« افزایش فقر و شکاف طبقاتی | صفحه اول | بيانيه جبهه مشاركت ايران اسلامي در ارزيابي عملكرد اقتصادي سه ساله دولت »

25 شهریور 87

یادی از پدرم

نمی دانم چرا درآستانه 51 سالگی عمر بیش از گذشته به یاد پدرم می افتم و اینکه چرا من به هیچوجه نتوانستم جبران زحمت ها و محبت هایی را ، که او برای بزرگ کردن و تربیت من متحمل شد ، بکنم . او که بدلیل کار و زحمت فراوان در سن 54 سالگی بدلیل ابتلا به بیماری سرطان در سال 69 از دار فانی به دار باقی شتافت هرگز در طول عمرش نیاسود و در آخرین روزهای زندگی اش می نالید که چرا در بستر مرگ افتاده و نمی تواند کار کند و دیگران باید برای او کار کنند !

پدرم در یک خانواده فقیر بدنیا آمده بود و در همان اوان کودکی پدرش را از دست بود . تنها ارثی که پدرش برای او باقی گذاشته بود لقبی بود که پسوند اسم او و بعدها ما قرار می گرفت یعنی " نمازی " ، چون پدر بزرگ ما که نامش غلام بود از بس نماز می خوانده مشهور به غلام نمازی شده بوده و مادر بزرگ مارا هم همه بنام خانم نمازی صدا می کردند و از اینرو فرزندان ایشان و ازجمله پدرم را بنام رمضان غلام نمازی صدا می کردند و طبعا امثال بنده نیز با همین لقب در روستای محل زندگی مان مارچین شناخته می شدیم . تاجائیکه یادم می آید پدرم همراه دو برادرش در خانه ای گلین که ارث پدری بود زندگی می کردند و زندگی ای شلوغ و اشتراکی داشتند . پدرم نقل می کرد پس از ازدواج و بدنیا آمدن من برای گریز از این شلوغی و بهتر شدن وضعیت معیشتی اش به تهران مهاجرت می کند و در شهرری ساکن می شود تا همراه باجناقش به کارهای ساختمانی بپردازد اما پس از مدتی مادرم عزم بازگشت می کند و بدنبال آن پدرم ناچار از بازگشت به مارچین می شود و دو باره به همان زندگی شلوغ باز می گردد اما این مهاجرت دوساله به تهران آنچنان تاثیرات فکری و روحی روی پدرم می گذارد و جهان بینی او را تغییر می دهد که تا آخر عمر رفتار اورا نسبت به هم قرانش تمییز می بخشد و به تعبیر من نوعی روشنفکری را در او دامن می زند که در روستای ما زبانزد می شود به گونه ای که به او لقب " دکتر " می دهند و تقریبا این لقب در گذر زمان بر لقب قبلی شناسایی ما غلبه کرده و من و برادران و خواهرانم برای شناسایی خود ناچار بودیم بگوئیم که ما فرزندان رمضان دکتریم ! و الان هم همنسلی های پدرم و خودم هنوز با این لقب مارا شناسایی می کنند .
پدرم پس از بازگشت از تهران همراه با دو برادرش و تعدادی دیگر از اهالی مارچین در اداره طرق مشغول بکار می شود و در ساختن راه تهران به اصفهان بکار گرفته می شوند و بیاد دارم که هرگاه با افراد دیگری که در دوران همکار بودند جمع می شدند به نقل خاطرات خوش آن دوران سرگرم می شدند . پس از اتمام این راه و در سال های پس از 32 پدرم به استخدام شهرداری اصفهان در می آید و تا پایان عمر با کارگری و زحمتکشی گذران کرد . در آنزمان مارچین تا دروازه تهران شش کیلومتر فاصله داشت و تا محل کار پدرم بیش از ده کیلومتر ، و اوناچار بود برای رفتن به محل کار نیمه های شب برخیزد و با دوچرخه این مسیر را طی کند و این در حالی بود که مسیر جاده ناهموار و تاریک بود ، و معمولا هنگام غروب آفتاب به خانه بر می گشت با خرجین پر از آذوقه ! در این دوران عیالوار هم شده بود و تعداد فرزندانش سال به سال در حال افزایش ، و چون در خانه پدری جا تنگ بود ناچار از خرید زمین و ساخت خانه با هزار سختی و مصیبت شد و ما در سال 1340 که من چهارساله شده بودم به خانه نیمه ساز انتقال مکان دادیم . پدرم برای حفاظت از ارث پدری ( نمازی ) سخت متدین بود و تقریبا پای ثابت هر محفل مذهبی و روضه و مسجد محل ، و مرا هم همراه خود می برد و ازاینرو سخت علاقه داشت که من درس بخوانم و به همین دلیل مرا به مکتب خانه ای که در محل بود فرستاد اما همزمان در مارچین در سال 1342 دبستان دولتی در خانه فردی که به ما در مکتب خانه درس می داد براه افتاد و آن فرد هم به عنوان سرایدار به استخدام آموزش و پرورش درآمد ! پدرم برای ثبت نام من در مدرسه مراجعه کرد اما چون من متولد 15 مهر سال 1336 بودم مدیر مدرسه بنام آقای رزم خواه گفت که شش سال من تمام نیست و نمی توانم ثبت نام کنم اما پدرم که اصرار بر تحصیل من داشت درخواست کرد که من بصورت مستمع آزاد در کلاس اول شرکت کنم و او قبول کرد و من یکسال اینگونه درس خواندم و با اینکه درسم بسیار خوب بود ناچار شدم سال بعد را هم در کلاس اول باشم . خوشبختانه در سال 1344 سپاهیان دانش جایگزین معلمان آموزش و پرورش شدند و مدت تحصیل هر کلاس به شش ماه تقلیل یافت و من موفق شدم کلاس دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را در دوسال تمام کنم و در جمع دوره دبستان را چهارساله تمام کنم و آن یکسال مستمع آزاد را جبران نمایم ! نکته ای که در اینجا باید برآن تاکید کنم اینکه در همین دوران دبستان دخترانه هم در مارچین براه افتاد اما خانواده ها هیچ تمایلی برای فرستادن دخترانشان به مدرسه نداشتند ولی پدرم نه تنها خواهرم را به مدرسه فرستاد بلکه در ده براه افتاد و دیگران را هم تشویق به اینکار کرد و بالاخره مدرسه دخترانه با تعداد اندکی دانش آموز کارش را آغاز کرد . پدرم همواره براین موضوع تاکید وتصریح داشت که تا هرکجا ما فرزندانش درس بخوانیم او حتی اگر باید از نان شبش بزند تا خرج تحصیل ما بدهد کوتاهی نخواهد کرد و همینگونه نیز عمل کرد و همه ما که هشت برادر و خواهر بودیم درس خواندیم و این ناشی از همان روشنفکری بود که داشت .
پدرم با اینکه سخت گرفتار کار و معیشت بود در اموراجتماعی هم مشارکت فعال داشت و تقریبا در هیچ کار خیر و همگانی نبود که یک پای جمع نباشد . یادم می آید در سال 1348 قرار شد در مارچین با مشارکت اهالی و یک سرمایه گذار لوله کشی آب انجام شود . برای اجرا باید از هر خانوار مبلغی اخذ می شد و پدرم با چند نفر دیگر جمع آوری این پول را متقبل شدند و مرا هم با خود می بردند تا به آنها در ثبث و ضبط این مبالغ کمک کنم یا در اوایل سال های دهه پنجاه چند بار کارگران شهرداری برای احقاق حقوق خود اعتصاب کردند و طبعا پای مقامات و ساواک به محل ما باز شد و در همه این اعتصاب ها پدرم قرص و محکم حضور داشت و بعضا یک طرف مذاکره بود !
در سال 1354 من وارد دانشگاه اصفهان شدم و دوره جدیدی در زندگی ام شروع شد و سخت به فعالیت های سیاسی رو آوردم . در این دوره پدرم متوجه کارهای من و رفت و آمد فراوان دوستان به خانه ما بودند و همواره نیز با رویی خوش با آنها برحورد می کرد اما به من هشدار می داد و بعضا از روزگار مصدق یاد می کرد و می گفت خیلی مواظب باش چراکه در این کشور صبح می گفتند زنده باد مصدق ، و عصر می گفتند مرگ بر مصدق ! امام خمینی را بخوبی می شناخت و مخالفتش با شاه و رژیم را ، و اینکه ما در پی او هستیم و هرجا می توانست کمک می کرد تا اینکه سال 56 فرارسید و انقلاب فراگیر شد و سرانجام در سال 57 خانه ما در محل نشانه شد و در شب پس از عاشورای 57 که مجسمه های طاغوت در اصفهان به زیر کشیده شد ، یک جریان چماق بدستی با حمایت قوای ژاندارمری در محل ما براه افتاد و به خانه ما حمله کردند . من به اصرار پدر و خانواده به باغی که در کنار خانه همسایه مان بود پناه بردم اما در این حمله پدرم و مادر بزرگم سخت کتک خوردند و وسائل خانه را در هم ریختند و چون از دسیابی به من ناامید شدندپس از مدتی خانه را ترک کردند و به یقه درانی خود در محل ادامه دادند . من پس از اینکه سرو صدا خوابید به خانه بازگشتم و پدرم را در حال نزار دیدم اما او بدون هیچ گلایه ای گفت آیا می شود که نهضت خمینی پیروز شود و بساط این بیداد گری را بر چیند ؟
پدرم پس از پیروزی انقلاب همچنان به کار کارگری اش ادامه داد و همواره ما را تشویق به همراهی با انقلاب و امام می کرد و تا روزی که زنده بود جز نان زحمتکشی خود را نخورد و هیچ توقع و انتظاری حتی از ما فرزندانش نداشت و وقتی من به زندگی او نگاه می کنم جز کار و تلاش نمی بینم و اینکه دینداری را با همه لوازم و لواحقش رعایت می کرد و بیاد ندارم که فردی از او رنجیده باشد یا کوچکترین حقی را از دیگران ضایع کرده باشد و همه با نیکی از او یاد می کردند و در هر کار خیر که می توانست شرکت می کرد و با اینکه کارگری بیش نبود و سوادی نداشت اما جوهری داشت که همواره اورا از هم قرانش متمایز می کرد و روشنفکری خاصی بدو می داد و از اینرو تنها فردی بود در میان هم نسلانش به رغم فقر همه فرزندانش اعم از پسر و دختر را به مدرسه فرستاد و به آنها می گفت تا هر جا که درس بخوانید من هزینه شما را تامین می کنم . زحمتکشی فراوان عمر اورا اندک ساخت و بهره چندانی از دنیا نبرد و من دعا می کنم که خداوند روح اورا در جوار رحمت خود قرار دهد و بیامرزد و من هم بتوانم همچون او عمل کنم که وقتی از دنیا رفت جز نام نیک از او نماند و من خود را مدیون او می دانم و متاسفم از اینکه هرگز نتوانستم ذره از زحمتکشی های او را جبران نمایم و تنها می توانم با " یادی از پدرم " خاطره اورا زنده نگه دارم و اینکه از کجا آمده ام و به کجا می روم و....





   نظرات

,وبلاگ قلم سبز :

خداونداورادرکنارسیدالشهدا قراردهد.واقعاتحت تاثیر فدا وعشق این سفرکرده قرارگرفتم.خدایش رحمت کند .الفاتحه

 

محسن اردشيري :

سلام جناب آقاي مزروعي ؛
يادداشت تامل برانگيزي بود . به گونه اي كه در اين اوضاع و احوال مرا ناخودآگاه معطوف پدرم كرد . او هم پس از سالها زحمت كشيدن در شهرداري بازنشسته شد و هم اكنون هم با سن 64 سال روزگار مي گذراند . به لحاظ مكاني از او فاصله دارم . گرچه دستش را همواره مي بوسم . سعي مي كنم پس از ماه مبارك خدمتش برسم . اگر بنا باشد شما تنها ثمره ي پدر بزرگوارتان باشيد ؛ معتقدم روح او آسوده و مورد عنايت حق است ... اميدوارم خدا رحمتش فرمايد.
بدرود

مزروعی : باسلام و تشکر از شما دوست عزیز و گرامی و همدل ، قدر پدرتان را بدانید و از جانب من نیز اورا ببوسید و سلام فراوان برسانید و دعا می کنم که سایه بلند او بر سر شما و من مستدام باشد .

 

رسول :

خدا رحمتشان کند روحش شاد.

 

لیلا :

از خاندن مطالب درس گرفتم .من 27 سال دارم . فامیل من هم مزروعی است و پدرم در مارچین متولد شده و بزرگ شده بود .متاسفانه من او را هرگز ندیدم چون او خلبان بود و قبل از تولد من در سانحه هوایی جان به جان آفرین تسلیم کرد. پایدار باشید.

مزروعی : باسلام ،اگر اشتباه نکنم پدر شما باید خلبلن شهید امرالله مزروعی باشد که در سال های قبل از انقلاب با جمعی دیگر از دوستان همگی تلاش داشتیم با درس خواندن راه خود را پیدا کنیم و سرنوشت ایشان را به ارتش و خلبانی کشاند و سرانجام در اینراه شهید شد که خدایش بیامرزدوبه شما هم صبر دهد.من خیلی خوشحال شدم که شما به عنوان یادگاری از آن شهید باقی مانده اید و انشاالله وارث خوبی برای او باشید وخوشحال می شود که اگر کاری که بنده می توانم برای شما انجام دهم در خدمت شما باشم .

 

:

با سلام امرالله مزروعی عموی من بود که در سانحه هوایی به درجه رفیع شهادت نائل شد.من هم مانند دختر عموم متاسفانه هیچ وقت ایشون را ندیدم. روحش شاد و یادش گرامی

باسلام
به پدرت قاسم و خانواده محترم و فرزند شهید از قول من سلام فراوان برسانید. امیدوارم خداوند به همه ما توفیق دهد که رهرو راه شهیدان باشیم.

 

   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007