« از شورمندي تا شوربختي | صفحه اول | به کجا چنین شتابان؟ »

2 تیر 86

جوهر دین اخلاق است

در آموزه های مرسوم معارف دینی اسلام را به سه بخش تقسیم می کنند: اصول عقاید، احکام و اخلاق. در اصول عقاید بر مباحث عقلی (فلسفی و کلامی) تکیه می شود و گفته می شود که هر فرد باید با دلیل و استدلال به باور به این اصول برسد و تقلید در این اصول جایز نیست. در شناخت احکام تکیه گاه علم فقه و اصول است برای مجتهدان و بر افراد غیر مجتهد لازم و واجب است که در این باره از فتوای مجتهدی تقلید نمایند. اما در امور اخلاقی دامنه بحث بسیار گسترده و گشوده می شود و در این جا وعظ و خطابه و آموزش و تمرین مستمر از سوی معلمان اخلاق و متخلقان به صفات ممدوح و سلوک اهل نظر همچون عارفان و شاگردان و مریدان نقش بسیارمی یابد.

می‌توان گفت در نهایت تجلی باور به اصول عقاید و عمل به احکام را باید در رفتار و منش اخلاقی یک مسلمان دریافت و در واقع طی آن مراحل پله‌هایی است برای صعود به قله های اخلاقی برتر، من این آیه الهی را که ":او در میان مردم امی(بیسواد) رسولی از جنس خودشان برانگیخت تا نشانه‌های خدا را بر آنها بخواند تا آنها را پاک کند و بدانها کتاب و حکمت بیاموزد و قبل از این در گمراهی آشکار بودند" و دیگر آیات مشابه را در انطباق با این حدیث پیامبر:" که همانا من برای اتمام مکارم اخلاق برانگیخته و مبعوث شدم" می فهمم و بر این نظرم که هدف غایی ارسال رسل و انزال کتب الهی برقراری جامعه ای اخلاقی بوده است که در آن حاکمیت ارزشها باید اساس روابط بین انسانها را تشکیل دهد و اگر حکومتی بنام دین هم بر پایه خواست و رای اکثریت مردمی در یک کشور (قرارداد اجتماعی رایج) تاسیس و استقرار یابد، باید مبنای عمل و رفتار ارزشهای اخلاقی باشد که مبنا و محصول و معیار ارزیابی اش هم "عدالت" است. اینکه در حدیث آمده :" ملک با کفر باقی می ماند اما با ظلم نه" اشاره به همین موضوع دارد چرا که خارج شدن یک حکومت و جامعه از پایبندی به ارزشها و صفات ممدوح اخلاقی و انسانی پیامدش جز ظلم و زوال نخواهد بود اما در مقابل جوامع و حکومت هایی که حتی بدون تکیه بر دینی خاص و تنها با تکیه بر عقل و تجربه های بشری پایبند به رعایت ارزشهای اخلاقی و انسانی باشند بقا و پایداری خواهند داشت.

از زوایه دیگر این همان بحث هدف و وسیله است . برپایه برخی مکاتب مادی و سیاسی برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای می توان استفاده کرد و البته بیشتر این گزاره را به ماکیاول و مارکسیتها و فاشیستها و نازیها و فالانژها و ... نسبت می دهد اما واقعیت این است که رفتار غالب حکومتها و حکومتگران در گذشته و حال بازتاب چنین گزاره ای بوده است اما بر پایه فهمی که من از آموزه های دینی دارم هرگز برای رسیدن به هدف (که همانا تحقق جامعه ای اخلاقی و عادلانه است) نمی توان از رفتاری غیراخلاقی (حتی با توجیهات دینی) استفاده کرد و به واقع باید دانست که میوه اخلاق و نتیجه آن عدالت از درختی می روید که در زمین و آبشخوری اخلاقی غرس شده باشد و هرگز نمی توان پذیرفت که با کاربرد زور و سرکوب و ظلم و... بتوان به جامعه ای اخلاقی(دینی) و عادلانه دست یافت. اینکه در جامعه ما بر مباحث کلامی و فلسفی زیاد تکیه و در نظام آموزشی از دبستان تا دانشگاه درس اصول عقاید و معارف دینی تدریس و امتحان می شود و یا اینهمه بر رعایت ظواهر احکام دینی پای فشرده می شود و روزگاری طرح اجرای علنی حدود الهی و روزگاری دیگر اجرای طرح امنیت اخلاقی واجتماعی با صرف هزینه فراوان در دستور کار قرار می گیرد اما همچنان شاهد جامعه ای اخلاقی حتی در مقایسه با برخی جوامع لااقتضا نسبت به دینی خاص یا حتی کشور همسایه ترکیه نیستیم نشانه چیست؟ به نظرم نشانه این است که حکومت و غالب حکومتگران ما و ایضا امثال بنده به عنوان یک مسلمان هرچند خود را باورمند به اصول عقاید و رعایت احکام دینی می دانیم و بعضا در عمل به احکام هم راه افراط و ظاهر سازی را می پیماییم اما کمتر پیوند و پلی بین اینها و رفتار و منش اخلاقی ما وجود دارد و به خصوص با دور شدن از سالهای اولیه انقلاب و رسوب کردن منافع دنیوی در قالب حکومت دینی گویا وجه غالب رفتاری ماهمچون همه حکومتها و حکومتگران استفاده از هر وسیله ای (حتی غیر اخلاقی و انسانی) برای رسیدن به هدف شده است و باید گفت بزرگترین مشکل و بلیه حکومت دینی همین رخداد است!

یادم می آید در اوایل انقلاب و دوران سربازی ام در پایگاه هشتم شکاری روزی با روحانی شهید علی اکبر اژه ای که در فاجعه تروریستی حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید راجع به سازمان تازه تاسیس سیاسی عقیدتی در ارتش و تدریس اجباری دروس دینی بحث می کردیم و ایشان از سر شوخی مطلبی گفت که به نظرم خیلی جدی بود. او گفت: ما هر چه تلاش کردیم ارتش را مکتبی کنیم نشد و حال می خواهیم مکتب را ارتشی کنیم! والبته او زنده نماند تا ببیند همین اتفاق در مورد سپاه و کمیته و بسیج هم افتاد و مبنا و معیار ارزشیابی ها و رتبه بندی ها و... شد. نقل دیگر از روحانی دیگری است که نامش را نمی برم چون به اندازه کافی دردسر دارد و نمی خواهم بر دردسرهایش بیافزایم، او گفت: می دانی فرق اوضاع قبل و بعد از انقلاب چیست؟ گفتم نه، و او جواب می داد: در قبل از انقلاب روحانیون خود را نماینده خدا روی زمین می دانستند و اینکه به هرگونه‌ای می توانند مردم را به راه خدا بکشند و ... اما پس از انقلاب و بتدریج کار بگونه ای شده است که روحانیون حاکم خدا را نماینده خود در آسمانها می دانند و هر کاری که اینها می کنند او باید تایید کند و گرنه خدا نیست! ثمره چنین روند و نگاهی نهادینه شدن نفاق و چاپلوسی و نان به نرخ روز خوردن و تقویت خصلتهای منفی ریشه دار در فرهنگ ایرانی و ... و شخصیت دوگانه و چند گانه شده است و فاتحه اخلاق و معنویت و ایثار و ... را در جامعه ما خوانده است و...

و البته این جوهر مطالبی است که استاد شهید مطهری هم در کتاب "علل گرایش به مادیگری" آنهم فقط با تکیه بر تجربه حکومتهایی بنام دین در کشورهای اروپایی و بدون تجربه حکومتی بنام دین در جامعه ما نوشته است که فرازی از آن چنین است :" سومين علت گرايش هاي مادي ، نارسائي هاي برخي مفاهيم اجتماعي و سياسي بوده است. در تاريخ فلسفه سياسي مي خوانيم آنگاه كه مفاهيم خاص اجتماعي و سياسي در غرب مطرح شد و مساله حقوق طبيعي و مخصوصا حق حاكميت ملي به ميان آمد و عده اي طرفدار استبداد سياسي شدند و براي توده مردم در مقابل حكمران حقي قائل نشدند و تنها چيزي كه براي مردم در مقابل حكمران قائل شدند وظيفه و تكليف بود، اين عده در استدلالهاي خود براي اينكه پشتوانه‌اي براي نظريات سياسي استبداد مآبانه خود پيدا كنند به مساله خدا چسبيدند و مدعي شدند كه حكمران در مقابل مردم مسئول نيست بلكه او فقط در برابر خدا مسئول است ولي مردم در مقابل حكمران مسئولند و وظيفه دارند. مردم حق ندارند حكمران را باز خواست كنند كه چرا چنين و چنان كرده اي؟ ويا برايش وظيفه معين كنند كه چنين و چنان كن فقط خداست كه مي تواند اورا مورد پرسش و بازخواست قرار دهد مردم حقي بر حكمران ندارند ولي حكمران حقوقي دارد كه مردم بايد ادا كنند. از اين رو طبعا در افكار و انديشه هانوعي ملازمه و ارتباط تصنعي بوجود آمد ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب حق هرگونه مداخله اي در برابر كسي كه خدا اورا براي رعايت ونگهباني برگزيده است و او را فقط در مقابل خود مسئول ساخته است از طرف ديگر، و همچنين قهرا ملازمه بوجود آمد ميان حق حاكميت ملي از يك طرف و بي خدايي از طرف ديگر...

از نظر فلسفه اجتماعي، نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا پذيرش حكومت مطلقه افراد نيست و حاكم در مقابل مردم مسئوليت دارد بلكه از نظر اين فلسفه، تنها اعتقاد به خدا است كه حاكم را در مقابل در مقابل اجتماع مسئول مي سازد و افراد را ذيحق مي كند و استيفاي حقوق را يك وظيفه شرعي معرفي مي كند."

مهمترین مسئله ای که حکومت و جامعه دینی ما الان با آن مواجه است اینکه بدلیل گره خوردن منافع دنیوی و اخروی آدمیان بواقع نمی توان دریافت که افرادی که برای مناصب حکومتی نامزد می شوند و بعضا برای رسیدن به پستی و مقامی به هردری می زنند و استفاده ار هر وسیله ای را مجاز می دانند و ... اینکارشان برای خداست یا خرما؟ شیفته خدمتند یا تشنه قدرت؟ فرق نظامهای سیاسی سکولار(اعم از لیبرال دمکراسی و سوسیال دمکراسی و...) با حکومت بنام دین همین است که آنها پذیرفته اند میدان سیاست و حکومت میدان منافع و رقابت است و فرض آنان این است که همه آنانی که به این میدان می آیند بدنبال منافع خود (با هرتعریفی) هستند و عقل حکم می کند که ساز و کار حضور در این میدان بگونه ای طراحی و اجرا شود که سرجمع این منافع و رقابت به نفع مردم و کشور تمام شود و با همین نگاه بر پایه قواعدی امکان جابجایی و چرخش قدرت و خدمت به همه منتخبان مردم (و نه یک گروه و قشر خاص) داده می شود و در هر حال هر آنچه در این نوع نظامها جریان دارد ارتباطی با خدا و دین ندارد و ساحت دین از آلودگی های میدان سیاست و قدرت پاک می ماند ضمن اینکه افراد دیندار هم که به آداب دینی مقیدند در عرصه سیاست و قدرت نیز همچون دیگر شهروندان می توانند عرض اندام کنند اما در حکومت بنام دین مثل حکومت ما همه افراد و گروهها بنام خدا و دین و خدمت به بندگان خدا و اجر اخروی و ... به میدان می آیند و طبیعی است که عملکرد خوب و بدشان همه به پای دین نوشته می شود و از آنجا که بقول حافظ:
واعظان کین جلوه در محراب ومنبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
حالا شامل همه افراد و دست اندر کاران حکومت اعم از معمم ومکلا می شود و تکلیف دین در نهایت معلوم است! اگر امثال بنده بر این نظرند که نهاد دین باید مستقل از نهاد سیاست باشد به همین دلیل است که ساحت دین آلوده به آن کارهای دیگر نشود! باید پذیرفت که در حکومت دینی هم مانند همه حکومتهای دیگر بشری منافع آدمها و گروهها و ... راهبر عمل آنهاست و قواعد اداره حکومت باید بر همین پایه سامان و سازمان داده شود و نباید برای هیچ فرد و گروهی هم حق ویژه ای قائل شد در اینصورت می توان امیدوار بود آنهائیکه بواقع برای رضای خدا و خدمت به خلق به میدان می آیند قدرشان بیشتر شناخته شود چون دست از پا خطا نمی کنند اما آنهائیکه به هرنیت دیگری به این میدان می آیند ناچار از رعایت این قواعد خواهند بود و اگر دست از پا خطا کنند خطایشان بر ملا و رسوا خواهند شد و البته این سامان و سازمان همان مردمسالاری رایج در دنیاست.

خلاصه کلام اینکه "جوهر دین اخلاق است "و حکومت بنام دین (با هر نام و عنوانی) اگر نتواند ارزشهای اخلاقی را در جامعه نهادینه کند تفاوتی با دیگر حکومتهای موجود در تاریخ و جغرافیا نخواهد داشت و قطعا جامعه ای که در رفتار و منش غالب شهروندانش ارزشهای اخلاقی ملاک و معیار نباشد آن جامعه و حکومتش دینی نخواهد بود حتی اگر تابلویش جمهوری اسلامی باشد. ضمن آنکه در سایه دین به تعبیر آیت الله نائینی و آیت الله طالقانی می تواند بدترین نوع حکوکت یعنی "استبداد دینی" شکل گیرد وبدترین شکل جنایتها و فسادها بنام دین انجام گیرد وبه تعبیر دکتر شریعتی بدترین شکل حاکمیت مثلث "زر و زور و تزویر" بر جامعه ای سایه افکند و شهروندان بجای آنکه بنده خدا شوند بنده زر و زور و تزویر یا صاحبان ثروت و قدرت و دین شوند همانگونه که خداوند در قرآن در مورد تجربه دینی یهودیان و مسیحیان ونوع رابطه شان با رهبران دینی شان این هشدار و انذار را به ما مسلمانان داده است. به تعبیری امروزی تنها مزیت نسبی حکومت دینی می تواند در حاکمیت ارزشهای اخلاقی بر همه ابعاد وجوانب اداره جامعه وروابط شهروندان باشد وگرنه برخی دیگر حکومتها در ابعاد علمی، فنی، اقتصادی، ... مزیت بسیاردارند و در مقام مقایسه معلوم است که برنده می شوند.



   نظرات

:

سلام ،مطلب بسیار پر محتوای جنابعالی را در مورد اخلاق اسلامی خواندم ولی چقدر خوب بود که به این مطلب هم اشاره میکردید که حکومت اسلامی موخره جامعه اسلامی است نه مقدمه ان. یعنی ابتدا مردم با ارشادات علمای واقعی نه سخن فروشان مردم فریب متخلق به اخلاق اسلامی میشوند و وقتی که مسلمان واقعی شدند حکومت اسلامی علوی بدست با کفایت امام زمان عج برقرار خواهد شد چرا که حکومت مطلقه فقط متعلق است به امام معصوم چون غیر معصوم فریب هوای نفسش را میخورد وجامعه به جایی میرسد که امروز میبینیم .جناب مزروعی من یک پزشک خسته از این همه دروغ تزویر ریا ودین فروشی در این مملکت هستم.و به قول اقای ... تنها راه نجات دین مردم را جدایی نهاد دین از حکومت میدانم که این هم جز با حذف ...پس خواهشا به اصلاح طلبان بگویید با این رژیم ... همکاری نکنند که فردا در مقابل مردم ایران جوابی نخواهند داشت.والسلام

مزروعی : با سلام،بخشی از پیام شما را حذف کردم چون فکر نمی کنم کمکی به بحث ما بکند وفقط می تواند اسباب دردسر باشداما در مورد اینکه اول باید مردم آموزش داده شوند تا جامعه اسلامی درست شود وبعد حکومت اسلامی آنهم بدست امام زمان! این همان داستان معروف مرغ وتخم مرغ را تداعی می کند و بنظرم این فکر درست نیست وسیره پیامبر گرامی وامام علی نیز اینرا نشان نمی دهد وقطعا در یک جامعه اسلامی که اکثریت مسلمانند می توان حکومت اسلامی تشکیل دا واین امر منوط به حضور امام نیست اما تا آنجا که می شود باید تلاش کرد که آموزه های دینی واخلاقی راهنمای عمل شهروندان وحکومتگران وحکومت باشد وتحقق این امر نیاز به یک جهاد دائمی دارد.

 

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007