« خاطره شانزده آذر | صفحه اول | جامعه جنبشی، جامعه مدنی »

20 آذر 93

خاطره انصار حزب الله مشهد

در خبرها آمده بود که انصار حزب الله مشهد پس از هشت سال حاکمیت یکدست اقتدارگرایان، که سکوت پیشه کرده بود، دوباره فعال شده و با هجوم وحشیانه به محل سخنرانی خانم فائزه هاشمی در دانشگاه آزاد مشهد مانع از حضور و سخنرانی وی در مراسم 16 آذر شدند. مرور خبرهای این واقعه مرا به خاطره 12 سال پیش از انصار حرب الله مشهد برد تا آنرا واگویه کنم برای ثبت در فیس بوک و بی حساب و کتابی و بی قانونی کشورمان دراین باره و یکه تازی گروهی که درنهایت وصل به بسیج و سپاه است، و برخلاف اینکه گفته می شود نه خودسر بلکه باسر است!

اگر حافظه ام درست یاری کند خردادماه سال 81 و پس از آنکه نمایندگان مجلس ششم آن نامه مشهور را به رهبری دادند ( نامه ای که از سوی حامیان رهبری عنوان نامه جام زهر گرفت )، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه فردوسی مرا برای سخنرانی دعوت کرد. منهم در روز موعود با هواپیما عازم مشهد شدم و حدود ساعت 1.30 دقیقه بعداز ظهر بود که هواپیما در فرودگاه مشهد نشست و من مثل دیگر مسافران پیاده و به طرف سالن فرودگاه درحرکت بودم که چند نفر لباس شخصی و لباس فرم نیروی انتظامی و سپاه بسویم آمدند و پرسیدند شما مزروعی هستید؟ من پاسخ مثبت دادم و آنها گفتند شما بیائید با ما و مرا بردند به سالن VIP فرودگاه. من داشتم می پرسیدم که چرا مرا اینجا آوردید چرا که دعوت کنندگان منتظر من هستند که صدای شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه،..بگوشم رسید، و آنها توضیح دادند که این جمعیت شعاردهنده منتظر شما بودند و ما ناچار شدیم که شما را بیاوریم اینجا و باید بمانید تا ببینیم چه باید کرد. جمعیت شعار دهنده که از حضور ما در سالن مایوس و از طریقی متوجه حضور من در سالن VIP شده بود از سالن به بیرون نقل مکان و در مقابل سالن VIP به شعار دادن علیه من ادامه داد. منهم فرصت را معنتم شمرده و نماز خود را خوانده و به روزنامه خواندن مشغول شدم. بعد از گذشت حدود یک ساعت دونفر از نیروی انتظامی ( یکی با لباس فرم و دیگری لباس شخصی ) آمدند و گفتند که ما می خواهیم شما را از اینجا ببریم اما عوامل این جمعیت شعاردهنده همه درهای خروجی فرودگاه را زیر نظر گرفته اند و بیرون بردن شما خیلی سخت است و ریسک دارد. پس از مدتی بالاخره تصمیم گرفتند مرا از در خروجی بار فرودگاه بیرون ببرند. آنها یک سواری پیکان داشتند. فردی که لباس فرم داشت رانندگی ماشین را به عهده گرفت و فردی که لباس شخصی داشت در صندلی جلوی کنار راننده نشست و من هم در صندلی عقب نشستم. آنها مسیر ماشین روی کنار باند فرودگاه را طی کردند تا به درب خروجی بار رسیدیم. درب باز شد و ما خارج شدیم اما برادران حزب الله که آنجا را زیر نظر داشتند در خط اول متوجه حضور من در ماشین نشدند ولی وقتی ماشین از جلوی آنها عبور کرد متوجه حضور من در ماشین شدند و به خط دوم علامت دادند و دو نفر با میله های آهنی بزرگ به سمت ماشین حمله ور شدند اما دیگر دیر شده بود و ما به سلامت وارد جاده خروجی فرودگاه به سمت شهر شدیم. هنوز کیلومتری دور نشده بودیم که راننده در آینه متوجه ماشین پژو ای شد که داشت ما تعقیب می کرد و راننده ناچار برای فرار سرعت را زیاد کرد. در مسیر، سر یک چهار راه، چراغ قرمز شد اما راننده رعایت نکرد و تا مرز یک تصادف وحشتناک ریسک و عبور کرد اما تعقیب کننده ول کن نبود و ما را دنبال کرد. در سر چهار دیگری که چراغ قرمز و ترافیک بود راننده از حاشیه خیابان و پیاده رو استفاده و عبور کرد و ایضاً تعیب کننده، و بالاخره ما به محل استانداری خراسان رسیدیم و وارد استانداری شدیم و ماشین جلوی ساختمان مهمانداری استانداری متوقف شد و من از ماشین پیاده شدم اما تعقیب کنندگان هم که به دنبال ما وارد استانداری شده بودند، از ماشین پیاده و بسوی من حمله ور شدند که افسر نیروی انتظامی جلوی آنها را گرفت و مرا وارد ساختمان کرد و آنها ناچار از استانداری بیرون رفتند. من که آشنایی با ساختمان نداشتم پس از گشتن متوجه شدم کسی در ساختمان نیست به ناچار از ساختمان خارج و به ساختمان اداری رفتم. در آنجا مسئولین استانداری را ملاقات و برای انها وقایع را شرح دادم. در آنجا بود که معاون سیاسی استانداری توضیح داد از زمانی که دعوت شما برای سخنرانی در انجمن اسلامی دانشجویان داشگاه فردوسی و خانم راکعی در سبزوار یا نیشابور( اینکه کدامیک بود حافظه ام یاری نکرد ) اعلام شد انصار حزب الله مشهد و بسیج بیانیه داده و اعلام کرده اند که نمی گذارند شما در این دو برنامه شرکت کنید و خلاصه معلوم شد اینها با آمادگی کامل به استقبال بنده آمده بودند! در همین حین معلوم شد جمعیت شعار دهنده که خبر خروج من از فرودگاه و آمدن به استانداری را شنیده بودند از فرودگاه به محل استانداری کوج و به محاصره آن اقدام کرده و همه درهای خروجی را دراختیار گرفته و جلوی استانداری چادر زده اند و شروع به شعار دادن و دعا خواندن کرده اند، و البته از دست مقامات استانداری هم هیچ کار برنمی آمد! و از اینرو قرار شد من برای استراحت به مهمانداری بروم.
با همه این احوال هنوز دانشجویان اصرار به حضور من در برنامه داشتند و مرتب زنگ می زدند که جمعیت منتظر حضور شما هستند و من هم ضمن شرح وقایع آمادگی خود را برای حضور اعلام می کردم و می گفتم دیگر این باشماست که مرا از اینجا به آنجا ببرید، و سرانجام آنها دریافتند که باید برنامه را بدون من انجام دهند. در همین حال و احوال بود که آقای فرهادی دوست قدیمی و همدروه دانشگاهی ام که معاون فرماندار مشهد بود بسراغ آمد و معلوم شد که در جریان کامل وقایع قرار دارد و با من همنشین و گرم گقتگو شدیم. من درخواست کردم حالا که نتوانستم به برنامه بروم لااقل به زیارت امام رضا بروم که ایشان صلاح ندانست. با فرارسیدن شب عوامل انصار که از ختم برنامه دانشجویان مطمئن شده بودند محل استانداری را ترک کردند و سرانجام اقای فرهادی البته با رعایت احتیاط کامل مرا به فرودگاه رساند تا به تهران برگردم و روزی پردردسر را پشت سرگذارم.
طنز ماجرا اینکه حدود یک ماه بعد از این واقعه در مجلس برگه احضاریه به من برای حضور در بازپرسی دادند با این عنوان که بسیج و انصار حزب الله مشهد از شما شکایت کرده اند! پس از رجوع به بازپرسی و شرح ماجرا برای بازپرس البته ماجرا دیگر پیگیری نشد و قطعا بازپرس مربوطه بخوبی دریافته بود که این شکایت هیچ وجه حقوقی برای پیگیری ندارد اما پررویی را ببین که با اونهمه کارهای خلاف قانون بازهم اینها خود را برای شکایت محق دانسته بودند! مشابه این واقعه دوبار دیگر برای من در بوشهر و ساری اتفاق افتاد که امیدوارم در فرصتی دیگر به شرح آنها بپردازم. حالا متاسفانه پس از 12 سال شاهد تکرار همان واقعه در مشهد هستیم و لابد بسیج و انصار حزب الله بدلیل اینکه خانم فائزه به مشهد رفته و مسبب این وقایع بوده است به شکایت علیه او هم اقدام خواهند کرد! کشور بی قانون و هرج و مرج یعنی همین که عده ای به خود اجازه می دهند هروقت خواستند اوضاع را بهم بریزند تا آب را برای انجام اختلاس های میلیاردی و...گل آلود و ماهی خود را باشعار مرگ بر ضد ولایت فقیه و...بگیرند و تا کی این وضعیت ادامه خواهد داشت خدا می داند!




   ارسال نظر:

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007