« حاکمیت استبدادی و پاکدستی | صفحه اول

4 دی 97

خاطره بمناسبت چهل سالگی پیروزی انقلاب اسلامی

ازمن خواسته شد بمناسبت فرارسیدن چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی خاطره ای از دوران دانشگاهم در قبل از پیروزی انقلاب بنویسم. طبعا پس از گذشت بیش از چهل سال حافظه من نتوانم همه اجزای یک خاطره و افرادی را که در آفرینش آن نقش داشتند، بخوبی بازسازی و بیاد آورد و از اینرو از دوستان همدل و همراه آنروزگار خواستارم که مرا مدد رسانند و با توضیحات خود دراین باره به تکمیل و تتمیم این خاطره بپردازند.

تابستان داغ و پر شور و انقلابی ۵٧ تمام شده بود و دانشجویان برای شروع ترم تحصیلی در روزآغازین مهرماه به دانشگاه بازگشته بودند. هنوز ساعتی از دیدار و احوالپرسی جمع های دانشجوئی نگذشته بود که جمعیتی در مقابل دانشکده علوم شکل گرفت و زمزمه اینکه باید کاری انقلابی کرد. در کتابخانه دانشکده علوم تابلوی بزرگی از عکس شاه و شهبانو بود. جمعیت بطور خودجوش بطرف کتابخانه دانشکده براه افتاد و یکراست بسراغ این تابلو رفت. تابلو را از جا کنده و بسر دست گرفتیم و بطرف درب دانشکده حرکت کردیم و در مقابل درب دانشکده به زمین کوبیدیم و هرکس لگدی نثار آن می کرد و تابلو شکسته و پاره شد و انقلابیون مهر خود را بر شروع سال تحصیلی و در واقع بردانشگاه زدند و زین پس محیط دانشگاه به تسخیر نیروهای فعال مذهبی درآمد و هرگاه می خواستند می توانستند برنامه یا تظاهراتی را براه اندازند و دیگر گارد دانشگاه هم چندان مداخله و قدرت نمائی نداشت تا اینکه در اوایل آبانماه تصمیم به تحصن در غذاخوری دانشگاه گرفته شد و درآن مصاحبه امام خمینی با لوموند توسط من و محمد افکانه ( باهنر بعدی) خوانده شد. یادش بخیر و جاوید، در تحصن بودیم که شهید نیلفروش زاده مرا صدا زد و متن مصاحبه را به من داد و گفت اینرا بخوان و لابد دلیل انتخابش صدای بلند من بود که منهم آنرا با افکانه هماهنگ و خواندیم. در عصرهنگام آنروز بود که غذاخوری به محاصره نیروهای ویژه ضد شورش درآمد و نارنجک های اشک آور بدرون غذاخوری سرازیر شد و ما بناچار باید آنجا را بهر شکل ممکن ترک می کردیم! یادم می آید که من از طریق پنجره ای که برای فرار شکسته شده بود، خودم را به بیرون انداختم و به طرف زمین ورزش پشت غذاخوری حرکت کردم اما خود را درمیان دالانی از نیروهای ضد شورش یافتم که با باطوم بر سر وروی و کمر و...ما افراد درحال فرار می کوبیدند. بهرشکلی بود از این مخمصه خود را رهانیدم و چون حال و وضعی خوبی نداشتم با موتور خود را به خوابگاه پیش دوستان رساندم. فردای آنروز تعطیلی دانشگاه اعلام شد و دانشجویان کم کم راهی خانه و کاشانه شان شدند و من نیز به خانه رفتم. خدایش بیامرزد مادرم که متوجه شد حال چندان مساعدی ندارم و جریان را پرسید و منهم ماجرا را تعریف کردم، او به اصرار لباسم در آورد و جای باطوم های فراوانی که خورده بودم و جایش در بدنم سیاه شده بود، دید و به مداوا پرداخت، و من تا بازشدن دانشگاه پس از پیروزی انقلاب دیگر به دانشگاه سرهم نزدم.
برای اینکه فضای دانشگاه را در روزهای اغازین ترم تحصیلی سال ۵٧ تا تعطیلی آبانماه بازنمائی شود بیاد می آورم در همان روزی که تابلوی عکس شاه و شهبانو لت و پار شد، در دیوار مقابل دری ورودی دانشکده علوم کاغذ نوشته بلندی چسباننده شد که بر روی آن دوآیه قراآنی از سوره بروج به خط زیبای سید مرتضی میلغ نوشته شده بود و دنیای از معنا و فضای آنروزها را بازتاب می داد و مدتها این نوشته برتارک دانشکده علوم باقی بود. آن نوشته در برگیرنده این دوآیه بود :
وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ﴿۸﴾ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۹﴾
و بر آنان عيبى نگرفته بودند جز اينكه به خداى ارجمند ستوده ايمان آورده بودند (۸)همان [خدايى] كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست و خدا[ست كه] بر هر چيزى گواه است (۹)




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007