« اقتصاد دولتی – نفتی – رانتی و فراگیری فساد | صفحه اول | مبارزه با فساد »

30 آبان 95

داعشیان مشهد

امروز که خبر لغو سخنرانی علی مطهری در مشهد را خواندم بیاد زمانی افتادم که در خردادماه سال 82 به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه فردوسی برای سخنرانی به مشهد رفتم وقتی از هواپیما پیاده شدم چند نفر بالباس نیروی انتظامی و سپاه و شخصی بسراغم آمدند و مرا به قسمت وی ای پی فرودگاه بردند، پس از گذشت مدتی صدای شعارهای جمعیتی را که به استقبال من آمده بودند از قبیل مرگ بر ضد ولایت فقیه و...شنیدم و دریافتم که اوضاع از چه قرار است! جمعیت پشت دیوارهای ساختمان وی ای پی آمده و دست بردار از شعار دادن وول کن ماجرا نبودند و من نیز از فرصت استفاده و مشغول نماز و مطالعه بودم.

پس از حدود یکساعت دو نفر از نیروی انتظامی یکی با لباس و دیگری شخصی آمدند و گفتند ما شما را از اینجا بیرون می بریم به استانداری تا ببینم چه می شود؟ مرا سوار یک پیکان کردند و خواستند از در قسمت بار فرودگاه خارج شوند که البته چند نفر از همان جمعیت انصارحزب الله در آنجا نگهبانی می دادند با میله های آهنی و چوب های بلند! راننده ماشین با سرعت عبور کرد بگونه ای که آنها نتوانستند جلوی ماشین را بگیرند اما بسرعت واکنش نشان داده و با ماشینی به تعقیب ما پرداختند، راننده ماشین ما نهایت تلاش را بخرج می داد که از دستشان فرار کند و از اینرورعایت چراغ قرمز و غیره را نمی کرد و از اینرو در یک چهارراه تا مرز یک تصادف وحشتناک با یک کامیون پیش رفت و در جاهایی دیگر از کناره خیابان و پیاده رو عبور کرد اما تعقیب کنندگان ول کن و توانستند نزدیک در استانداری به ما برسند. در راه هماهنگ شده بود که دراستانداری را برای ورود ما باز بگذارند و ما با شتاب وارد استانداری شدیم و البته ماشین تعقیب کننده ما هم وارد شد و وقتی ما در جلوی ساختمانی از استانداری که محل استراحت بود ایستادیم و پیاده شدیم ماشین تعقیب کننده هم ایستادند و افراد داخلش پیاده شده و به سمت من هجوم آوردند اما افسر نیروی انتظامی جلوی آنها را گرفت و من بسلامت وارد ساختمان شدم. مدتی گذشت و دوباره صدای شعارهای جمعیت را شنیدم و معلوم شد جمعیت انصار حزب الله از فرودگاه به اطراف استانداری آمده و مشغول ادای وظیفه شده اند و البته در همه راه های خروجی استانداری نگهبان کاشته اند تا من نتوانم از آنجا خارج و برای سخنرانی به محلی که دانشجویان منتظر بودند، بروم. البته دراین فاصله دانشجویان با من ارتباط تلفنی داشته و اصرار بر انجام برنامه داشتند و منتظر بودند و منهم آمادکی خود را دراین باره اعلام می کردم. مسئولان استانداری و فرمانداری هم در جریان قرار گرفته اما سمبه این انصار حزب الله آنقدر پرزور بود که بزبان بی زبانی می گفتند کاری از دستشان برنمی آید! و در واقع خلع ید شده بودند! تنها کسی که بسراغ و کمک من آمد معاون فرماندار بود بنام آقای فرهادی که از دوستان و همراهان دوران دانشگاه اصفهان بود و گفت هر تصمیمی شما بگیری من همراهی می کنم. تا ساعت 6 بعداز ظهر همچنان دانشجویان و من اصرار بر انجام برنامه داشتیم اما امکان خروج از استانداری نبود چرا که جمعیت انصار حزب الله در اطراف استانداری چادر زده و مشغول دعا خواندن و شعار بودند. سرانجام دانشجویان از انجام برنامه ناامید و پراکنده شدند و انصار حزب الله هم با اطمینان از پراکنده شدن دانشجویان و لغو برنامه کم کم بند و بساط خود را از اطراف استانداری جمع و آنجا را ترک کردند. حوالی ساعت 9 بعداز ظهر من به همراه آقای فرهادی البته با احتیاط و تحت نظر ماموران نیروی انتظامی از استانداری خارج و به فرودگاه جهت بازگشت به تهران عازم شدیم و من با پرواز ساعت 10 به تهران بازگشتم و از دست انصار حزب الله مشهد جان سالم یدر بردم! اینها را نوشتم تا یادآور شوم که استقلال مشهد از حاکمیت مرکزی به دوران اخیر تعلق ندارد بلکه در گذشته هم اینگونه بوده و نماینده دولت دراین استان تقریبا مسلوب الاختیار است و انصار حزب الله همه کاره است و نماینده ولی فقیه و غیره نیز چاره ای جز همراهی با این گروه فشار داعشی مسلک را ندارد و حالا این وضعیت گریبان اقای مطهری را گرفته است هرچند ایشان درآن زمانی که امثال من گرفتار این داعشیان شده بودیم سکوت کرده بود! و البته الان به حق از دست اینان فریاد می زند. خوشمزه اینکه همین انصار حزب الله پس از این واقعه از من شکایت کردند که البته جز مزاحمت برای من حاصلی دیگر نداشت و بجایی نرسید!




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007