« چشمانداز اقتصادي كشور و قانون بودجه | بازگشت به صفحه اول | سرمايه انساني و توسعه عدالت محور »
December 24, 2005
آيينه جامعه
كتاب «بررسي تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين خلق ايران در سال 1354 هجري شمسي» نوشته آقاي «مهرآبادي» منتشره توسط «مركز اسناد انقلاب اسلامي» را اخيرا مطالعه كردم. هرچند به نظرم برخي مطالب كتاب به دور از تحقيق علمي و جانبدارانه است اما انتشار اينگونه كتابها را در مجموع مفيد ميدانم چرا كه بر گنجينه تاريخ و سياست ما ايرانيان براي كالبد شكافي تجربه و عبرت آموزي از آنها ميافزايد. انحصار دسترسي «مركز اسناد» به اسناد و مدارك تاريخي منحصر به فرد خود بخود جاذبه ديگري براي مطالعه اينگونه كتابهاست و طبعا بايد اميدوار بود كه اين «انحصار» به «گزينش اسناد» در انتشار منجر نشده باشد، و اميدوارم روزي فرا رسد كه همه محققان و پژوهشگران بتوانند آزادانه به همه اسناد و مدارك موجود در اين مركز دسترسي داشته و حاصل تلاش خود را فارغ از ملاحظات رسمي و حكومتي در معرض اطلاع و داوري شهروندان قرار دهند.
آنچه بنده را واداشت تا اين مطلب را قلمي كنم و فكر ميكنم به درد امروز ما (منظور از ما آناني است كه با هر تحليل و بهردليلي ميخواهند سياست ورزي كنند) ميخورد اينكه با مرور مطالب اين كتاب (كه كم و بيش در ديگر كتابهاي مرتبط تاييد شده است) براحتي ميتوان به اين جمع بندي رسيد كه گروههاي مبارز زمان شاه، به ويژه گروهي مانند «سازمان مجاهدين خلق ايران» (از سال 1352 به بعد) عليرغم اهداف آرمانخواهانه و مقابله با استبداد داخلي و استعمار خارجي، خود به گونهاي بازتاب دهنده ساختار حقيقي جامعه ما بودهاند همانگونه كه رژيم حاكم اينگونه بوده است. به عبارت روشن هر دو سويه درگير (حكومت و مخالفان مسلح) «آيينه جامعه» ما بودهاند اما در دو موقعيت و جايگاه عمل ميكردهاند و به نظرم اگر به فرض رژيم شاه ساقط و آنها حاكم ميشدند چندان فرقي در ادامه رژيم استبدادي حاصل نميشد و اين همان مشكل ديرينه تاريخي ماست.
امثال بنده كه دوران جواني و مبارزه را با نام «سازمان مجاهدين خلق ايران» سپري كرده و تاحدودي در جريان تحولات دروني اين گروه بودهام در سايه تجربيات گذر عمر و مرور چندباره تاريخ اين دوران و گروه به اين نتيجه رسيدهام كه غالب ما ايرانيان داراي خلقيات و روحياتي هستيم كه قرابت چنداني با دمكراسي و حقوق بشر و تسامح و تساهل و گفتگو و حاكميت قانون و .... ندارد فرقي هم نميكند به لحاظ عقيدتي چه باشيم (مسلمان، سكولار، ماركسيست،....) و در كجا قرار گيريم (حاكميت، اپوزيسيون، بيتفاوت، .....)، و البته تا زماني كه اين خلقيات و روحيات اصلاح و تغيير نكند درايران بر همين پاشنه خواهد چرخيد كه تاكنون چرخيده است!
«بيانيه اعلام تغيير مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق» در سال 1354 درست در زماني منتشر شده كه اين سازمان در اوج مبارزه با «استبداد داخلي» و «امپرياليسم» بوده است، اما از لابلاي سطور اين بيانيه جز بوي «استبداد و خشونت» نميآيد. گيريم كه ايدئولوژي ماركسيستي قرابتي با استبداد (ديكتاتوري پرولتاريا) داشته باشد اما توجيه ترور و خشونت در درون گروه آنهم با وحشيانهترين روشها و تحت عنوان «ارتقاي ايدئولوژيك» جز بازتاب دهنده روحيه ايراني نيست. بگذريم از اين نكته كه هركس امروز متن اين بيانيه را بخواند جز مشتي جملات كلي و فاقد محتوا و نادرست و نامنطبق با شرايط و واقعيت ايران(خزعبلات) از آن در نمييابد، و امان از اين انسان دو پا كه براي توجيه كارهاي خود چه توجيهها و تحليلهايي كه نميبافد! يقينا اگر انسان از باورهاي ديني و اخلاقي و وجداني تهي شد با اتكاء به قاعده «هدف، وسيله را توجيه ميكند» در راهي ميافتد كه در جنايتكاري و جاه طلبي و ظلم به ديگران و .... نهايت نخواهد داشت به گونهاي كه حتي دوست ديرين و همرزم خود را ميكشد و آتش ميزند!
به قول نويسنده كتاب «مشروطه ايراني»: «سرگذشت ملكم و روزنامه قانون نمونه بارزي است كه نشان ميدهد گاه ممكن است انسانها با انگيزههاي حقير و فرومايه و صرفا شخصي، منشاء تحولات بزرگي در تاريخ شوند و در تحول فكر و انديشه، نقش مهمي هم ايفا كنند.» همين داوري را در مورد «سازمان مجاهدين خلق ايران» البته با تفاوت در انگيزه ميتوان داشت، و اين از مصيبتهاي تاريخ معاصر ماست، و به همين دليل در گذر تاريخ ما نتوانستهايم به نظريهاي ايجابي و همه جانبه در امر حكومت برسيم.
«روحيه استبدادي» بهمراه «روحيه اعتراضي» هرازگاهي آنچنان قدرت تخريبي را در جامعه ما رقم ميزند كه اكتريت جز به تغيير حكومت و حاكميت رضايت نميدهد، اما در اين مسيرحتي رهبران از خود نميپرسند كه چه جايگزيني دارند، و البته اگر بهردليلي تغييري حاصل نشد باز همان اكثريت دلسرد و مايوس براي مدتي نامعلوم به خانهها و زندگي شخصيشان پناه ميبرند. جريانيابي اين وضعيت در جامعه ما چرخه «استبداد – آزادي – هرج و مرج – استبداد» را نهادينه ساخته است و حداكثر هنر برخي سياست ورزان ما همگامي با اين چرخه و به ويژه فعال شدن در مقاطع آزادي و هرج و مرج است. ما ياد نگرفتهايم كه براي برخي نتيجه گيري هادر سياست در هر شرايطي بايد «آهسته و پيوسته» حركت كرد. غالب ما «گهي تند، گهي آهسته» رفتن را ترجيح دادهايم و به همين دليل هم تاكنون به نتيجه نرسيدهايم.
اشكالي كه بر همه حركتها و گروههاي مبارزاتي گذشته ما وارد است اينكه آنها نتوانستهاند از «آيينه جامعه» بودن فاصله گيرند و «طرحي نو» دراندازند. همين اشكال امروز تا حدودي بر همه گروههاي اصلاح طلب وارد است. به راحتي ميتوان دريافت كه اينها بطور جمع يا مفرد طرح يا برنامه روشن و مدون همراه با سازمان اجرايي لازم براي آينده شان ندارند در حاليكه بر سر تغيير و اصلاح ساختار فعلي توافق دارند. استعداد عجيب ما ايرانيان در تخريب ظاهرا جايي براي سازندگي و فكر باقي نميگذارد. خراب كردن يك بنا فقط نياز به يك بيل و كلنگ (و مدرن بولدوزر) دارد اما ساختن يك بنا نياز به مهندس و معمار و بنا و كارگر و محاسبه و نقشه و .... دارد. ما همه در اولي هنرمنديم اما در دومي چطور؟ جالب اينكه حاكميت ما هم در جايگاه خود همينگونه است. به نظرم شرايط جهاني و داخلي و تجربيات گذشته به ما ميآموزد كه بايد از «آيينه جامعه» بودن فاصله بگيريم و «طرحي نو» در اندازيم، طرحي كه بتواند با اصلاح تدريجي خلقيات و روحيات ما ايرانيان (ساختار حقيقي) امكان حكومتي متكي بر حاكميت قانون، مردمسالاري، حقوق بشر، ...(ساختارحقوقی) بوجود آورد و در همه حال بايد برنامهاي براي آينده داشت، برنامهاي كه بتواند اعتماد و اطمينان غالب شهروندان را جلب كند و قدرت تخريب و اعتراض آنان را به سازندگي و انتقاد تبديل نمايد، و در اين مسير هر يك از ما بايد از خود شروع كند.
نوشته شده در December 24, 2005 08:30 AM

