرایان را خودی حساب می کند.یعنی سیاست را قبیله ای می بیند نه رقابتی.مثلا شهروندان غیر مذهبی چه جایگاهی برای تشکل بندی در حوزه عمومی دارند؟آیا جبهه دوم خرداد توانست در این زمینه و در حوزه اختیارات خود موفق شود؟برای رقابتی کردن سیاست اول باید همه را شهروند دید.نه اینکه مردم را بر اساس عقیدتی تقسیم بندی کنیم.مزروعی عزیز یک نیروی سیاسی باید برنامه ای جامع برای دفاع از رای حامیانش داشته باشد نه اینکه همه چیز را به دوش عوامل بیرونی بیندازد.برای دفاع از عدالت سیاسی به این امر فکر کنید.شما نباید نقش بازار گرم کن را ایفا نمایید.رقابت و عدالت مکمل هم مستند به شرط اینکه عاملان سیاسی حاضر باشند برای آنها هزینه بدهند.اگر ما قبیله ای بیندیشیم نمیتوانیم عادلانه عمل کنیم.از گفتگوی با شما خوشحال میشوم.گسترش گفتگو مدارای سیاسی و عقیدتی را در جامعه توسعه می دهد.به همین خاطر وبلاگ شما را فضایی مناسب برای ترویج گفتگو و دیالوگ در جامعه ایرانی دانسته و انتخاب کرده ام.کارشناس ارشد علوم سیاسی از دانشگاه تهران.

مزروعی : باسلام و تشکر ، هرچند در مورد آنچه به جبهه دوم خرداد( اصلاح طلبان) نسبت داده اید موافق نیستم و فکر می کنم آنها خودی و غیرخودی را در عرصه حکومتداری قبول ندارند و البته خیلی کارها را هم نتوانستند بکنند به گونه ای که حتی آنها به عنوان غیرخودی از چرخه انتخابات مجلس حذف شدند اما با کلیت دیدگاه شما موافقم و امیدوارم روزی را بینیم که همه ایرانیان بتوانند در عرصه ای رقابتی به مناصب حکومتی دست یابتد و مرمسالاری به معنای واقعی دراین سرزمین حاکم شود .

 

احمد فعال :

با سلام
كتاب مورد اشاره شما پيشتر از مطالعه اينجانب گذشته است. تناقض ها در مطالب شما در مقاله اي تحت عنوان رقابت و آزادي شرح داده شده است.(عين مقاله در جي ميل خدمتتان ارائه شد)، اما جهت اطلاع خوانندگان توجه آنها به آدرس وب سايت www.ahmadfaal.com
خود جلب مي كنم كه با ورق زدن در صفحه دوم سلسله مقالات اينجانب، مقاله رقابت و آزادي را خواهند يافت.
با آرزوي موفقيت
احمد فعال

مزروعی : باسلام ، با اینکه من تاکنون آدرس وبلاگ دیگری را در اینجا نگذاشته ام اما آدرس شما را گذاشتم تا بدانید از نقد و بحث استقبال می کنم اما با رجوع یه سایت شما و حواندن مطالبتان (که البته برای من دریافت منظور شما مشکل بود)دریافتم که من و شما بطوربنیادی اختلاف نظرو برداشت راجع به همه مقوله ها داریم و البته من از خواندن مقاله مورد اشاره شما هرگز متوجه تناقق رقابت و آزادی نشدم و اینکه شما فقط اصرار دارید نقطه کانونی رقابت را به مقوله قدرت تقلیل دهید و آنرا در تقابل با آزادی قرار دهید از نظر من نادرست است چون در این عالم مادی هیچ مقوله ای را نمی توانید پیدا کنید که امکان سوء استفاده از آن توسط قدرت و قدرتمداران وجود نداشته باشد و مگر جز این است قرآن که وحی الهی و وسیله هدایت انسانهاست توسط معاویه مورد سوء استفاده و بر سر نیزه ها علیه امام علی قرار گرفت ؟ به نظرمن آزادی بدون رقابت و رقابت بدون آزادی معنا ندارد و البته ایندو را باید در چارچوب و بیسته ای از دیگر اصول موضوعه در اسلام همچون معنویت و اخلاق و...باید دید ضمن اینکه اینها با عقل و تجربه بشری نیز همخوانی دارد.

 

احمد فعال :

با سلام
اكنون از ميان دلايل فراوان كه در اختلاف بنيادي ميان آزادي و رقابت وجود دارد، و در آن مقاله بخشي از آن شرح داده شده است، به صورت پرسشي خدمت شما عرض مي كنم.
1- در آنجا گفته‌ام كه رقابت بيان يك رابطه ثنوي (دوگانه) است. به عبارتي وجود منافع متقابل فرض رقابت‌هاست. كجا در آزادي مي توان اين منافع متقابل را جستجو كرد؟ وجود آزادي بيان يك رابطه توحيدي در هستي و هستي انسان است. وجود آزادي بيان حقوق مكمل در انسان و جامعه‌هاست. به عبارتي در رقابت، وقتي فرد و يا گروهي به منافع خود دست مي‌يابند، كه افراد و گروه‌هاي رقيب از منافع خود باز مي‌مانند. اما در آزادي، حقوق ناشي از آزادي هر فرد و هر جامعه مكمل حقوق ناشي از آزادي افراد و جامعه هاي ديگر است. با اين وصف مي‌توانيد يك مثال از آزادي ذكر كنيد كه بيان يك رابطه ثنوي و متقابل باشد؟ از اينجا به تناقض دوم آزادي و رقابت مي‌رسيم،
2- آزادي بيان يك رابطه برابر ميان افراد و جامعه هاست. اما رقابت بيان يك رابطه نابرابر ميان آنهاست. چنين نابرابري دقيقاً در ايده قدرت وجود دارد. به عنوان مثال، هر فرد به ميزاني آزاد است كه ديگران آزاد هستند. اين ادعا كه آزادي حد دارد و حد آن تا آنجاست كه آزادي ديگران شروع مي‌شود و بدين سياق تقابلي براي آزادي ها رسم مي‌شود، راست بخواهيد، بدون يك واو كسر تعريف قدرت است. زيرا برابر با تعريف، قدرت حد دارد و حد آن تا آنجاست كه قدرت ديگران شروع مي‌شود (تفصيل اين بحث را در مقاله تقابل آزادي و قدرت شرح داده‌ام). بنابراين من زماني آزادي هستم كه آزادي خود را با جامعه تقسيم كنم و ساير افراد در آزادي من شريك باشند. كجا در مقوله قدرت و رقابت مي‌توان به چنين برابري‌اي دست يافت؟ شرايط مساوي رقابت كه از سوي آدام اسميت و ليبرال هاي اوليه مطرح شد، اولا يك فرض توهمي بود و ثانيا با جوهر رقابت متناقض است. زيرا،
3- هدف از رقابت چيرگي است. هدف رقابت تصرف بازار از راه توزيع نامساوي اطلاعات و ابزارهاي تبليغاتي و ابزارهاي توليدي است. به عبارتي در بازي رقابت، اصل دانستن يك طرف و ندانستن طرف ديگر است. اگر دانسته‌ها و اطلاعات و زمينه‌هاي توليد و رقابت در هر دو طرف كاملا يكسان شود، برآيند آنها يا صفر مي‌شود. يا به انهدام كامل دو طرف منجر مي‌شود. بدين معنا يا هيچ كالايي در بازار توليد و عرضه نمي‌شود، و يا همه توليدات به دليل نداشتن مشتري يكجا منهدم مي‌شوند. اما در كجا، در آزادي مي توانيد هدف چيرگي را جستجو كنيد؟ آيا مي‌توانيد يك مثال بياوريد كه هدف آزادي چيرگي باشد؟ حاصل آنكه، بناي قدرت بر اين امر ناحق استوار است كه : ديگران نبايد داشته باشند تا من داشته باشم. ليكن بناي آزادي استوار بر اين امر حق است كه: ديگران بايد داشته باشند تا من داشته باشم. چنين بنياد حق و ناحقي است كه آزادي را به توحيد و رقابت و قدرت را به چيرگي انسان بر انسان مي‌خواند. همين تناقض‌ها را براي عدالت و رقابت مي‌توان فهرست كرد.
آيا مراد شما از تفاوت بنيادي با آراء اينجانب، وجود چنين بنيادهايي است.
با آرزوي موفقيت براي شما

مزروعی : باسلام و تشکر ، واقع اینکه من نوع بیان و استدلال شما را در نمی یابم. بطور مثال شما اصل را بر این این قرار داده اید که :" رقابت بيان يك رابطه ثنوي (دوگانه) است. به عبارتي وجود منافع متقابل فرض رقابت‌هاست." در حالیکه از نظر من اینگونه نیست و هر فردی در عرصه حیات اجتماعی ورقابت در پی منافع خود است اما سرجمع رفنار افراد منافع اجتماع و دیگران را تامین می کند. مثالش رقابت در علم آموزی است که هر کس می خواهد دانش و تخصص بیشتری بدست آورد اما هرگز این امر مانع از دستیابی دیگران به دانش نمی شود البته در عرصه منابع کمیاب مثل قدرت و ثروت این رقابت می تواند به تخاصم و درگیری منجر شود که در اینجا باید قرارداد اجتماعی وضع شودورقابت را قاتونمند کند تا توزیع قدرت و ثروت بطور عدلانه و بارای و نظارت همگانی جریان یابد. به نظر من همان ایراداتی که بر رقابت وارد کرده اید بطریق اولی می تواند بر آزادی هم وارد باشد و اینگونه نیست که همگان بیکسان از آزادی استفاده کنند وقطعا وجود آزادی هم بدون قرارداد اجتماعی می تواند به تنازع و درگیری منجر شود .
نکته دیگری که من برآن نظر دارم تجربه های بشری است وآنچه شما بر آن نظر دارید بیشتر نظریه پردازی است که هیچ مثال و تجربه بشری پشتوانه آن نیست و بنابراین نمی تواند راهگشای ما باشد و از اینرو من فکر می کنم هم در بنیادهای فکری و هم نوع نگاهمان به مسائل با شما اختلاف نظر ودید دارم .

 

فرید صلواتی :

قدیس بودن یا انسان نبودن مسئله این است.

مزروعی : باسلام ، من منظور شما را درنیافتم اگر شفاف منظور خود را بیان دارید درخدمت هستم .

 

امید :

سلام
پرسیده بودید:
سرمایه های وجودی انسانها چگونه شکفته و تجلی خارجی می یابد ؟
و جواب داده بودید
" ... اصل رقابت "
که آقای فعال نیز بدرستی توضیح داده بودند این نحوه از شکفته کردن انسانها بدرد قدرتمدارها میخورد و نه تکامل بخشیدن به جامعه ی انسانی
جواب من به این سؤال اینست:
راه استفاده از سرمایه های وجودی انسانها اینست که جامعه ایی ساخته شود که مردم در آن احساس کنند که در ساختنش دخالت دارند
به همین سادگی
آنوقت وقتی چنین احساس کردند دست به ساختنش میزنند و گرنه وقتی احساس کردند در ساختنش دخالت ندارند همانی میکنند که دیگر مردم کردند همانند همان کاری که مردم در سال 57 با جامعه ی خود که نقشی در ساختنش نداشتند انجام دادند
یعنی آن را خراب خواهند کرد تا جامعه ای بسازنند که خود نقشی در ساختنش داشته باشند
و این احساس با احساس رقابت که شما نوشته اید تفاوت بسیار دارد
اینطور نیست؟
نوشته اید یا
بهتر است بگویم پرسید اید:
و چگونه یک نظام سیاسی می تواند از این سرمایه های وجودی شهروندانش حداکثر بهره داری را نموده و نظامی کارآمد بسازد ؟
جواب:
وقتی جامعه ای ساخته شد که
اکثریت مردم در آن
احساس کردند در ساختنش دخالت دارند آنوقت لازم نیست نظام سیاسی کاری کند تا از سرمایه های وجودی شهروندانش حداکثر استفاده را بکند و نظامی کارآمد بسازد چون آنوقت .... خود - ناخودآگاه و بدون خرج کردن انرژِی- راه بگوید چسان باید رفت
چون آنوقت
این خود سیستم است که عین سیستم بدن کارخودش را اتوماتیکوار انجام میدهد
موضوع اینجاست
که امروز همچون زمان شاه
جامعه ای توسط آقایان ساخته شده که اکثریت مردم در آن احساس میکنند نقشی در ساختنش ندارند و ناخودآگاه هر فرصتی که بدستشان برسد استفاده میکنند تا دست به تخریبش بزنند و خرابش کنند .....و از نظامی هم که چنین جامعه ای را ساخته که مردم در آن احساس میکنند نقشی در ساختنش ندارند، چه با راه انداختن رقابت و چه نیانداختن رقابت کاری بر نمی آید

مزروعی : با سلام و تشکر از بدل توجه شما ، مشهور است که اثبات شیی نفی ما عدا نمی کند و از نوشته من هم در نمی آید که رقابت با مشارکت مردم در اداره امور جامعه نمی خواند بلکه بر عکس اگر قرار یابد دستیابی به قدرت و ثروت و منزلت در جامعه بر پایه رقابت سالم و قانونمند باشد آنگاه همه افراد جامعه باید دریک رقابتی حضور و مشارکت فعال داشته باشندتا بهترین ها و شایسته ترین ها بدین ها و ازجمله مناصب حکومتی دست یابند و شرط لازم این احساس مشارکتی که شما بدان اشاره کرده اید همین رقابت است وگرمه بدون رقابت امر مشارکت بصورت فعال و کارآ محقق نخواهد شد و نمونه آنهم نظام های مردمسالار است که ایندو در کنار هم تحقق یافته است ومن با نظر شما موافق هستم اما آنرا در سایه نظام رقابتی ممکن می دانم در عین حال شما باید به مجموعه نوشته های من رجوع کنید تا چارچوب فکری مرا دریابید و بنده یکی از اصول بنیادین فکری در اداره حکومت مردمسالاری به معنای واقعی است که یکی از شروط نحقق آن اصل رقابت است .


 

یک شهروند :

مشکل اصلی رقابت همان مشکل انتخابات است که آقای ناطق نوری در (مجله هفتگی اعتماد ملی) به ساده‌ترين و روشن‌ترين شکل ممکن به نمايش می‌گذارند:
... «من گفتم نيروهای معتدل دو طرف جمع بشوند و يک نفر را برای رياست جمهوری انتخاب کنند که اولا مقبول رهبری باشد و ثانيا جريان‌های سياسی او را تحمل کنند. به عبارت ديگر، يک اصولگرای معتدل رييس جمهوری شود که هم مقام معظم رهبری او را قبول داشته باشد و هم برای جريان‌های ديگر قابل تحمل باشد».
اين جملات را بنظر من بايد قاب گرفت و بر سردر مجلس شورای اسلامی و کاخ رياست جمهوری و دادگستری و مخصوصا وزارت کشور که مسؤل انتخابات و حفاظت از آرا مردم است نصب کرد.
نسخه‌ای از آن را نيز بايد برای روزنامه‌نگاران و به اصطلاح روشنفکران و تحليل‌گرانی فرستاد که «شوخی» پژوهش و انتخابات را در کشورجدی
می‌گيرند. هم چنين ارسال آن برای سفارت‌خانه‌های برخی از کشورهای غربی می‌تواند مفيد باشد. حل اين مسئله نيز برای ورزش فکری بد نيست:
آخر چگونه می‌توان هنوز ماهها مانده به انتخاباتی که نه به دار است و نه به بار، فردی را برای رياست جمهوری «انتخاب» کرد که «اولا مقبول رهبری باشد و ثانيا جريان‌های سياسی او را تحمل کنند»؟!
آیابا همین جملات معلوم نمی‌شود مردم و رأی آنها در «انتخابات» و در رقابتها جايگاهی ندارد؟

مزروعی : باسلام ، دوست عزیز اینگونه تمسک ها بهترین دلیل برای فرار از مسئولیت شهروندی است . حتما فراموش نکرده اید که همین آقای ناطق در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 نامزد بود و همین حرف و قوی تر از آن در مورد ایشان گفته می شد و تقریبا همه قوا و نهاد های حاکم هم بدنبال پیروزی ایشان در انتخابات بودند اما حضور مردم در پای صندوق های رای همه چیز را تغییر دادو...الان هم همین امکان وجود دارد واز اینگونه حرف ها در عالم سیاست بسیار زده می شود و جالب اینکه همین حرف آقای ناطق مورد قبول دوستان و هم جناحی هایش هم قرار نگرفت حال شما چگونه بدان استناد می کنید نمی دانم؟اگر شما خود را یک شهروند می دانید باید به وظیفه شهروندی تان که همان برخورد فعال با مسائل جامعه و حکومت و از جمله انتخابات است عمل کنید و فکر نمی کنم استناد به اینگونه حرف ها بتواند توجیه خوبی برای فرار از مسئولیت باشد .

 

یک شهروند :

کدام فرار از وظیفه ی شهروندی؟
وقتی خود آقای خاتمی در دیداری، از قرار داشتن بر سر این دوراهی گفتند:مردم از من انتظار دارند اما قدرت مرا نمی خواهد!؟

از این دو جمله،چه می توان استنباط کرد؟
فرار از وظایف شهروندی؟
یا:
اگر فرضا فردی که همه از او ،انتظار خدمت و انجام وظایف شهروندی را دارند؛ قدرت او را ندارد که در برابر اقداماتی که مردم از او میخواهند با قدرت سر شاخ شده و جلوی کارشکنی هایش را بگیردو ماه هاست مردد مانده، که بیاید یا نیاید آیا از وظایف شهروندی فرار میکند؟ آیا مطلوب ‌تر این نیست کسانی به این میدان بیایند که در ایده‌آل‌ها با قدرت شریک باشند و نخواهند وضع موجود را تغییر دهند و در عین حال کارشکنی ها را نیز در مقابل خود نداشته باشد یا کمتر داشته باشد و فضا برای آنهابازتر باشد تا کارها با تنش های کمتری انجام شود؟ همان حرف آقای ناطق نوری: «من گفتم نيروهای معتدل دو طرف جمع بشوند و يک نفر را برای رياست جمهوری انتخاب کنند که اولا مقبول رهبری باشد و ثانيا جريان‌های سياسی او را تحمل کنند. به عبارت ديگر، يک اصولگرای معتدل رييس جمهوری شود که هم مقام معظم رهبری او را قبول داشته باشد و هم برای جريان‌های ديگر قابل تحمل باشد».
وقتی آقای خاتمی میگویند:
بنده اگر بخواهم بیایم نمی‌توانم هویتم را تغییر دهم و نیز نمی‌توانم از حداقل‌هایی که به آن باور دارم و برای جامعه مفید می‌دانم دست بردارم و طبعا با حفظ این امور باید مطمئن باشم که می‌توانم خدمت کنم. "
چرا به ایشان نمی گویید فرار از وظایف شهروندی؟

بله دوم خرداد کاری شد ولی از یاد نباید برد که به دلیل همان چیزی که آقای ناطق نوری گفته اند آن جنبش به شکست کشیده شد و همه ی امیدها ناامید شد و دیوار بی اعتمادی ها قطور تر گشت
چرا باید با این همه تجربه خود را گول بزنیم؟
بهتر نیست مرگ یکبار و شیون هم یکبار؟ صحنه را برای قدرتخواهان خالی کنیم تا ببینند بدون مردم و احساس نقش داشتن مردم چقدر بی قدرت و ناتوانند؟

مزروعی : باسلام ، دوست عزیز چرا صورت مسئله را دراین نظر نسبت به نظر قبلی تان عوض کردید؟ در آن نظرکلا شرکت در انتخابات را نفی کرده بودید اما در این نظر مطلب دیگری را مطرح کرده اید وآن نه نفی مشارکت بلکه انتخاب فرد دیگری غیر از خاتمی است که ...خوب اشکالی ندارد شما برپایه همین تحلیل در انتخابات شرکت کن و وظیفه شهروندی ات را انجام بده . ودر مورد نحوه عمل آقای خاتمی طی این مدت نیز به اندازه کافی بحث شده است و طرح همین بحث ها خود بخشی ار فرآیند آنتخابات آنی ریاست جمهوری است و اینرا بدانید در همه نظام های مردمسالار اینگونه نیست فردی که انتخاب می شود بتواند برنامه خود را تمام و کمال اجرا کند چرا که در همه جا ساختارحقیقی و حقوقی قدرت تعیین کننده مسیر اداره هرکشور است و ایران هم همینگونه است البته در باره میزان درصد این می شود بحث کرد و اگر رئیس جمهوری بتواند بالای 50 درصد در اجرای برنامه اس موفق باشد خوب است و شما می بینید که دولت احمدی نژاد به رغم همراهی همه قوا و نهادهای حاکم نتوانسته است به چنین میزانی دست یابد .

 

درخواست نقل قول :

آقای مزروعی
آیا امکان این هست از شما خواهش کنم این جمله را به اقای مجید انصاری که نوشته اند : "خاتمي رئيس جمهوري صادق"
برسانید؟
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
همین
و در آخر بنظر شما وقتی تشکیلاتی توان آزاد سازی یکی از افراد بیگناه را ندارد ؛ مثل آقای قابل، چه دلیل دارد که میخواهد سیاهی لشکر انتخاباتی شود که در نهایت تدارکاتچی خواهد بود؟

مزروعی : با سلام ، من متوجه نشدم ایراد شما به سخن آقای انصاری چیست تا پیام شما را به ایشان برسانم و فکر نمی کنم بیان آقای انصاری در مورد آقای خاتمی تناقضی با شعر مورد اشاره داشته باشد . در مورد تشکیلات و میزان قدرتش و...ظاهرا شما در ایران زندگی نمی کنید چراکه برای امثال بنده زندان رفتن آقای قابل و...بخشی از هزینه ای است که برای پیشبرد راهبرد اصلاحات پرداخته می شود و شرکت در انتخبات هم ایضا ، و اصولا اگر همه چیز بر وفق مراد بود که نیازی به این حرفها نبود !آخز اینکه با نوع نگاه شما هیچکاری نباید کرد وفکر می کنید با هیچکاری نکردن چه مشکلی حل می شود؟

 

احمد فعال :

آقاي مزروعي با سلام
كماكان منتظر درج يادداشت اينجانب و پاسخ شما هستم.
فعال

مزروعی : باسلام ، متاسفانه من یادداشتی از شما دریافت نکردم تادرج کنم و پاسخگو باشم ا لبته ایمیلی از شما دریافت کردم که برای من قابل خواندن نبود .

 

یک شهروند :

با سلامی دوباره
امیدوارم بقیه مطالب را اینگونه نخوانید و اینگونه قضاوت نکنید
چرا که من نوشته بودم:
چرا باید با این همه تجربه خود را گول بزنیم؟
بهتر نیست مرگ یکبار و شیون هم یکبار؟ صحنه را برای قدرتخواهان خالی کنیم تا ببینند بدون مردم و بدون احساس نقش داشتن مردم چقدر بی قدرت و ناتوانند؟
و شما اینگونه قضاوت کرده و نوشته اید:
مزروعی : باسلام ، دوست عزیز چرا صورت مسئله را دراین نظر نسبت به نظر قبلی تان عوض کردید؟ در آن نظرکلا شرکت در انتخابات را نفی کرده بودید اما در این نظر مطلب دیگری را مطرح کرده اید وآن نه نفی مشارکت بلکه انتخاب فرد دیگری غیر از خاتمی است که ...خوب اشکالی ندارد
آیا میشود بگویید در کجا تغییر عقیده داده ام؟ از این واضحتر میشود شرکت در انصابات و نفی مشارکت را اعلم کرد؟

مزروعی : باسلام ،از قدیم گفته اند که آزموده را آزمودن خطاست ! آیا شرکت نکردن در انتخابات از سوی برخی گروهها و افراد در دورقبلی ریاست جمهوری چه ببار آورد ؟ و یا شما فکر می کنید با شرکت نکردن اصلاح طلبان چه اتفاقی می افتد؟ اینطور که شما تصور کرده اید که مرگ یکبار و شیون یکبار یعنی چه ؟ اگر توضیح دهید بهتر می توانم ذهنیت شما را از این موضوع دریابم و پاسخگو باشم اما من فکر می کنم که یک چنین رفتاری از سوی اصلاح طلبان با استقبال اقتدارگرایان روبرو می شود چرا که آنها دوست دارند انتخابات با مشارکت حداقلی مردم و تضمین شده برای پیروزی آنها انجام شود و میزان مشارکت را هم به 50 درصد می رسانند که مشکل مشروعیت نداشته باشندو اینها نشان داده اندبرای بقای خود دست به هرکاری می زنند و اینگونه نیست که شما تصور کرده اید . به هرحال شما صاحب اختیار هستید که هرگونه می خواهید عمل کنید اما اجازه بدهید دیگران هم براساس تحلیل و برداشت خودشان عمل کنند .

 

احمد فعال :

با سلام
مراد من يادداشت زير بود. نمي دانم چرا نرسيده است. در ايمل توجه شما را به دو مقاله جلب كردم، بفرماييد آن دو مقاله به سلامت رسيده‌اند و يا خير؟
باسلام
از حوصله شما متشكرم
به منظور آنكه بتوانم بهتر با شما سخن بگويم و به منظور تبيين بعضي از مبادي فكري اينجانب، با توجه به اينكه شما رشته تخصصي خود را اقتصاد مي‌دانيد، لازم مي دانم تا دو مقاله در باره "ترمينولوژي حقوق ملي و منافع ملي" و "مناسبات جاه و كار در اقتصاد ندرت" را در جي ميل خدمت شما ارسال كنم. اين دو مقاله هر چند وقت شما را خواهند گرفت، اما خالي از فايده نخواهند بود. زيرا نويسنده مبادي فلسفي نظامنامه حقوقي و اقتصادي را كه امروزه به نام علم اقتصاد و به نام منافع ملي، بيان مي‌شوند، به رشته نقد در آورده است.
اما درباره پاسخ شما:
1- حق با شماست كه استدلال هاي اينجانب را به درستي در نمي‌يابيد، زيرا مبادي انديشه موازنه عدمي تنها در ايران نيست كه سانسور مي‌شود، بلكه اين سانسور از سوي روشنفكراني كه قدرت را كليد جادويي راه حل‌ها مي‌شناسند، ادامه دارد.
2- اينكه مي گوييد، هر فردي در حيات در پي منافع خود است و جمع منافع فردي منافع اجتماع را تامين مي كنند، براي اينجانب شگفتي آور نيست كه چگونه دوستاني كه ديروز ليبراليزم را دشنام مي‌دانستند، امروز با توسل به مبادي ليبراليزم، پاسخ مي‌گويند. اما در پاسخ عرض كنم كه هر فردي به طور ذاتي در پي حقوق خود كه مكمل حقوق ديگران است، مي‌باشد. الا اينكه از راه از خودبيگانگي، حقوق را به منافع برگرداند.
3- وقتي هر شخص در پي منافع خود است، و منافع او در گرو رقابت با رقبا تحصيل مي‌شود، چگونه است كه اين منافع را متقابل و دوگانه نمي‌يابيد؟ چگونه است كه دو فرد در بازار اقتصاد و يا سياست، بدون منافع متقابل و دوگانه، با يكديگر رقيب مي‌شوند؟ آيا مي‌توانيد يك نمونه رقابت را چه در بازار اقتصاد و چه در عرصه سياست مثال بياوريد كه داراي ماهيت متقابل يا دوگانه با يكديگر نباشند؟ اگر مي‌توانيد جهت اطلاع اينجانب و خوانندگان محترمتان ارائه دهيد.
4- در خصوص مثالي كه درباره دانش ارائه نموديد، اولا جهت اطلاع بگويم كه دانش و تحصيل دانش، قلمرو حقوق است، نه منافع. از همين رو دانش‌ها مكمل يكديگر و اسباب آزادي انسان هستند. در اين ديدگاه، دانش هر فرد اسباب رشد و توسعه دانش ديگران خواهد شد. اما وقتي دانش ميان تهي مي‌شود و به جاي مكمل آزادي بودن، به ابزار استيلاء و قدرت تبديل مي‌شود، از حقوق به منافع تبديل مي‌شود. اتفاقاً در اين صورت است كه وقتي دانش از راه رقابت تحصيل مي‌شود، دانشمندي در گرو بي‌دانشي ديگران تحقق پيدا مي‌كند. مثال آن رقابت در كنكور است. در كنكور (رقابت) بايد يك عده‌اي به دانش پاسخ نگويند تا عده اي ديگر به هدف دست بيابند. در هر حال من از شما خواستم كه اين دوگانگي را كه در تمام رقابت‌ها مسلم است، در آزادي مثال بزنيد.
5- علت عدم استفاده برابر از آزادي‌ها، تجاوز به آزادي‌ها و تجاوز به حقوق افراد است. آيا مي‌توانيد يك مثال بياوريد كه استفاده يكسان از آزادي‌ها به تنازع و درگيري منجر شود؟ الا اينكه بيان شما از آزادي (آزادي انديشه، آزادي تصميم گيري و انتخاب، آزادي عشق ورزي، آزادي اطلاعات و آگاهي و...)، جز بيان قدرت و لواحق قدرت (بي بندوباري جنسي، مزاحمت، دزدي و ارتشاء، نقض قوانين مدني و نقض قرادادها و تعهدات و...) نباشد. بازهم جهت اطلاع شما اضافه كنم كه افزودن لفظ آزادي به عنوان پيشوند قدرت و لواحق قدرت، تنها از باب محدوديت هاي زباني و دامنه لغوي انسان و به موجب از خودبيگانگي ها و اغتشاش در نظام زباني است. توضيح بيشتر را در مقالات خود آورده ام.
6- حق با شماست، شما از دنياي واقعي كه از نظر اينجانب دنياي مجازي است، سخن مي‌گوييد. مفروضات شما همه مبتني بر همين دنياي مجازي است. دنيايي كه نظام سلطه مجاز را در ذهن مخاطبان واقعي نشان مي‌دهد و از خود بيگانگي‌ها را روابط واقعي انسان با انسان مي‌شمارد، و تجاوزها به طبيعت را بهره برداري انسان از طبيعت مي‌نامد. و نظرات اينجانب روش راه جستن از مجاز به دنياي واقعي است. دنيايي كه رابطه انسان با واقعيت مستقيم مي‌شود و كانون‌هاي قدرت در حائل و واسط شدن ميان انسان با واقعيت، بي‌محل مي‌شوند. و دستيابي به دنياي واقعي جز از راه مبارزه دائمي با سانسور ممكن نمي‌شود، يعني همان دنيايي كه پيامبرش دعا مي‌كند؛ «خداوندا اشياء را آنچنان كه هستند بر من بنما». تفصيل اين بحث را در مقاله اسطوره رئاليزم شرح داده‌ام.
با آرزوي موفقيت و پيروزي براي شما
احمد فعال

مزروعی : باسلام ، جناب آقای فعال
1-بنده کم وبیش راجع اندیشه موازنه عدمی مطالعه دارم و بااین اصل که افرادی همچون مدرس و مصدق در دوره ای از تاریخ ما مبلغ و مروج و عمل کننده به آن بودند موافقت کامل دارم اما بازهم مطالب شما را و ارتباطش را با این موضوع در نمی یابم و بازهم اعتراف می کنم مشکل از فعم و دانش بنده است .
2- دوست عزیز اگر قرار بر بحث و گفتگوست دیگر نباید وارد مسائل دیگر شد و اتهام زد . شما نوشته اید :"براي اينجانب شگفتي آور نيست كه چگونه دوستاني كه ديروز ليبراليزم را دشنام مي‌دانستند، امروز با توسل به مبادي ليبراليزم، پاسخ مي‌گويند."من نمی دانم منظور شما از دوستان کیست اما شما در اینجا با من طرف هستید و ضمن اینکه اعتراف می کنم علم چندانی راجع با لیبرالسیم ندارم اما هرگز به لیبرالسیم هم دشنام نداده ام و خوشحال می شوم اگر شما شاهدی بر مدعای خود بیاوریدو فکر می کنم مشکل ما در بحث و گفتگو همین مسائل است که ناگهان موضوع را به جای دیگر می بریم .
3-رقابت در علم آموزی ، ایثار و خدمت خیرخواهانه به دیگران و بطور کلی امور معنوی هرگز در گرومتقابل و دو گانه نیست و شما هم اینرا به گونه ای پذیرفته اید اما به گونه علم و...را تقسیم کرده اید تا موید نظر شما باشد در صورتی که اینگونه تقسیم بندی را در مورد همه موضوعات می توان انجام دا د و به نظرم شما بر پایه مبادی فکری و ذهنی تان نمی توانید جز این تصور کنید .و البته در مورد امور مادی این امر یعنی منافع متقابل و دوگانه حتما وجود دارداما سرجمع آن به نفع افراد و جامعه است .
4- نمی دانم نگرش شما به خلقت انسان چیست اما من اینگونه دریافته ام که هرچندآزادی یک حق مسلم برای انسانهاست و من با همه نگاه و نظرات شما نسبت به آزادی موافقم اما اگر هیچ قدرت و سلطه ای هم در جوامع بشری وجود داشته باشد (فرض محال که محال نیست )بازهم انسانها به لحاظ ویژگی های خلقتی از آزادی بیکسان استفاده نخواهند کرد و استفاده از آزادی نیز بگونه ای با رقابت همساز خواهد شد . استفاده برابر از آزادی در غیبت آنچه شماتجاوز و...نامیده اید خیالی بیش نیست برای اینکه وقتی اختیار را برای آدمیان قبول کردید این حق را برای آنها قائل می شوید که در استفاده از آزادی اختیار داشته باشند و برخی از آنها استفاده نکردن از آزادی را اختیار می کنند ضمن اینکه استفاده از آزادی در شرایط مطلوب شما هم نیاز به دانش و هنرمندی بسیار دارد و من فکر می کنم یکی از مشکلات تاریخی ما ایرانیان (البته منظورقشرتحصیل کرده و نخبه و روشنفکراست )همین چگونگی استفاده از آزادی خواهد بود چون در مقاطعی که از آزادی نسبی برخوردار بوده ایم نشان داده ایم که دانش و هنر استفاده از آنرا نداریم .
5-همانگونه که نوشته ام استفاده یکسان از آزادی ناممکن است و همین اسباب تنازع و درگیری می شود از اینرو با قرارداد اجتماعی و تشکلیل حکوکت به شکل دموکراتیک باید استفاده از آزادی را قانونمند کرد و اینکه آزادی در خدمت رشد و نعالی انسانها قرار گیرد .
6 -من همواره به دنیای واقعی فکر می کنم و اینکه چیکار باید کرد که درد و آلام جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اندکی کاهش یابد و بیشتر به سیاست عملی فکر می کنم و یکی از گرفتاری های جامعه خودمان را به ویژه از سوی اهل فکر این می دانم که خیلی اتوپیایی و آرمانی و ذهنی و کلی نظریه پردازی می کنند و کمتر به ارائه سیاست جزیی و عملی می پردازند . به هرحال من به لحاظ نظری و ذهنی با شما اختلاف نظری ندارم اما از مجموعه مطالب شما نمی توانم به راه و سیاست عملی که برای اداره جامعه امروز در عرصه های گوناگون راهگشا باشد دست یابم.

 

احمد فعال :

جناب آقاي مزورعي دوست گرامي با سلام
1- موازنه عدمي همانطور كه به درستي اشاره كرديد، توسط مدرس و مصدق بنياد گذاشته شده است، اما خوب است كه مطالعه خود را در اين باره به مطالعاتي كه نظريه موازنه عدمي را به عنوان بنياد يك فلسفه سياسي و روش شناختي بيان نموده است، توسعه دهيد. اين بيان در ايران سانسور مي‌شود. هر چند مايل بودم تا ادامه گفتگو را بدون آنكه وقت خوانندگانتان (كه محتملاً چندان خواننده‌اي نخواهد داشت) گرفته شود، در ايمل ادامه و در آنجا توضيحات بيشتري ارائه شود، اما ظاهراً ضرورتي به اين كار ندانستيد.
2- دوست عزيز بنا بر اتهام زدن نداشتم. اگر سخن اينجانب حمل بر اتهام مي شود، پوزش مي خواهم. تنها مايل بودم شگفتي خود را از آنچه ناظر به يك تغيير است ابراز كرده باشم. اما جهت اطلاع شما عرض كنم كه مقوله رقابت يكي از شاه كليدهاي فلسفه ليبراليزم است. در سوسياليزم و ماركسيزم از رقابت به عنوان تضاد ديالكتكي ياد شده است. با اين تفاوت كه تضادها در رقابت سير آشتي پذير دارند و در ديالكتيك سير آشتي ناپذير دارند. آنچه شما از رقابت مي‌گوييد، ناظر به سير آشتي پذيري رقابت است كه بنياد فلسفه ليبراليزم را مي‌سازد.
3- هنگامي كه علم و ايثار و امور خيرخواهانه از جنبه تقابلي خارج مي‌شوند، ماهيت رقابتي خود را از دست مي‌دهند. اما هيچ رقابتي در هيچ عرصه‌اي نمي‌تواند ماهيت تقابلي خود را از دست دهد. تقسيم‌بندي اينجانب دلبخواهانه نيست. تنها بايد به غلط و راست بودن تقسيم بندي اشاره كرد. چنانچه بازهم تاكيد مي‌كنم، هيچ امر متقابلي سرجمع آنها به نفع جامعه نيست. اگر از شما در چند مورد خواستم كه مثال بزنيد و از مثال آوردن امتناع كرديد، توجه شما را به يك مثال جلب مي‌كنم. فرض كنيم يك كالا به نام "الف" در بازار وجود دارد. چند توليد كننده مبادرت به توليد اين كالا مي‌كنند. هر يك از توليدكنندگان با كيفيت‌هاي مختلف اقدام به توليد اين كالا مي‌كنند. يك يا چند تن كه توليد كالاي آنها در سطح بسيار نازلي باشند، از گردونه رقابت خارج مي‌شوند. آنها ممكن است كار خود را تعطيل كنند و يا به توليد كالايي مانند "ب"مشغول شوند كه مزيت نسبي آنها بالاتر است. در كالاي "ب" عده اي ديگر به توليد مشغول هستند. آنها بايد يا جاي بعضي از ديگراني كه در توليد اين كالا مشغول هستند اشغال كنند و يا از راه «تحريك ذائقه مصرفي به گسترش مصرف» حجم مصرف را افزايش دهند. يك راه ديگر ايجاد ابتكار و كاهش هزينه توليد است، تا از راه آن با گسترش حجم مصرف، جاي خود را در توليد اين كالا پيدا كند. اكنون مطالعه خود را به روي دو كالاي الف و ب متمركز مي كنيم. بر مي گرديم به كالاي الف. با حذف چند توليد كننده، ساير توليد كنندگان به رقابت خود ادامه مي دهند. آنها نيز سعي مي‌كنند بازار رقابت را از راه‌هايي چون: 1- بهبود كيفيت 2- تنوع در توليد كالا 3- كاهش هزينه هاي توليد 4- «تحريك ذائقه مصرفي به گسترش مصرف»، موقعيت خود را در بازار تثبيت كنند. سرانجام دو وضعيت براي جمع توليدكنندگان به وجود مي‌آيد، يا يك و چند تن از آنها موفق نمي‌شوند، حداقل شرايط چهارگانه رقابت را تامين كنند. در اين صورت از گردونه رقابت حذف مي‌شوند و يا آنكه شرايط يكسان برقرار مي‌شود و وجود همه توليد كنندگان ضروري مي‌شوند. در صورت اول وقتي عده‌اي حذف مي‌شوند و همينطور در ادوار بعد، جريان حذف در حذف به انحصار كامل منجر مي‌شود. اين همان روند تمركزگرايي قدرت است كه جز با حذف و تخريب متمركز نمي‌شود. ولي اگر تمام توليد كنندگان تمام شرايط يك رقابت را رعايت كردند، توليد گنندگان با مازاد سود خود چه مي‌كنند؟ آنها يا بايد خود را در همان عرصه گسترش دهند و يا به عرصه‌هاي ديگر دست بياندازند. گسترش در همان عرصه مساوي است با حذف بخشي از توليد كنندگان و سرانجام جريان انحصار از راه ديگري بازتوليد مي‌شود. و فرض كنيم او هم مازاد سود خود را از توليد كالاي «الف» به سوي توليد كالاي «ب» سرازير خواهد كرد. در اين صورت او بايد حضور و جايگاه خود را در توليد كالاي «ب» يا با حذف بعضي از توليد كنندگان و يا با «تحريك ذائقه مصرفي به گسترش مصرف»، تثبيت كند. ملاحظه مي كنيد كه در اينجا و در تمام قلمروهاي توليدي با دو روند ثابت مواجه هستيم كه در هر يك از قلمروهاي توليد، عيناً تكرار مي‌شود. يكم حذف و انحصار و دوم «تحريك ذائقه مصرفي از راه گسترش مصرف». در واقعيت هم در تمام بازارهاي رقابتي و به ويژه آنچه در جهان سرمايه داري وجود دارد، با اين دو روند ثابت روبرو هستيم. آنچه به نظر مي رسد كه رقابت‌ها به سود جامعه شده است، در تمام محاسبات زيانهاي بزرگي چون ، تخريب طبيعت به دليل فزاينده كردن مصرف و نو به نو كردن مصرف، تخريب نيروي محركه جامعه در جايي كه مي‌توانست به توليدِ واقعيِ كالايي منجر شود كه مكمل حقوق آزادي انسان و جامعه‌ها باشد، افزايش نابرابري‌ها و در نتيجه توليد انواع خشونت‌هاي آشكار و پنهان، تهديد كرامت انسان و جامعه ها در پرتو تحريك دائمي ذائقه مصرف و... صدها زيان ديگر ناديده گرفته مي‌شوند. در واقع وقتي اين زيان ها در محاسبه نمي‌آيند، به نظر مي‌رسد رقابت‌ها در جمع به نفع جامعه خواهد بود.
4- از اين بحث در مي گذرم كه بيشتر ترس ها از يك جهان بدون رقابت، و گرايش‌ها به سوي اقتصاد بازار، ناشي از ترس دوراني است كه اقتصادهاي دولتي مظهر انواع بي لياقتي‌ها و خودكامگي‌ها و فقر در جامعه‌هاي خود شدند. وقتي فكرها ناتوان از خلق راه حل ها مي‌شوند، انديشه ميان دو سنگ آسياب قدرت مستهلك مي‌شود. اما راه حل‌ها وجود دارند، كوشش اينجانب و انديشه‌گر موازنه عدمي، در جستجوي همين راه حل‌ها و روش‌هاي آزاد شدن انسان از ميان دو سنگ آسياب قدرت است.
5- راه‌حل هاي اينجانب خيال نيست. اتقاقا بحث من همه به خاطر تفكيك جهان مجازي از جهان واقعي است. آنچه به نابرابري‌ها و ناتواني‌هاي انسان و جامعه‌ها دامن مي‌زند، خيال و فرآورده ذهني انسان است. به عنوان مثال شما (و يا ما) فكر مي‌كنيد، غذايي كه مي خوريد، واقعيت است. زيرا هم شما موجود واقعي هستيد، و هم غذا اشياء واقعي هستند و هم استفاده از ديگ و پايه‌اي كه اطراف شماست همه واقعي هستند. اما اگر راست بخواهيد، هيچيك از آنها واقعي نيستند، نه شما و نه آن غذا و نه آن ديگ و پايه. زيرا الف) از يك طرف با يك انسان مجازي روبرو هستيم كه با خويشتن و با حقوق و توانايي‌هاي ذاتي خود به كلي بيگانه است. ب) بسياري از غذاهايي كه مصرف مي‌كنيم، به ظاهر اشياء واقعي هستند، اما در حقيقت همه ذهني ما هستند. درك ما از اين اشياء، با دخالت انواع واسطه هاست. نظام تبليغاتي با تحريك ذائقه ‌ما، اشياء را آنچنان به ما مي‌نماياند كه فرآورده ذهني آنهاست. اين ذائقه وقتي از راه قدرت دستكاري مي‌شود، مانع از دستيابي انسان به اشياء واقعي (در اينجا ماده غذايي) مي‌شود. به عبارتي، فرآورده‌هاي ذهني قدرت، اشياء واقعي را بر انسان سانسور مي‌كنند. و علاوه بر آن، مجموعه‌اي از خاطرات، احساسات و تجربيات گذشته ما وجود دارند كه دست به سانسورهاي پياپي مي‌زنند. در اين حال آنچه كه به نظر مي‌رسد شيئي واقعي است، چيزي جز ساخته‌ ذهن‌هاي از خودبيگانه نيست. بنابراين اگر استفاده از آزادي‌ها نابرابر است، به دليل وجود نابرابري ها در جامعه و به دليل نابرابري‌ها در روابط سلطه است. شما نمي‌توانيد حتي در ذهن تصور كنيد كه با حذف هر گونه روابط سلطه، استفاده از حقوق آزادي نابرابر مي‌شود، الا اينكه نظام خلقت را بر تبعيض تفسير كنيد. تنها مي‌توانيد بگوييد كه جهان كنوني بر چنين قراري نيست. اما من مي‌گويم چنين قراري، قرار واقعي جهان نيست. در نتيجه ما با جهان واقعي و اشياء واقعي سروكار نداريم. پيامبر هم با چنين جهاني و چنين اشيائي به طور كامل سروكار نداشت، كه اگر مي‌داشت دعا نمي‌كرد كه «ربي ارني الاشياء كما هي». كار اينجانب به عنوان روشنفكر و كار شما اگر به عنوان روشنفكر بر اين سياق عمل كنيد، اين است كه اولا خود بر اين دعا استوار بمانيم و ثانيا جامعه را از راه تغيير منش‌ها و ورش‌ها به اين دعا بخوانيم، كاري كه پيامبر كرد همين بود. (تفصيل بحث در مقاله اسطوره رئاليزم آمده است).
6- در باره سياست عملي و سياست نظري هر چند در چند مقاله به بحث پرداخته ام، اما از قرار اتفاق در چند مقاله اي كه به نام «روشنفكري و سياست» در دست نگارش دارم و به زودي منتشر مي‌شود، به اين بحث پرداخته‌ام.
با آرزوي موفقيت و با تشكر مجدد از حوصله شما
احمد فعال

مزروعی : باسلام ،در این نظر پاسخی به مطلب من در باره استفاده نابرابر از آزادی توسط انسان ها ندادید واگر بحث محوری شما استفاده برابر از آرادی در جوامع بشری است قطعا جنین امکانی وجود ندارد .من به تفاوت در خلقت و نه تبعیض اشاره داشتم و این تفاوت هاست که انگیزه های بشری برای رقابت را دامن می زند. از مجموع مطالب شما اینطور دریافت می کنم که شما در پی ساختن بهشت در روی زمین هستید و اینکه جامعه ای بدون دولت را می طلبید در حالیکه خداوند خالق این خلقت در پی ساختن بهشت در روی زمین نبوده و آنرا به دنیای دیگرموکول کرده است . انبیاء و اولیاءالهی و مصلحان بشری نیز با درک این واقعیت تلاش کردند تا آنجا که می توانندبا اصلاحات جوامعه بشری راقابل زیست بهتر و انسانی کنند،همین وبس .من از مجموع بحث های شما هیچ راه حل و سیاست عملی برای امروز جامعه مان در نمی یابم و آنچه برای من مهم است اینکه برای امروز جامعه مان چه باید کرد؟ در مورد برداشت شما از آن حدیث نیز فکر نمی کنم چندان کمکی به بحث بکند و اتفاقا این حدیث نشان می دهد در جوامع بشری فقط افراد اندکی می توانند به یک چنین درک و مقامی برسند که ماهیت اشیاء را انچنانکه هست ببینند وقاطبه انسانها به چنین مقامی دست نمی یابند اما برنامه ریزی برای اداره جامعه و حکومت باید با توجه به همین قاطبه انسانها و به تعبیری انسان های متوسط باشد. بازهم تاکید می کنم آنچه شما به آن تکید دارید باید به راههای عملی منجر شود و من از این منظر به موضوع نگاه می کنم و خیلی هم برایم مهم نیست که چه نامی داشته باشد ضمن آنکه در انطباق این برداشت های شما با آموزه های دینی نیز تردید دارم چرا که در آموزه های دینی با یرسمیت شناختن در تفاوت خلقت انسانها ،اختیارو آزادی و مالکیت و...نیز رقابت برسمیت شناخته شده است اما در عین حال با حاکمیت اخلاق و معنویت مقید شده است و اگر من رقابت را همطراز عدالت می دانم در چارچوب اندیشه اسلامی و یک بسته و منظومه فکری است وبنده هم براین نظر نیستم که صرف رقابت کفایت می کند و ایرادهای شما بر رقابت از نوع سرمایه داری وارد است اما به نظرم اگر رقابت در چارچوب اندیشه اسلامی مطرح باشد ایراد شما وارد نیست .

 

احمد فعال :

دوست گرامي آقاي مزروعي با سلام
اين عبارت شما كه در آغاز گفتيد: «در این نظر پاسخی به مطلب من در باره استفاده نابرابر از آزادی توسط انسان ها ندادید». پاسخ آن را در بند 5 آورده‌ام و در ملخص آن به اين عبارت اشاره شد كه : «بنابراين اگر استفاده از آزادي‌ها نابرابر است، به دليل وجود نابرابري ها در جامعه و به دليل نابرابري‌ها در روابط سلطه است. شما نمي‌توانيد حتي در ذهن تصور كنيد كه با حذف هر گونه روابط سلطه، استفاده از حقوق آزادي نابرابر مي‌شود، الا اينكه نظام خلقت را بر تبعيض تفسير كنيد. تنها مي‌توانيد بگوييد كه جهان كنوني بر چنين قراري نيست. اما من مي‌گويم چنين قراري، قرار واقعي جهان نيست.»
اينكه مي گوييد در استفاده از آزادي ها و... چنين امكاني وجود ندارد، خدمتتان عرض كنم كه چنين امكاني در جهان وجود دارد، اگر وجود نمي داشت خداوند دعوت به رستگاري نمي كرد و پيامبران را به منظور اقامه قسط برنمي‌انگيخت. تنها مي‌توانيم بگوييم، جهان فعلا بر چنين قراري نيست. در همان مقاله رقابت و آزادي اشاره كردم كه خيلي از قرارها فعلا در جهان برقرار نيست، اما قرار بشر اين نيست، كه به همه قرارهاي موجود تمكين كند. لذا، تا بوده در جهان ظلم و تجاوز بوده است، آيا مبارزه براي دفع ظلم و برقراري عدالت به پايان مي رسد؟ تا بوده در جهان جرم بوده است، آيا مطالعات روانشناختي و حقوقي و تلاش و كوشش‌ها براي از ميان بردن جرم و بزه به پايان مي‌رسد؟ آنها هم كه حكم حقوقي صادر مي‌كنند و يا تحليل روانشناختي به عمل مي‌آوردند، بر اساس الگوي انسان حقومند و انسان هنجارمند، اقدام به صدور چنين احكامي مي‌كنند. تحليل‌ها درباره آزادي و روابط قدرت و... بر اساس الگوهاي انسان شناختي و جامعه شناختي است. مي پذيريم كه اين تحليل ها بايد از تجربه واقعي استخراج شوند، نه از تجريه‌هاي ذهني. پيشتر درباره مرز ميان واقعيت و ذهن يا واقيعت و مجاز سخن گفتم. از نظر اينجانب، واقعيت مي‌گويد كه آزادي ممكن است. چنانچه امكاني كه بشر امروز در آزادي كسب كرده است، در مقايسه با عصر برده داري، زمين تا آسمان است. واقعيت مي‌گويد، برابري ممكن است، چنانچه در قرون پيش نه تنها نابرابري‌ها در جامعه وجود داشتند، بلكه در ذهن‌ها به مثابه يك امر قدسي تلقي مي‌شدند. اما امروز عرصه‌هاي برابري روز به روز فراخناي بس بزرگتري در انديشه راهنماي بشر پيدا مي‌كند.
اينكه شما از سياست عملي سخن مي‌گوييد و من در پي ساختن بهشت بدون دولت به روي زمين هستم، جهت اطلاع بگويم كه : الف) من در پي ساخت بهشت روي زمين نيستم. قول كارل پوپر درست است كه مي‌گويد، آنهائيكه مي خواهند در زمين بهشت بسازند، جز جهنم نساخته‌اند. بنيادگرايي در پي ساختن چنين بهشتي است. اما قول پوپر غلط است، زيرا او بهشت روي زمين را كه در تجربه‌ها بدست آمده است، نمي‌بيند و نمي‌خواهد ببيند. آيا آنها كه دروغ نمي‌گويند، و آنها كه با سانسور مبارزه دائمي مي‌كنند و آنها كه هيچ مصلحتي را بر حقيقت مقدم نمي شمارند و مصلحت ها را تنها روش اجرايي كردن حقيقت مي‌شناسند، و آنها كه از بيان حق و آزادي بازنمانده‌اند، بهشتي در قلمرو محيط خود خلق نكرده اند؟ گفته مي شود، اينها همه استثنائاتي هستند كه قاعده تجاوزها و قاعده نسبيت‌ها و قاعده مرّكب خوبي‌ها و بدي‌ها را اثبات مي‌كند. اما اگر اين استثناء‌ها قاعده نشدند، اولاً تلاش بشر را براي قاعده مند كردن زندگي بر قرار آزادي به آخر نمي‌رساند. ثانياً مي‌توانند ميزاني براي رفتار ما در زندگي حاضر و در برنامه ريزي‌ها و در سياست گذاري‌ها باشند. معناي عدالت جز اين نيست، كه ميزاني براي رفتار و انديشه وجود دارد. از اينجا به گفتار دوم مي رسيم كه، ب) عدالت چيزي و مقوله‌اي نيست كه در دوردست‌ها آرزوي رسيدن بدان داشته باشيم. آنچه كه در حال حاضر و در زمين تحقق پذير نباشد، وعده تحقق آن در اتوپيا و يا تحقق آن در آخرت و در بهشت آخرت، فريبي بيش نيست. عدالت ميزان است و نه هدف. رسيدن به برابري و آزادي ميزان هستند و نه هدف. بنابراين آنچه كه راه‌هاي عملي براي تحقق آن وجود ندارد، جز فريب نيست. اتفاقاً راه‌هاي عملي تحقق آزادي و برابري، بسيار آسان‌تر و كم هزينه‌تر از راه‌هايي است كه بشر امروز به موجب باب شدن تجاوزها و نابرابري‌ها، برگزيده است. اينجانب حرف خاصي نمي‌زند وادعاي گزافي ندارد، تنها معتقد است، اگر مقوله عدالت را از هدف بودن به ميزان بودن برگردانيم، و اگر برابر با عدالت دروغ نگوييم و به دروغ نخوانيم، و اگر برابر با عدالت، مصلحت نگوييم و به مصلحت نخوانيم، و اگر برابر با عدالت، مصلحت را جز اجراي حقيقت و تكليف را جز اجراي حقوق ندانيم، و اگر يك جمع كوچك سانسورها را در نوردند و با بيان آزادي، افكار جامعه‌اي را به وجدان بخوانند، بهشت در همين زمين تحقق مي‌پذيرد. كافي است هر فرد با خود عهد ببندد دروغ نگويد و با ديگران عهد ببندد كه به جاي آنها، مصلحتِ حقيقت نگفتن را تشخيص ندهد، خواهيد يافت كه چه چيزي عملي‌تر از اجراي حقوق ناشي از آزادي و برابري است. ج) خطاي شما اينجاست كه مرض‌ها را فرض جامعه مي‌گيريد و به جاي جامعه كوشش مي‌كنيد از درد و آلام آنها بكاهيد. اين راهي است بس ناممكن و نامطلوب. زيرا اگر ممكن بود، بنيادگرايي و اصولگرايي چه از نوع آمريكايي و چه از نوع طالباني، زودتر به اين هدف مي‌رسيدند. و نامطلوب است زيرا سالب اختيار و آزادي انسان و جامعه هاست. با دولت به اين معناست كه مخالف هستم. زيرا دولت در فلسفه وجود خود و نيز دولت‌هاي مستقر در فلسفه وجوديشان، جز سازمان يافته ترين شكل قدرت و اعمال فساد و تجاوزها بيش نيستند. اگر در دموكراسي غرب دولت ها تا حدي حقوقمدار هستند؛ نه به دليل ماهيت حقوقمدار دولت‌ها، بلكه به دليل حقوقمدار بودن بنيادهاي اجتماعي و فرهنگي است. وقتي بنيادها كاملاً حقوقمدار شدند، دولت‌ها لاجرم حقوقمدار و فلسفه وجودي خود را از سازمان قدرت به نمايندگي صرف تغيير خواهند داد. همه كوشش اينجانب در حقوقمدار كردن اين بنيادها و تغيير بنياد دولت از سازمان قدرت به نمايندگي صرف است. آيا اين كوشش‌ها وقتي به وجدان عمومي منتقل شود، و جامعه را به وجدان بخواند و نيروي محركه تاريخي جامعه را در آزادي و رفع آلام خويش بخواند، عملي‌تر و واقعي‌تر هستند و يا كوشش هايي كه امروزه جز نشستن بر ويرانه وجدان كاري از پيش نمي‌برند؟ كدام واقعي‌تر و عملي‌تر هستند؟
مجددا از حوصله شما سپاسگذارم.
با آرزوي موفقيت احمد فعال

مزروعی : باسلام و تشکر از حوصله شما، من در مورد آنچه در باره آزادی و عدالت نوشته اید با شما اختلافی ندارم اما براین نظرم که اصل برابر حقوقی برای انسانها باید باشد اما این به معنای اینکه همه انسانها می توانند بطور برابر از این آزادی برای رشد و تعالی استفاده کنند نیست و اتفاقا این برمی گردد به خلقت انسان و اختیاری که برای انتخاب دارد و از همین روست که خداوند پیامبران را برای هدایت ودعوت به رستگاری انسانها فرستاده است .این کلام الهی که به انسانها فجور و تقوا را االهام کردیم و دهها آیه دیگر نشاندهنده استعداد و قابلیت انسانها در دو مسیر متفاوت فلاح وضلال است بنابراین استناد شما به دعوت پیامبران نمی تواند کفایت از موضوع کند. با اینکه شما نوشته اید که در پی درست کردن بهشت در روی زمین نیستید اما از توضیحات بعدی شما معلوم می شود که واقعا در پی بهشت ساختن در روی زمین هستید کاری که پیامبران و مصلحان هم نتوانسته اند تا کنون انجام دهند و برداشت بنده این است که این کار شدنی نیست و به همین دلیل هم خداوند بهشت را در جهان دیگر وعده داده است! و البته اگر خدا می خواست می توانست بهشت را در همین جهان محقق کنداما این جهان دار امتحان انسانها و مزرعه آخرت است . دراینکه چهره امروز جهان به لحاظ آزادی و برابری بهتر از گذشته است مناقشه ای ندارم اما در عین حال می دانیم مسائلی همچون فقرو سلطه و جنایت همچنان گریبانگیر جوامع بشری است و البته همه آنانی که نسبت به عدالت و آزادی وفادارند باید برای کاهش این آلام تلاش کنند اما به نظر من ساختن جهانی یا جامعه ای عاری از فقر و...یک اتوپیاست همچنانکه جامعه ای بدون دولت ! و من متوجه نمی شوم که منظور شما از دولت به نمایندگی از مردم یعنی چه؟ و فکر نمی کنم این عنوان ذات و ماهیت قدرت دولت را عوض کند. در ذات قدرت به هرتعبیری سلطه وجود دارد و شما نمی توانید حذف کنید تنها با قرارداد اجتماعی می توانید آنرا مهارکنید . در مورد اینکه افرادی با ویژگی هایی که شما آنها را نماد و الگوی مطلوبتان می دانیداولا خود گفته اید که این استثناء هستند ثانیا بر خلاف نظر شما اینها نمی توانند به قاعده در جامعه تبدیل شوند چون رفتار فردی را نمی توان به جامعه که خود ماهیت و هویت و قانونمندی های خود را دارد تعمیم داد ضمن اینکه اگر این شدنی بود باید برای همه افراد اتفاق می افتاد اما همانگونه که یادآور شدم انسانها در خلقت متفاوت آفریده شده اند و در عرصه زندگی فردی و اجتماعی حتی در شرایط برابر حقوق راههای متفاوتی را در پیش می گیرند و به راه فلاح یا ضلال می روند . بازهم تاکید می کنم که از مجموعه نظرات شما سیاست عملی در نمی یابم اینکه باید کار فرهنگی کنیم و...خوب اینها را همه می گویند و باید هم اینکارها را کرد اما چه راه حل عملی برای اداره امور امروز جامعه ما در زمینه اقتصاد ،اجتماع و...می توان ارائه کرد؟ دوست عزیزاگر ما همه این نظریه پردازی ها را بکنیم اما راه حلی برای حل مشکلات امروز ما از آن درنیاید و ذره ای از درد و آلام مردم را به هر تعبیری کاهش ندهد مثل همین وعده هایی که در مورد ظهور امام زمان دائو داده می شود! به نظر من ما ایرانیان عادت به خیال پردازی داریم وگرفتار انبوهی از مباحث کلامی و فلسفی و...هستیم در حالیکه بطور مثال از حل مشکل ترافیک تهران یا کمتر از آن فرومانده ایم از اینرو همه نگاه من متوجه این است که امروز چه باید کرد که اندکی اوضاع ما بهبود یابد .اینکه کدامیک از نظرات من یا شما عملی تر است اینرا به عهده دیگران بگذاریم .

 

احمد فعال :

دوست گرامي آقاي مزروعي با سلام
قطعا بحث را تا هر كجا ادامه دهيد با شما خواهم آمد. اما براي اينجانب قابل درك است كه وقت شما به خصوص در آستانه انتخابات تنگ‌تر از وقت اينجانب است. اينجانب نيز در تطويل كلام و پاسخ‌ها، گرچه با مشكل وقت مواجه مي شوم، اما در هر حال اگر تظاهر نكرده باشم، به خاطر حقيقت راه را تا آخر ادامه خواهم داد. از همين رو مطالب مطرح شده را به اجمال پاسخ مي‌گويم، تا فرصت بيشتري براي پاسخ به سياست عملي باشد.
1- به سوره الشمس اشاره كرديد. اين سوره چنانچه از مضمون آن پيداست از تجريه‌ها و از نقش‌هايي كه در تجربه‌ها تحصيل مي‌شوند سخن ياد مي‌كند. سرانجام به نفس انسان مي رسد و از تجربه‌ها و نقشي كه نفس در تجربه ها ايجاد مي كند، سخن مي‌گويد. برابر با اين آيه و آيات ديگر "نفس" سرشت انسان نيست. سرشت انسان فطرت اوست كه توحيدي است. اشتباه مرحوم زنده ياد شريعتي و همفكران او از يك طرف و طرفداران اسلام حوزوي از طرف ديگر، اين بود كه هر دو ايده ثنويت ‌گرايي خود را كه پيشتر از غرب مدرن (ديالكتيك) و غرب قديم (فلسفه ارسطويي) برگرفته بودند، به وجود و وجوه انسان از خودبيگانه حاضر، كه قرآن از آن به عنوان نفس (= شخصيت) ياد مي‌كند، مستند ساختند.
2- مراد من از تمثيل بهشت اين بود كه اتوپيا به شدت فاصله بگيرم. مراد اين بود كه گفته شود، بهشت اگر ريشه در زمين نداشته باشد، فريبكاري بيش نيست. لذا پيامبر آگاه بود كه براي پرهيز از هر نوع ثنويت‌گرايي و فريب‌كاري، دنيا را مزرعه آخرت تفسير كرد. مراد اين بود كه نشان دهم، وقتي يك فرد مي‌تواند در قلمرو خود و محيط خود بهشت خلق كند (= انسان عارف و حقوقمند) پس مي‌توان اين بهشت را به وسعت بشريت تعميم داد. اين بهشت جز در آزادي و حقوقمند شدن انسان و جامعه‌ها پديد نمي‌آيد. مي‌گوييد، لابد هدف شما كار فرهنگي است؟ نمي‌دانم مراد شما از كار فرهنگي چيست؟ اينجانب كار فرهنگي را از كار سياسي و از كار اقتصادي جدا نمي‌داند. مراد من هر سه و همه كارهايي است كه نيروي محركه انسان و نيروي محركه جامعه را خطاب قرار مي‌دهد. از همين جا به سياست عملي مي‌رسم، ولي قبل از آن توضيحي درباره دولت ارائه دهم،
3- در بسياري از نوشته‌هاي خود از جمله در "تابوهاي قدرت" دولت را به مثابه سازمان يافته‌ترين شكل قدرت نقد كرده‌ام. قدرت حاصل رابطه قواست. و همانگونه كه به نيكي ياد كرديد، هيچ رابطه قوايي بدون رابطه سلطه در وجود نمي‌آيد. قدرت در ذات خود فاسد، فاجر و تمركزگراست. پس دولت به مثابه سازمان يافته ترين قدرت، نماد آشكار فسادهاست. دولت‌هاي امروز دو دسته‌اند، يا نمايندگي از مردم دارند و يا يك سازمان قدرت هستند. در ديكتاتوري‌ها، دولت جز سازمان قدرت، يا ديوانسالاري قدرت چيزي نيست. در دموكراسي‌ها، دولت تركيبي از نمايندگي و سازماندهي قدرت است. نقش دولت‌ها در تجاوزهاي داخل (به نام امنيت) و خارج از كشور (به نام منافع ملي)، نقش سازماندهي قدرت دولتي است. و نقش دولت ها در اجراي حقوق ملي، نقش نمايندگي است. اما متأسفانه نقش نمايندگي‌ دولت‌ها به دليل اصل راهنماي قدرت در جهان امروز، تركيبي از آزادي و قدرت است. كوشش ما به عنوان روشنفكر اولا معطوف به تبديل دولت به مثابه سازمان قدرت به دولت به مثابه نمايندگي است. و از آنجا كوشش براي تبديل نقش نمايندگي از قدرت به آزادي است. از اين رو دولت نمايندگي و دولت‌مردان نماينده، نقش اپوزسيوني قدرت را ايفاء مي‌كنند. به عبارتي، حضور در دولت و سياست‌ورزي در دولت، نه در مقام سياستمداري كه بيان او بيان قدرت است، بلكه تنها در مقام اپوزسيون قدرت بودن (= نقش روشنفكري در سياست‌ورزي)، قابل توجيه است. اگر دولتي چنين مقامي را برنتافت، صرفاً به يك ديوانسالاري قدرت تبديل شده است. لذا با دولت به مثابه سازمان قدرت مخالف هستم و با دولت به مثابه نمايندگي و اجراي حقوق موافق هستم. ممكن است بپرسيد، چگونه اجراي حقوق بدون قدرت ممكن مي‌شود؟ تفصيل اين بحث را در تضاد آزادي و قدرت منتشر كرده‌ام. اگر لازم بدانيد حتما برايتان ارسال خواهم كرد.
4- درباره سياست عملي، هر چند از لابلاي بحث‌ها آشكار است، و از قرار هيچيك از نوشته‌هاي اينجانب پس از سالها انتشار (در سايت گويا نيوز و سايت ملي – مذهبي) به اطلاع شما نرسيده است، اما به اختصار خدمتتان عرض مي‌كنم: اينكه شما مي‌گوييد برنامه عملي شما براي ترافيك و يا لابد كنترل آلودگي و بيكاري و... چيست؟ راه حل‌ها از دو دسته خارج نيستند. يكم، راه‌حل‌هايي كه از راه قدرت و سازمان‌هاي قدرت تحصيل مي‌شوند و دوم راه حل‌هايي كه از راه آزادي تحصيل مي‌شوند. مخاطب راه‌هاي قدرت، دولت به مثابه سازمان قدرت است و مخاطب راه‌حل هاي آزادي نيروي محركه جامعه و وجدان عمومي است. وجدان عمومي در انديشه راهنماي قدرت، هيچ جايگاهي ندارد. در مقابل وجدان عمومي، قدرت تا حدي به افكار عمومي اعتناء مي‌كند. از آنجا كه افكار عمومي فرآورده هيجانات روزمره و قضاوت‌هاي سطحي و روزمره است، انديشه راهنماي قدرت با تهييج اين هيجانات و با تبليغات كوشش دارد تا از افكار عمومي مَحمَل قدرت بسازد. اعتماد عمومي مهمترين نيروي محركه وجدان عمومي و مهمترين محمل راه‌حل آزادي است. از اين رو انديشه راهنماي آزادي، به جاي تهييج افكار عمومي، به جنبش اعتمادسازي روي مي‌آورد. (شرح مفصل را در سه مقاله به نام نيروي بديل آورده‌ام) به منظور اينكه سخنان خود را كاربردي‌تر بسازم، يك مثال مي‌زنم. از نقطه نظر آسيب‌شناختي، آنچه در ايران امروز بعد از انقلاب و به ويژه بعد از دوران اصلاحات، بيشترين آسيب را به جامعه وارد كرد، آسيب به اعتماد عمومي بود. در ادامه مثال خود توجه شما را نه به معضل ترافيك، بلكه به دهها و صدها معضل ديگر جلب مي‌كنم. به عنوان مثال: به لحاظ آلودگي هوا، تهران آلوده ترين شهر جهان است. ايران در تصادفات جاده‌اي رتبه اول جهان را داراست. در ارتشاء و فسادهاي اداري در زمره بالاترين كشورها هستيم. در مصرف انرژي 6/1 بار نسبت به متوسط مصرف جهان و 17 بار بيشتر از ژاپن مصرف مي‌كنيم. در اسراف آب هنگام استحمام و ظرفشويي، نفر اول در جهان هستيم. در آمار خودكشي و بزهكاري نفر اول جهان هستيم. در رواج فساد و خودفروشي نفر اول جهان هستيم. در مصرف‌گرايي و تجمل‌گرايي رتبه ويژه اي در جهان دارا هستيم. در طلاق و قتل‌هاي خانوادگي آمار‌ها وحشتناك است، در از هم گسيختن پيوند‌هاي اجتماعي و از بين رفتن سلسله مراتب اعتمادها (در خانواده در جامعه و در سازمان‌هاي كار) سرآمد جهان هستيم. در دروغگويي سرآمد جهان هستيم. اگر دروغگويي رابطه مستقيمي با ناامني‌ها و فقدان چشم‌انداز روشن داشته باشد، در تاريكي چشم‌اندازها سرآمد جهانيان هستيم، در در در در در... اينها همه به غير از آمار عقب ماندگي‌هاي علمي و آمارها‌ي اقتصادي است كه خود شما بيشتر واقفيد. شما فكر مي‌كنيد اگر تمام تيم‌هاي كارشناسي و تمام پرفسورهاي دنيا و تما استراتژيست‌ها و مديران و تكنوكرات‌هاي آمريكايي و اروپايي از سراسر جهان جمع شوند، و كارآمدترين دولت دنيا را در ايران به وجود بياورند، مي‌توانند يك به هزار اين معضلات را نه ده سال، بلكه بعد از 50 سال ديگر حل كنند؟ من كه بعيد مي‌دانم. از اين روست كه انديشه راهنماي قدرت جز سازمان قدرت و جز لطمه زدن به اعتمادها راه حلي نمي شناسد. و از اين رو كه انديشه راهنماي آزادي جز در تهييج وجدان عمومي از راه اعتمادسازي، راه حلي براي اين مرزو و بوم نمي‌شناسد. از بختياري مردم ايران است كه در ناخودآگاه تاريخي خود داراي چنان وجداني و چنان نيروي محركه‌اي هستند كه هزار بار مشكلات بيش از اين را، در دم چون برف آب مي‌كند. انقلاب اسلامي ايران شاهد و گواه آزاد شدن چنين نيروي محركه‌اي بود. جنبش دوم خرداد در حال آزاد كردن مجدد چنين نيروي محركه‌اي بود، كه به موجب اعتياددولت‌مردان به سازمان قدرت، در دم فروكش كرد.
اكنون دوست عزيز جناب مزروعي مي‌خواهيد آسيب‌هايي را كه در سالهاي اخير، خواه به وسيله دولت‌ها و خواه به وسيله گروه بندي‌هاي سياسي و خواه به وسيله روشنفكراني كه رقابت را مبناي كردوكار فعاليت‌هاي فكري و سياسي خود قرار داده‌اند، فهرست كنم، تا دانسته شود، سياست عملي واقعي در كجاست؟
از علاقه و حوصله شما نسبت به جستجوي حقيقت سپاسگذارم
با آرزوي موفقيت و شالدكامي براي شما
احمد فعال

مزروعی : باسلام و تشکر از حوصله شما ، بازهم توضیحات شما به ذهن من نمی نشیند با اینکه بنده نسبت به آنچه نوشته اید مخالفتی ندارم و آرزو می کنم که این نظریات شما بتواند در عمل راهگشا و مفید باشد . آنچه در مورد نوع عمل ما ایرانیان اشاره کرده اید بنظرم گیر کار همین جاست که ما ایرانیان در نقد و اعتراض نسبت به وضع موجود ید طولایی داریم اما در مورد آنچه می خواهیم جایگزین وضع موجود کنیم آرمانگرا و خیال پرداز هستیم و از اینروست که به رغم چندین قیام و نهضت و انقلاب در قرن اخیر هنوز اندر خم یک کوچه برای اداره کشور مانده ایم و همه سخن من با شما در این است که نظریات شما نمی تواند الگویی برای اداره کشور باشد و اتفاقا توضیحات شما در باره دولت بیشتر مرا براین امرواقف کردضمن اینکه تفسیر شما را از سوره والشمس درست نمی دانم واینکه شما به این سئوال من که همه انسانها در عین برخورداری از حقوق برابر قادر و توانا به استفاده از آزادی به آن شکلی که شما ترسیم می کنید نیستند پاسخ نداده اید و اینکه آیا به تفاوت ها در خلقت انسانها و نه تبعیض باور دارید یا نه ؟خیال شما را راحت کنم که من ذهنم را درهیچ الگو و چارچوب فکری خاصی محبوس نکرده ام اما شما یک الگوی فکری بر پایه موازنه عدمی(که بنظرم در عالم نظراعتباری ندارد ) اختیار کرده اید و تلاش می کنید که بقیه امور و حتی تفسیرآیات قران را در این الگوی بریزید نمونه اش همین موضوع ثنویت است که بنظرم هیچ ارتباطی با مسئله توحید ندارد چرا که خداوند در خلقت انسان ثنویت قرار نداده است که تناقضی با اصل توحید داشته باشد بلکه خداوند استعداد و قابلیت فجور و تقوا را در نهاد بشرالهام کرده است و این انسانها هستند که بر پایه اختیارخود بسوی یکی از ایندو بحرکت در می آیند( به تعبیر شما جهت توحیدی بسوی خیر یا شرمی یابند و نه اینکه در آن واحد معجونی از خیر و شرو ثنویت باشند! آنچه من از قرآن در می یابم اینکه نمی توان جامعه ای ساخت که درآن فساد و ظلم و دزدی و تباهی و...نباشد چون اگرچنین جامعه ای را تصور کنیم بسیاری از آیات قرآن موضوعیت خود را از دست می دهداما می توان جامعه ای ساخت که رخداد اینگونه وقایع درآن به حداقل برسد. به هرحال من فکر نمی کنم که امکان عملی شدن آنچه شما ذیل موضوع موازنه عدمی تبیین می کنید قابلیت اجرا داشته باشد و همانگونه که در پاسخ قبلی متذکر شدم هرگز نی شود رفتار انسان های معدود را به جامعه تسری داد چراکه اینان غایت القصوی همان نفس با تقوا را نمایندگی می کنند که حتما و لابد در برابرشان وبسیار بیشتر از آنان انسان هایی قرار دارند که غایت القصوی فجور را نمایندگی می کنند و با تمسک به استدلال شما می شود رفتار اینان را نیز به جامعه خیالی تسری داد .کلام آخر اینکه مجموعه نظرات شما مبتنی برنوعی خوش بینی نسبت به خلقت و انسانهاست که من نیز این چنین هستم اما چون شما کلا رآلسیم و واقعگرایی را قبول ندارید آن بخشی از وجود انسان را که جاه طلب و قدرت طلب و...است نادیده می گیرید و مشکل همین جاست .دوست عزیز124هزار پیامبرو هزاران مصلح برای اصلاح بشر و ساخت جامعه ای سالم تاکنون آمده اند اما نتوانستند به آنچه می خواهند برسند و به قول شما فقط توانسته اند کمی چهره جوامع بشری را انسانی تر کنند بنده هم به همین فکر می کنم که اگر کمی از درد و آلام جامعه ای که در آن زندگی می کنم وظیفه ام را انجام داده ام در حالیکه سیاست عملی ای که نهایت از نظر شما در می آید یک انقلاب دیگراست چون شما آورده اید که اگر همه متخصصان عالم هم جمع شوند در شرایط فعلی نمی توانند مشکلات ما را حل کنند! نخیر اگر کمی عقلانبت و تدبیر در همین جکومت ما باشد بسیاری از مسائل ما حل می شود هرچند ممکن ایدءال نباشد و به همین دلیل است که امثال بنده در پی اصلاح در همین نظام هستیم .

 

احمد فعال :

دوست گرامی آقای مزروعی با سلام
يك چيز بگويم كه تا آخر كلام خود را گفته باشم. با اتوپيا سازي به شدت مخالف هستم. با آرمان نه تنها موافقم، از اين بيشتر، ما با آرمان زنده ايم. یکی از مهلک ترین بیماریها در ایران امروز این است که جامعه و به ویژه جوانان ما فاقد آرمان هستند. بی اعتمادیها اولین آسیبی که به جامعه وارد می کنند، آسیب به آرمانهای جامعه است. اما آيا جامعه آرماني كاملا تحقق پيدا مي كند و يا خير به عهده من نيست. تحقق جامعه آرماني هم به عهده من نيست. اتفاقا كسي كه در پي تحقق جامعه آرماني است، نمي تواند قدرتمدار نباشد. اما جامعه آرماني را تحقق پذير مي دانم و لو 200 سال و يا 500 سال ديگر و لو در آخرت. تحقق آنهم بنا بر شواهد و تجربه هاي زميني است. همه نكته ظريف اينجاست كه يك تفاوت اساسي بين تحقق پذيري يك امر و تحقق ناپذيري همان امر وجود دارد. به قول سارتر، اگر تحقق برابري خواب و خيال باشد، اما باور به برابري مي تواند الگويي براي تصميم گيري باشد. وقتي يك امر را تحقق پذير بدانيم، برنامه ريزي‌هاي ما در جهت آن قرار مي گيرد. به عبارتي جامعه آرماني الگوي برنامه ريزي و تصميم گيري است. ولي اگر يكباره چون واقع گرايي دست خود را از هر نوع جامعه آرماني بشوئيم و بگوييم جهان همين است كه هست و تنها بايد كوشش كرد كه از دردها و رنج هاي آن كاست، نوع تصميم گيري‌ها بنا به جهت قدرت و رقابت سامان مي گيرند. اگر مخاطب من فرد دينداري نبود و يا يك روشنفكر لائيك بود، استدلال ديگري را با او مطرح ميكردم. اما شما كه يك فرد معتقد و متديني هستيد، نمي توانيد در تحقق پذيري جامعه آرماني ترديد كنيد. اين نوع اعتقاد اگر به اصل راهنما تبديل شود و تنها در سطح لغلغه لسان و حرف های مُد پيشگشي و روزمرگي نباشد، در تصميم گيري ها و اخلاق روزمره ما هم اثر مي گذارد. به عنوان مثال، اگر حمل بر خودپسندي نباشد، اينجانب را بنا به عشق برابري و عشق آزادي، هنوز پس از 26 سال سابقه كار در يك سازمان بزرگ، اجازه نداده ام تا نظافت‌چي روي ميزم را پاك كند و يا زير ميزم را جاروب كنند و... پس ملاحظه مي كنيد كه تأثيرها بسيار است و اگر بخواهم از آثار این باور را بر رفتارها فهرست، مي توانم نه از خود، بلكه از تجربه‌هاي روزمره فراوان بگويم.
2- برداشت من از سور الشمس نمي دانم كجايش اشتباه است.
3- تفاوت و اختلاف در خلقت به آن معنايي كه مي گوييد نيست. توجه داشته باشيد كه بحث ما در باره حقوق، استعدادها و كرامت انسان است. در اين چيزها اختلاف وجود ندارد. انسان مجموعه اي از استعدادها و مجموعه اي از حقوق است. همين مجموعه هاست كه به او كرامت مي بخشند. اگر من و شما داراي استعداد گوناگون هستيم (كه هستيم) اين به دليل غفلت از حقوق و غفلت از استعدادهاي خويش است. اگر بنا بود كه در استعدادها و حقوق، انسان به لحاظ آنچه انسان است (انسان به ما هو انسان)، نه به لحاظ آنچه كه فعلا من و شما حي و حاضر وجود داريم، در استعدادها و حقوق متفاوت باشد، به غير از اينكه مي پرسم، اگر اين تفاوت تبعيض نيست، پس چيست؟ چنین باوری انواع تبعيض ها و انواع نابرابري هایی را توجيه مي كند كه گفته مي شود : به هر كس بهره‌اي است كه مقتضي استعدادها و توانايي های اوست. این عبارت و این ادعا، تجاوزهايي را كه به موجب روابط قدرت و سلطه در جامعه، افراد و طبقات اجتماعی را در موقعيت هاي مختلف قرار داده است، در محاسبه نمي آورد و نسبت به بود و نبود اين تجاوزها هم خيلي حساس نيست. بازهم مي گويم كه قائل شدن و پذيرفتن تفاوت در استعدادها و حقوق و یا عدم پذيرفتن آنها، دو نوع برنامه ريزي و دو نوع تصميم گيري و متعاقبا دو نوع اخلاق بجا مي گذارد.
5- استفاده برابر از آزادی ها را در یک نوبت پاسخ گفتم و در ابتدای یادداشت قبل هم عین آن را تکرار کردم. شاید اختلاف نظر اینجاست که شما امور واقع را در نظر دارید، البته که در امور واقع استفاده از آزادی ها برابر نیست، چنانچه اگر جهان را بی هدف و بدون خدا فرض کنیم، ممکن است تجاوزها به حقوق را ازلی و ابدی بدانیم. اینجانب صورت مسئله را به لحاظ نظری شرح دادم. یعنی جهانی را فرض کردم با این خصوصیات. ما همه در جهان مفروض خود زندگی می کنیم. وقتی شما جهانی را با همین خصوصیاتی که هست مفورض و مسلم می گیرید، برابر با این مسلمات و مفروضات زندگی می کنید. به عنوان مثال وقتی جهان مفروض من جهان برابری است، اگر در جهان امروز برابری نیست، من در خانواده خود و در بجا گذاشتن ارث و میراث، بنا به مفروض برابری عمل خواهم کرد. جهان مفروض تحقق "ج" است اگر "الف" و "ب" وجود داشته باشند. اگر "الف" و"ب" وجود نداشته باشند، کوشش من برای تحقق آنهاست. مگر آنکه آنها را اساسا تحقق ناپذیر بدانیم. اما وقتی تحقق آنها در قلمرو فردی و در یک جمع کوچک امکان پذیر می دانیم و به علاوه جهان را هدفمند می دانیم. مسئولیت ما تلاش های ما معطوف به تحقق آنها به قدر طاقت ماست. اگر شما بگویید، "الف" و "ب" هرگز تحقق پیدا نمی کند. این همان بحث تحقق پذیری و عدم تحقق پذیری است که در آغاز شرح داده شد. وقتی شما فرض را بر اختلاف در اصل خلقت می گذارید، به آنچه هم در خصوص استفاده از برابر از آزادیهاست نخواهید رسید. اما اگر فرض خود را تغیر دهید، به نظر مشترک خواهیم رسید.
4- همين كه مي گوييد انسان در آن واحد معجوني از خير و شر نيست، پس اختلاف نظر با هم نداریم و نظر ما در توحيدي بودن فطرت انسان يكي است. و از ثنویت گرایی خارج می شویم. همان گونه که مرحوم مطهری در کتاب عدل الهی به درستی شرح می دهد، شر امر عدمی است. جزء وجود انسان نیست. شر حاصل از خود بیگانگی و پوشیده شدن انسان با حقوق ذاتی خود (= خیر) است.
5- مشکل این نیست که افکار و عقاید خود را با الگویی و یا اصولی تطبیق می دهیم. مشکل این است که الگوها و اصول چنان سخت و متصلب باشند که حق آزادی و حق انتخاب کردن را از انسان سلب کنند. آزادی حد پذیر نیست، الگو و اصولی که فضای اندیشه را محدود کنند، ضد آزادی هستند. اما الگويي كه بر بيان آزادي استوار باشد، مقوم توليد انديشه می شود. موازنه عدمی یعنی نفی هر گونه رابطه قوا و رابطه زور میان انسان با انسان، انسان با جامعه و انسان با طبیعت است. وقتی ذهن انسان از زور و روابط قدرت آزاد شود، هم نقد پذیر می شود و هم مولد. موازنه عدمی تئوری یا فرضه خاصی نیست، بلکه تنها روش آزاد شدن اندیشه از محدوده های قدرت ساخته است. پس مطمئن باشید موازنه عدمی مزاحم همزبانی و تضارب افکار ما نخواهد شد. یکی از ویژگی های موازنه عدمی این است که وقتی ذهن از زور خالی می شود، از تناقض گویی هم خالی می شود. زیرا زور و قدرت آبستن تولید تضادها و تناقض هاست. اگر خداوند توفیق دهد، همه كوشش ما اين است كه تناقض نگويم، چه آنكه دروغ گفتن بدون تناقض گفتن محال است. اکنون تا چه حد در این راه موفق شوم، به صداقت و تلاش ما بستگی دارد. به علاوه موازنه عدمی یک اندیشه راهنماست. شما اگر در این مکتوبات ملاحظه کرده باشید، اینجانب را کوشش بر این است که به همه سوالات بر اساس اندیشه راهنمایی پاسخ بگوید که از قول و بیان اندیشه ورزان غربی گرفته نشده است. به عبارتی فراورده و تولید اندیشه درونی است. اما اگر قول این فیلسوف و آن فیلسوف را از روشنفکران ما بگیرند، به جز تحلیل ها و گزارش های ژورنالیستی، حرف خاصی برای گفتن ندارند. اتفاقا یکی از دلایل ناتوانی اصلاح طلبان و تناقض ها بی شمار در اندیشه ها و رفتار آنان، فقدان اندیشه راهنماست. نه اصلاح طلبان بلکه اغلب روشنفکران ایران پس از ناکامی های اندیشه چپ روانه و سوسیالیزم، چیزی بیش از اندیشه لیبرالیزم در سر ندارند. گمان نبرید وقیت گفته می شود به هیچ الگوی فکری متعهد نیستیم، انسان آزاد آزاد می شود؟ در اين رابطه بحث ها بسيار است، تفصيل آن را در مقاله اي به نام حقيقت و هويت و ايدئولوژي شرح داده ام. اگر وارد اين بحث شويم، بحث‌ها پراكنده تر مي شوند.
6- جاه طلبي و قدرت طلبي بخشي از وجود انسان نيست. اين حرف با آن گفته بند پنج كه با يكديگر به نظر مشترك رسيديم و انسان را توحيدي معرفي كرديم تناقض دارد. اضافه كنم كه قدرت از خود هستي ندارد، اما ذات انسان هستي دار است. انسان منظومه اي از حقوق و آزادي است، لذا آزادي بر خلاف قدرت، مانند خود انسان هستي دار است. قدرت تاريكي و نيستي است و متقابلاً آزادي روشنايي است. از خود بيگانه شدن انسان يعني تاريك شدن انسان بر خود، لذا قدرت كوشش دارد تا از راه تاريكي (زد و بندهاي پنهاني، سانسور، محرم و نامحرم كردن چيزهاي كه به حقوق انسان مربوط هستند و...) بخشي از هستي انسان را تصرف و به نيستي برگرداند. به شما دوست عزيز پيشنهاد مي كنم مقاله تضاد آزادي و قدرت و تابوهاي قدرت نوشته اينجانب را بخوانيد. مطمئا هستم استفاده خواهيد برد. اگر لازم دانستيد بگوييد تا ارسال شوند.
7- در خاتمه اضافه كنم كه موافق انقلاب ديگر نيستم. مگر وقتي از دوم خرداد ياد كردم اشاره به انقلاب ديگر بود؟ معتقدم كه ما بايد به دوران مرجع انقلاب بازگشت كنيم. راه کار عملی هم ارائه شد. آیا اعتماد سازی و ایجاد جنبش اعتماد سازی و تشکیل یک جمع سیاسی که به هیچ مصلحتی زیر بار دروغ نمی روند و هیچ مصلحتی را بالاتر اجرای حقیقت و بیان حق گفتن نمی شناسند، راه کار عملی نیست؟ آیا وقتی نیروهای ملی مذهبی هزار و یک دلیل می آورند که در انتخابات شرکت نمی کنند، ولی در به زنگار انتخابات بدون رفع شدن یک از از آن هزار دلیل، در انتخابات شرکت می کنند، به اطمینان و اعتماد مردم خیانت نمی کنند؟ آیا وقتی آقای خاتمی می گوید جز زیر بار یک انتخابات آزاد، رقابتی و عادلانه نمی رود، بدون اینکه حداقل آن شرایط تامین شود و به گفته اصلاح طلبان یک انتخابات پادگانی برگزار شد، به اعتماد مردم خیانت نمی شود؟ آیا وقتی مصلحت حقیقت نگفتن را بدون اینکه مردم چنین مصالحی را تشخیص دهند و بدون اینکه چنین مصلحتی را نیابت از مردم بگیرد، بر عهده می گیرد، خیانت به اعتماد مردم نیست؟ تنها دروغ نگفتن (که اگر این ادعا راست هم باشد) شرط سیاست ورزی صادقانه و روشنفکرانه نیست. از بیان حق و حقیقت بازنماندن شرط اساسی این سیاست ورزی است. خاصه آنکه مجاز نیستیم که بدون نیابت گرفتن از مردم، حقیقتی را پنهان کنیم که به حقوق آنها مربوط مس شود. آیا اگر کسی پیش از انتخاب چنین خط رسمی برای مردم بکشد و بگوید بعضی از حقایقی که به حقوق شما مربوط است، من به مصلحت اندیشی خود آنها را کتمان خواهم کرد، شما فکر می کنید، مردمی باید چقدر دچار عدم بلوغ و کوته فکری باشند که به چنین انتخابی تمکین کنند؟ آبا وقتی روابط پنهانی با قدرت و حل و فصل معضلات را از راه قدرت تشخیص می دهند، (راه حلی که آقای رفسنجانی متخصص آن بود و هست)، و بدین ترتیب نیروی محرکه جامعه را به پشیزی نمی خوانند، خدمت به اعتماد سازی است و یا سلب اعتمادهاست؟ آیا مجموعه مشکلاتی که فهرست شدند، دلیل کافی نبود که از هیچ دولتی کاری ساخته نیست و جز با برانگیختن نیروی محرکه وجدان عمومی به اعتماد، به کار و تولید، به هیجان رشد، کاری از پیش نخواهد رفت، کافی نبود؟
با آرزوی موفقیت و تشکر از برخورد صادقانه شما
احمد فعال

مزروعی : باسلام ،از اینکه به علت سفر و عدم دسترسی به اینترنت پاسخگویی بنده به تاخیر افتاد عذرخواهی می کنم . اما پاسخ :
1- بنده از نظرات شما جز جامعه ای اتوپیایی و نظامی آرمانی در نمی یابم و به نظرم اینکه شما ادعا دارید دنبال اتوپیا نیستی کفایت از موضوع نمی کند چون همه مدعیان همین ادعا را دارند بلکه این مخاطبان شما هستند که بایدبر یگ چنین مدعایی صحه نهند.
2- در مورد آرمان باید تعریف مشترک داشته باشیم تا بتوانیم بحث را ادامه دهیم و شاید من ترجیح دهم که بجای آن واژه هدف را بکاربرم البته اهدافی که کاملا تعریف و تبیین و قابل اندازه گیری و ارزیابی باشد چرا که وقتی ما واژه کلی آرمان را بکار می بریم بدون آنکه تعریف و تبیینی از آنها شده باشد در نهایت بدام اتوپیا می افتیم و بهشت سازی بر روی زمین! و اگر بین این آرامانها( وبه تعبیر من اهداف) و واقعیت ها( که شما بطور کلی رئالسیم را بور ندارید ) پلی برقرار نباشد و اینکه جامعه بشری( ونه افراد و یا جمع های کوچک مثالی )چگونه وبا چه ابزاری و در چه زمانی می تواند به این آرمانها دست یابد قطعا جز اتوپیا نخواهد بود .
3- بنده بر خلاف شما براین باورم که آرمان نداشتن جوانان ما بنفع جامعه ماست! تجربه تاریخی ما نشان داده که از دل آرمانگرایی نسل هم عصر بنده جز خشنونت و کشتاردر نیامد با آنکه آنان از نخبه ترین و بهترین های این کشور بودند !جوانان امروز ما بدنیال اهداف دستیافتی و در درجه اول زندگی بهتر مادی هستند و این لازمه عقلانی زندگی در دنیای معاصر است و اتفاقا این نوع نگرش به زندگی با نظریه موازنه عدمی شما می خواند و نمی دانم چرا از وجود آن اعلام نگرانی کرده اید ؟
4 - وعده به 200 یا 500 سال دیگر دادن از نظر من وعده به عدم است و جای هیچ ملاک و معیاری برای درستی یا نادرستی نظر شما باقی نمی گذارد و اینگونه سخن گفتن خود دلیل ذیگری بر اتوپیاباوری است .
5-برداشت من از آموزه های دینی اینگونه نیست که در پی جامعه ای آزمانی باشم همانگونه که در نظر قبلی نوشتم از نظرمن ساختن جامعه ای که در آن خبری و اثری از فساد و سرقت و زنا و...نباشد ممتنع است واگر در قرآن ما آیاتی برای مجازات سارق و زناکار و...داریم به همین دلیل است که در جامعه اسلامی وقوع این رخداد ها مفروض و حکم آن صادر شده است . اتفاقا از نظر من بزرگترین امتیاز اسلام قدرت انعطاف و همراهی آن با واقعیت های زمانه است و البته اینکه هر مسلمان وظیفه دارد تا آنجا که می تواند در جهت کاهش مفاسدونواهی(نهی از منکر)وانجام اصلاحات و معروف ها تلاش نماید و در این مسیر جامعه اسلامی می تواند روزبروز بهتر و بهتر شود شکی نیست .
6 -هر فردی می تواند یک روش اخلاقی برای خود تعریف و عمل کند اما برای اداره یک جامعه حتما باید تقسیم کار پذیرفته شود اما هرگز نباید این تقسیم کار مبنای ارزش گذاری برای افراد جامعه باشد! افرادجامعه برحسب ذوق و استعداد و تلاش خود می توانند به مشاغل گوناگون دست یابند یکی پزشک می شود و دیگری مهندی و دیگری کارگرو...و هرکس باید کار خود را بخوبی انجام دهد تا چرخ جامعه بگردد اماهیچیک از اینها به لحاظ مقام انسانی برتری بر دیگری ندارند و عزت و کرامت همه آنها بیکسان باید مورد احترام باشد و به ویژه در اسلام هرکه با تقواتر مقامش در پیشگاه خدا بالاتر.به نظرم اینکه شما اجازه نداده اید نظافت چی میز شما را نظافت کند یک روش فردی و سلیقه ای است که حتی ارزش اخلاقی هم ندارد چراکه تقسیم کار اجتماعی را برهم می زند و اگر همه بخواهند مثل شما عمل کنند حتی آن نظافت چی بیکار و خانواده اش از تامین معاش محروم می شوندوآیا می شود جامعه ای بدون تقسیم کار و نظافت چی را تصور کرد؟ وآیا این درست است که یک پزشک حاذق و جراح که با صرف وقتش می تواند جان انسانی را نجات دهد آن وقت را صرف پاک کردن میزش همانند شما بکند؟ به نظرمن از منظر تقسیم کار اینکه هر فردی چه کار می کند اگر حاوی ارزش گذاری نباشد هیچ اشکال و ایرادی نیست و اداره نظام اجتماعی حتی در جامعه اتوپیایی بدون تقسیم کار ممکن نیست .
7- نمی دانم چرا شما برداشت من و خودتان از سوره والشمس را یکسان گرفته اید؟ شما تاکید دارید که ذات و خلقت آدمها یگانه و توحیدی است اما من براین نظر نیستم چراکه من ذات وخلقت اولیه آدمها را معجونی از خیر و شر می دانم (نیروی بالقوه ) که در عرصه حیات و عمل اجتماعی جهت یگانه (نه توحیدی!)بسوی خیر(توحیدی) یا شر(شیطانی) بخود می گیرد(و این در مورد دیگر عناصر طبیعت نیز مصداق دارد مثل انرژی نهفته در اتم ها).بنابراین من دیدگاه ثنوی در مورد انسان ندارم اما انسانها در عرصه حیات اجتماعی دوچهره از خود برجای می گذارندچون ترکیب اجتماع با فرد متفاوت است. حیات اجتماعی چهره ای دوگانه از انسانها(ونه هر انسان) را به نمایش می گذارد و شما براحتی می توانید انسانهایی را پیدا کنید که مظهر خیر و نیکی اند و انسانهایی که مظهرپلیدی و زشتی اند و این هیچ ارتباطی با دیدگاه ثنوی و ضد توحیدی ندارد چون در آینه عالم این صنع خدای متعال بوده است و این اوبوده که به انسانها چنین خلقت و قابلیتی را عطا کرده است.از این منظر جاه طلبی و قدرت طلبی در انسانها بصورت بالقوه وجود دارد که در بخشی از انسانها حالت بالفعل بخود می گیرد و قطعا با این نگاه باید برای مهارآنها برنامه ریزی و اقدام کرد .
8- اختلاف دیگری که بین من و شماست در مورد مقوله حقوق انسانها وتفاوت و اختلاف در خلقت آنهاست. قطعا اصل برابری حقوقی باید در مورد همه انسانهافارغ از هرگونه ریشه نژادی و گرایش عقیدتی و...پذیرفته و برقرار باشد و از این منظرهیچگونه تبعیضی نباید پذیرفته وروا داشته شود اما این به معنای آن نیست که تفاوتی در خلقت انسانها وجود ندارد و همه انسانها بیکسان می توانند از این حقوق استفاده کنند! دوست عزیز همانگونه که انسانها به لحاظ شکل ظاهر متفاوت آفریده شده اند به لحاظ استعداد ها و قابلیت ها متفاوتند ضمن اینکه زاده شدن در خانواده یا محل یا تاریخ یا ...خاص نیز براین تفاوت می افزاید.بنابراین تفاوت با تبعض یکی نیست ومسئله تبعیض به مقوله حقوق و عدم رعایت رعایت آن برمی گردد واعمال تبعیض هیچ ارتباطی با تفاوت در خلقت آدمها ندارداما تفاوت در خلقت می تواندبه استفاده نابرابراز حقوق منجر شودولی ضروری آن نیست از اینرو من با نظر شما دراینکه تفاوت مسبب تبعیض است موافقت ندارمئ براین باورم که اگر اصل برابر حقوقی بصورت کامل برقرار باشد دیگر تبعیضی نخواهد بود اما تفاوت ها همچنان خواهد بود و چون تحقق جامعه مثالی یا مفروض شما را ناممکن می دانم بنابراین حتی در یک جامعه برابر حقوق هم استفاده از حقوق را توسط افراد جامعه بیکسان نمی دانم.
9- استناد شما به کتاب عدل الهی استاد مطهری رافع مشکل نیست چرا که من امر شر را عدمی نمی دانم و تعجبب می کنم از استناد شما به ایشان،چرا که ایشان همه پایه فکری اش بر اساس فلسفه رئالیسم است وشما کلا به این فلسفه باور ندارید!
10 - با اینکه شما خیلی تلاش دارید این نظریه موازنه عدمی را به بنده بفهمانید و با اینکه مقالات مورد سفارش شما را مطالعه کردم اما باز هم متوجه این نظریه و برداشت های شما در عرصه حیات اجتماعی و اداره جامعه نمی شوم و درنمی یابم چه راهکار عملی از درون آن می تواند برای حل مشکلات امروز جامعه مان درآورد. اگر شما بجای توضیح و تشریح این نظریه به راهکارهایی که می شود بصورت روشن وجزیی و یک دو سه برای امروز جامعه مان بپردازید آنگاه بنده بهتر می توانم این نظریه را دریابم وگرنه فکر نمی کنم ادامه این بحث بجایی برسد .راهکار تشکیل جمع که از توی هر نظریه ای در می آید بلکه باید دید این جمع چه راهی را می خواهد بپیماید که متفاوت از دیگران است و به نتیجه هم می رسدیا نه ؟
11-اینکه در آخر گریز به صحرای کربلا زده ایدو تقریبا همه نیروهای اصلاح طلب را از دم تیغ گذارنده اید و ایضا بنده را! البته حق شماست ونوشتن اینگونه هم بسیار رایج و رواست در کشور ما، اما آیا شما نیروی دیگری بدون این عیب و نقص ها می شناسید؟ اگر می شناسید معرفی نمایید تا مردم زیر علم آنها سینه زنند و اگر نمی شناسید اینگونه به دیگران نتازید چرا که با توجه به شرایط ایران معلوم نیست اگر دیگرانی به میدان بیایند بتوانند اینگونه که شما آرزو داردید عمل کنند مگراینکه باز شما دنبال یک نیروی مثالی در عالم خیال باشید! دوست عزیز! شما در این عالم کدام سیاستمدار یا نیروی سیاسی را می شناسید که مرتکب خطا یا ضعف نشده باشد؟و اینکه باشد که شما آرزو دارید؟ به نظر من عالم سیاسی عالم آزمون و خطاست و اینگونه نسیت که شما تصور کرده اید و آرزو داریدوبرای من این نوشته شما شعر مولوی را تداعی می کند شیخی با چراغی گرد شهر برای یافتن آدمی می چرخید اما به او گفته شد می یافت نشود ...

 

ناظر :

آقای مزروعی به نظر می رسد در درک معانی و مفاهیم به کار رفته در سخنان احمد فعال مشکل دارن و همین موجب شده است تفاهم حاصل نشود. اما به نظرم می رسد هرکسی که در عمق با اندیشه موازنه عدمی آشنا باشد، سخن آقای فعال را بسیار معقول، منسجم و فهمیدنی می یابد. من خودم از این همه انسجام در سخن که اقای فعال نشان داده اند در تعجبم و این را بهترین شاهد بر صدق سخنان وی می گیرم.
به هر حال گفتگوی زیبا و عمیقی بود و امیدوارم هر دو بزرگوار آن را ادامه دهند تا تفاوتهای پارادایمهای فکری جدی در ایران امروز روشن تر بیان شود.

 

احمد فعال :

دوست گرامی آقای مزروعی با سلام و احترام،
1- هدف گرایی دارای دو معنی است. در یک معنی هدف گرایی مکمل آرمان گرایی است و در معنای دیگر ضد آرمان گرایی است. توضیح اینکه، همانطور که اریک فروم در آثار خود به خوبی شرح داده است، یکی از بیماریهای جامعه های امروز و انسانهای امروز هدف گرایی است. هدف هایی که از خلال سود و زیان کردن چیزها تحصیل می شوند، از نقطه نظر روانشناختی انسان گرا، بیماری محسوب می شود. جامعه های امروز و متعاقب آن افراد به شدت محاسبه گر و کاسبکار شده اند. محاسبه علامت عقلانیت است، ولی محاسبه گری نوعی جهان بینی است که از عقلانیت ابزاری و کاسبکارانه ناشی می شود. لیبرالیزم نو که هابرماس از آن به عنوان لیبرالیزم وحشی یاد می کند، مروج این جهان بینی است. علامت بیماری اینجاست که افراد و جامعه ها آنقدر در هدف های روزمره و جریان پیشرفت و توسعه مسخ می شوند که از جزئیات زندگی، محیط پیرامون و روشها و هنجارهای اخلاقی ای که به هدف دست می یابند، غفلت می کنند. جهان بینی محاسبه گری آدم ها و جامعه ها را به شدت سطحی کرده است. تجاری شدن فرهنگ، مدرک گرایی، محاسبه سود و زیان علم و دانش، کاسبکار شدن اساتید دانشگاه، رقابت های تخریبی برای کسب جاه و رفاه زندگی، غفلت از تجاوزها به حقوق، رخت بستن یا سست شدن روحیه گذشت وفداکاری، سست شدن پیوندهای اعتماد و عشق ورزی، همه در نتیجه رواج این جهان بینی بدست آمده اند. ایده توسعه و پیشرفت چنان جامعه ها را مفتون خود گردانده که فغان از روشنفکران غرب چون آلن فینکل کروت در آورده است که، توسعه و پیشرفت بس است، کمی هم به سرچشمه نابرابری ها و تبعیض بپردازیم. چرا جنگ وجود دارد؟ چرا بشر در از میان بردن خصومت ها از گذشته ضعیف تر و ناتوان تر شده است؟ چه بگویم، که شما هیچ دیدگاه انتقادی نسبت به جامعه های امروز و فراورده های دنیای مدرن ندارید. تمام نگرش و برداشت شما در باره جامعه، جوانان، آرمان و اهداف از یک سو تسلیم در برابر مظاهر مدرنیزم است و از سوی دیگر واکنشی است به چپ روی های استالینی و کودکانه دهه اول انقلاب . از همین روست که تمام آنها که از رژیم جمهوری اسلامی قهر می کنند، چون فاقد اندیشه راهنما هستند، چنان در برابر مظاهر تمدن غرب وازده می شوند که آدمی را از این همه حقارت در شگفت می ماند. فهرستی از این روشنفکران وازده را می توانید پیشاروی خود داشته باشید. چگونه است که آثار لمپنیزم اجتماعی، اباحه گری و ویران شدن در سرگرمی ها را در جوانان نمی بینید و تنها شکر می کنید چه خوب دنباله رو جوانان خشونت گرای دهه شصت نشدند. و کسانی در زمره همان لیست، خدا را شکر می گویند که جوانان دنباله رو شریعتی نیستند که از آرمان خشونت گرایی تبعیت کنند. آنها از خشونت پرهیز می کنند، لیکن از جهان بنی محاسبه گری و روحیه معامله گری که خشونت محض است، غفلت می کنند. و این همه خشونت ها که در روز در عرصه های مختلف زندگی اتفاق می افتد، نایدده می گیرند.
برای اینجانب قابل درک است که وقتی بعضی با نفرت از خشونت انقلابی یاد می کنند، بیش از هر چیز نفرت خود را از خویشتنی ابراز می کنند، که با خشونت و قهر متولد شد. خویشتنی که در آغاز تکوین و تولد جز خشونت و تخریب و قهر هیچ اندیشه ای در سر نداشت. آنها چون خود مصدر خشونت بودند و ابزار کار انتگریسم اسلامی شدند، به جای ملامت کردن خویشتنی، به ملامت کردن انقلاب می پردازند. خشونت را به انقلاب نسبت می دهند تا از رهگذر آلوده کردن انقلاب، خویشتنی را مبرا کرده باشند. حقیقت این است که انقلاب ضد خشونت است. این تعبیر از انقلاب را مخصوصا به کار نمی برند، تا کارهای ناصواب و خشونت آمیز خود را از راه نسبت دادن به انقلاب مبرا کنند.
باری هدف داشتن زمانی بر ضد آرمان گرایی است که در جهان بینی محاسبه گرایی و هدف گرایی همه چیز در حد ابزارشدن تقلیل پیدا می کند. آیا جامعه امروز را در نمی یابید که همه چیز و حتی منزلت و کرامت انسان، تا دموکراسی و حقوق بشر نزد سیاستمداران تا رابطه ها و دوستی ها و خویشی ها نزد عوام، تا دانش و علم نزد جوانان تا اساتید، همه و همه چیز به ابزار تبدیل می شوند؟ جوانان وقتی فاقد آرمان هستند، یعنی دغدغه تبعیض ها و نابرابری ها را در جامعه ندارند، یعنی در برابر تجاوزها به حقوق افراد و جامعه بی تفاوت هستند. آیا باز هم معتقد هستید که خوب است جوانان ما آرمان ندارند؟
2- ایجاد پل میان آرمان و واقعیت مبهم است. شما وقتی واقعیت را در امرهای واقع تقلیل می دهید، و از آرمان اتوپیا می سازید، حق با شماست که در پی پل رابط بگردید. بسیاری از امرهای واقع مثل نابرابری ها و تبعیض ها، مثل بسیاری از سرگرمی ها و بسیاری از تولیدات تخریبی، مثل بسیاری از رابطه ها و... جز تجاوز به واقعیت نیستند. وقتی ذهن خود را از دنیای مجازی آزاد کنیم، واقعیت جز آزادی نیست. و در این میان آرمان ها چیزی جز رسیدن به واقعیت ناب نیست. مسئله این نیست که چگونه میان دنیای مجاز و دنیای واقعی پل ایجاد کنیم، اتفاقا همه مسئله ویران کردن پل هاست. ویران کردن پل ها اتفاقا از بنا کردن پل ها کار ساده تری است. کافی است هر فرد از همین امروز دروغ نگوید و خود را از هر گونه رابطه قوا آزاد کند، خواهد یافت که چگونه واقعیت مثل نفس کشیدن در دستان اوست. تفصیل این بحث ما را از جاده تفاهم دور می کند. اما اگر مرادتان از ساختن پل ارائه راه حل هاست، جلوتر به دو رویکرد متفاوت نسبت به راحل های اشاره خواهم کرد.
3- من تحقق جامعه آرمانی را به 200 یا 500 سال آینده موکول نکردم. همه بحث من تحقق پذیری آن و لو در هر زمانی بود. و بیشتر از آن، بحث من در باره نفس تحقق پذیری آرمان ها بود، که نشان دادم چگونه این طرز فکر در برداشت و در نوع الگوسازی و برنامه ریزی ما مؤثر هستند. و شما صریحا از تحقق ناپذیری آن سخن می گویید. تنها می گویید تلاش ما باید معطوف به کم کردن جرم و جنایت و بزهکاری باشد. اکنون به منظور اثبات ادعای خود (تحقق پذیری جامعه آرمانی) از همین عبارت شما استفاده می کنم. سوال اینجاست که آیا گزینه «تلاش برای کم کردن جرم و جنایت» تحقق پذیر است و یا خیر؟ اگر تحقق پذیر نیست و جرم و جنایت هرگز کاهش پیدا نخواهد کرد، پس چگونه دیگران را به طرح «تلاش برای کم کردن جرم و جنابت» دعوت می کنید؟ اگر تحقق پذیر است و روزی روزگاری با تلاش ها و برنامه ریزی ها، از حجم جرم و جنایت کم شد، پرسیده می شود که آیا تلاش بشر از آن پس متوقف می شود و یا باز هم کسانی مثل شما پیدا می شوند که می گویند «باید برای کاهش جرم و جنایت تلاش کرد»؟ گمان ندارم بگویید که تلاش بشر متوقف می شود، زیرا خلاف آموزه های دینی و جرم شناختی است. و اگر می گویید تلاش بشر نباید متوقف شود، و همینطور در هر مرتبه میزان جرم و جنایت سیر نزولی کمتر و کمتر و کمترتر به خود گرفت، آبا با این سلسله استدلال به محو جرم و جنایت حکم نکرده ایم؟ آیا چنین برداشتی از صورتبندی خود شما، حکم به تحقق پذیری آن نداده ایم؟
4- از توضیحات شما در بند 6 معلوم است که شما به یک جامعه طبقاتی معتقد هستید. عده ای نظافت چی هستند و عده ای دیگر پزشک و مهندس. و لابد اگر در زمان ارسطو زندگی می کردید، به ارسطو حق می دادید که بگویید عده ای برای بردگی خلق شده اند و عده ای برای آقایی. و باز هم به قول ارسطو، عده ای بازوان جامعه هستند (لابد همین نظافت چی های خودمان) و عده ای دیگر روح جامعه (لابد همین روشنفکران و روحانیون خودمان) هستند و سرانجام عده ای دیگر مغزهای جامعه هستند (و لابد همین تکنوکرات ها و دانشمندان علوم خودمان) . بر اصل موازنه عدمی، چنین جامعه طبقاتی ای نمی تواند بیرون از روابط سلطه و قدرت شکل بگیرد. آیا شما موافق روابط سلطه هستید؟ آیا مگر می توان رابطه آقایی و نوکری را پذیرفت و بعد رابطه سلطه میان آنها را انکار کرد؟ آیا احترام قائل شدن برای نوکر از سوی آقا، تصدیق رابطه ارباب رعیتی نیست، که تنها می گوییم روابط ارباب و رعیت باید محترمانه باشد؟ آیا بسیاری از اربابان نبودند که افاضات اربابی را نسبت به زیر دستان در حد لطف نگاه می داشتند؟ آیا چنین احترامی، چیزی بیش از الطاف اربابی است؟ مشکل شما دوست عزیز اینجاست که جامعه فعلی را با همه کجی ها و مرض ها و با همه رابطه های آن، مفروض می گیرید. و به جز این جامعه مفروض و روابط مفروض، یا هیچ الگویی و اندیشه راهنمایی در ذهن ندارید و یا در واکنش با الگوهای ذهنی دهه های گذشته که جز خشونت نمی آفریدند، ذهن را رفته رفته از هر الگو و اندیشه راهنمایی تهی کرده اید. اکنون به من می گویید، جامعه هیمن است که هست، عده ای نظافت چی هستند و عده ای لابد سرور جامعه هستند . اما اگر ذهن را با اندیشه راهنمای آزادی خو دهید، در خواهید یافت که حداقل افراد می توانند در بسیاری از روابط شخصی، برای نشان دادن رابطه تساوی و برابری و احترام و منزلت مساوی، کارها را خود انجام دهند. آنگاه نظافت چی در خواهد یافت که وظیفه او کار و نظافت است و نه نوکری. این از یک طرف که به روابط شخصی مربوط است، و از طرف دیگر راه حل ها در سطح جامعه را می توان با افزایش تراز کار نظافت (یکی از استفاده های انسانی تکنولوژی در همینجاست، یعنی بالا بردن و افزایش تراز کار)، منزلت ها را تقسیم و رابطه ها را از روابط آقایی و سروری زدود. در رابطه با مثالی که اشاره نمودید، چنین نیست که یک جراح هر 24 ساعت وقت خود را به عمل حساس جراحی مشغول است؟ چنین جراحی به ماشینی تبدیل خواهد شد که از انسانیت خودغفلت خواهد کرد. پس بخشی از کار یک جراح و وقت او، پرداختن به روابط شخصی و پرداختن به خویشتن انسانی است. اشاره شما با یک مثال صوری، ذهن را فریب می دهد. می گویید اگر زمانی که جراح (مثلا 10 دقیقه یا بیشتر) به پاک کردن میز خود مشغول شود، آیا بهتر نیست که عمل جراحی انجام دهد؟ این مثال یک مثال صوری است. و اگر تنها به این صورت بسنده کنید، پاسخ خود را مثبت و مؤید گفتار خود خواهید یافت. اما اگر خود را از زندان صورت رها کیند و زمان جراح مفروض را، به همه زمانهای مورد استفاده او در روز، تا خواب و خورد و خوراک و روابط او بسط دهید، خواهید یافت که انجام دادن 10 دقیقه نظافت، بخشی از روابط و مناسبات اوست. و اینکار به عمل جراحی او لطمه ای وارد نمی کند. به عکس با تلطیف انسانیت و تقسیم منزلت ها، دستان واراده او را در عمل جراحی نیرومندتر، و اندیشه او وقتی فکر را از مدار روابط سلطه آزاد می کند، خلاق تر خواهد شد.
و در نهایت اگر بناگزیر عده ای باید نظافت چی باشند، می توان با بالا بردن تراز کار نظافت از یک سو و غیر شخصی کردن امر نظافت، روابط سلطه زیردست و بالادستی را از میان برد. اما اگر جامعه بیمار کنونی را مفروض بگیریم و در انقلاب مناسبات و روابط نکوشیم، چگونه ممکن است در چنین جامعه ای یک نظافت چی با یک پزشک، دارای قدر و منزلت و احترام یکسان باشند؟
5- من نگفتم برداشت ما از سوره الشمس یکسان است. گفتم وقتی می گویید، انسان در عین حال معجونی از خیر و شر نیست، پس نظر ما مبنی بر توحیدی بودن انسان یکسان است. که باز برخلاف مطلب پیشین خود مجددا تأکید نمودید که انسان بالذاته ترکیبی از خیر و شر است. اگر انسان را در ذات خود معجونی از خیر و شر می دانید، خوب است، آیه ای از قرآن که نظرخود را بدان مستندخواهید کرد، اشاره بفرمایید،تا پاسخ خود را بطور مبسوط ارائه دهم.
6- وقتی روانشناسان از تفاوت استعدادها سخن می گویند، اولا مرادشان همین انسان مفروض و جامعه مفروض، روابط مفروض و انواع مناسبات ستمکارانه مفروض است. معلوم است که در چنین انسان مفروضی و جامعه مفروضی تفاوت استعداد فراوان وجود دارد. ثانیاٌ، وقتی از تفاوت استعداد سخن به میان می آید، مراد دو نوع تفاوت است. یک تفاوت در اندازه استعدادهاست که طبق آن، عده ای مستعدتر از عده ای دیگر هستند. و دوم تفاوت، تفاوت در نوع استعدادهاست. مثل آنکه عده ای دارای استعداد ریاضی هستند و عده ای استعدادهای اندامی (مثل اقسام ورزش های اندامی) در آنها بیشتر است و عده ای دیگر مستعد شعر و ادب هستند. تفاوت نخست، حاصل جامعه ای نابرابر است. و اگر مرادتان این است که افراد در طبیعتشان و در جوهر انسانی شان اینگونه متفاوت خلق شده اند که عده ای مستعدتر و عده ای کم استعداتر باشند، اگر این تبعیض نیست، پس چیست؟ اگر مرادتان از تفاوت، نوع دوم تفاوت است، یعنی گوناگونی استعدادها، لازم است توضیح دهم که گوناگونی استعدادها ناشی از نوع تربیت، نوع تغذیه و نوع مناسبات طبقاتی است که در وجود می آید. و اینها هیچکدام ارتباطی با جوهر فطری انسان ندارند. بنا به اینکه این نوع تغذیه ها و این نوع تربیت ها و این نوع مناسبات طبقاتی در افراد گوناگون هستند، گوناگونی استعدادها خود به خود در برقراری مناسبات طبقاتی مزید بر علت می شود. آیا اگر تفاوت ناشی از این گوناگونی استعداد را تبعیض ننامیم ، چه بایدش نامید؟ به علاوه مهمتر و از همه اینکه، تمام اندیشه هایی که بر تبعیض و برتری های نژادی و یا بر تمکین در برابر ساخت ستمکارانه طبقاتی استوار هستند، پایه استدلال آنها تفاوت در استعدادهاست. حقیقت این است که انسان مجموعه ای از همه این استعدادهاست. این افراد انسانی هستند که بنا به شناخت خود بهره های مختلف از استعداد خود می برند. اگر شناخت انسان و معرفت به خویش کامل شود، واجد همه استعدادها خواهد بود. بازهم برابر با این رابطه اگر مرا متهم به اتوپیا سازی نکنید، من تنها سازکار روابط و استعدادها را نشان دادم، نه بیش. بدیهی است که هر کس به فراخور معرفت به خویشتن و کشف نیروهای محرکه ذاتی خویش، اندازه ای از استعدادهای گوناگون خود را خواهد یافت.
7- مرحوم مطهری در کتاب مورد اشاره شر را عدمی تفسیر می کند. و اتفاقا تفسیر خوبی در باره ماهیت عدمی بودن شر ارائه می دهد. پایه فکری آن مرحوم هر چه بود ربطی به استناد من ندارد. اما توضیح بیشتر اینکه آن مرحوم برخلاف کتاب مطول اصول فلسفه رئالیزم، شناخت درستی از رئالیزم نداشت. شناخت او در باره فلسفه رئالیزم و دیالکتیک به آثار درجه سوم و چهارم کتاب های ترجمه ای محدود بود. از نظر من او یک فیلسوف نبود، او در حد یک شارح فلسفه آنهم محدود به شرح منظومه صدرایی و سبزواری بود. کارهای او در تاریخ نویسی بسیار بی نظیر بود. دو مقدمه او در کتابهای دو قرن سکوت مرحوم عبدالحسین زرین کوب و کتاب اسلام در ایران اثر پطروشفسکی، اندازه توانایی او را بی نظیر می گرداند.
8- وقتی خواستید که از راه کارها سخن بگویم، از اعتمادها به مثابه مهمترین راه کار سخن گفتم. و وقتی خواستم از اعتمادها سخن بگویم، جز اشاره به بعضی از امور واقع و آنجا که اعتمادها رخت بسته اند، چه راهی پیشارو داشتم؟ و وقتی که به امور واقع اشاره کردم، برای آنکه توجه شما را به تأثیرهای مستقیم بر زندگی مردم جلب کرده باشم، ناگزیر از تجربه هایی مثال زدم که به گروه بندی های سیاسی و از جمله به دولت اصلاحات مربوط می شد. شما بفرمایید، چه راهی پیشارو داشتم؟ ای کاشک اشاره می کردید، کجای کلام دوستتان اشتباه بود؟
اجازه بدهید یک نکته با اهمیت را با شما مطرح کنم . به عقیده اینجانب یک تفاوت اساسی میان یک روشنفکر اجتماعی با یک سیاستمدار حرفه ای در نوع مخاطب سازی این دو وجود دارد. اگر نخواهیم هر یک از طرفین این گفتگو را به یکی از این دو نحله انتساب دهیم و تنها از باب تشریح یک واقعیت به تعقیب این بحث بپردازیم، انتخاب مخاطبان شاید مهمترین رویکردی است که ماهیت یک طرز تفکر را روشن می کند. یک سیاستمدار حرفه ای چون قدرت را هدف قرار می دهد، مخاطبان خود را از میان افراد و گروههایی انتخاب می کند که دارای بیشترین سهم قدرت هستند. شاید بیراه نگفته باشیم که مهمترین پرسش درباره یک جریان فکری، پرسش درباره مخاطبان اوست. نوع مخاطبان نشان می دهد که هم دغدغه های فکری یک جریان سیاسی چیست و هم چه کسانی و چه گروههایی برای رسیدن به هدف ها اهمیت دارند. اینجانب را در بیش از یک صد مقاله در چند ساله اخیر، به ندرت انتقادی متوجه جریان محافظه کاری نموده است. زیرا از یک سو معتقدم، غیر ممکن است کسی بدون انکار خدا و بدون انکارآشکار حقیقت، به آسانی دروغ بگوید. لذا انتقاد کردن به چنین کسی، که خود می داند و به صد اغراق بیش از آن نیز جامعه می دانند که در پی چیستند، چه کمکی به جریان رشد اجتماعی می کند؟ ثانیاً، مخاطب سازی نوع دیگری از تعیین جهت گیری های تقاضاهای ماست. هر جا که نیروی محرکه اصلی رشد و تغیییرات اجتماعی را شناسایی کنیم، در نتیجه تقاضای خود را به همانجا انتقال می دهیم. اینجانب کسی را که به آشکارا دروغ می گوید و به اشکار حقیقت را انکار می کند، نه نیروی محرکه رشد، بلکه نیروی محرکه غی می شناسد. و لذا، نه ضرورت مبرمی به انتقاد کردن بدانها می یابد و نه ضرورتی به تقاضا بردن نزد آنها می شناسد. اگر اینجانب بیشترین مقالات و انتقادات خود را متوجه اصلاح طلبان و روشنفکران نموده است، از این روست که آنها را مخاطب خود می شناسد و همه امید خود را به آزاد کردن این نیروی محرکه سیاسی – اجتماعی می شناسد. لذا خوب بود انتقادها را از سر دوستی دریافت می کردید، نه ناسزا، یا سری به کربلا زدن. اکنون که بحث مخاطب سازی به میان آمد، آیا تا کنون از خود پرسیده اید که اصلاح طلبان چه کسانی را مخاطب خود قرار داده اند؟ آیا بیشترین حجم انتقادهای شما وقتی متوجه محافظه کاران است، وقتی بیشترین دغدغه شما، متقاعد کردن آنهاست، آیا جز آن است که اولاً از نظر اصلاح طلبان، مخاطب اصلی محافظه کاری است و ثانیاً، مهمترین نیرویی که پاسخگوی تقاضای خود می شناسند، گروه محافظه کاری است؟ آیا چنین نیست که هر گاه مدیر مسئول نشریه کیهان کوچکترین انتقادی به اصلاح طلبان به عمل می آورد، دوستان شما تمام هم و غم خود را پاسخ گفتن بدان می یابند، ولی هیچگاه به مبرم ترین و اصولی ترین انتقادها پاسخ نمی گویند، تنها به این دلیل که آنها را مخاطب خود نمی شناسند. آیا در دوره اصلاحات نبود که اینجانب دهها مقاله تحلیلی و انتقادی به اصلاحات و اصلاح طلبان وارد نمود، اما دریغ از یک سطر پاسخ یافتن. تا جایی که در سه شماره، مقاله ای در بیان اسطوره ناشنوایی نوشت.
اگر یک سیاستمدار حرفه ای به جهت هدف قرار دادن قدرت، مخاطب خود را گروه بندی های قدرت می شناسد، یک روشنفکر اجتماعی به جهت آگاهی و به جهت آزادی و به جهت آنکه اصلی ترین نیروی محرکه رشد و آزادی را بیرون از روابط قدرت می شناسد، مخاطب خود را جایی می شناسد که امکان رشد و آزادی در آنجا بالقوه وجود دارد. شاید یکی از دلایل ناهمزبانی ما، علاوه بر دغدغه های متفاوت، تفاوت در مخاطب سازی باشد. و از همین روست که همواره توجه شما را به سلسله ای از مقالات خود جلب نموده ام تا شاید مطالعه آنها به نوعی ما را به همزبانی نزدیک کند. و از همین روست که برابر با اشارات قبلی مجددا اعلام می کنم، هر نوع پیشنهادی خواه در مطالعه کردن و یا راه حل های دیگری که در نظر شما وجود داشته باشد که ما را به همزبانی نزدیک کند، اینجانب با طیب خاطر استقبال خواهم کرد.
شاید از همین روست که راه حل ها و راه کارهایی که یک فرد در مقام روشنفکری ارائه می دهد، با راه حل هایی که یک سیاستمدار حرفه ای ارائه می دهد، بیش از هر چیز با نوعی تفاوت زبانی و ادراکی مواجه می شوند. با این وجود همین که دو طرف می پذیرند که با یکدیگر گفتگو کنند، در صورت رعایت پیشنهادهای یکدیگر، دستیابی به زبان مشترک راه دوری نخواهد بود.
واقعیت این است که دوستان اصلاح طلب بعد از 30 سال تجربه دولتمداری و مدیریت، دارای اندیشه دولت محور هستند. روشنفکرانی نیز که در این میان پدید آمده اند ، حداکثر در زمره روشنفکران حرفه ای محسوب می شوند که دولتمداری را با نخبه گرایی پیوند داده اند. این روشنفکران هرگز نتوانسته اند در زمره روشنفکران انتقادی و مستقل ظاهر شوند. نقطه مشترک روشنفکران حرفه ای با سیاستمداران حرفه ای در شیوه مخاطب سازی آنهاست. از این رو وقتی جریان مخاطب سازی را از دولتمداری، به مدار باز اجتماعی وجدان انتقال می دهیم، برای یک سیاستمدار حرفه ای و حتی برای یک روشنفکر حرفه ای کاری در خور راه حل ها نیست. اگر بخواهم در این باره بحث کنم، طول کلام را در حد این مکتوب نمی توان کنترل کرد. تنها اگر لازم دانستید این بحث را به اضافه بحث انسانشناختی را که از شما خواستم مستند به یک آیه قران کنید، به بعد موکول می کنم.
با آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما

مزروعی : باسلام ،
1- بنظرم این پاسخ شما ربطی به بحث کلی مانداردودر حیرتم از استنادات شما به نظرات نظریه پردازان غربی آنهم در مذمت لیبرالیسم از هر نوعش !دوست عزیز نمی دانم اگر آنها در کشورما که کسر قابل توجهی از مردم با فقر و..درگیرند زندگی می کردند آیا بازهم همین گونه می نوشتند؟ اگر نگویم که از سرسیری و خوشی اینگونه نوشته اند اما قطعا نسخه های بدرد ما نمی خورد هرچند باید آثار و نوشته های آنان را خواند. در مورد انچه در باره خشنونت و اقلاب ...نوشته اید نیزبا شما هم عقیده نیستم و هر چند انقلاب اسلامی را یک رخداد ضروری برای ایران می دانم اما بحث خشنونت و خشنونت گرایی در ایران هیچ ارتباطی با انقلاب آنگونه که شما نوشته اید و این امر ریشه در تاریخ و فرهنگ ما دارد و متاسفانه غلبه تفکرچپ در سال های قبل از انقلاب براین خشنونت گرایی دامن زد ونمونه اش تصفیه های خونینی که در گروه های مبارز و آرمانگرایان قبل از انقلاب انجام شد. اما در مورد جوانان و محاسبه گری و...من تکیه گام در این بحث آموزه های دینی است و هرآنچه می نویسیم در چارچوب بسته و اندیشه دینی است و بنابراین تحویل نظر من به دیگر اندیشه ها و ایدئلوزیها نادرست است. در اندیشه دینی و حتی خداپرستی به تعبیر امام علی محاسبه گری پذیرفته شده است آنجا که امام می فرماید بخشی از مردم خدا را بخاطر ترس از جهنمش عبادت می کنند و بخشی دیگر بخاطر بهشتش،و فقط قلیلی فقط خدا را بخاطر خدامیش پرستش می کنند! دوست عزیز اکثریت انسانها را آدم های متوسط تشکیل می دهند و از اینها نمی توان انتظاری بیش از این داشت بلکه باید با قبول همین ها تلاش کرد تا آنجا که ممکن است جامعه رارو بسوی صلاح و پیشترفت برد .
2 - من این بند را در نمی یابم و باز آنرا مبهم و کلی گویی می دانم و فکر می کنم که پل بین آرمان و واقعیت روشن است .
3- من تلاش بشر را برای بهبود اوضاع پایان ناپذیر می دانم اما هرگز محو نابرابری ها و جرم و جنایت را پایان پذیر نمی دانم چراکه انسانها تغییر می کنند و هر عصر و زمانه ای مسائل مخصوص بخود را در این زمینه دارد . بطور مثال امروز کمتر از گذشته جنگ داریم اما کشتاری که امروزه در جنگ ها می شود صدها برابر وحشناک تر از گذشته است و این در خالی است که هر دوی ما توافق داریم که چهره جامعه بشری انسانی تر شده است! شما در پی ساختن بهشت در روی زمین آنهم در زمانی نامشخص هستید اما من اینرا هرگز امکان پذیر نمی دانم و ازاینرووظیفه خود می دانم برای جامعه امروز و در حدی که می توانم تلاش کنم . روش انبیاء و مصلحان هم همین بوده است و به عبارتی من خود را مسئول زمان خود می دانم .
40- فرق بسیار است بین تقسیم کار اجتماعی و جامعه طبقاتی! من به جامعه طبقاتی معتقد نیستم و به جامعه بی طبقه توجیدی هم باور ندارم و اصولا این نوع نگرش را رهزن اندیشه می دانم .تقسیم کار اجتماعی یک الزام برای زندگی بشری و امری تجربی و عقلانی است و این از روز روشنتر است که فی المثل همه انسانها نمی توانند پزشک شوند یا مهندس یا ...اما جامعه بشری به همه این حرف نیاز دارد و تجربه بشری از ابتدای خلقت تا کنون براین مدار بوده است در عین یاد آور شدم که از منظر آموزه های دینی اسلام این تقسیم کار هرگز نمی تواند منشاء منزلت وارزش گذاری افراد در جامعه باشد و نمی دانم شما چگونه از این نظر منباور به طبقه و سلطه و ارباب و رعیتی را درآورده اید؟ دوست عزیزشما برای من شرح دهید در آن جامعه خیالی شما آیا تقسیم کار وجود دارد یانه؟ و بالاخره نظافت چی با هرتعریفی که شما دارید وجود دارد یا نه؟ و اگر بازهم نظافت چی یا...وجود داشته باشد برپایه چه وجهی نظافت چی شده است؟ خوشمزه است که شما هرآنچه را در جامعه بشری تاکنون ساری و جاری بوده است نفی می کنید اما مشخص نمی کنید که در آن جامعه ای که برپایه موازنه عدمی برپا می شود روابط اجتماعی و سیاسی و...به چه شکلی در می آید؟ من به جامعه طبقاتی باور ندارم و به جامعه ای که همه انسانها به یک گونه باشند نیز باور ندارم .من تنوع و تکثر و تفاوت در جامعه انسانی را باور دارم اما اینها را منشاء منزلت و...نمی شناسم و آینها را ضروت حرکت و پویایی و کمال یابی انسانها می دانم ضمن اینکه در چارچوب اندیشه اسلامی در همه حال انسانها باید پایبند به اصول اخلاقی باشند .
5- همین آیه سوره والشمس که وجود آدمی را الهامی از تقوا و فجور می داند و در واقع خمیره و جوهره انسانها و نیروی بالقوه آنها را اینگونه توصیف می کند.
6 - دوست عزیز! ما در نقطه صفر خلقت قرار نداریم و فکر هم نمی کنم بتوانیم خلقت را به نقطه صفر برگردانیم از اینرو نظر من در مورد تفاوت انسانها به هر دو موضوعی که شما اشاره کرده اید برمی گردد و فکر نمی کنم با توضیحات شما بشود این تفاوت ها منکر شد یا نادیده گرفت یا از بین برد حتی در جامعه خیالی شما ! در مورد استاد شهید مطهری هم این شما بودید که به ایشان استناد کردید و نمی دانم چراحالا بدون مناسب به قدح او اقدام کرده اید که آنرا روشی نادرست می دانم و اشاره من فقط به نوع استناد نادرست شما بود و بس.
7 - در عرصه عمل اجتماعی از نیروهای عمل کننده نمی توان بیشتر از توانشان انتظار داشت. دوستان بنده توانشان در همین حد بوده است که انجام داده اند درست یا اشتباه ،و افراد جامعه هم براساس همین توان و عمل یا آنها را می پذیرند و حمایت می کنند یا رها می سازند بنابراین این دیگرانند که اگر ادعایی دیگر و بهتر دارند باید کالای خود را به جامعه ارزانی دارند که افراد جامعه بدنبال کالای بهتر آنان بروند اما در جامعه ما اینگونه نیست و غالبا مدعیان به نقد دیگرانی که عمل کننده هستند می نشینند و خود را فراموش می کنند.نقد و انتقاد از دیگران جای خود را دارد اما اگر مدعیان کالای بهتری برای عرضه نداشته باشند و آنرا نتوانند به حرکتی اجتماعی تبدیل نمایندآنگاه نقد آنان نیز خریداری نخواهد داشت .در مورد اعتماد نیز جز از رهگذر جنین مسیری نمی توان پیش رفت و اگر نیروی اجتماعی اعتماد شهروندان را از دست داد این فرصت خوبی ایجاد می کند برای انهایی که کالای بهتری عرضه کنند وگرنه افراد به دامن همان نیروی اجتماعی پناه خواهد برد و به هرحال این راهکار نیست بلکه بازگویی یک امر واقع است .
از نظر من محافظه کاران یک واقعیت جامعه ما هستند و بخشی از جامعه ما را تشکیل می دهند و در مخاطبان هرگز نمی توان آنها را نادیده گرفت و راه نجات و پیشرفت جامعه ما در متقاعد سازی آنها به اندیشه های اصیل دینی می گذرد و نادیده گرفتن آنها صورت مسئله را پاک کردن است .در مورد بقیه نکات با شما هم نظر نیستم وفکر دولتمداری را بد نمی دانم.

 

احمد فعال :

با سلام به دوست گرامي آقاي مزورعي
1- از آشفتگي آغاز پاسختان در بند يك در مي‌گذرم كه معلوم نشد من از انديشه گران غربي دفاع كرده‌ام، كه اكنون بايد نصيحت بشنوم كه نسخه‌هاي آنها به درد ما نمي خورد و...
ادامه بحث هم سراسر آشفته است. مي‌گوييد، خشونت‌گرايي ربطي به انقلاب ندارد. در حاليكه من بودم كه نوشتم، خشونت گرايي ربطي به انقلاب ندارد و انقلاب ضد خشونت است.
امام علي محاسبه گري را نپذيرفته است، تنها واقعيت را وصف كرده است. شما مي‌دانيد كه وصف واقعيت به غير از تجويزها (بايدها) درباره واقعيت است. اينجانب نيز محاسبه را جزئي از عقلانيت دانسته‌ام، اما همه بحث در باره نقد جهان بيني محاسبه‌گري است. نمی‌توان یک روشنفکر مسئول و یا یک مسلمان متعهد بود ولیکن در برابر عوارض بیماری‌ها و تهدید انسان و از جمله جهان‌بيني‌هايي كه به آشكار عامل تبهگني و از خودبيگانگي انسان هستند، بی‌تفاوت گذشت.
2- ابهام گويي و كلي‌گويي از ويژگي‌هاي انديشه راهنماي قدرت است. در تابوهاي قدرت به تفصيل شرح داده‌ام كه چگونه قدرت در ابهام و تاريكي پديد مي‌آيد و در ابهام و تاريكي بسط پيدا مي‌كند. اگر رشته بحث اينجانب را از آغاز به دقت تعقيب مي‌كرديد و عناصر بحث را بهم مرتبط مي‌كرديد، هيچ ابهامي نمي‌يافتيد. چه آنكه در بحث هاي قبل شرح دادم كه آرمان در واقعيت است. پس وقتي آرمان در خود واقعيت است، آيا حق با اينجانب نبود كه بگويم، هيچ پلي ميان آرمان و واقعيت وجود ندارد؟ مضاف بر آنكه هم در آنجا و هم در جاهاي ديگر توضيح داده‌ام كه تفصيل اين بحث را در مقاله اسطوره رئاليزم آورده‌ام. باز هم براي آنكه هيچ ابهامي نماند، به كمك توضيح شما آمدم كه«اگر مرادتان از ساختن پل ارائه راه حل‌هاست، جلوتر به دو رویکرد متفاوت نسبت به راحل‌های اشاره خواهم کرد» بنابراين كجا سخن اينجانب ابهام‌آميز يا كلي‌گويي بود؟
3- تقسيم كار و تخصص‌گرايي عامل از خود بيگانگي انسان است. تقسيم كار انتخاب و آزادي را از انسان سلب مي‌كند، مضاف بر آنكه تقسيم كار اغلب بر اساس ساخت نظام طبقاتي است. وقتي ساخت نظام طبقاتي را برنتافتيم، تقسيم كار به مشاركت در كار تغيير مفهوم مي‌دهد. و تخصص‌ها مانع از بازگشت انسان به خويشتن نمي‌شوند. و هم از اين روست كه تئوريسين‌هاي جديد مديريت براي كاستن از جريان تبهگني انسان به وسيله تقسيم كار، مسئله سيال شدن وظايف را مطرح كرده‌اند. توفلر پيش بيني كرده بود كه تغيير در مناسبات توليد، ما را به عصر فراغت نزديك مي كند. امروز آن روزي است كه توفلر حدود چند دهه پيش، پيش بيني كرده بود. اما توفلز نظام سرمايه‌داري را درنيافت و در محاسبات خود نگنجانده بود. در نيافت كه چگونه اين نظام فراغت انسان را با انواع سرگرمي‌ها پر مي‌كند و سرگرمي ها پايه نظام توليدي نوين مي‌شوند. چيزي كه من در نوشته هاي خود آن را عصر اينترتايمتنيسم ناميده‌ام. در حالي كه عصر فراغت در دسترس بود و فرصت براي پركردن تضادها و از بين بردن تبعيض‌ها در دسترس بود، نظام سرمايه‌داري با تغيير پايه‌هاي توليد، تجاوز بر تجاوز افزود و روشنفكران نيز با فريفتگي در برابر نظام سرمايه‌داري بين‌الملل و توسعه مباني فكري اين نظام در مفاهيم تجارت آزاد، رقابت آزاد، جهاني سازي، توسعه بازار، مبارزه با تروريسم و... بياني يافتند كه تا ساليان دراز اين تجاوزها را تضمين كردند. بخشي از دغدغه‌ها و راه حل هاي اين دوستتان در تغيير انديشه راهنماي همين روشنفكران است. مقالاتي چون پايان روشنفكري؟ پايان انقلاب؟ پايان ايدئولوژي؟ زبان شناختي بيان آزادي و بيان قدرت، جهان بيني موازنه‌ها و... در راستاي اين كوشش‌ها بودند.
4- در مورد مرحوم مطهري قصد قدح او را نداشتم، چون نوشته بوديد كه تعجب مي‌كنم چگونه به او استناد كرده ايد ...اين تعجب شما اگر ربطي به استناد من داشت، توضيحي نمي‌دادم. اما توضيح به خاطر رفع اين تعجب بود. چون برداشت من اين بود كه مي گوييد، با آن افكار شما (يعني اينجانب) تعجب مي كنم كه به آن مرحوم استناد مي‌دهيد. و الا نقل من ربطي به آن تعجب نداشت، الا با همين برداشت. و من خواستم اين برداشت را تصحيح كنم.
5- وقتی می‌گویید «نظر من در باره تفاوت استعدادها به هر دو موصوعی که شما اشاره کردید بر می گردد» من چه بگویم وقتی شما معتقدید، انسان‌ها بعضی مستعد خلق می‌شوند و بعضی کم استعداد و این را تبعیض نمی‌نامید. در هر حال از نظر من چنین تفاوتی تبعیض مسلم و آشکار است و خدا از چنين خلقي و چنين نسبتي مبراست و آنها که به این نوشته من و شما دسترسی پیدا می‌کنند قضاوت خواهند کرد.
6- استناد شما به ذاتي بودن خير و شر به سوره الشمس حاوي تناقضات بي‌شماري است. پيشتر توضيح دادم كه آيات قران بي‌ربط كنار هم فهرست نمي‌شوند. سوره الشمس در آغاز به برخي از امور واقع و متسمر و نحوه عمل و نقش بعضي از پديده‌ها اشاره مي‌كند. بلافاصله سراغ انسان مي‌آيد و به نحوه عمل و نقش انسان اشاره مي‌كند. استفاده از كلمه الهام اشاره صريح است كه فجور و تقوي دو صفت هستند كه در نحوه عمل انسان در آزادي و در عمل به حقوق خود (فلاح) يا در خاب و يا فروهشتن در دسايس پديد مي‌آيند. توضيح بيشتر اينكه:
الف) الهام كردن به هيچ رو به معناي در سرشت و ذات انسان نهادن نيست. اگر الهام كردن را به معناي القاء كردن و نشان دادن بگيريم، پس خداوند راه فجور و تقوي را به انسان نشان داده است.
ب) اگر الهام را برابر با اغلب تفاسير نوعي از وحي بناميم، وقتي به مادر موسي الهام مي‌شود فرزند خود را پس از شير دادن به دريا فكن، در اينجا راهنمايي مادر موسي چيزي نيست كه در سرشت آن مادر،نهاده شده باشد.
ج) توضيح اينكه فجور و تقوي و خير و شر صفت عمل انسان هستند. بدون عمل اين صفات وجود خارجي ندارند. شما چيزي را مي‌توانيد در زمره سرشت قرار دهيد كه پيش از عمل وجود داشته باشند؛ نه صفاني باشند كه به اعمال منتسب مي‌شوند. آنچه پيش از عمل در هستي انسان وجود دارد، مجموعه حقوق اوست. حقوق صفت هستي هستند، لذا اين حقوق به صفات اعمال انسان يا موجودي ديگر باز نمي‌گردند. حقوق ميزان اعمال هستند و نه صفت اعمال. به عبارتي اعمال انسان بايد به حق سنجيده شوند و نه حق به اعمال و صفات انسان. اگر كسي به حقوق ذاتي خود عمل كرد راه خير و تقوي را پيشه كرده است و اگر كسي با حقوق خود بيگانه شد، راه فجور و شر را طي كرده است.
د) جمله بعد در همان آيا ناظر به تأثير بيروني يا همان دسايس است كه به فجور منجر مي‌شود. اگر قد افلح و قد خاب را دو روش بيابيم كه به دو نتيجه متفاوت تقوا و فجور مي‌رسند، آيا غير از اين است كه فلاح و آزادي از راه پاك كردن خويشتن از دسايس (كه همان معناي دسيسه خودمان يعني دست داشت و دخالت كردن عنصر خارجي مي‌دهد) و بازگشت به فطرت يگانه و توحيدي انسان بدست مي‌آيد؟ اما پاره‌اي از تناقض‌ها كه با نسبت دادن خير و شر به ذات انسان پديد مي‌آورند، بدين قرار هستند:
6-1 وقتي خير و شر هر دو ذاتي انسان باشند، منشاء هدايت انسان از بيرون صورت مي‌گيرد. و اين با گفته قرآن كه منشاء هدايت انسان را درون خود انسان مي‌شناسد، در تناقض است و حاشا از نسبت دادن تناقض به قرآن.
6-2 وقتي مشناء هدايت خير و شر انسان به بيرون انتقال داده شوند، اين با اصل آزادي انسان كه قرآن صريحا به آزادي تأكيد دارد، در تناقض است. چه آنكه وقتي خير و شر هر دو ذاتي انسان باشند، هيچ ارجحيت انتخاب و آزادي ميان آنها وجود ندارد، جز آنكه از بيرون براي او انتخاب شود.
6-3 وقتي از بيرون براي او انتخاب مي شود، اين توجيه مي‌كند صفت همه مستبدين و به ويژه توتاليترها در زمانه ما را كه به تشخيص خود راه‌هاي فساد را مي‌بندند تا انسان راه شر را نرود.
6-4 وقتي منشاء هدايت به بيرون از انسان منتقل شود، رفتار انسان مجموعه اي از واكنش‌ها مي‌شود و اين با اصل كنشگري انسان در تناقض است.
6-5 وقتي منشاء هدايت به بيرون منتقل مي‌شود، اين توجيه‌گر رسم متولي‌گري و هدايت‌گري است كه با اصل رسالت پيامبر در تناقض و با رويه روابط استعبادي و بندگي مستبدين سازگار است.
6-6 هر گاه خير و شر را ذاتي انسان بدانيم، با قول خود شما تناقض پيدا مي‌كند كه مي‌گوييد «من دیدگاه ثنوی در مورد انسان ندارم».
6-7 هرگاه خیر و شر ذاتی حیات انسان باشند، چون شر نیاز به زور دارد و خیر این نیاز را ندارد، انسانها در رابطه با یکدیگر و در رابطه با خود زور و قدرت بکار می‌برند. و چون زور ویران می‌کند و قدرت میل به زیادت دارد، اين شر است که غلبه می‌کند و جهان را فرا می‌گیرد. از همين رو بود كه وقتي هابز و ماكياول در احوال جهان نگريستند، حكم به شرور بودن انسان دادند. و نيز از همين رو بود كه انديشه دولتمداري پديد آمد. و دولت را كه برابر با حقوق انسان مي‌توانست به سازمان تأمين حقوق جامعه بكار آيد، به سازمان زور تبديل شد كه وظيفه آن مبارزه با محورهاي شرارت است. در نتيجه دولت به مثابه سازمان انباشت زور و قدرت محل پيدا مي‌كند كه هم با رسالت پيامبران، كه به هيچ زوري متكي نيستند، تناقض پيدا مي كند و هم با بخش بزرگی از حیات آدمیان که در آن زور نقش ندارد، تناقض پيدا مي‌كند.
7- می گویید هر کس کالای بهتری دارد عرضه کند. شما چنان وضعیت را توصیف می کنید که گویا در جامعه ما همه آزادند تا اندیشه‌ها و راه‌حل‌های خود را ارائه دهند و متعاقباً مردم هم آزادند که هر اندیشه و راه حلی را انتخاب کنند. نه دوست عزیز چنین نیست. آنچه که تاکنون مطرح می‌شود یک به صد اندیشه‌ها و راه‌حل هایی نیست که روشنفکران و اندیشه‌ورزان ایرانی مطرح می‌کنند. این اندیشه‌ها و راه‌حل‌ها درست یا غلط هیچیک به گوش مردم نمی‌رسند. بنابراين حق نيست كه حوزه بحث را به قلمرويي بكشانيم كه مجازها و غير مجازها مانع از دستيابي به حقيقت مي‌شوند.
8- مخاطب ساختن و همه دغدغه و هم و غم خود را به آنها مشغول كردن به غير از به حساب آوردن و يا به حساب نياوردن آنهاست. به علاوه اشتباه بزرگ شما در بحساب آوردن اينجاست كه طرفداران وضع موجود و يا نمايندگان وضع موجود را جامعه و يا بخش كثيري از جامعه مي‌شناسيد. اگر مي‌دانستيد كه جز گروهي از ميليشيا و ميليتاريا، به ندرت كسي را مي‌يابيد كه هواخواه وضع موجود باشد، چنين در گمان تقاعد آنها نمي‌نشستيد. به علاوه و مهمتر از آن اينكه نبايد جمعيت ميليوني گروه مليشياي بسيج را به عنوان طرفداران وضع موجود انگاست. به جرث قاطع مي‌توانم بگويم كه قريب به اتفاق اين جمعيت به خاطر تطميع‌هاي مختلف جذب شده‌اند. امروز در مدارس و در نهادهاي دولتي، بايد گاه اغلب اين جمعيت را نصيحت كرد كه كمتر دشنام بدهند، وضعيت آنقدر هم كه ‌مي‌گوييد سياه نيست. اما باز هم به جرث قاطع به شما بگويم كه امروز قريب به اتفاق جمعيت ايران اعم از شهري و روستايي و اعم از تحصيلكرده و غير تحصيلكرده، نه دل و نه انديشه در گرو آنها كه شما مخاطب خود ساخته‌ايد، ندارند. امروز اگر بخواهيد كسي را پيدا كنيد كه به وضع موجود علاقه‌اي داشته باشد، حداقل بايد مدتي در شهر به جستجو بپردازيد. بنابراين سخن شما اشتباه است كه بگوييد، نمي‌توان آنها را نايده گرفت، جز آنكه از موضع دولتمداري حرف شما صحيح است. زيرا وقتي هدف از مبارزه سياسي قدرت و دستيابي به مراكز و نهادهاي قدرت باشد، حق با شماست كه آنها را ناديده نگيريد. اما اگر هدف از مبارزه سياسي آزادي باشد، خود به خود جهت مخاطب‌سازي‌ ما دستخوش دگرگوني اساسي خواهد شد.
با آرزوي موفقيت و پيروزي
احمد فعال

مزروعی : باسلام و تشکر از حوصله شما ،بدودلیل از ادامه این گفتگو عذرخواهی می کنم .اول بدلیل ضیق وقت که گرفتارش شده ام و نمی توانم حتی مرتب در وبلاگم بنویسم .دوم ادامه این گفتگو را مفید نمی دانم چون ما زبان مشترک نداریم و گویا بدو دنیای مختلف متعلق هستیم و هرچه گفتگو ادامه می یابد ظاهرا ما دچار سوء تقاهم بیشتر نسبت بهم می شویم! به طور مثال همین برداشت شما از عرضه کالای سیاست در ایران، خوب معلوم است وقتی من سخن از عرضه این کالا می کنم در شرایط امروز ایران می کنم و این شرایط شامل حال همه می شود اما شما بلافاصله اینرا افزوده اید که این امکان برای برخی وجود ندارد.خوب دوست عزیزمن دیگر چگونه می توانم با شما ادامه کنم چون بحث را به جایی می برید که دیگر امکان ادامه ندارد.یا شما می خواهید در این ظرف عمل نمایید یا براین نظرید که امکان عمل در این ظرف وجود ندارد اگر برنظر اول باشید، که اصلاح طلبان براین نظرند ، بنابراین بجای نقد آنان باید در همین ظرف کالای خود را عرضه دارید تا مشتریان بجای اصلاح طلبان بسوی شما بیایند،و یا اینکه بر نظر دوم هستید که در این نظر اینرا اظهار داشته اید بنابراین دگر جای برای نقدعمل اصاح طلبان نمی ماند چون وقتی این نکته راهبردی را درنیافته اند که در این ظرف نمی شود عمل کرد دیگرنقد عملکردشان سالبه به انتفاع موضوع است و شما نباید وارد آن شوید! و طبعا راه من از شما در اینجا کاملا جدا می شودچرا که من می خواهم در این ظرف عمل کنم و شما امکان عمل در این ظرف را ممکن نمی دانید و ساده اینکه ما با همدیگر نمی توانیم مسابقه بدهیم چون شما اصلا میدان مسابقه را قبول ندارید.
صادقانه اینکه من سخنان و نطرات شما را درنمی یابم و اشکال هم از من است و امیدوارم با مطالعه بیشتر قدرت فهم آنها را پیدا کنم و آمادگی خود را در انتشار مطالب نظری شما دروبلاگم اعلام می دارم.در هرحال از توجه و حوصله شما تقدیر و تشکر می کنم .

 

احمد فعال :

دوست گرامی آقای مزروعی
با سلام، من هم به نوبه خود از حوصله و برخورد صادقانه شما سپاسگذارم. حق با شماست زیرا بحث به جایی می رود که به دلیل حوزه مجاز و غیر مجاز امکان نقد شفاف وجود ندارد. به همین دلیل بود که از آغاز مایل بودم تا ادامه بحث به وسیله ایمل صورت گیرد. همچنین در خاتمه یک نکته را خدمتتان عرض کنم و آن اینکه در ادامه راه مشترک با اینجانب و یا هر فرد دیگر خوب است میزان حق مدار بودن یک اندیشه (و لو اینکه در پاره ای جهات اشتباه کرده باشد) و حق مدار بودن طرف گفتگو (داشتن صداقت کافی و دغدغه کشف حقیقت) تأکید شود. به نظر من این دو ملاک، میزان خوبی برای انتخاب راه مشترک هستند. از این نظر اندیشه ای که در پی برتری مصلحت بر حقیقت است (آنطور که یکی از روشنفکران وطنی در این باب مقاله نوشته است)، و نیز عدم دریافت صداقت، نه قابل گفتگو هستند و نه می توان به مساعی مشترک دست یافت. در خاتمه کوشش دارم تا با حفظ امانت، متن را ادیت کرده و یک نسخه از آن را خدمت شما ارسال دارم تا پس از بازبینی و یا در صورت لزوم اضافه و یا کم کردن، و نیز پس از اجازه از شما آن را در سایت ها منتشر کنم.
با آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما

مزروعی : باسلام ،باتشکراز شما در انتظار متن هستم .

 

صمد مهدي پور :

جناب آقاي مزروعي گرامي باسلام
بعضا مطالبي ازسايت هاي ديگربراي شما ارسال مي كنم وهدفم اين است كه گفته هاي ديگران را هم بدانيم وكاري به درستي ونادرستي آنها ندارم.تعصبي هم نبايد نشان داد .لطفا درصورت امكان جواب واظهارنظرفرماييد.

مزروعی : باسلام ،صمد عزیز ازاین مطالب در اینترنت فراوان است و طبعا ما باید آنها را بخوانیم و گوش و چشممان را بروی شنیدن و دیدن نظرات دیگران باز داریم اما در عین حال باید متفطن به این نکته باشیم که بسیاری از اینان با اصل انقلاب اسلامی و طبعا نظام برآمده از آن از همان ابتدا و نه بدلیل عملکرد مورد اشاره شان در سال های پس از انقلاب به هر دلیل مخالف و بلکه معاند بوده اند و در تمام این سال ها و حتی دورانی که کشور درگیر چنگ و دفع تجاوز بود بدنبال براندازی نظام از طریق جنگ مسلحانه و تروروبند و بست با دشمنان خارجی بوده اند و همانطور که می بینید هیچ فردی را در جمهوری اسلامی سالم نمی دانند و...بنابراین اینکه افرادازچه موضع و جایگاهی به نقد نظام می پردازند بسیار اهمیت دارد و امثال بنده چون اصل انقلاب و نظام را قبول دارد از موضع نصح و اصلاح به این عمل اقدام می کنیم و در این مسیر الگوی ما روش ائمه اطهار به ویژه حضرت علی است که پس از رحلت پیامبر و در زمان خلفای سه گانه (بدون شبیه سازی تاریخی این زمان با آن زمان ) با اینکه نسبت به وضعیت حادث معترض بود اما همواره همچون مشاوری امین برای حکومتگران عمل می کرد و در پی براندازی نبود و زمانی که شرایط مهیای پذیرش ایشان به عنوان حاکم و رهبراز طرف مردم شد از پذیرش آن استنکاف نکرد و فراموش نکرد که حضرت علی در توصیف این دوران گذار فرمود صبرکردم در حالیکه خار در چشمان و استخوان در گلویم بودو...و

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007