« توليد ثروت | صفحه اول | راز سرمايه »

23 خرداد 86

رضایت از زندگی

هدف و غایت یک نظام سیاسی چیست؟ به عبارت دیگر مشروعیت و کارآمدی یک نظام را سیاسی به غیر از شاخص انتخابات آزاد با چه شاخص دیگری می توان سنجید؟حال اگر تحقق عدالت را هم به عنوان مهمترین هدف نظامهای سیاسی بطور کلی و حکومت دینی بطور خاص بدانیم این شاخص باید بتواند بگونه ای تعریف و قابل اندازه گیری باشد که میزان تحقق این هدف را نیز در بر گیرد و نشان دهد. به نظرم این نام این شاخص را می توان "رضایت از زندگی " گذاشت واز طریق نظرسنجی متکی بر روشهای علمی از شهروندان هر کشور اندازه گرفت. بدیهی است انعکاس این شاخص در ذهن هر شهروند ناشی از مجموعه داده هایی است که از محیط اطرافش می گیرد و بواقع نوعی برداشت و داوری ذهنی هر شهروند نسبت به شرایط محیطی و محاطی است که در آن زندگی می کند و به عبارت اقتصادی به ترجیحات ذهنی و مطلوبیتهای هر فرد بستگی دارد اما با اتکای به نظرسنجی و تبدیل این شاخص ذهنی به شاخص کمی می توان براحتی دریافت که چه درصدی از شهروندان یک کشور از زندگی در این واحد ملی و ذیل نظام سیاسی حاکم رضایت دارند و چه درصدی ندارند و بطور طبیعی آنگاه می توان بر میزان مشروعیت وکارآمدی نظام سیاسی حکم راند و این اقدامی رایج در برخی کشورهای مردمسالار و توسعه یافته است.

خوب حالا تصور کنید یک موسسه نظرسنجی مستقل بخواهد اینکار را در ایران انجام دهد آیا به چه پاسخی دست خواهد یافت؟ اما چون در ایران هیچ نهاد مستقلی از سوی حاکمیت برای اینکار(وایضا کارهای مشابه) برسمیت شناخته نمی شود و از طرفی دستیابی به اندازه این شاخص برای حکومت و حکومتگران بسیار حائز اهمیت است (البته اگر برای رای و نظر مردم نسبت به زندگی شان اهمیت و ارزس قائل باشند! واگر نباشند برای بقای حکومت خودشان!) توصیه می کنم که دولت حتما اینکار را انجام دهد تا دریابد که میزان " رضایت از زندگی " در جمهوری اسلامی ایران چقدر است ؟ وبا دیگر کشورها چقدر فاصله دارد؟ قابل ذکر اینکه در برخی کشورهای ینگه دنیا ذیل نظامهای سیاسی لیبرال دموکراسی و سوسیال دمکراسی (که البته از نظر دوستان ارزشی و اصولگرا و اقتدارگرای ما در حال بحران و فروپاشی و زوالند) میزان این شاخص یعنی " رضایت از زندگی " بالای 80 در صد است اما من بدون اتکای به هرگونه نظرسنجی علمی بر این نظرم که حداقل به همین میزان در ایران نا رضایتی از زندگی وجود دارد و برای اثبات این مدعا فقط کافی است به مندرجات منتشره هر روزه در رسانه ها مراجعه کرده و سخنان مسئولان و مقامات نظام را مرور نمائیم (و حتی احتیاجی به مراجعه به مردم عادی و عامی نیست) تا دریابیم چگونه اینان که خود باید کشور را اداره کنند و اسباب " رضایت از زندگی " را برای دیگر شهروندان فراهم آورند بیش از دیگران از وضعیت موجود اعلام نارضایتی می کنند و آنچنان سخن می گویند که گویا هیچ مسئولیت و نقشی در این نظام ندارند! جالب آنکه آنان که در کشور ما بیشتر از قدرت و ثروت برخوردارند در اعلام نظر نسبت به شاخص رضایت از زندگی هم بیشتر ناراضی اند و اینهم یکی از عجائب کشور ماست! خوب در یک چنین وضعیتی اگر اتفاقی برای کشور بیافتد( خدای نا کرده یک حمله نظامی خارجی شود) آنگاه واکنش مردم چه خواهد بود؟ ظاهرا از نظر دوستان اقتدارگرای حاکم ما یک اقلیت راضی و مومن و ایثارگر و ... وجود دارد که همان برای مقابله کفایت می کند و البته برخی از اینان بر این باورند که در یک چنین شرایطی اکثریت مردم نارضایتی ها را کنار گذاشته وبرای دفاع از کشور بسیج خواهند شد و لابد به اتکای همین نگاه و تحلیل است که دوستان نگران حمله که نیستند هیچ ، بلکه دیگران را تهدید می کنند که در صورت هر گونه سوء نظری نسبت به ایران منافعشان را در منطقه و جهان به آتش می کشند! هرچند آزمون یک چنین تحلیل و نگاهی می تواند هزینه ای به اندازه نابودی یک نظام سیاسی و مصائب پس از آن داشته باشد( نمونه عراق) اما بنده فرض می کنم این تحلیل و نگاه درست باشد اما آیا عقل و احتیاط حکم نمی کند که برای افزایش میزان " رضایت از زندگی" مردم برای افزایش قدرت باز دارندگی نظام در برابر هرگونه سوء نظر دیگران باید بیش از اینها بذل توجه و عمل داشت؟ و آیا غنی سازی این شاخص بیش از غنی سازی اورانیوم برای کشور کار ساز نخواهد بود؟ و آیا بهتر نیست به جای تهدید دیگران و شعار نابودی این وآن و نوید فروپاشی لیبرال دموکراسی و سوسیال دمکراسی کمی به جلوی پا و حیاط خانه خودمان نگاه کنیم؟ به قول خواجه عبدالله انصاری ای که خار را در چشم دیگران می بینی چرا درخت را در وجود خود نمی بینی؟ دوستانی که اینهمه در سالهای گذشته بر طبل مسائل اقتصادی می کوبیدند و می گفتند چرا افزایش قیمت نفت در سفره مردم محروم و متوسط بازتاب ندارند و با شعار آباد گری و بردن نفت به سر سفره های مردم(وصد البته با کمک همه جانبه نیروهای غیبی) بر سر آمدند و هرگز در آندوران نگفتند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و باید چه هزینه ای برای استیفای این حق پرداخت اینروزها باید متوجه باشند که عمل به آن وعده ها آنهم پس از یکدست شدن حاکمیت بدست صاحبان این وعده ها و برخورداری دولت نهم از در آمد هنگفت و افسانه ای نفت در دوسال اخیردر چه حد بوده است چرا که میزان نارضایتی مردم هم حدی دارد و البته در عالم ماده و اقتصاد منابع آنقدر نیست که هم بتوان مسائل و مشکلات اقتصادی مردم را با آن حل کرد و هم صاحب انرژی هسته ای آنهم با قیمت گزاف شد ( اصل کمیابی منابع و تخصیص بهینه)! به ضرس قاطع می توان گفت در دنیای کنونی هر نظام سیاسی با هر محتوایی اگر نتواند رضایت از زندگی را برای اکثریت شهروندانش فراهم کند رو به فروپاشی خواهد رفت هر چند توانسته باشد به فن آوری هسته ای و پیشرفتهای علمی و صنعتی و...و حتی بمب هسته ای دست یافته باشد چرا که ترجمه واقعیت این مدعاها باید در بهبود و "رضایت از زندگی " مردم بازتاب یابد و گرنه سر کنگبین صفرا می افزاید و در بهترین حالت تجربه شوروی می شود! دوستان جناح حاکم اگر به فکر خود و بقای حکومتند باید" رضایت از زندگی" مردم را دریابند و گول برخی تظاهرات ظاهری را نخورند! ارتش که بزرگترین پشتوانه و حامی رژیم پهلوی بود به دلیل نارضایتی درونی از وضعیت درست در روز واقعه و هنگامه دفاع بگونه ای دیگر عمل کرد و البته این ناشی از عدم فهم درست حکومت و حکومتگران از وضعیت درونی جامعه و ایضا رفتار خاص مردم ما در رابطه با اینگونه حکومت و حکومتگری است. آخر در شرایط و نظامی که غالب مسئولان و حکومتگران از بی تدبیری ها و آشفتگی ها و بیکاری و فقر و...مردم می نالند و پرچم نارضایتی از وضعیت موجود را به دوش می کشند چگونه می توان انتظار داشت میزان" رضایت از زندگی" در ایران بالا باشد و اکثریت مردم در روز واقعه و هنگامه دفاع به میدان بیایند؟ و البته بنده دعا می کنم که در سایه تدبیر مسئولان اداره حکومت روز واقعه ای و هنگامه دفاعی در کار نباشد و در هر حال غنی سازی زندگی مردم و کسب رضایت آنان سیاست اصلی و همیشگی نظام سیاسی حاکم باشد.



   نظرات

محمد :

سلام
امیدوارم موفق باشید
لطفا به من هم سر بزن[نیشخند][خجالت]

 

amir :

آقای مزروعی،مردم در طی سالیان گذشته وتاکنون با سعه ی صدر، بزرگ منشی وخود گذشتگی با خوبی ها(اگر بود)بدی ها، وبا سختی ها، ساختن وسوختند.ودم فرو بستن.شهید دادن،مجروح شدن،اسیر گردیدن ودر تمامی تظاهرات شرکت نمودن.یعنی دین خود را نسبت به میهن ونظام ادا کردند.اما در برابر این همه خضوع وخشوع آنچه دیدند.هتک حرمت،فشار های مادی وروحی وروانی،فقر ،بیکاری ومشکلات فراوان در بوروکراسی اداری واز همه دردناک تر گدا پروری است. آنچه بر مردم می گذرد.نه زندگی بلکه درماندگی وذلت است.به بیانی دیگر،کو زندگی،اگر زندگی را دیدید سلام مردم ایران رابرسونید، رضایت از زندگی پیشکش.آقای مزروعی،این چه سری است؟که ملتی این همه مشکلات را تحمل می کند.سکوت می کند! خم به ابرو نمی آورد!آنهم ملتی با دریایی از منابع وثروت های طبیعی(نفت وگاز ملی،جنگل ودر یا ملی،مراتع ومعادن ملی وبس ملی های دگر)که با، کوپن روزگار می گذرانند.در صف زندگی می کنند؟!درعین حال در برابر دروبین ومیکروفن، چیز دگر گویند. آیا،با این وضعیت می شود.آمار گرفت؟

 

Peyvand :

Dear Mr. Mazrooei

An excellent piece. I left Iran a long time ago, when I was in my last year of high school. I remember writing to the "nAzem" of my high school in Tehran, telling him that while in my school in my own homeland I was subjected to endles indignities, from the trivial ("modir-e mojtama' " used to check our hair length at the gates of the school once a week) to the serious (accusations of being zedd-e enghelab and threats and attacks), as soon as I landed in the US and started high-school, I saw nothing but respect and kindness, from the school administration all the way to the students. And when one teacher referred to my Iranian origins, all the students came to me and supported me. His response was, "gool-e in-ha ro nakhor, chera ke ba mehrabooni mikhahand to ra bekharand." And a lot of other things along the same lines.

I have to confess that "they" succeeded. I left the US for another country soon after, but in twenty five years of being a "foreigner" in the West, I have not once experienced the indignity, the shame, the mistreatment and so on that I felt living in my own homeland. "mAm-e vatan" was like "ghamar khAnoom"; and I have found respect and dignity in the home of a "nA-mAdary".

We forget - we Iranians, all of us, forget that duty to Iran and to the revolution and to Islam and so on is not enough; a man (and a woman) needs respect and dignity to go on - what you call "rezAyat az zendegi". And this is how I left my broken heart in Iran, and now travel with the passport of another country who rightly claims not only my allegiance, but my gratitude for the sense of "personhood" that it gave me - a sense that I lost in Iran so long ago.

My spologies for the length of this note. And many thanks for writing this lovely article.

 

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007