« February 2009 | صفحه اول | April 2009 »

March 31, 2009

مناظره مكتوب

توضيح ضروري :آنچه در ادامه آمده است متن مناظره اي است كه در فضاي مچازي بين بنده و آقاي فعال انجام شده و در وبلاگ من يكبارو بتدريح منتشر شده است و چون آقاي فعال خواستار انتشار يكجاي اين ناظره بصورت تنظيم شده بود منهم با آن موافقت كردم و قول دادم كه پس از انتشار آن توسط ايشان آنرا دو باره انتشار دهم و هرچند به لحاظ تكراري بودن در انتشار آن ترديد داشتم اما براي وفاي به عهد آنرابي كم و كاست انتشار دادم و اميدوارم كه براي كاربران مقيد فايده باشد .

آزادی، عدالت و رقابت (۱)، مناظره‌ مکتوب احمد فعال با علی مزروعی
نويسنده اين مقاله که از ديرباز دغدغه برقراری جريان انديشه را در سرداشته است، به ابتکار خود اين گفتگو را ايجاد نمود. اگر حوصله و برخورد صادقانه آقای رجبعلی مزروعی وجود نمی داشت، شايد اين تجربه نيز خيلی زودتر از اين ها در همان آغاز راه متوقف می‌شد. در همين راستاست که نويسنده از همين جا آمادگی خود را برای ادامه اين مباحث با تمام جريانات روشنفکری و به ويژه آن دسته از روشنفکرانی که از ايده اصلاحات طرفداری می کنند، اعلام می‌کند
مقدمه
گفته می‌شود جامعه ايرانی فاقد جريان انديشه است. در طول تاريخ اين سرزمين، انديشه‌ورزان بسياری بوده‌اند که کوشش‌های بس سترگی در راه ايجاد و برقراری يک انديشه ملی و مولد انجام داده‌اند. اما از نابختياری مردمان اين مرز و بوم بود که انديشه‌ها هنوز ظهور پيدا نکرده، يا در کانون خود سرکوب می‌شدند و يا به موجب مصرف‌گرايی غالب روشنفکران، در نيمه راه از تجربه باز می‌ماندند. شايد يکی از دلايل فقدان جريان انديشه در ايران، عدم گفتگو ميان روشنفکران باشد. و هم از اين روست که انديشه‌ها در جزايری پراکنده و بيگانه با يکديگر، هريک ساز خود را می‌نوازند. مضاف بر همه نابختياری‌ها، زمانی است که دانسته شود روشنفکران ما اغلب با زبان يکديگر بيگانه هستند و اين از آن روست که علاوه بر عدم گفتگو، آثار انديشگی يگديگر را از مطالعه نمی‌گذرانند. نويسنده اين مقاله که از ديرباز دغدغه برقراری جريان انديشه را در سرداشته است، به ابتکار خود اين گفتگو را ايجاد نمود. هر چند اظهار نظر در باره مقاله يکی از نويسندگان را می‌توان به نوعی از خودگذشتگی و پشت سر گذاشتن کيش شخصيت ذکر کرد، و اين کاری است که توسط هيچ روشنفکر درجه دوم و سوم هم انجام نمی‌گيرد، اما نويسنده را به هدفی که به برقراری جريان انديشه منجر می‌شود، نزديک می کند. ناگفته پيداست که اگر حوصله و برخورد صادقانه آقای رجبعلی مزروعی وجود نمی داشت، شايد اين تجربه نيز خيلی زودتر از اينها در همان آغاز راه متوقف می‌شد. در همين راستاست که نويسنده از همين جا آمادگی خود را برای ادامه اين مباحث با تمام جريانات روشنفکری و به ويژه آن دسته از روشنفکرانی که از ايده اصلاحات طرفداری می کنند، اعلام می‌کند.
مناظره حاضر در سه بخش منتشر می‌شود، و اگر در طول بحث پاسخ های آقای مزروعی کوتاه‌تر می‌آيند، اين به عهده او بود که کوتاه سخن بگويد و يا شرح بيشتری در باره ديدگاه‌های خود ارائه دهد. چنانچه وقتی متن را به پايان بردم به ايشان خاطر نشان شد که او مخير است که مطالب ديگری را پس از بازبينی کل متن بدان بيافزايد. اما او انتشار همين متن را بلامانع دانستند.


احمد فعال: مقاله شما را از مطالعه گذراندم۱. به غير از تناقض‌های فراوان، آموزه‌های شما در باره رقابت بر خلاف آموزش‌های دينی و اخلاقی است. چه آنکه رقابت، واژه‌ای است که در بيان قدرت بکار می‌آيد و در بيان آزادی فاقد کارايی است. همچنين اين تعريف شما از عدالت (هر چيزی را در جای خود گذاشتن) يک تعريف ارسطويی است و مراد ارسطو اين بود که هر کس بايد در جايگاه طبقاتی‌ای که ويژگی جوهری اوست، قرار گيرد، و چون چنين قراری در هر جامعه ايجاد شود، عدالت جاری می‌شود. نمی‌دانم به مقاله اين جانب در خصوص «آزادی و رقابت» مراجعه نموده‌ايد و يا خير؟ در سايت گويا نيوز هم اکنون در بخش آرشيو مقالات اينجانب قابل دسترسی است. در صورت عدم دسترسی ايمل خود را بفرماييد تا به شما تقديم شود.
۱- مقاله در باره عدالت و آزادی نوشته آقای مزروعی را می‌توانيد اينجا ببينيد
http://mazrooei.ir/post/569.php#comments

علی مزروعی: من متوجه نمی‌شوم، چرا آموزه‌های من از رقابت بر خلاف آموزش‌های دينی و اخلاقی است؟ ضمن اينکه برای اولين بار است يک چنين نظری را می‌بينم . ديگر اينکه رشته تخصصی من اقتصاد است و اصل رقابت به عنوان يکی از شروط اصلی نظام بازار به شمار می‌رود و نمی‌دانم چرا شما آنرا منحصر به عرصه قدرت کرده‌ايد؟ البته از نظر من اصل رقابت در همه عرصه‌های حيات اجتماعی وجود دارد و انگيزه حرکت و تلاش ايجاد می‌کند. در مورد تعريف عدالت نيز حق با شماست اما حتما می‌دانيد که يکی از مشکلات عدالت در همين تعريف نهفته است و اينکه چه تعريفی می‌توان داد که همه بر سر آن اشتراک نظر داشته باشند وبه همين دليل هم هست که در عرصه عمل اجتماعی تحقق آن مشکل زا می‌شود . در مورد تناقض‌ها هم خوشحال می‌شوم موارد را بنويسيد تا بتوانم پاسخگو باشم. اما لابد شما واقف هستيد، مطلبی که را برای چاپ در روزنامه نوشته می‌شود چه محدويت‌ها و ملاحظاتی دارد وعمده هدف من تلنگرزدن در اين باره بوده است و مطلب شما را هم حتما می‌خوانم . درضمن بنده هم به شما توصيه می کنم که کتاب " عدالت به مثابه انصاف " جان رالرز را بخوانيد تا دريابيد رقابت در بيان آزادی نيز کارآمدی دارد.

احمد فعال: کتاب مورد اشاره شما پيشتر از مطالعه اينجانب گذشته است. تناقض‌ها در مطالب شما در مقاله‌ای تحت عنوان رقابت و آزادی شرح داده شده است.(عين مقاله در جی ميل خدمتتان ارائه شد)، اما جهت اطلاع خوانندگان توجه آنها به آدرس وب سايت خود www.ahmadfaal.com جلب می‌کنم که با ورق زدن در صفحه دوم سلسله مقالات اينجانب، مقاله رقابت و آزادی را خواهند يافت.

علی مزروعی : با اينکه من تاکنون آدرس وبلاگ ديگری را در اينجا نگذاشته‌ام اما آدرس شما را گذاشتم تا بدانيد از نقد و بحث استقبال می کنم. اما با رجوع به سايت شما و خواندن مطالبتان (که البته برای من دريافت منظور شما مشکل بود) دريافتم که من و شما بطور بنيادی اختلاف نظر و برداشت راجع به همه مقوله‌ها داريم و البته من از خواندن مقاله مورد اشاره شما هرگز متوجه تناقض رقابت و آزادی نشدم و اينکه شما فقط اصرار داريد نقطه کانونی رقابت را به مقوله قدرت تقليل دهيد و آنرا در تقابل با آزادی قرار دهيد، از نظر من نادرست است. چون در اين عالم مادی هيچ مقوله‌ای را نمی‌توانيد پيدا کنيد که امکان سوء استفاده از آن توسط قدرت و قدرتمداران وجود نداشته باشد. مگر جز اين است که قرآن وحی الهی و وسيله هدايت انسان‌هاست، اما توسط معاويه مورد سوء استفاده و بر سر نيزه‌ها عليه امام علی قرار گرفت ؟ به نظر من آزادی بدون رقابت و رقابت بدون آزادی معنا ندارد و البته اين دو را بايد در چارچوب و بسته‌ای از ديگر اصول موضوعه در اسلام همچون معنويت و اخلاق و... ديد. ضمن اينکه اينها با عقل و تجربه بشری نيز همخوانی دارند.

احمد فعال: اکنون از ميان دلايل فراوان که در اختلاف بنيادی ميان آزادی و رقابت وجود دارد، و در آن مقاله بخشی از آن شرح داده شده است، به صورت پرسشی خدمت شما عرض‌ می‌کنم
۱- در آنجا گفته‌ام که رقابت بيان يک رابطه ثنوی (دوگانه) است. به عبارتی وجود منافع متقابل فرض رقابت‌هاست. کجا در آزادی می‌توان اين منافع متقابل را جستجو کرد؟ وجود آزادی بيان يک رابطه توحيدی در هستی و هستی انسان است. وجود آزادی بيان حقوق مکمل در انسان و جامعه‌هاست. به عبارتی در رقابت، وقتی فرد و يا گروهی به منافع خود دست می‌يابند، که افراد و گروه‌های رقيب از منافع خود باز می‌مانند. اما در آزادی، حقوق ناشی از آزادی هر فرد و هر جامعه مکمل حقوق ناشی از آزادی افراد و جامعه‌های ديگر است. با اين وصف می‌توانيد يک مثال از آزادی ذکر کنيد که بيان يک رابطه ثنوی و متقابل باشد؟ از اينجا به تناقض دوم آزادی و رقابت اشاره می‌کنم،
۲- آزادی بيان يک رابطه برابر ميان افراد و جامعه‌هاست. اما رقابت بيان يک رابطه نابرابر ميان آنهاست. چنين نابرابری‌ای دقيقاً در ايده قدرت وجود دارد. به عنوان مثال، هر فرد به ميزانی آزاد است که ديگران آزاد هستند. اين ادعا که آزادی حد دارد و حد آن تا آنجاست که آزادی ديگران شروع می‌شود و بدين سياق تقابلی برای آزادی‌ها رسم می‌شود، راست بخواهيد، بدون يک واو کسر تعريف قدرت است. زيرا برابر با تعريف، قدرت حد دارد و حد آن تا آنجاست که قدرت ديگران شروع می‌شود (تفصيل اين بحث را در مقاله تقابل آزادی و قدرت شرح داده‌ام). بنابراين من زمانی کاملاً آزاد هستم که آزادی خود را با جامعه تقسيم کنم و ساير افراد در آزادی من شريک باشند. کجا در مقوله قدرت و رقابت می‌توان به چنين برابری‌ای دست يافت؟ شرايط مساوی رقابت که از سوی آدام اسميت و ليبرال‌های اوليه مطرح شد، اولاً يک فرض ذهنی و توهمی بود و ثانياً با جوهر رقابت متناقض است. زيرا،
۳-- هدف از رقابت چيرگی است. هدف از رقابت، تصرف بازار از راه توزيع نامساوی اطلاعات و ابزارهای تبليغاتی و ابزارهای توليدی است. به عبارتی در بازی رقابت، اصل دانستن يک طرف و ندانستن طرف ديگر است. اگر دانسته‌ها و اطلاعات و زمينه‌های توليد و رقابت در هر دو طرف کاملا يکسان شود، برآيند آنها يا صفر می‌شود و يا به انهدام کامل دو طرف منجر می‌شود. بدين معنا يا هيچ کالايی در بازار توليد و عرضه نمی‌شود، و يا همه توليدات به دليل نداشتن مشتری يکجا منهدم می‌شوند. اما در کجا، در آزادی می‌توانيد هدف چيرگی را جستجو کنيد؟ آيا می‌توانيد يک مثال بياوريد که هدف آزادی چيرگی باشد؟ حاصل آنکه، بنای قدرت بر اين امر ناحق استوار است که : ديگران نبايد داشته باشند تا من داشته باشم. ليکن بنای آزادی استوار بر اين امر حق است که: ديگران بايد داشته باشند تا من نيز داشته باشم. چنين بنياد حق و ناحقی است که آزادی را به توحيد و رقابت و قدرت را به چيرگی انسان بر انسان می‌خواند. همين تناقض‌ها را برای عدالت و رقابت می‌توان فهرست کرد.
آيا مراد شما از تفاوت بنيادی با آراء اينجانب، وجود چنين بنيادهايی است.

علی مزروعی : واقع اينکه من نوع بيان و استدلال شما را در نمی‌يابم. بطور مثال شما اصل را بر اين قرار داده‌ايد که: "رقابت بيان يک رابطه ثنوی (دوگانه) است. به عبارتی وجود منافع متقابل فرض رقابت‌هاست." در حاليکه از نظر من اينگونه نيست و هر فردی در عرصه حيات اجتماعی و رقابت در پی منافع خود است، اما سرجمع رفتار افراد منافع اجتماع و ديگران را تامين می‌کند. مثالش رقابت در علم آموزی است که هر کس می خواهد دانش و تخصص بيشتری بدست آورد، اما هرگز اين امر مانع از دستيابی ديگران به دانش نمی‌شود البته در عرصه منابع کمياب مثل قدرت و ثروت اين رقابت می‌تواند به تخاصم و درگيری منجر شود که در اينجا بايد قرارداد اجتماعی وضع شود و رقابت را قانونمند کند تا توزيع قدرت و ثروت بطور عادلانه و با رأی و نظارت همگانی جريان يابد. به نظر من همان ايراداتی که بر رقابت وارد کرده‌ايد بطريق اولی می‌تواند بر آزادی هم وارد باشد و اينگونه نيست که همگان بيکسان از آزادی استفاده می ‌نند و قطعا وجود آزادی هم بدون قرارداد اجتماعی می تواند به تنازع و درگيری منجر شود .
نکته ديگری که من برآن نظر دارم تجربه‌های بشری است و آنچه شما بر آن نظر داريد بيشتر نظريه‌پردازی است که هيچ مثال و تجربه بشری پشتوانه آن نيست و بنابراين نمی‌تواند راهگشای ما باشد و از اينرو من فکر می کنم هم در بنيادهای فکری و هم نوع نگاهمان به مسائل با شما اختلاف نظر و ديد دارم .

احمد فعال: به منظور آنکه بتوانم بهتر با شما سخن بگويم و به منظور تبيين بعضی از مبادی فکری اينجانب، با توجه به اينکه شما رشته تخصصی خود را اقتصاد می‌دانيد، لازم می‌دانم تا دو مقاله در باره "ترمينولوژی حقوق ملی و منافع ملی" و "مناسبات جاه و کار در اقتصاد ندرت" را در جی ميل خدمت شما ارسال کنم. اين دو مقاله هر چند وقت شما را خواهند گرفت، اما خالی از فايده نخواهند بود. زيرا نويسنده مبادی فلسفی و نظامنامه حقوقی و اقتصادی را که امروزه به نام علم اقتصاد و به نام منافع ملی، بيان می‌شوند، به رشته نقد در آورده است. در باره پاسخ شما
۱- حق با شماست که استدلال‌های اينجانب را به درستی در نمی‌يابيد، زيرا مبادی انديشه موازنه عدمی تنها در ايران نيست که سانسور می‌شود، بلکه اين سانسور از سوی روشنفکرانی که قدرت را کليد جادويی راه حل‌ها می‌شناسند، ادامه دارد
۲- اينکه می‌گوييد، هر فردی در حيات در پی منافع خود است و جمع منافع فردی منافع اجتماع را تامين می‌کنند، برای اينجانب شگفتی آور نيست که چگونه دوستانی که ديروز ليبراليزم را دشنام می‌دانستند، امروز با توسل به مبادی ليبراليزم، پاسخ می‌گويند. اما در پاسخ عرض کنم که هر فردی به طور ذاتی در پی حقوق خود که مکمل حقوق ديگران است، می‌باشد. الا اينکه از راه از خودبيگانگی، حقوق را به منافع برگرداند.
۳- وقتی هر شخص در پی منافع خود است، و منافع او در گرو رقابت با رقبا تحصيل می‌شود، چگونه است که اين منافع را متقابل و دوگانه نمی‌يابيد؟ چگونه است که دو فرد در بازار اقتصاد و يا سياست، بدون منافع متقابل و دوگانه، با يکديگر رقيب می‌شوند؟ آيا می‌توانيد يک نمونه رقابت را چه در بازار اقتصاد و چه در عرصه سياست مثال بياوريد که دارای ماهيت متقابل يا دوگانه با يکديگر نباشند؟ اگر می‌توانيد جهت اطلاع اينجانب و خوانندگان محترمتان ارائه دهيد.
۴- در خصوص مثالی که درباره دانش ارائه نموديد، اولا جهت اطلاع بگويم که دانش و تحصيل دانش، قلمرو حقوق است، نه منافع. از همين رو دانش‌ها مکمل يکديگر و اسباب آزادی انسان هستند. در اين ديدگاه، دانش هر فرد اسباب رشد و توسعه دانش ديگران خواهد شد. اما وقتی دانش ميان تهی می‌شود و به جای مکمل آزادی بودن، به ابزار استيلاء و قدرت تبديل می‌شود، از حقوق به منافع تبديل می‌شود. اتفاقاً در اين صورت است که وقتی دانش از راه رقابت تحصيل می‌شود و دانشمندی در گرو بی‌دانشی ديگران تحقق پيدا می‌کند. مثال آن رقابت در کنکور است. در کنکور (رقابت) بايد يک عده‌ای به دانش پاسخ نگويند تا عده‌ای ديگر به هدف دست بيابند. در هر حال من از شما خواستم که اين دوگانگی را که در تمام رقابت‌ها مسلم است، در آزادی مثال بزنيد.
۵- علت عدم استفاده برابر از آزادی‌ها، تجاوز به آزادی‌ها و تجاوز به حقوق افراد است. آيا می‌توانيد يک مثال بياوريد که استفاده يکسان از آزادی‌ها به تنازع و درگيری منجر شود؟ الا اينکه بيان شما از آزادی (آزادی انديشه، آزادی تصميم گيری و انتخاب، آزادی عشق ورزی، آزادی اطلاعات و آگاهی و...)، جز بيان قدرت و لواحق قدرت (بی بندوباری جنسی، مزاحمت، دزدی و ارتشاء، نقض قوانين مدنی و نقض قراردادها و تعهدات و...) نباشد. بازهم جهت اطلاع شما اضافه کنم که افزودن لفظ آزادی به عنوان پيشوند قدرت و لواحق قدرت، تنها از باب محدوديت‌های زبانی و دامنه لغوی انسان و به موجب از خودبيگانگی‌ها و اغتشاش در نظام زبانی است. توضيح بيشتر را در مقالات خود آورده‌ام.
۶- حق با شماست، شما از دنيای واقعی که از نظر اينجانب دنيای مجازی است، سخن می‌گوييد. مفروضات شما همه مبتنی بر همين دنيای مجازی است. دنيايی که نظام سلطه مجاز را در ذهن مخاطبان واقعی نشان می‌دهد و از خود بيگانگی‌ها را روابط واقعی انسان با انسان می‌شمارد، و تجاوزها به طبيعت را بهره برداری انسان از طبيعت می‌نامد و ايجاد انواع واسطه های قدرت و سانسور را واقعيت می‌شمارد. نظرات اينجانب روش راه جستن از مجاز به دنيای واقعی است. دنيايی که رابطه انسان با واقعيت مستقيم می‌شود و کانون‌های قدرت در حائل و واسط شدن ميان انسان با واقعيت، بی‌محل می‌شوند. و دستيابی به دنيای واقعی جز از راه مبارزه دائمی با سانسور ممکن نمی‌شود، يعنی همان دنيايی که پيامبرش دعا می‌کند؛ «خداوندا اشياء را آنچنان که هستند بر من بنما». تفصيل اين بحث را در مقاله اسطوره رئاليزم شرح داده‌ام.

علی مزروعی : ۱- بنده کم و بيش راجع انديشه موازنه عدمی مطالعه دارم و با اين اصل که افرادی همچون مدرس و مصدق در دوره‌ای از تاريخ ما مبلغ و مروج و عمل کننده به آن بودند موافقت کامل دارم اما بازهم مطالب شما را و ارتباطش را با اين موضوع در نمی‌يابم و بازهم اعتراف می‌کنم مشکل از فهم و دانش بنده است .
۲- دوست عزيز اگر قرار بر بحث و گفتگوست ديگر نبايد وارد مسائل ديگر شد و اتهام زد . شما نوشته‌ايد :"برای اينجانب شگفتی آور نيست که چگونه دوستانی که ديروز ليبراليزم را دشنام می‌دانستند، امروز با توسل به مبادی ليبراليزم، پاسخ می‌گويند."من نمی دانم منظور شما از دوستان کيست اما شما در اينجا با من طرف هستيد و ضمن اينکه اعتراف می کنم علم چندانی راجع با ليبراليسم ندارم اما هرگز به ليبراليسم هم دشنام نداده‌ام و خوشحال می‌شوم اگر شما شاهدی بر مدعای خود بياوريد و فکر می کنم مشکل ما در بحث و گفتگو همين مسائل است که ناگهان موضوع را به جای ديگر می‌بريم .
۳- رقابت در علم آموزی ، ايثار و خدمت خيرخواهانه به ديگران و بطور کلی امور معنوی هرگز در گرو متقابل و دوگانه نيست و شما هم اين‌ را به گونه‌ای پذيرفته‌ايد، اما به گونه‌ای علم و...را تقسيم کرده‌ايد تا مؤيد نظر شما باشد، در صورتی که اينگونه تقسيم بندی را در مورد همه موضوعات می‌توان انجام داد و به نظرم شما بر پايه مبادی فکری و ذهنی تان نمی‌توانيد جز اين تصور کنيد .و البته در مورد امور مادی اين امر يعنی منافع متقابل و دوگانه حتما وجود دارد اما سرجمع آن به نفع افراد و جامعه است .
۴- نمی دانم نگرش شما به خلقت انسان چيست اما من اينگونه دريافته‌ام که هرچندآزادی يک حق مسلم برای انسانهاست و من با همه نگاه و نظرات شما نسبت به آزادی موافقم اما اگر هيچ قدرت و سلطه‌ای هم در جوامع بشری وجود داشته باشد (فرض محال که محال نيست ) بازهم انسان‌ها به لحاظ ويژگی‌های خلقتی از آزادی بيکسان استفاده نخواهند کرد و استفاده از آزادی نيز بگونه‌ای با رقابت همساز خواهد شد . استفاده برابر از آزادی در غيبت آنچه شما تجاوز و...ناميده‌ايد خيالی بيش نيست، برای اينکه وقتی اختيار را برای آدميان قبول کرديد اين حق را برای آنها قائل می شويد که در استفاده از آزادی اختيار داشته باشند و برخی از آنها استفاده نکردن از آزادی را اختيار می‌کنند. ضمن اينکه استفاده از آزادی در شرايط مطلوب شما هم نياز به دانش و هنرمندی بسيار دارد و من فکر می کنم يکی از مشکلات تاريخی ما ايرانيان (البته منظور قشرتحصيل کرده و نخبه و روشنفکراست ) همين چگونگی استفاده از آزادی خواهد بود .چون در مقاطعی که از آزادی نسبی برخوردار بوده‌ايم نشان داده‌ايم که دانش و هنر استفاده از آنرا نداريم .
۵- همانگونه که نوشته‌ام استفاده يکسان از آزادی ناممکن است و همين اسباب تنازع و درگيری می‌شود از اينرو با قرارداد اجتماعی و تشکيل حکومت به شکل دموکراتيک بايد استفاده از آزادی را قانونمند کرد و اينکه آزادی در خدمت رشد و تعالی انسان‌ها قرار گيرد .
۶- من همواره به دنيای واقعی فکر می‌کنم و اينکه چه کار بايد کرد که درد و آلام جامعه‌ای که در آن زندگی می کنيم اندکی کاهش يابد و بيشتر به سياست عملی فکر می‌کنم و يکی از گرفتاری‌های جامعه خودمان را به ويژه از سوی اهل فکر اين می دانم که خيلی اتوپيايی و آرمانی و ذهنی و کلی نظريه‌پردازی می‌کنند و کمتر به ارائه سياست جزيی و عملی می‌پردازند . به هرحال من به لحاظ نظری و ذهنی با شما اختلاف نظری ندارم اما از مجموعه مطالب شما نمی‌توانم به راه و سياست عملی که برای اداره جامعه امروز در عرصه‌های گوناگون راهگشا باشد دست يابم.
احمد فعال: موازنه عدمی همانطور که به درستی اشاره کرديد، توسط مدرس و مصدق بنياد گذاشته شده است، اما خوب است که مطالعه خود را در اين باره به مطالعاتی که نظريه موازنه عدمی را به عنوان بنياد يک فلسفه سياسی و روش شناختی بيان نموده است، توسعه دهيد. اين بيان در ايران سانسور می‌شود. هر چند مايل بودم تا ادامه گفتگو را بدون آنکه وقت خوانندگانتان (که محتملاً چندان خواننده‌ای نخواهد داشت) گرفته شود، در ايمل ادامه و در آنجا توضيحات بيشتری ارائه شود، اما ظاهراً ضرورتی به اين کار ندانستيد.
۲- دوست عزيز بنا بر اتهام زدن نداشتم. اگر سخن اينجانب حمل بر اتهام می‌شود، پوزش می‌خواهم. تنها مايل بودم شگفتی خود را از آنچه ناظر به يک تغيير است ابراز کرده باشم. اما جهت اطلاع شما عرض کنم که مقوله رقابت يکی از شاه کليدهای فلسفه ليبراليزم است. در سوسياليزم و مارکسيزم از رقابت به عنوان تضاد ديالکتکی ياد شده است. با اين تفاوت که تضادها در رقابت سير آشتی‌پذير دارند و در ديالکتيک سير آشتی ناپذير دارند. آنچه شما از رقابت می‌گوييد، ناظر به سير آشتی‌پذيری رقابت است که بنياد فلسفه ليبراليزم را می‌سازد.
۳- هنگامی که علم و ايثار و امور خيرخواهانه از جنبه تقابلی خارج می‌شوند، ماهيت رقابتی خود را از دست می‌دهند. اما هيچ رقابتی در هيچ عرصه‌ای نمی‌تواند ماهيت تقابلی خود را از دست دهد. تقسيم‌بندی اينجانب دلبخواهانه نيست. تنها بايد به غلط و راست بودن تقسيم بندی اشاره کرد. چنانچه بازهم تاکيد می‌کنم، هيچ امر متقابلی سرجمع آنها به نفع جامعه نيست. اگر از شما در چند مورد خواستم که مثال بزنيد و از مثال آوردن امتناع کرديد، توجه شما را به يک مثال جلب می‌کنم.
فرض کنيم يک کالا به نام "الف" در بازار وجود دارد. چند توليد کننده مبادرت به توليد اين کالا می‌کنند. هر يک از توليدکنندگان با کيفيت‌های مختلف اقدام به توليد اين کالا می‌کنند. يک يا چند تن که توليد کالای آنها در سطح بسيار نازلی باشند، از گردونه رقابت خارج می‌شوند. آنها ممکن است کار خود را تعطيل کنند و يا به توليد کالايی مانند "ب"مشغول شوند که مزيت نسبی آنها بالاتر است. در کالای "ب" عده‌ای ديگر به توليد مشغول هستند. آنها بايد يا جای بعضی از ديگرانی که در توليد اين کالا مشغول هستند اشغال کنند و يا از راه «تحريک ذائقه مصرفی به گسترش مصرف» حجم مصرف را افزايش دهند. يک راه ديگر ايجاد ابتکار و کاهش هزينه توليد است، تا از راه آن با گسترش حجم مصرف، جای خود را در توليد اين کالا پيدا کند. اکنون مطالعه خود را به روی دو کالای الف و ب متمرکز می‌کنيم. بر می‌گرديم به کالای الف. با حذف چند توليد کننده، ساير توليد کنندگان به رقابت خود ادامه می‌دهند. آنها نيز سعی می‌کنند بازار رقابت را از راه‌هايی چون: ۱- بهبود کيفيت ۲- تنوع در توليد کالا ۳- کاهش هزينه‌های توليد ۴- «تحريک ذائقه مصرفی به گسترش مصرف»، موقعيت خود را در بازار تثبيت کنند. سرانجام دو وضعيت برای جمع توليدکنندگان به وجود می‌آيد، يا يک و چند تن از آنها موفق نمی‌شوند، حداقل شرايط چهارگانه رقابت را تامين کنند. در اين صورت از گردونه رقابت حذف می‌شوند و يا آنکه شرايط يکسان برقرار می‌شود و وجود همه توليد کنندگان ضروری می‌شوند. در صورت اول وقتی عده‌ای حذف می‌شوند و همينطور در ادوار بعد، جريان حذف در حذف به انحصار کامل منجر می‌شود. اين همان روند تمرکزگرايی قدرت است که جز با حذف و تخريب متمرکز نمی‌شود. ولی اگر تمام توليد کنندگان تمام شرايط يک رقابت را رعايت کردند، توليد گنندگان با مازاد سود خود چه می‌کنند؟ آنها يا بايد خود را در همان عرصه گسترش دهند و يا به عرصه‌های ديگر دست بياندازند. گسترش در همان عرصه مساوی است با حذف بخشی از توليد کنندگان و سرانجام جريان انحصار از راه ديگری بازتوليد می‌شود. و فرض کنيم او هم مازاد سود خود را از توليد کالای «الف» به سوی توليد کالای «ب» سرازير خواهد کرد. در اين صورت او بايد حضور و جايگاه خود را در توليد کالای «ب» يا با حذف بعضی از توليد کنندگان و يا با «تحريک ذائقه مصرفی به گسترش مصرف»، تثبيت کند. ملاحظه می‌کنيد که در اينجا و در تمام قلمروهای توليدی با دو روند ثابت مواجه هستيم که در هر يک از قلمروهای توليد، عيناً تکرار می‌شود. يکم حذف و انحصار و دوم «تحريک ذائقه مصرفی از راه گسترش مصرف». در واقعيت هم در تمام بازارهای رقابتی و به ويژه آنچه در جهان سرمايه داری وجود دارد، با اين دو روند ثابت روبرو هستيم.
آنچه که به نظر می‌رسد رقابت‌ها به سود جامعه است، در تمام محاسبات زيان‌های بزرگی چون ، تخريب طبيعت به دليل فزاينده کردن مصرف و نو به نو کردن مصرف، تخريب نيروی محرکه جامعه در جايی که می‌توانست به توليدِ واقعیِ کالايی منجر شود که مکمل حقوق آزادی انسان و جامعه‌ها باشد، افزايش نابرابری‌ها و در نتيجه توليد انواع خشونت‌های آشکار و پنهان، تهديد کرامت انسان و جامعه‌ها در پرتو تحريک دائمی ذائقه مصرف و... صدها زيان ديگر ناديده گرفته می‌شوند. در واقع وقتی اين زيان‌ها در محاسبه نمی‌آيند، به نظر می‌رسد رقابت‌ها در جمع به نفع جامعه خواهد بود.
۴- از اين بحث در می‌گذرم که بيشتر ترس‌ها از يک جهان بدون رقابت، و گرايش‌ها به سوی اقتصاد بازار، ناشی از ترس دورانی است که اقتصادهای دولتی مظهر انواع بی لياقتی‌ها و خودکامگی‌ها و فقر در جامعه‌های خود شدند. وقتی فکرها ناتوان از خلق راه حل‌ها می‌شوند، انديشه ميان دو سنگ آسياب قدرت مستهلک می‌شود. اما راه حل‌ها وجود دارند، کوشش اينجانب و انديشه‌گر موازنه عدمی، در جستجوی همين راه حل‌ها و روش‌های آزاد شدن انسان از ميان دو سنگ آسياب قدرت است.
۵- راه‌حل‌های اينجانب خيال نيست. اتقاقا بحث من همه به خاطر تفکيک جهان مجازی از جهان واقعی است. آنچه به نابرابری‌ها و ناتوانی‌های انسان و جامعه‌ها دامن می‌زند، خيال و فرآورده ذهنی انسان است. به عنوان مثال شما (و يا ما) فکر می‌کنيد، غذايی که می‌خوريد، واقعيت است. زيرا هم شما موجود واقعی هستيد، و هم غذا اشياء واقعی هستند و هم استفاده از ديگ و پايه‌ای که اطراف شماست همه واقعی هستند. اما اگر راست بخواهيد، هيچيک از آنها واقعی نيستند، نه شما و نه آن غذا و نه آن ديگ و پايه. زيرا الف) از يک طرف با يک انسان مجازی روبرو هستيم که با خويشتن و با حقوق و توانايی‌های ذاتی خود به کلی بيگانه است. ب) بسياری از غذاهايی که مصرف می‌کنيم، به ظاهر اشياء واقعی هستند، اما در حقيقت همه ذهنی ما هستند. درک ما از اين اشياء، با دخالت انواع واسطه‌هاست. نظام تبليغاتی با تحريک ذائقه ‌ما، اشياء را آنچنان به ما می‌نماياند که فرآورده ذهنی آنهاست. اين ذائقه وقتی از راه قدرت دستکاری می‌شود، مانع از دستيابی انسان به اشياء واقعی (در اينجا ماده غذايی) می‌شود. به عبارتی، فرآورده‌های ذهنی قدرت، اشياء واقعی را بر انسان سانسور می‌کنند. و علاوه بر آن، مجموعه‌ای از خاطرات، احساسات و تجربيات گذشته ما وجود دارند که دست به سانسورهای پياپی می‌زنند. در اين حال آنچه که به نظر می‌رسد شيئی واقعی است، چيزی جز ساخته‌ ذهن‌های از خودبيگانه نيست. بنابراين اگر استفاده از آزادی‌ها نابرابر است، به دليل وجود نابرابری‌ها در جامعه و به دليل نابرابری‌ها در روابط سلطه است. شما نمی‌توانيد حتی در ذهن تصور کنيد که با حذف هر گونه روابط سلطه، استفاده از حقوق آزادی نابرابر می‌شود، الا اينکه نظام خلقت را بر تبعيض تفسير کنيد. تنها می‌توانيد بگوييد که جهان کنونی بر چنين قراری نيست. اما من می‌گويم چنين قراری، قرار واقعی جهان نيست. در نتيجه ما با جهان واقعی و اشياء واقعی سروکار نداريم. پيامبر هم با چنين جهانی و چنين اشيائی به طور کامل سروکار نداشت، که اگر می‌داشت دعا نمی‌کرد که «ربی ارنی الاشياء کما هی». کار اينجانب به عنوان روشنفکر و کار شما اگر به عنوان روشنفکر بر اين سياق عمل کنيد، اين است که اولا خود بر اين دعا استوار بمانيم و ثانيا جامعه را از راه تغيير منش‌ها و ورش‌ها به اين دعا بخوانيم، کاری که پيامبر کرد همين بود. (تفصيل بحث در مقاله اسطوره رئاليزم آمده است).
۶- در باره سياست عملی و سياست نظری هر چند در چند مقاله به بحث پرداخته‌ام، اما از قرار اتفاق در چند مقاله‌ای که به نام «روشنفکری و سياست» در دست نگارش دارم و به زودی منتشر می‌شود، به اين بحث پرداخته‌ام.

علی مزروعی: در اين نظر پاسخی به مطلب من در باره استفاده نابرابر از آزادی توسط انسان‌ها نداديد واگر بحث محوری شما استفاده برابر از آزادی در جوامع بشری است قطعا جنين امکانی وجود ندارد .من به تفاوت در خلقت و نه تبعيض اشاره داشتم و اين تفاوت‌هاست که انگيزه‌های بشری برای رقابت را دامن می زند. از مجموع مطالب شما اينطور دريافت می کنم که شما در پی ساختن بهشت در روی زمين هستيد و اينکه جامعه‌ای بدون دولت را می طلبيد در حاليکه خداوند خالق اين خلقت در پی ساختن بهشت در روی زمين نبوده و آنرا به دنيای ديگرموکول کرده است . انبياء و اولياءالهی و مصلحان بشری نيز با درک اين واقعيت تلاش کردند تا آنجا که می توانند با اصلاحات جوامعه بشری را قابل زيست بهتر و انسانی کنند، همين و بس . من از مجموع بحث‌های شما هيچ راه حل و سياست عملی برای امروز جامعه مان در نمی‌يابم و آنچه برای من مهم است اينکه برای امروز جامعه مان چه بايد کرد؟ در مورد برداشت شما از آن حديث نيز فکر نمی کنم چندان کمکی به بحث بکند و اتفاقا اين حديث نشان می دهد در جوامع بشری فقط افراد اندکی می‌توانند به يک چنين درک و مقامی برسند که ماهيت اشياء را انچنانکه هست ببينند وقاطبه انسان‌ها به چنين مقامی دست نمی‌يابند. اما برنامه ريزی برای اداره جامعه و حکومت بايد با توجه به همين قاطبه انسان‌ها و به تعبيری انسان‌های متوسط باشد. بازهم تاکيد می کنم آنچه شما به آن تکيد داريد بايد به راه‌های عملی منجر شود و من از اين منظر به موضوع نگاه می کنم و خيلی هم برايم مهم نيست که چه نامی داشته باشد. ضمن آنکه در انطباق اين برداشت‌های شما با آموزه‌های دينی نيز ترديد دارم چرا که در آموزه‌های دينی با به رسميت شناختن در تفاوت خلقت انسانها ،اختيارو آزادی و مالکيت و...نيز رقابت به رسميت شناخته شده است. اما در عين حال با حاکميت اخلاق و معنويت مقيد شده است و اگر من رقابت را همطراز عدالت می‌دانم در چارچوب انديشه اسلامی و يک بسته و منظومه فکری است و بنده هم براين نظر نيستم که صرف رقابت کفايت می‌کند و ايرادهای شما بر رقابت از نوع سرمايه‌داری وارد است، اما به نظرم اگر رقابت در چارچوب انديشه اسلامی مطرح باشد ايراد شما وارد نيست .

احمد فعال: اين عبارت شما که در آغاز گفتيد: «در اين نظر پاسخی به مطلب من در باره استفاده نابرابر از آزادی توسط انسان‌ها نداديد». پاسخ آن را در بند ۵ آورده‌ام و در ملخص آن به اين عبارت اشاره شد که : «بنابراين اگر استفاده از آزادی‌ها نابرابر است، به دليل وجود نابرابری‌ها در جامعه و به دليل نابرابری‌ها در روابط سلطه است. شما نمی‌توانيد حتی در ذهن تصور کنيد که با حذف هر گونه روابط سلطه، استفاده از حقوق آزادی نابرابر می‌شود، الا اينکه نظام خلقت را بر تبعيض تفسير کنيد. تنها می‌توانيد بگوييد که جهان کنونی بر چنين قراری نيست. اما من می‌گويم چنين قراری، قرار واقعی جهان نيست.»
اينکه می‌گوييد در استفاده از آزادی‌ها و... چنين امکانی وجود ندارد، خدمتتان عرض کنم که چنين امکانی در جهان وجود دارد، اگر وجود نمی‌داشت خداوند دعوت به رستگاری نمی‌کرد و پيامبران را به منظور اقامه قسط برنمی‌انگيخت. تنها می‌توانيم بگوييم، جهان فعلا بر چنين قراری نيست. در همان مقاله رقابت و آزادی اشاره کردم که خيلی از قرارها فعلا در جهان برقرار نيست، اما قرار بشر اين نيست، که به همه قرارهای موجود تمکين کند. لذا، تا بوده در جهان ظلم و تجاوز بوده است، آيا مبارزه برای دفع ظلم و برقراری عدالت به پايان می‌رسد؟ تا بوده در جهان جرم بوده است، آيا مطالعات روانشناختی و حقوقی و تلاش و کوشش‌ها برای از ميان بردن جرم و بزه به پايان می‌رسد؟ آنها هم که حکم حقوقی صادر می‌کنند و يا تحليل روانشناختی به عمل می‌آوردند، بر اساس الگوی انسان حقومند و انسان هنجارمند، اقدام به صدور چنين احکامی می‌کنند. تحليل‌ها درباره آزادی و روابط قدرت و... بر اساس الگوهای انسان شناختی و جامعه شناختی است. می‌پذيريم که اين تحليل‌ها بايد از تجربه واقعی استخراج شوند، نه از تجريه‌های ذهنی. پيشتر درباره مرز ميان واقعيت و ذهن يا واقيعت و مجاز سخن گفتم. از نظر اينجانب، واقعيت می‌گويد که آزادی ممکن است. چنانچه امکانی که بشر امروز در آزادی کسب کرده است، در مقايسه با عصر برده داردی، زمين تا آسمان است. واقعيت می‌گويد، برابری ممکن است، چنانچه در قرون پيش نه تنها نابرابری‌ها در جامعه وجود داشتند، بلکه در ذهن‌ها به مثابه يک امر قدسی تلقی می‌شدند. اما امروز عرصه‌های برابری روز به روز فراخنای بس بزرگتری در انديشه راهنمای بشر پيدا می‌کند.
اينکه شما از سياست عملی سخن می‌گوييد و من در پی ساختن بهشت بدون دولت به روی زمين هستم، جهت اطلاع بگويم که : الف) من در پی ساخت بهشت روی زمين نيستم. قول کارل پوپر درست است که می‌گويد، آنهائيکه می‌خواهند در زمين بهشت بسازند، جز جهنم نساخته‌اند. بنيادگرايی در پی ساختن چنين بهشتی است. اما قول پوپر غلط است، زيرا او بهشت روی زمين را که در تجربه‌ها بدست آمده است، نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند. آيا آنها که دروغ نمی‌گويند، و آنها که با سانسور مبارزه دائمی می‌کنند و آنها که هيچ مصلحتی را بر حقيقت مقدم نمی‌شمارند و مصلحت‌ها را تنها روش اجرايی کردن حقيقت می‌شناسند، و آنها که از بيان حق و آزادی بازنمانده‌اند، بهشتی در قلمرو محيط خود خلق نکرده‌اند؟ گفته می‌شود، اينها همه استثنائاتی هستند که قاعده تجاوزها و قاعده نسبيت‌ها و قاعده مرّکب خوبی‌ها و بدی‌ها را اثبات می‌کند. اما اگر اين استثناء‌ها قاعده نشدند، اولاً تلاش بشر را برای قاعده مند کردن زندگی بر قرار آزادی به آخر نمی‌رساند. ثانياً می‌توانند ميزانی برای رفتار ما در زندگی حاضر و در برنامه ريزی‌ها و در سياست گذاری‌ها باشند. معنای عدالت جز اين نيست، که ميزانی برای رفتار و انديشه وجود دارد. از اينجا به گفتار دوم می‌رسيم که، ب) عدالت چيزی و مقوله‌ای نيست که در دوردست‌ها آرزوی رسيدن بدان داشته باشيم. آنچه که در حال حاضر و در زمين تحقق‌پذير نباشد، وعده تحقق آن در اتوپيا و يا تحقق آن در آخرت و در بهشت آخرت، فريبی بيش نيست. عدالت ميزان است و نه هدف. رسيدن به برابری و آزادی ميزان هستند و نه هدف. بنابراين آنچه که راه‌های عملی برای تحقق آن وجود ندارد، جز فريب نيست. اتفاقاً راه‌های عملی تحقق آزادی و برابری، بسيار آسان‌تر و کم هزينه‌تر از راه‌هايی است که بشر امروز به موجب باب شدن تجاوزها و نابرابری‌ها، برگزيده است. اينجانب حرف خاصی نمی‌زند وادعای گزافی ندارد، تنها معتقد است، اگر مقوله عدالت را از هدف بودن به ميزان بودن برگردانيم، و اگر برابر با عدالت دروغ نگوييم و به دروغ نخوانيم، و اگر برابر با عدالت، مصلحت نگوييم و به مصلحت نخوانيم، و اگر برابر با عدالت، مصلحت را جز اجرای حقيقت و تکليف را جز اجرای حقوق ندانيم، و اگر يک جمع کوچک سانسورها را در نوردند و با بيان آزادی، افکار جامعه‌ای را به وجدان بخوانند، بهشت در همين زمين تحقق می‌پذيرد. کافی است هر فرد با خود عهد ببندد دروغ نگويد و با ديگران عهد ببندد که به جای آنها، مصلحتِ حقيقت نگفتن را تشخيص ندهد، خواهيد يافت که چه چيزی عملی‌تر از اجرای حقوق ناشی از آزادی و برابری است. ج) خطای شما اينجاست که مرض‌ها را فرض جامعه می‌گيريد و به جای جامعه کوشش می‌کنيد از درد و آلام آنها بکاهيد. اين راهی است بس ناممکن و نامطلوب. زيرا اگر ممکن بود، بنيادگرايی و اصولگرايی چه از نوع آمريکايی و چه از نوع طالبانی، زودتر به اين هدف می‌رسيدند. و نامطلوب است زيرا سالب اختيار و آزادی انسان و جامعه‌هاست. با دولت به اين معناست که مخالف هستم. زيرا دولت در فلسفه وجود خود و نيز دولت‌های مستقر در فلسفه وجوديشان، جز سازمان يافته ترين شکل قدرت و اعمال فساد و تجاوزها بيش نيستند. اگر در دموکراسی غرب دولت‌ها تا حدی حقوقمدار هستند؛ نه به دليل ماهيت حقوقمدار دولت‌ها، بلکه به دليل حقوقمدار بودن بنيادهای اجتماعی و فرهنگی است. وقتی بنيادها کاملاً حقوقمدار شدند، دولت‌ها لاجرم حقوقمدار و فلسفه وجودی خود را از سازمان قدرت به نمايندگی صرف تغيير خواهند داد. همه کوشش اينجانب در حقوقمدار کردن اين بنيادها و تغيير بنياد دولت از سازمان قدرت به نمايندگی صرف است. آيا اين کوشش‌ها وقتی به وجدان عمومی منتقل شود، و جامعه را به وجدان بخواند و نيروی محرکه تاريخی جامعه را در آزادی و رفع آلام خويش بخواند، عملی‌تر و واقعی‌تر هستند و يا کوشش‌هايی که امروزه جز نشستن بر ويرانه وجدان کاری از پيش نمی‌برند؟ کدام واقعی‌تر و عملی‌تر هستند؟

علی مزروعی: من در مورد آنچه در باره آزادی و عدالت نوشته‌ايد با شما اختلافی ندارم اما براين نظرم که اصل برابر حقوقی برای انسان‌ها بايد باشد، اما اين به معنای اينکه همه انسان‌ها می‌توانند بطور برابر از اين آزادی برای رشد و تعالی استفاده کنند نيست و اتفاقا اين برمی‌گردد به خلقت انسان و اختياری که برای انتخاب دارد. و از همين روست که خداوند پيامبران را برای هدايت ودعوت به رستگاری انسان‌ها فرستاده است .اين کلام الهی که به انسانها فجور و تقوا را الهام کرديم و دهها آيه ديگر نشان دهنده استعداد و قابليت انسان‌ها در دو مسير متفاوت فلاح وضلال است. بنابراين، استناد شما به دعوت پيامبران، نمی تواند کفايت از موضوع کند. با اينکه شما نوشته‌ايد که در پی درست کردن بهشت در روی زمين نيستيد اما از توضيحات بعدی شما معلوم می‌شود که واقعا در پی بهشت ساختن در روی زمين هستيد، کاری که پيامبران و مصلحان هم نتوانسته‌اند تا کنون انجام دهند و برداشت بنده اين است که اين کار شدنی نيست و به همين دليل هم خداوند بهشت را در جهان ديگر وعده داده است! و البته اگر خدا می‌خواست می توانست بهشت را در همين جهان محقق کند. اما اين جهان «دار» امتحان انسان‌ها و مزرعه آخرت است . دراينکه چهره امروز جهان به لحاظ آزادی و برابری بهتر از گذشته است مناقشه‌ای ندارم، اما در عين حال می دانيم مسائلی همچون فقرو سلطه و جنايت همچنان گريبانگير جوامع بشری است و البته همه آنانی که نسبت به عدالت و آزادی وفادارند بايد برای کاهش اين آلام تلاش کنند. اما به نظر من ساختن جهانی يا جامعه‌ای عاری از فقر و...يک اتوپياست همچنانکه جامعه‌ای بدون دولت ! و من متوجه نمی شوم که منظور شما از دولت به نمايندگی از مردم يعنی چه؟ و فکر نمی‌کنم اين عنوان ذات و ماهيت قدرت دولت را عوض کند. در ذات قدرت به هرتعبيری سلطه وجود دارد و شما نمی توانيد حذف کنيد، تنها با قرارداد اجتماعی می توانيد آنرا مهار کنيد . در مورد اينکه افرادی با ويژگی‌هايی که شما آنها را نماد و الگوی مطلوبتان می دانيد، اولا خود گفته‌ايد که اينها استثناء هستند، ثانيا بر خلاف نظر شما اينها نمی توانند به قاعده در جامعه تبديل شوند. چون رفتار فردی را نمی توان به جامعه که خود ماهيت و هويت و قانونمندی‌های خود را دارد تعميم داد. ضمن اينکه اگر اين شدنی بود بايد برای همه افراد اتفاق می افتاد. اما همانگونه که يادآور شدم انسان‌ها در خلقت متفاوت آفريده شده‌اند و در عرصه زندگی فردی و اجتماعی حتی در شرايط برابر حقوق راه‌های متفاوتی را در پيش می گيرند و به راه فلاح يا ضلال می روند . بازهم تاکيد می کنم که از مجموعه نظرات شما سياست عملی در نمی يابم اينکه بايد کار فرهنگی کنيم و...خوب اينها را همه می گويند و بايد هم اينکارها را کرد، اما چه راه حل عملی برای اداره امور امروز جامعه ما در زمينه اقتصاد ،اجتماع و...می توان ارائه کرد؟ دوست عزيزاگر ما همه اين نظريه پردازی‌ها را بکنيم اما راه حلی برای حل مشکلات امروز ما از آن درنيايد و ذره‌ای از درد و آلام مردم را به هر تعبيری کاهش ندهد، مثل همين وعده‌هايی که در مورد ظهور امام زمان دائو داده می شود! به نظر من ما ايرانيان عادت به خيال پردازی داريم وگرفتار انبوهی از مباحث کلامی و فلسفی و...هستيم در حاليکه بطور مثال از حل مشکل ترافيک تهران يا کمتر از آن فرومانده‌ايم از اينرو همه نگاه من متوجه اين است که امروز چه بايد کرد که اندکی اوضاع ما بهبود يابد .اينکه کداميک از نظرات من يا شما عملی تر است اينرا به عهده ديگران بگذاريم .

جامعه آرمانی و انديشه راهنما (۲)، مناظره مکتوب احمد فعال با علی مزروعی
مناظره حاضر که بخش نخست آن تحت عنوان آزادی، رقابت و عدالت منشتر شد، در سه بخش تهيه شده است. از حيث امانتداری در انتقال مباحث لازم است به اين نکته اشاره کنم که در ادامه ويرايش گفتگو، تنها سه بند از مباحث اينجانب و سه بند از مباحث آقای مزروعی، به دليل ارتباط با بحث ديگر، از لابلای بحث کنونی حذف و به بخش سوم و پايانی مناظره انتقال داده شده است .
مقدمه
شايد يکی از دلايل فقدان جريان انديشه در ايران، فقدان يک انديشه راهنما در خور فرهنگ ايرانی است. از عهد باستان تا کنون انديشه‌ها و فرهنگ‌های مختلفی به ايران وارد شده‌اند. دو موج اسلام‌گرايی و يونانی‌گرايی از مهمترين آنها بودند. دموکراسی، آريستوکراسی و منطق سه پيام مهم فرهنگ يونانی بودند. و انديشه برابری، يکتاپرستی و رستگاری مهمترين شاخصه‌های فرهنگ اسلام‌گرايی شمرده می‌شدند. خود ايرانيان از عهد باستان واجد فرهنگ برابری و انسان‌دوستی بودند. حاصل جمع و تفريق اين سه فرهنگ اين بود که پيام دموکراسی و برابری از ورودی فرهنگ‌های يونانی و اسلامی حذف شدند و پيام‌هايی چون آريستوکراسی و منطق در انديشه‌ورزان ايرانی جذب شدند. اين پيام‌ها وقتی کنار يکتاپرستی و رستگاری قرار گرفتند، هم از محتوای ايرانی بودن خارج شدند و هم از برقراری يک انديشه راهنما که در خور فرهنگ ايرانی باشد، عاجز ماندند. هر چند دموکراسی در يونان بر اصل نابرابری و فلسفه آريستوکراسی شکل گرفت، و جامعه مدنی عصر ييامبر همين دموکراسی را بر اصل برابری تجربه کرد، اما آنچه که در انديشه‌ورزان ايرانی و اسلامی ادامه پيدا کرد، تجربه‌هايی نبودند که با دو عنصر ذاتی فرهنگ ايرانی يعنی برابری و انسان‌گرايی، همآواز باشند. نتيجه اين شد که انديشه ايرانی همواره در کشاکش دهر از پيوند با عناصر برابری و آزادی بازماند. سه انقلاب بزرگ در يک صد ساله اخير، می‌توانستند هر يک نقطه شروع همآوازی يک جريان انديشه باشند؛ اما از نابختياری مردم اين سرزمين بود که به دلايل استبداد ديرپای ايرانيان از يک سو و مصرف‌گرايی روشنفکران از سوی ديگر، تجربه‌ انديشه راهنمای آزادی و برابری در نيمه‌های راه متوقف شدند. باشد که با ادامه گفتگو ميان روشنفکران اين سرزمين، تجربه‌ها از راه يافتن يک انديشه راهنما که در خور فرهنگ ايرانی باشد، با يکديگر پيوند برقرار کنند.
مناظره حاضر که بخش نخست آن تحت عنوان آزادی، رقابت و عدالت منشتر شد، در سه بخش تهيه شده است. اگر در طول بحث پاسخ های آقای مزروعی کوتاه‌تر می‌آيند، اين به عهده او بود که کوتاه سخن بگويد و يا شرح بيشتری در باره ديدگاه‌های خود ارائه دهد. چنانچه وقتی متن را به پايان بردم به ايشان خاطر نشان شد که او مخير است که مطالب ديگری را پس از بازبينی کل متن بدان بيافزايد. اما او انتشار همين متن را بلامانع دانستند.
از حيث امانتداری در انتقال مباحث لازم است به اين نکته اشاره کنم که در ادامه ويرايش گفتگو، تنها سه بند از مباحث اينجانب و سه بند از مباحث آقای مزروعی، به دليل ارتباط با بحث ديگر، از لابلای بحث کنونی حذف و به بخش سوم و پايانی مناظره انتقال داده شده است.

احمد فعال: برای اينجانب قابل درک است که وقت شما به خصوص در آستانه انتخابات تنگ‌تر از وقت اينجانب است. اينجانب نيز در تطويل کلام و پاسخ‌ها، گرچه با مشکل وقت مواجه می‌شوم، اما در هر حال اگر تظاهر نکرده باشم، به خاطر حقيقت راه را تا آخر ادامه خواهم داد. از همين رو مطالب مطرح شده را به اجمال پاسخ می‌گويم، تا فرصت بيشتری برای پاسخ به سياست عملی باشد.
۱- به سوره الشمس اشاره کرديد. اين سوره چنانچه از مضمون آن پيداست از تجريه‌ها و از نقش‌هايی که در تجربه‌ها تحصيل می‌شوند سخن ياد می‌کند. سرانجام به نفس انسان می‌رسد و از تجربه‌ها و نقشی که نفس در تجربه‌ها ايجاد می‌کند، سخن می‌گويد. برابر با اين آيه و آيات ديگر "نفس" سرشت انسان نيست. سرشت انسان فطرت اوست که توحيدی است. اشتباه مرحوم زنده ياد شريعتی و همفکران او از يک طرف و طرفداران اسلام فقهی از طرف ديگر، اين بود که هر دو ايده ثنويت‌گرايی خود را که پيشتر از غرب مدرن (ديالکتيک) و غرب قديم (فلسفه ارسطويی) برگرفته بودند، به وجود و وجوه انسان از خودبيگانه حاضر، که قرآن از آن به عنوان نفس (= شخصيت) ياد می‌کند، مستند ساختند.
۲- مراد من از تمثيل بهشت اين بود که اتوپيا به شدت فاصله بگيرم. مراد اين بود که گفته شود، بهشت اگر ريشه در زمين نداشته باشد، فريبکاری بيش نيست. لذا پيامبر آگاه بود که برای پرهيز از هر نوع ثنويت‌گرايی و فريب‌کاری، دنيا را مزرعه آخرت تفسير کرد. مراد اين بود که نشان دهم، وقتی يک فرد می‌تواند در قلمرو خود و محيط خود بهشت خلق کند (= انسان عارف و حقوقمند) پس می‌توان اين بهشت را به وسعت بشريت تعميم داد. اين بهشت جز در آزادی و حقوقمند شدن انسان و جامعه‌ها در پديد نمی‌آيد. می‌گوييد، لابد هدف شما کار فرهنگی است؟ نمی‌دانم مراد شما از کار فرهنگی چيست؟ اينجانب کار فرهنگی را از کار سياسی و از کار اقتصادی جدا نمی‌داند. مراد من هر سه و همه کارهايی است که نيروی محرکه انسان و نيروی محرکه جامعه را خطاب قرار می‌دهد. از همين جا به سياست عملی می‌رسم، ولی قبل از آن توضيحی درباره دولت ارائه دهم،
۳- در بسياری از نوشته‌های خود از جمله در "تابوهای قدرت" دولت را به مثابه سازمان يافته‌ترين شکل قدرت نقد کرده‌ام. قدرت حاصل رابطه قواست. و همانگونه که به نيکی ياد کرديد، هيچ رابطه قوايی بدون رابطه سلطه در وجود نمی‌آيد. قدرت در ذات خود فاسد، فاجر و تمرکزگراست. پس دولت به مثابه سازمان يافته ترين شکل قدرت، نماد آشکار فسادهاست. دولت‌های امروز دو دسته‌اند، يا نمايندگی از مردم دارند و يا يک سازمان قدرت هستند. در ديکتاتوری‌ها، دولت جز سازمان قدرت، يا ديوانسالاری قدرت چيزی نيست. در دموکراسی‌ها، دولت ترکيبی از نمايندگی و سازماندهی قدرت است. نقش دولت‌ها در تجاوزهای داخل (به نام امنيت) و خارج از کشور (به نام منافع ملی)، نقش سازماندهی قدرت دولتی است. و نقش دولت‌ها در اجرای حقوق ملی، نقش نمايندگی است. اما متأسفانه نقش نمايندگی‌ دولت‌ها به دليل اصل راهنمای قدرت در جهان امروز، ترکيبی از آزادی و قدرت است. کوشش ما به عنوان روشنفکر، اولا معطوف به تبديل دولت به مثابه سازمان قدرت به دولت به مثابه نمايندگی است. و از آنجا کوشش برای تبديل نقش نمايندگی از قدرت به آزادی است. از اين رو دولت نمايندگی و نيز دولت‌مردان نماينده، نقش اپوزسيونی قدرت را ايفاء می‌کنند. به عبارتی، حضور روشنفکران در دولت و سياست‌ورزی، نه در مقام سياستمداری حرفه‌ای با هدف قدرت، بلکه تنها در مقام اپوزسيون قدرت بودن (= نقش روشنفکری در سياست‌ورزی)، قابل توجيه است. اگر دولتی چنين مقامی را برنتافت، صرفاً به يک ديوانسالاری قدرت تبديل شده است. لذا با دولت به مثابه سازمان قدرت مخالف هستم و با دولت به مثابه نمايندگی و اجرای حقوق موافق هستم. ممکن است بپرسيد، چگونه اجرای حقوق بدون قدرت ممکن می‌شود؟ تفصيل اين بحث را در تضاد آزادی و قدرت منتشر کرده‌ام. اگر لازم بدانيد حتما برايتان ارسال خواهم کرد.
۴- درباره سياست عملی، هر چند از لابلای بحث‌ها آشکار است، و از قرار هيچيک از نوشته‌های اينجانب پس از سال‌ها انتشار به اطلاع شما نرسيده است، اما به اختصار خدمتتان عرض می‌کنم: اينکه شما می‌گوييد برنامه عملی شما برای ترافيک و يا لابد کنترل آلودگی و بيکاری و... چيست؟ راه حل‌ها از دو دسته خارج نيستند. يکم، راه‌حل‌هايی که از راه قدرت و سازمان‌های قدرت تحصيل می‌شوند و دوم راه حل‌هايی که از راه آزادی تحصيل می‌شوند. مخاطب راه‌‌حل‌های قدرت، دولت به مثابه سازمان قدرت است و مخاطب راه‌حل‌های آزادی نيروی محرکه جامعه و وجدان عمومی است. وجدان عمومی در انديشه راهنمای قدرت، هيچ جايگاهی ندارد. گفتن اين حقيقت ضروری است که کانون‌های قدرت، همواره به جای وجدان عمومی تا حدی به افکار عمومی اعتناء می‌کنند. از آنجا که افکار عمومی فرآورده هيجانات روزمره و قضاوت‌های سطحی و روزمره است، انديشه راهنمای قدرت با تهييج اين هيجانات و با تبليغات کوشش دارد تا از افکار عمومی مَحمَلی برای اعمال قدرت بسازد. اعتماد عمومی مهمترين نيروی محرکه وجدان عمومی و مهمترين محمل راه‌حل آزادی است. از اين رو انديشه راهنمای آزادی، به جای تهييج افکار عمومی، به جنبش اعتمادسازی روی می‌آورد (شرح مفصل را در سه مقاله به نام نيروی بديل آورده‌ام).
به منظور اينکه سخنان خود را کاربردی‌تر بسازم، يک مثال می‌زنم. از نقطه نظر آسيب‌شناختی، آنچه در ايران امروز بعد از انقلاب و به ويژه بعد از دوران اصلاحات، بيشترين آسيب را به جامعه وارد کرد، آسيب به اعتماد عمومی بود. در ادامه مثال خود توجه شما را نه به معضل ترافيک، بلکه به دهها و صدها معضل ديگر جلب می‌کنم. به عنوان مثال: به لحاظ آلودگی هوا، تهران آلوده ترين شهر جهان است. ايران در تصادفات جاده‌ای رتبه اول جهان را داراست. در ارتشاء و فسادهای اداری در زمره بالاترين کشورها هستيم. در مصرف انرژی ۶/۱ بار نسبت به متوسط مصرف جهان و ۱۷ بار بيشتر از ژاپن مصرف می‌کنيم. در اصراف آب هنگام استحمام و ظرفشويی، نفر اول در جهان هستيم. در آمار خودکشی و بزهکاری نفر اول جهان هستيم. در رواج فساد و خودفروشی سرآمد جهان هستيم. در مصرف‌گرايی و تجمل‌گرايی رتبه ويژه‌ای در جهان دارا هستيم. در طلاق و قتل‌های خانوادگی آمار‌ها وحشتناک است، در از هم گسيختن پيوند‌های اجتماعی و از بين رفتن سلسله مراتب اعتمادها (در خانواده در جامعه و در سازمان‌های کار) سرآمد جهان هستيم. در دروغگويی سرآمد جهان هستيم. اگر دروغگويی رابطه مستقيمی با ناامنی‌ها و فقدان چشم‌انداز روشن داشته باشد، در تاريکی چشم‌اندازها سرآمد جهانيان هستيم، در در در در در... اينها همه به غير از آمار عقب ماندگی‌های علمی و آمارها‌ی اقتصادی است که خود شما بيشتر واقفيد. شما فکر می‌کنيد، اگر تمام تيم‌های کارشناسی و تمام پرفسورهای دنيا و تما استراتژيست‌ها و مديران و تکنوکرات‌های آمريکايی و اروپايی از سراسر جهان جمع شوند، و کارآمدترين دولت دنيا را در ايران به وجود بياورند، می‌توانند يک به هزار اين معضلات را نه ده سال، بلکه بعد از ۵۰ سال ديگر حل کنند؟ من که بعيد می‌دانم. از اين روست که انديشه راهنمای قدرت جز سازمان قدرت و جز لطمه زدن به اعتمادها راه حلی نمی‌شناسد. و از اين رو که انديشه راهنمای آزادی جز در تهييج وجدان عمومی از راه اعتمادسازی، راه حلی برای اين مرزو و بوم نمی‌شناسد. از بختياری مردم ايران است که در ناخودآگاه تاريخی خود دارای چنان وجدانی و چنان نيروی محرکه‌ای هستند که هزار بار مشکلات بيش از اين را، در دم چون برف آب می‌کند. انقلاب اسلامی ايران شاهد و گواه آزاد شدن چنين نيروی محرکه‌ای بود. جنبش دوم خرداد در حال آزاد کردن مجدد چنين نيروی محرکه‌ای بود، که به موجب اعتياد دولت‌مردان به سازمان قدرت، در دم فروکش کرد.
اکنون دوست عزيز جناب مزروعی می‌خواهيد آسيب‌هايی را که در سال‌های اخير، خواه به وسيله دولت‌ها و خواه به وسيله گروه بندی‌های سياسی و خواه به وسيله روشنفکرانی که رقابت را مبنای کردوکار فعاليت‌های فکری و سياسی خود قرار داده‌اند، فهرست کنم، تا دانسته شود، سياست عملی واقعی در کجاست؟

علی مزروعی : بازهم توضيحات شما به ذهن من نمی‌نشيند. با اينکه بنده نسبت به آنچه نوشته‌ايد مخالفتی ندارم و آرزو می کنم که اين نظريات شما بتواند در عمل راهگشا و مفيد باشد . آنچه در مورد نوع عمل ما ايرانيان اشاره کرده‌ايد بنظرم گير کار همين جاست که ما ايرانيان در نقد و اعتراض نسبت به وضع موجود يد طولايی داريم، اما در مورد آنچه می خواهيم جايگزين وضع موجود کنيم آرمانگرا و خيال پرداز هستيم و از اينروست که به رغم چندين قيام و نهضت و انقلاب در قرن اخير هنوز اندر خم يک کوچه برای اداره کشور مانده‌ايم و همه سخن من با شما در اين است که نظريات شما نمی تواند الگويی برای اداره کشور باشد و اتفاقا توضيحات شما در باره دولت بيشتر مرا براين امرواقف کرد. ضمن اينکه تفسير شما را از سوره والشمس درست نمی‌دانم واينکه شما به اين سئوال من که همه انسان‌ها در عين برخورداری از حقوق برابر قادر و توانا به استفاده از آزادی به آن شکلی که شما ترسيم می‌کنيد نيستند، پاسخ نداده‌ايد و اينکه آيا به تفاوت‌ها در خلقت انسان‌ها و نه تبعيض باور داريد يا نه ؟خيال شما را راحت کنم که من ذهنم را درهيچ الگو و چارچوب فکری خاصی محبوس نکرده‌ام اما شما يک الگوی فکری بر پايه موازنه عدمی (که بنظرم در عالم نظراعتباری ندارد ) اختيار کرده‌ايد و تلاش می کنيد که بقيه امور و حتی تفسيرآيات قران را در اين الگوی بريزيد. نمونه‌اش همين موضوع ثنويت است که بنظرم هيچ ارتباطی با مسئله توحيد ندارد. چرا که خداوند در خلقت انسان ثنويت قرار نداده است که تناقضی با اصل توحيد داشته باشد، بلکه خداوند استعداد و قابليت فجور و تقوا را در نهاد بشر الهام کرده است و اين انسان‌ها هستند که بر پايه اختيار خود بسوی يکی از ايندو بحرکت در می آيند، به تعبير شما جهت توحيدی بسوی خير يا شرمی يابند و نه اينکه در آن واحد معجونی از خير و شر و ثنويت باشند! آنچه من از قرآن در می يابم اينکه نمی‌توان جامعه‌ای ساخت که درآن فساد و ظلم و دزدی و تباهی و...نباشد. چون اگرچنين جامعه‌ای را تصور کنيم بسياری از آيات قرآن موضوعيت خود را از دست می‌دهد. اما می‌توان جامعه‌ای ساخت که رخداد اينگونه وقايع درآن به حداقل برسد. به هرحال من فکر نمی‌کنم که امکان عملی شدن آنچه شما ذيل موضوع موازنه عدمی تبيين می کنيد، قابليت اجرا داشته باشد. همانگونه که در پاسخ قبلی متذکر شدم، هرگز نمی‌شود رفتار انسان‌های معدود را به جامعه تسری داد. چرا که اينان غايت القصوی همان نفس با تقوا را نمايندگی می‌کنند که حتما و لابد در برابرشان و بسيار بيشتر از آنان انسان‌هايی قرار دارند که غايت القصوی فجور را نمايندگی می کنند و با تمسک به استدلال شما می‌شود رفتار اينان را نيز به جامعه خيالی تسری داد. کلام آخر اينکه، مجموعه نظرات شما مبتنی برنوعی خوش بينی نسبت به خلقت و انسان‌هاست که من نيز اين چنين هستم، اما چون شما کلا رئآلسيم و واقعگرايی را قبول نداريد، آن بخش از وجود انسان را که جاه طلب و قدرت طلب و...است ناديده می گيريد و مشکل همين جاست. دوست عزيز۱۲۴هزار پيامبرو هزاران مصلح برای اصلاح بشر و ساخت جامعه‌ای سالم تاکنون آمده‌اند، اما نتوانستند به آنچه می خواهند برسند و به قول شما فقط توانسته‌اند کمی چهره جوامع بشری را انسانی‌تر کنند. بنده هم به همين فکر می‌کنم که اگر کمی از درد و آلام جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم بکاهم، وظيفه‌ام را انجام داده‌ام. در حاليکه سياست عملی‌ای که نهايت از نظر شما در می آيد، يک انقلاب ديگراست. چون شما آورده‌ايد که اگر همه متخصصان عالم هم جمع شوند در شرايط فعلی نمی توانند مشکلات ما را حل کنند! نخير اگر کمی عقلانبت و تدبير در همين حکومت ما باشد، بسياری از مسائل ما حل می‌شوند. هرچند ممکن است ايده‌آل نباشد و به همين دليل است که امثال بنده در پی اصلاح در همين نظام هستيم .

احمد فعال: ۱- يک چيز بگويم که تا آخر کلام خود را گفته باشم. با اتوپيا‌سازی به شدت مخالف هستم. با آرمان نه تنها موافقم، از اين بيشتر، ما با آرمان زنده‌ايم. يکی از مهلک‌ترين بيماری‌ها در ايران امروز اين است که جامعه و به ويژه جوانان ما فاقد آرمان هستند. بی اعتمادی‌ها اولين آسيبی که به جامعه وارد می‌کنند، آسيب به آرمان‌های جامعه است. اما آيا جامعه آرمانی کاملا تحقق پيدا می‌کند و يا خير به عهده من نيست. تحقق جامعه آرمانی هم به عهده من نيست. اتفاقا کسی که در پی تحقق جامعه آرمانی است، نمی‌تواند قدرتمدار نباشد. اما جامعه آرمانی را تحقق‌پذير می‌دانم و لو ۲۰۰ سال و يا ۵۰۰ سال ديگر و لو در آخرت. تحقق آنهم بنا بر شواهد و تجربه‌های زمينی است. همه نکته ظريف اينجاست که يک تفاوت اساسی بين تحقق‌پذيری يک امر و تحقق‌ناپذيری همان امر وجود دارد. به قول سارتر، اگر تحقق برابری خواب و خيال باشد، اما باور به برابری می‌تواند الگويی برای تصميم گيری باشد. وقتی يک امر را تحقق‌پذير بدانيم، برنامه‌ريزی‌های ما در جهت آن قرار می‌گيرد. به عبارتی جامعه آرمانی، الگوی برنامه ريزی و تصميم گيری است. ولی اگر يکباره چون واقع‌گرايی دست خود را از هر نوع جامعه آرمانی بشوئيم و بگوييم جهان همين است که هست و تنها بايد کوشش کرد که از دردها و رنج‌های آن کاست، نوع تصميم گيری‌ها بنا به جهت قدرت و رقابت سامان می‌گيرند. اگر مخاطب من فرد دينداری نبود و يا يک روشنفکر لائيک بود، استدلال ديگری را با او مطرح می‌کردم. اما شما که يک فرد معتقد و متدينی هستيد، نمی‌توانيد در تحقق‌پذيری جامعه آرمانی ترديد کنيد. اين نوع اعتقاد اگر به اصل راهنما تبديل شود و تنها در سطح لغلغه لسان و حرف‌های مُد پيشگشی و روزمرگی نباشد، در تصميم گيری‌ها و اخلاق روزمره ما هم اثر می‌گذارد. به عنوان مثال، اگر حمل بر خودپسندی نباشد، اينجانب را بنا به عشق برابری و عشق آزادی، هنوز پس از ۲۶ سال سابقه کار در يک سازمان بزرگ، اجازه نداده‌ام تا نظافت‌چی روی ميزم را پاک کند و يا زير ميزم را جاروب کنند و... پس ملاحظه می‌کنيد که تأثيرها بسيار است و اگر بخواهم از آثار اين باور را بر رفتارها فهرست، می‌توانم نه از خود، بلکه از تجربه‌های روزمره فراوان بگويم.
۲- برداشت من از سور الشمس نمی‌دانم کجايش اشتباه است.
۳- تفاوت و اختلاف در خلقت به آن معنايی که می‌گوييد نيست. توجه داشته باشيد که بحث ما در باره حقوق، استعدادها و کرامت انسان است. در اين چيزها اختلاف وجود ندارد. انسان مجموعه‌ای از استعدادها و مجموعه‌ای از حقوق است. همين مجموعه‌هاست که به او کرامت می‌بخشند. اگر من و شما دارای استعداد گوناگون هستيم (که هستيم)، به دليل غفلت از حقوق و غفلت از استعدادهای خويش است. اگر بنا بود در استعدادها و حقوق، انسان به لحاظ آنچه انسان است (انسان به ما هو انسان)، نه به لحاظ آنچه که فعلا من و شما حی و حاضر وجود داريم، در استعدادها و حقوق متفاوت باشد، به غير از اينکه می‌پرسم، اگر اين تفاوت تبعيض نيست، پس چيست؟ چنين باوری انواع تبعيض‌ها و انواع نابرابری‌هايی را توجيه می‌کند که گفته می‌شود : به هر کس بهره‌ای است که مقتضی استعدادها و توانايی‌های اوست. اين عبارت و اين ادعا، تجاوزهايی را که به موجب روابط قدرت و سلطه در جامعه، افراد و طبقات اجتماعی را در موقعيت‌های مختلف قرار داده است، در محاسبه نمی‌آورد و نسبت به بود و نبود اين تجاوزها هم خيلی حساس نيست. بازهم می‌گويم که قائل شدن و پذيرفتن تفاوت در استعدادها و حقوق و يا عدم پذيرفتن آنها، دو نوع برنامه‌ريزی و دو نوع تصميم‌گيری و متعاقبا دو نوع اخلاق بجا می‌گذارد.
۴- استفاده برابر از آزادی‌ها را در يک نوبت پاسخ گفتم و در ابتدای يادداشت قبل هم عين آن را تکرار کردم. شايد اختلاف نظر اينجاست که شما امور واقع را در نظر داريد، البته که در امور واقع استفاده از آزادی‌ها برابر نيست، چنانچه اگر جهان را بی هدف و بدون خدا فرض کنيم، ممکن است تجاوزها به حقوق را ازلی و ابدی بدانيم. اينجانب صورت مسئله را به لحاظ نظری شرح دادم. يعنی جهانی را فرض کردم با اين خصوصيات. ما همه در جهان مفروض خود زندگی می کنيم. وقتی شما جهانی را با همين خصوصياتی که هست مفروض و مسلم می‌گيريد، برابر با اين مسلمات و مفروضات زندگی می‌کنيد. به عنوان مثال وقتی جهان مفروض من جهان برابری است، اگر در جهان امروز برابری نيست، من در خانواده خود و در بجا گذاشتن ارث و ميراث، بنا به مفروض برابری عمل خواهم کرد.
در تعريف ما از جهان مفروض، اشاره به تحقق "ج" است، هرگاه "الف" و "ب" وجود داشته باشند. اگر "الف" و"ب" وجود نداشته باشند، کوشش من برای تحقق آنهاست. مگر آنکه آنها را اساسا تحقق‌ناپذير بدانيم. اما وقتی تحقق آنها در قلمرو فردی و در يک جمع کوچک امکان‌پذير بدانيم و به علاوه جهان را هدفمند بدانيم، مسئوليت ما و تلاش‌های ما معطوف به تحقق آنها به قدر طاقت ماست. اگر شما بگوييد، "الف" و "ب" هرگز تحقق پيدا نمی‌کنند، تا "ج" در جهان مفروض شما تحقق پيدا کند، اين همان بحث تحقق‌پذيری و عدم تحقق‌پذيری است که در آغاز شرح داده شد. وقتی شما فرض را بر اختلاف در اصل خلقت می‌گذاريد، به آنچه هم در خصوص استفاده از برابر از آزادی‌هاست نخواهيد رسيد. اما اگر فرض خود را تغير دهيد، به نظر مشترک خواهيم رسيد.
۵- همين که می‌گوييد انسان در آن واحد معجونی از خير و شر نيست، پس اختلاف نظر با هم نداريم و نظر ما در توحيدی بودن فطرت انسان يکی است. و از ثنويت گرايی خارج می‌شويم. همان گونه که مرحوم مطهری در کتاب عدل الهی به درستی شرح می‌دهد، شر امر عدمی است. جزء وجود انسان نيست. شر حاصل از خود بيگانگی و پوشيده شدن انسان با حقوق ذاتی خود (= خير) است.
۶- مشکل اين نيست که افکار و عقايد خود را با الگويی و يا اصولی تطبيق می‌دهيم. مشکل اين است که الگوها و اصول چنان سخت و متصلب باشند که حق آزادی و حق انتخاب کردن را از انسان سلب کنند. آزادی حدپذير نيست، الگو و اصولی که فضای انديشه را محدود کنند، ضد آزادی هستند. اما الگويی که بر بيان آزادی استوار باشد، مقوم توليد انديشه می‌شود. موازنه عدمی يعنی نفی هر گونه رابطه قوا و رابطه زور ميان انسان با انسان، انسان با جامعه و انسان با طبيعت است. وقتی ذهن انسان از زور و روابط قدرت آزاد شود، هم نقدپذير می‌شود و هم مولد. موازنه عدمی تئوری يا فرضه خاصی نيست، بلکه تنها روش آزاد شدن انديشه از محدوده‌های قدرت ساخته است. پس مطمئن باشيد موازنه عدمی مزاحم همزبانی و تضارب افکار ما نخواهد شد. يکی از ويژگی‌های موازنه عدمی اين است که وقتی ذهن از زور خالی می‌شود، از تناقض گويی هم خالی می‌شود. زيرا زور و قدرت آبستن توليد تضادها و تناقض‌هاست. اگر خداوند توفيق دهد، همه کوشش ما اين است که تناقض نگويم، چه آنکه دروغ گفتن بدون تناقض گفتن محال است. اکنون تا چه حد در اين راه موفق شوم، به صداقت و تلاش ما بستگی دارد. به علاوه موازنه عدمی يک انديشه راهنماست. شما اگر در اين مکتوبات ملاحظه کرده باشيد، اينجانب را کوشش بر اين است که همه سوالات را بر اساس انديشه راهنمايی پاسخ بگويد که از قول و بيان انديشه‌ورزان غربی گرفته نشده است. به عبارتی، اين انديشه فراورده و توليد انديشه درونی است. اما اگر قول اين فيلسوف و آن فيلسوف را از روشنفکران ما بگيرند، به جز تحليل‌ها و گزارش‌های ژورناليستی، حرف خاصی برای گفتن ندارند. اتفاقا يکی از دلايل ناتوانی اصلاح‌طلبان و تناقض‌های بی‌شمار در انديشه‌ها و رفتار آنان، فقدان انديشه راهنماست. نه تنها اصلاح‌طلبان، بلکه اغلب روشنفکران ايرانی پس از ناکامی‌های انديشه چپ روانه و سوسياليزم، چيزی بيش از انديشه ليبراليزم در سر ندارند. گمان نبريد وقتی گفته می‌شود به هيچ الگوی فکری متعهد نيستيم، انسان آزاد آزاد می‌شود؟ در اين رابطه بحث‌ها بسيار است، تفصيل آن را در مقاله‌ای به نام حقيقت و هويت و ايدئولوژی شرح داده‌ام. اگر وارد اين بحث شويم، بحث‌ها پراکنده‌تر می‌شوند.
۷- جاه طلبی و قدرت طلبی بخشی از وجود انسان نيست. اين حرف با آن گفته که با يکديگر به نظر مشترک رسيديم و انسان را توحيدی معرفی کرديم تناقض دارد. اضافه کنم که قدرت از خود هستی ندارد، اما ذات انسان هستی‌دار است. انسان منظومه‌ای از حقوق و آزادی است، لذا آزادی بر خلاف قدرت، مانند خود انسان هستی دار است. قدرت تاريکی و نيستی است و متقابلاً آزادی روشنايی است. از خود بيگانه شدن انسان يعنی تاريک شدن انسان بر خود، لذا قدرت کوشش دارد تا از راه تاريکی (زد و بندهای پنهانی، سانسور، محرم و نامحرم کردن چيزهای که به حقوق انسان مربوط هستند و...) بخشی از هستی انسان را تصرف و به نيستی برگرداند. به شما دوست عزيز پيشنهاد می‌کنم مقاله تضاد آزادی و قدرت و تابوهای قدرت نوشته اينجانب را بخوانيد. مطمئا هستم استفاده خواهيد برد. اگر لازم دانستيد بگوييد تا ارسال شوند.
۸- در خاتمه اضافه کنم که موافق انقلاب ديگر نيستم. مگر وقتی از دوم خرداد ياد کردم اشاره به انقلاب ديگر بود؟ معتقدم که ما بايد به دوران مرجع انقلاب بازگشت کنيم. راه کار عملی هم ارائه شد. آيا اعتمادسازی و ايجاد جنبش اعتمادسازی و تشکيل يک جمع سياسی که به هيچ مصلحتی زير بار دروغ نمی‌روند و هيچ مصلحتی را بالاتر اجرای حقيقت و بيان حق گفتن نمی‌شناسند، راه کار عملی نيست؟ آيا وقتی نيروهای ملی‌- مذهبی هزار و يک دليل می‌آورند که در انتخابات شرکت نمی‌کنند، ولی در به زنگار انتخابات بدون رفع شدن يک از آن هزار دليل، در انتخابات شرکت می‌کنند، به اطمينان و اعتماد مردم خيانت نمی‌کنند؟ آيا وقتی آقای خاتمی می‌گويد جز زير بار يک انتخابات آزاد، رقابتی و عادلانه نمی‌رود، بدون اينکه حداقل آن شرايط تامين شود و به گفته اصلاح طلبان يک انتخابات پادگانی برگزار شد، به اعتماد مردم خيانت نمی‌شود؟ آيا وقتی مصلحت حقيقت نگفتن را بدون اينکه مردم چنين مصالحی را تشخيص دهند و بدون اينکه چنين مصلحتی را نيابت از مردم بگيرد، بر عهده می‌گيرد، خيانت به اعتماد مردم نيست؟ تنها دروغ نگفتن (که اگر اين ادعا راست هم باشد) شرط سياست ورزی صادقانه و روشنفکرانه نيست. از بيان حق و حقيقت بازنماندن شرط اساسی اين سياست‌ورزی است. خاصه آنکه مجاز نيستيم که بدون نيابت گرفتن از مردم، حقيقتی را پنهان کنيم که به حقوق آنها مربوط می‌شود. آيا اگر کسی پيش از انتخاب چنين خط رسمی برای مردم بکشد و بگويد بعضی از حقايقی که به حقوق شما مربوط است، من به مصلحت انديشی خود آنها را کتمان خواهم کرد، شما فکر می‌کنيد، مردمی بايد چقدر دچار عدم بلوغ و کوته فکری باشند که به چنين انتخابی تمکين کنند؟ آبا وقتی روابط پنهانی با قدرت و حل و فصل معضلات را از راه قدرت تشخيص می‌دهند، (راه حلی که آقای رفسنجانی متخصص آن بود و هست)، و بدين ترتيب نيروی محرکه جامعه را به پشيزی نمی‌خوانند، خدمت به اعتمادسازی است و يا سلب اعتمادهاست؟ آيا مجموعه مشکلاتی که فهرست شدند، دليل کافی نبود که از هيچ دولتی کاری ساخته نيست و جز با برانگيختن نيروی محرکه وجدان عمومی به اعتماد، به کار و توليد، به هيجان رشد، کاری از پيش نخواهد رفت؟

علی مزروعی : از اينکه به علت سفر و عدم دسترسی به اينترنت پاسخگويی بنده به تاخير افتاد عذرخواهی می کنم . اما پاسخ :
۱- بنده از نظرات شما جز جامعه‌ای اتوپيايی و نظامی آرمانی در نمی‌يابم و به نظرم اينکه شما ادعا داريد دنبال اتوپيا نيستيد کفايت از موضوع نمی‌کند. چون همه مدعيان همين ادعا را دارند. اين مخاطبان شما هستند که بايد بر يک چنين مدعايی صحه نهند.
۲- در مورد آرمان بايد تعريف مشترک داشته باشيم تا بتوانيم بحث را ادامه دهيم و شايد من ترجيح دهم که بجای آن واژه هدف را بکاربرم، البته اهدافی که کاملا تعريف و تبيين و قابل اندازه گيری و ارزيابی باشد. چرا که وقتی ما واژه کلی آرمان را بکار می بريم، بدون آنکه تعريف و تبيينی از آنها شده باشد، در نهايت بدام اتوپيا می‌افتيم و بهشت‌سازی بر روی زمين! و اگر بين اين آرمان‌ها (وبه تعبير من اهداف) و واقعيت‌ها (که شما بطور کلی رئالسيم را باور نداريد ) پلی برقرار نباشد و اينکه جامعه بشری ( ونه افراد و يا جمع‌های کوچک مثالی ) چگونه و با چه ابزاری و در چه زمانی می‌تواند به اين آرمان‌ها دست يابد، قطعا جز اتوپيا نخواهد بود .
۳- بنده بر خلاف شما براين باورم که آرمان نداشتن جوانان ما بنفع جامعه ماست! تجربه تاريخی ما نشان داده که از دل آرمانگرايی نسل هم عصر بنده جز خشنونت و کشتاردر نيامد با آنکه آنان از نخبه ترين و بهترين‌های اين کشور بودند !جوانان امروز ما بدنيال اهداف دستيافتی و در درجه اول زندگی بهتر مادی هستند و اين لازمه عقلانی زندگی در دنيای معاصر است و اتفاقا اين نوع نگرش به زندگی با نظريه موازنه عدمی شما می‌خواند و نمی‌دانم چرا از وجود آن اعلام نگرانی کرده‌ايد ؟
۴- وعده به ۲۰۰ يا ۵۰۰ سال ديگر دادن از نظر من وعده به عدم است و جای هيچ ملاک و معياری برای درستی يا نادرستی نظر شما باقی نمی گذارد و اينگونه سخن گفتن خود دليل ديگری بر اتوپياباوری است .
۵- برداشت من از آموزه‌های دينی اينگونه نيست که در پی جامعه‌ای آرمانی باشم، همانگونه که در نظر قبلی نوشتم از نظرمن ساختن جامعه‌ای که در آن خبری و اثری از فساد و سرقت و زنا و...نباشد ممتنع است واگر در قرآن ما آياتی برای مجازات سارق و زناکار و...داريم به همين دليل است که در جامعه اسلامی وقوع اين رخداد‌ها مفروض و حکم آن صادر شده است . اتفاقا از نظر من بزرگترين امتياز اسلام قدرت انعطاف و همراهی آن با واقعيت‌های زمانه است و البته اينکه هر مسلمان وظيفه دارد تا آنجا که می تواند در جهت کاهش مفاسد ونواهی(نهی از منکر) وانجام اصلاحات و معروف‌ها تلاش نمايد و در اين مسير جامعه اسلامی می تواند روزبروز بهتر و بهتر شود شکی نيست .
۶- استناد شما به کتاب عدل الهی استاد مطهری رافع مشکل نيست. چرا که من امر شر را عدمی نمی‌دانم.
۷- با اينکه شما خيلی تلاش داريد اين نظريه موازنه عدمی را به بنده بفهمانيد و با اينکه مقالات مورد سفارش شما را مطالعه کردم، اما باز هم متوجه اين نظريه و برداشت‌های شما در عرصه حيات اجتماعی و اداره جامعه نمی‌شوم و درنمی يابم چه راهکار عملی از درون آن می}تواند برای حل مشکلات امروز جامعه‌ ما درآورد. اگر شما بجای توضيح و تشريح اين نظريه به راهکارهايی که می‌شود بصورت روشن وجزيی و يک دو سه، برای امروز جامعه مان بپردازيد، آنگاه بنده بهتر می‌توانم اين نظريه را دريابم وگرنه فکر نمی‌کنم ادامه اين بحث بجايی برسد . راهکار تشکيل جمع که از توی هر نظريه‌ای در می‌آيد، بلکه بايد ديد اين جمع چه راهی را می‌خواهد بپيمايد که متفاوت از ديگران است و به نتيجه هم می‌رسد يا نه ؟
۸- اينکه در آخر گريز به صحرای کربلا زده‌ايد و تقريبا همه نيروهای اصلاح طلب را از دم تيغ گذارنده‌ايد و ايضا بنده را! البته حق شماست ونوشتن اينگونه هم بسيار رايج و رواست در کشور ما، اما آيا شما نيروی ديگری بدون اين عيب و نقص‌ها می‌شناسيد؟ اگر می شناسيد معرفی نماييد تا مردم زير علم آنها سينه زنند و اگر نمی‌شناسيد اينگونه به ديگران نتازيد. چرا که با توجه به شرايط ايران معلوم نيست اگر ديگرانی به ميدان بيايند بتوانند اينگونه که شما آرزو داريد عمل کنند. مگراينکه باز شما دنبال يک نيروی مثالی در عالم خيال باشيد! دوست عزيز! شما در اين عالم کدام سياستمدار يا نيروی سياسی را می شناسيد که مرتکب خطا يا ضعف نشده باشد؟ و آنگونه باشد که شما آرزو داريد؟ به نظر من عالم سياسی عالم آزمون و خطاست و اينگونه نسيت که شما تصور کرده‌ايد و آرزو داريد. برای من اين نوشته شما شعر مولوی را تداعی می کند، شيخی با چراغی گرد شهر برای يافتن آدمی می‌چرخيد اما به او گفته شد می‌يافت نشود ...

احمد فعال : ۱- هدف گرايی دارای دو معنی است. در يک معنی هدف‌گرايی مکمل آرمان‌گرايی است و در معنای ديگر ضد آرمان‌گرايی است. توضيح اينکه، همانطور که اريک فروم در آثار خود به خوبی شرح داده است، يکی از بيماری‌های جامعه‌های امروز و انسان‌های امروز هدف‌گرايی است. هدف‌هايی که از خلال سود و زيان کردن چيزها تحصيل می‌شوند، از نقطه نظر روانشناختی انسان‌گرا، بيماری محسوب می‌شود. جامعه‌های امروز و متعاقب آن افراد به شدت محاسبه گر و کاسبکار شده‌اند. محاسبه علامت عقلانيت است، ولی محاسبه‌گری نوعی جهان بينی است که از عقلانيت ابزاری و کاسبکارانه ناشی می‌شود. ليبراليزم نو که هابرماس از آن به عنوان ليبراليزم وحشی ياد می‌کند، مروج اين جهان بينی است. علامت بيماری اينجاست که افراد و جامعه‌ها آنقدر در هدف‌های روزمره و جريان پيشرفت و توسعه مسخ می‌شوند که از جزئيات زندگی، محيط پيرامون و روشها و هنجارهای اخلاقی‌ای که به هدف دست می‌يابند، غفلت می‌کنند. جهان‌بينی محاسبه‌گری آدم‌ها و جامعه‌ها را به شدت سطحی کرده است. تجاری شدن فرهنگ، مدرک‌گرايی، محاسبه سود و زيان علم و دانش، کاسبکار شدن اساتيد دانشگاه، رقابت‌های تخريبی برای کسب جاه و رفاه زندگی، غفلت از تجاوزها به حقوق، رخت بستن يا سست شدن روحيه گذشت وفداکاری، سست شدن پيوندهای اعتماد و عشق‌ورزی، همه در نتيجه رواج اين جهان‌بينی بدست آمده‌اند. ايده توسعه و پيشرفت چنان جامعه‌ها را مفتون خود گردانده که فغان از روشنفکران غرب چون آلن فينکل کروت در آورده است که، توسعه و پيشرفت بس است، کمی هم به سرچشمه نابرابری‌ها و تبعيض‌ها بپردازيم. چرا جنگ وجود دارد؟ چرا بشر در از ميان بردن خصومت‌ها از گذشته ضعيف تر و ناتوان تر شده است؟ چه بگويم، که شما هيچ ديدگاه انتقادی نسبت به جامعه‌های امروز و فراورده‌های دنيای مدرن نداريد. تمام نگرش و برداشت شما در باره جامعه، جوانان، آرمان و اهداف از يک سو تسليم در برابر مظاهر مدرنيزم است و از سوی ديگر واکنشی است به چپ روی‌های استالينی و کودکانه دهه اول انقلاب. از همين روست که تمام آنها که از رژيم جمهوری اسلامی قهر می‌کنند، چون فاقد انديشه راهنما هستند، چنان در برابر مظاهر تمدن غرب وازده می شوند که آدمی را از اين همه حقارت در شگفت می ماند. فهرستی از اين روشنفکران وازده را می توانيد پيشاروی خود داشته باشيد. چگونه است که آثار لمپنيزم اجتماعی، اباحه گری و ويران شدن در سرگرمی‌ها را در جوانان نمی‌بينيد و تنها شکر می کنيد چه خوب است که آنها دنباله رو جوانان خشونت‌گرای دهه شصت نشدند. و کسانی در زمره همان ليست، خدا را شکر می‌گويند که جوانان دنباله رو شريعتی نيستند که از آرمان خشونت‌گرايی تبعيت کنند. آنها از خشونت پرهيز می‌کنند، ليکن از جهان‌بينی محاسبه گری و روحيه معامله‌گری که خشونت محض است، غفلت می‌کنند. و اين همه خشونت‌ها که در روز در عرصه‌های مختلف زندگی اتفاق می‌افتد، ناديده می‌گيرند.
برای اينجانب قابل درک است که وقتی بعضی با نفرت از خشونت انقلابی ياد می‌کنند، بيش از هر چيز نفرت خود را از خويشتنی ابراز می‌کنند، که با خشونت و قهر متولد شد. خويشتنی که در آغاز تکوين و تولد جز خشونت و تخريب و قهر هيچ انديشه‌ای در سر نداشت. آنها چون خود مصدر خشونت بودند و ابزار کار انتگريسم اسلامی شدند، به جای ملامت کردن خويشتنی، به ملامت کردن انقلاب می‌پردازند. خشونت را به انقلاب نسبت می‌دهند تا از رهگذر آلوده کردن انقلاب، خويشتنی را مبرا کرده باشند. حقيقت اين است که انقلاب ضد خشونت است. اين تعبير از انقلاب را مخصوصا به کار نمی‌برند، تا کارهای ناصواب و خشونت آميز خود را از راه نسبت دادن به انقلاب مبرا کنند.
باری هدف داشتن زمانی بر ضد آرمان‌گرايی است که در جهان بينی محاسبه‌گرايی و هدف‌گرايی همه چيز در حد ابزارشدن تقليل پيدا می‌کند. آيا جامعه امروز را در نمی‌يابيد که همه چيز و حتی منزلت و کرامت انسان، تا دموکراسی و حقوق بشر نزد سياستمداران تا رابطه‌ها و دوستی‌ها و خويشی‌ها نزد عوام، تا دانش و علم نزد جوانان تا اساتيد، همه و همه چيز به ابزار تبديل می‌شوند؟ جوانان وقتی فاقد آرمان هستند، يعنی دغدغه تبعيض‌ها و نابرابری‌ها را در جامعه ندارند، يعنی در برابر تجاوزها به حقوق افراد و جامعه بی‌تفاوت هستند. آيا باز هم معتقد هستيد که خوب است جوانان ما آرمان ندارند؟
۲- ايجاد پل ميان آرمان و واقعيت مبهم است. شما وقتی واقعيت را در امرهای واقع تقليل می دهيد، و از آرمان اتوپيا می‌سازيد، حق با شماست که در پی پل رابط بگرديد. بسياری از امرهای واقع مثل نابرابری‌ها و تبعيض‌ها، مثل بسياری از سرگرمی‌ها و بسياری از توليدات تخريبی، مثل بسياری از رابطه‌ها و... جز تجاوز به واقعيت نيستند. وقتی ذهن خود را از دنيای مجازی آزاد کنيم، واقعيت جز آزادی نيست. و در اين ميان آرمان‌ها چيزی جز رسيدن به واقعيت ناب نيستند. مسئله اين نيست که چگونه ميان دنيای مجاز و دنيای واقعی پل ايجاد کنيم، اتفاقا همه مسئله ويران کردن پل‌هاست. ويران کردن پل‌ها اتفاقا از بنا کردن پل‌ها کار ساده تری است. کافی است هر فرد از همين امروز دروغ نگويد و خود را از هر گونه رابطه قوا آزاد کند، خواهد يافت که چگونه واقعيت مثل نفس کشيدن در دستان اوست. تفصيل اين بحث ما را از جاده تفاهم دور می‌کند. اما اگر مرادتان از ساختن پل ارائه راه حل‌هاست، جلوتر به دو رويکرد متفاوت نسبت به راحل‌های اشاره خواهم کرد.
۳- من تحقق جامعه آرمانی را به ۲۰۰ يا ۵۰۰ سال آينده موکول نکردم. همه بحث من تحقق پذيری آن و لو در هر زمانی بود. و بيشتر از آن، بحث من در باره نفس تحقق‌پذيری آرمان‌ها بود، که نشان دادم چگونه اين طرز فکر در برداشت و در نوع الگوسازی و برنامه ريزی ما مؤثر هستند. و شما صريحا از تحقق‌ناپذيری آن سخن می‌گوييد. تنها می‌گوييد تلاش ما بايد معطوف به کم کردن جرم و جنايت و بزهکاری باشد. اکنون به منظور اثبات ادعای خود (تحقق‌پذيری جامعه آرمانی) از همين عبارت شما استفاده می کنم. سوال اينجاست که آيا گزينه «تلاش برای کم کردن جرم و جنايت» تحقق پذير است و يا خير؟ اگر تحقق پذير نيست و جرم و جنايت هرگز کاهش پيدا نخواهد کرد، پس چگونه ديگران را به طرح «تلاش برای کم کردن جرم و جنابت» دعوت می کنيد؟ اگر تحقق‌پذير است و روزی روزگاری با تلاش‌ها و برنامه ريزی‌ها، از حجم جرم و جنايت کم شد، پرسيده می‌شود که آيا تلاش بشر از آن پس متوقف می‌شود و يا باز هم کسانی مثل شما پيدا می‌شوند که می‌گويند «بايد برای کاهش جرم و جنايت تلاش کرد»؟ گمان ندارم بگوييد که تلاش بشر متوقف می‌شود، زيرا خلاف آموزه‌های دينی و جرم شناختی است. و اگر می گوييد تلاش بشر نبايد متوقف شود، و همينطور در هر مرتبه ميزان جرم و جنايت سير نزولی کمتر و کمتر و کمترتر به خود گرفت، آبا با اين سلسله استدلال به محو جرم و جنايت حکم نکرده‌ايم؟ آيا چنين برداشتی از صورتبندی خود شما، حکم به تحقق‌پذيری آن نداده‌ايم؟
۴- وقتی خواستيد که از راه کارها سخن بگويم، از اعتمادها به مثابه مهمترين راه کار سخن گفتم. و وقتی خواستم از اعتمادها سخن بگويم، جز اشاره به بعضی از امور واقع و آنجا که اعتمادها رخت بسته‌اند، چه راهی پيشارو داشتم؟ و وقتی که به امور واقع اشاره کردم، برای آنکه توجه شما را به تأثيرهای مستقيم بر زندگی مردم جلب کرده باشم، ناگزير از تجربه‌هايی مثال زدم که به گروه بندی‌های سياسی و از جمله به دولت اصلاحات مربوط می‌شد. شما بفرماييد، چه راهی پيشارو داشتم؟ ای کاشک اشاره می‌کرديد، کجای کلام دوستتان اشتباه بود؟
اجازه بدهيد يک نکته با اهميت را با شما مطرح کنم . به عقيده اينجانب يک تفاوت اساسی ميان يک روشنفکر اجتماعی با يک سياستمدار حرفه‌ای در نوع مخاطب سازی اين دو وجود دارد. اگر نخواهيم هر يک از طرفين اين گفتگو را به يکی از اين دو نحله انتساب دهيم و تنها از باب تشريح يک واقعيت به تعقيب اين بحث بپردازيم، انتخاب مخاطبان شايد مهمترين رويکردی است که ماهيت يک طرز تفکر را روشن می‌کند. يک سياستمدار حرفه‌ای چون قدرت را هدف قرار می‌دهد، مخاطبان خود را از ميان افراد و گروههايی انتخاب می‌کند که دارای بيشترين سهم قدرت هستند. شايد بيراه نگفته باشيم که مهمترين پرسش درباره يک جريان فکری، پرسش درباره مخاطبان اوست. نوع مخاطبان نشان می دهد که هم دغدغه‌های فکری يک جريان سياسی چيست و هم چه کسانی و چه گروه‌هايی برای رسيدن به هدف‌ها اهميت دارند. اينجانب را در بيش از يک صد مقاله در چند ساله اخير، به ندرت انتقادی متوجه جريان محافظه کاری نموده است. زيرا از يک سو معتقدم، غير ممکن است کسی بدون انکار خدا و بدون انکارآشکار حقيقت، به آسانی دروغ بگويد. لذا انتقاد کردن به چنين کسی، که خود می داند و به صد اغراق بيش از آن نيز جامعه می‌دانند که در پی چيستند، چه کمکی به جريان رشد اجتماعی می کند؟ ثانياً، مخاطب سازی نوع ديگری از تعيين جهت گيری‌های تقاضاهای ماست. هر جا که نيروی محرکه اصلی رشد و تغيييرات اجتماعی را شناسايی کنيم، در نتيجه تقاضای خود را به همانجا انتقال می دهيم. اينجانب کسی را که به آشکارا دروغ می گويد و به آشکارا حقيقت را انکار می‌کند، نه نيروی محرکه رشد، بلکه نيروی محرکه غی می‌شناسد. و لذا، نه ضرورت مبرمی به انتقاد کردن بدانها می‌يابد و نه ضرورتی به تقاضا بردن نزد آنها می‌شناسد. اگر اينجانب بيشترين مقالات و انتقادات خود را متوجه اصلاح طلبان و روشنفکران نموده است، از اين روست که آنها را مخاطب خود می‌شناسد و همه اميد خود را به آزاد کردن اين نيروی محرکه سياسی – اجتماعی می‌شناسد. لذا خوب بود انتقادها را از سر دوستی دريافت می‌کرديد، نه ناسزا، يا سری به کربلا زدن. اکنون که بحث مخاطب سازی به ميان آمد، آيا تا کنون از خود پرسيده‌ايد که اصلاح طلبان چه کسانی را مخاطب خود قرار داده‌اند؟ آيا بيشترين حجم انتقادهای شما وقتی متوجه محافظه کاران است، وقتی بيشترين دغدغه شما، متقاعد کردن آنهاست، آيا جز آن است که اولاً از نظر اصلاح طلبان، مخاطب اصلی محافظه کاری است و ثانياً، مهمترين نيرويی که پاسخگوی تقاضای خود می‌شناسند، گروه محافظه کاری است؟ آيا چنين نيست که هر گاه مدير مسئول نشريه کيهان کوچکترين انتقادی به اصلاح طلبان به عمل می‌آورد، دوستان شما تمام هم و غم خود را پاسخ گفتن بدان می‌يابند، ولی هيچگاه به مبرم‌ترين و اصولی‌ترين انتقادها پاسخ نمی‌گويند، تنها به اين دليل که آنها را مخاطب خود نمی‌شناسند. آيا در دوره اصلاحات نبود که اينجانب دهها مقاله تحليلی و انتقادی به اصلاحات و اصلاح طلبان وارد نمود، اما دريغ از يک سطر پاسخ يافتن. تا جايی که در سه شماره، مقاله‌ای در بيان اسطوره ناشنوايی نوشت.
اگر يک سياستمدار حرفه‌ای به جهت هدف قرار دادن قدرت، مخاطب خود را گروه بندی‌های قدرت می‌شناسد، يک روشنفکر اجتماعی به جهت آگاهی و به جهت آزادی و به جهت آنکه اصلی‌ترين نيروی محرکه رشد و آزادی را بيرون از روابط قدرت می‌شناسد، مخاطب خود را جايی می‌شناسد که امکان رشد و آزادی در آنجا بالقوه وجود دارد. شايد يکی از دلايل ناهمزبانی ما، علاوه بر دغدغه‌های متفاوت، تفاوت در مخاطب سازی باشد. و از همين روست که همواره توجه شما را به سلسله‌ای از مقالات خود جلب نموده‌ام تا شايد مطالعه آنها به نوعی ما را به همزبانی نزديک کند. و از همين روست که برابر با اشارات قبلی مجددا اعلام می‌کنم، هر نوع پيشنهادی خواه در مطالعه کردن و يا راه حل‌های ديگری که در نظر شما وجود داشته باشد که ما را به همزبانی نزديک کند، اينجانب با طيب خاطر استقبال خواهم کرد.
شايد از همين روست که راه حل‌ها و راه کارهايی که يک فرد در مقام روشنفکری ارائه می‌دهد، با راه حل‌هايی که يک سياستمدار حرفه‌ای ارائه می‌دهد، بيش از هر چيز با نوعی تفاوت زبانی و ادراکی مواجه می‌شوند. با اين وجود همين که دو طرف می‌پذيرند که با يکديگر گفتگو کنند، در صورت رعايت پيشنهادهای يکديگر، دستيابی به زبان مشترک راه دوری نخواهد بود.
واقعيت اين است که دوستان اصلاح طلب بعد از ۳۰ سال تجربه دولتمداری و مديريت، دارای انديشه دولت محور هستند. روشنفکرانی نيز که در اين ميان پديد آمده‌اند ، حداکثر در زمره روشنفکران حرفه‌ای محسوب می شوند که دولتمداری را با نخبه‌گرايی پيوند داده‌اند. اين روشنفکران هرگز نتوانسته‌اند در زمره روشنفکران انتقادی و مستقل ظاهر شوند. نقطه مشترک روشنفکران حرفه‌ای با سياستمداران حرفه‌ای در شيوه مخاطب سازی آنهاست. از اين رو وقتی جريان مخاطب سازی را از دولتمداری، به مدار باز اجتماعی وجدان انتقال می‌دهيم، برای يک سياستمدار حرفه‌ای و حتی برای يک روشنفکر حرفه‌ای کاری در خور راه حل‌ها نيست. اگر بخواهم در اين باره بحث کنم، طول کلام از حد می‌گذرد. تنها اگر لازم دانستيد اين بحث را به اضافه بحث انسانشناختی را که از شما خواستم مستند به يک آيه قران کنيد، به بعد موکول می‌کنم.

تفاوت‌ها و تضادها در انسان و جامعه، مناظره مکتوب با علی مزروعی (بخش پايانی)
مناظره حاضر که دو بخش از آن تا کنون منتشر شده است، اکنون بخش پايانی آن ارائه می‌شود. باشد که با ادامه گفتگو ميان روشنفکران اين سرزمين، تجربه‌ها از راه يافتن يک انديشه راهنما که در خور فرهنگ ايرانی باشد، با يکديگر پيوند برقرار کنند.
تکرار مقدمه
شايد يکی از دلايل فقدان جريان انديشه در ايران، فقدان يک انديشه راهنما در خور فرهنگ ايرانی است. از عهد باستان تا کنون انديشه‌ها و فرهنگ‌های مختلفی به ايران وارد شده‌اند. دو موج اسلام‌گرايی و يونانی‌گرايی از مهمترين آنها بودند. دموکراسی، آريستوکراسی و منطق سه پيام مهم فرهنگ يونانی بودند. و انديشه برابری، يکتاپرستی و رستگاری مهمترين شاخصه‌های فرهنگ اسلام‌گرايی شمرده می‌شدند. خود ايرانيان از عهد باستان واجد فرهنگ برابری و انسان‌دوستی بودند. حاصل جمع و تفريق اين سه فرهنگ اين بود که پيام دموکراسی و برابری از ورودی فرهنگ‌های يونانی و اسلامی حذف و پيام‌هايی چون آريستوکراسی و منطق در انديشه‌ورزان ايرانی جذب شدند. اين پيام‌ها وقتی کنار يکتاپرستی و رستگاری قرار گرفتند، هم از محتوای ايرانی بودن خارج شدند و هم از برقراری يک انديشه راهنما که در خور فرهنگ ايرانی باشد، عاجز ماندند. هر چند دموکراسی در يونان بر اصل نابرابری و فلسفه آريستوکراسی شکل گرفت، و جامعه مدنی عصر پيامبر همين دموکراسی را بر اصل برابری تجربه کرد، اما آنچه که در انديشه‌ورزان ايرانی و اسلامی ادامه پيدا کرد، تجربه‌هايی نبودند که با دو عنصر ذاتی فرهنگ ايرانی يعنی برابری و انسان‌گرايی، همآواز باشند. نتيجه اين شد که انديشه ايرانی همواره در کشاکش دهر از پيوند با عناصر برابری و آزادی بازماند. سه انقلاب بزرگ در يک صد ساله اخير، می‌توانستند هر يک نقطه شروع همآوازی يک جريان انديشه باشند؛ اما از نابختياری مردم اين سرزمين بود که به دلايل استبداد ديرپای ايرانيان از يک سو و مصرف‌گرايی روشنفکران از سوی ديگر، تجربه‌ انديشه راهنمای آزادی و برابری در نيمه‌های راه متوقف شدند. باشد که با ادامه گفتگو ميان روشنفکران اين سرزمين، تجربه‌ها از راه يافتن يک انديشه راهنما که در خور فرهنگ ايرانی باشد، با يکديگر پيوند برقرار کنند.
مناظره حاضر که دو بخش از آن تا کنون منتشر شده است، اکنون بخش پايانی آن ارائه می‌شود. اگر در طول بحث پاسخ های آقای مزروعی کوتاه‌تر می‌آيند، اين به عهده او بود که کوتاه سخن بگويد و يا شرح بيشتری در باره ديدگاه‌های خود ارائه دهد. چنانچه وقتی متن را به پايان بردم به ايشان خاطر نشان شد که او مخير است که مطالب ديگری را پس از بازبينی کل متن بدان بيافزايد. اما او انتشار همين متن را بلامانع دانستند.
توضيح اينکه: پس از اتمام اين گفتگو و ارسال متن کامل آن به آقای مزروعی، ايشان اظهار داشتند که متن مناظره را او نيز در وب لاگ خود منتشر خواهد کرد، اما تا اين تاريخ پس از انتشار سومين قسمت متن، او از انتشار آن خودداری کرده است. باشد که اين يادآوری او را به وعده خود بخواند.
علی مزروعی: ۱- هر فردی می‌تواند يک روش اخلاقی برای خود تعريف و عمل کند، اما برای اداره يک جامعه حتما بايد تقسيم کار پذيرفته شود. اما هرگز نبايد اين تقسيم کار مبنای ارزش گذاری برای افراد جامعه باشد! افرادجامعه برحسب ذوق و استعداد و تلاش خود می‌توانند به مشاغل گوناگون دست يابند. يکی پزشک می‌شود و ديگری مهندس و ديگری کارگر و...و هرکس بايد کار خود را بخوبی انجام دهد تا چرخ جامعه بگردد، اماهيچيک از اينها به لحاظ مقام انسانی برتری بر ديگری ندارند و عزت و کرامت همه آنها بيکسان بايد مورد احترام باشد و به ويژه در اسلام هرکه با تقواتر مقامش در پيشگاه خدا بالاتر است. به نظرم اينکه شما اجازه نداده‌ايد نظافت چی ميز شما را نظافت کند يک روش فردی و سليقه‌ای است که حتی ارزش اخلاقی هم ندارد. چرا که تقسيم کار اجتماعی را برهم می‌زند و اگر همه بخواهند مثل شما عمل کنند حتی آن نظافت چی بيکار و خانواده‌اش از تامين معاش محروم می شوند وآيا می‌شود جامعه‌ای را بدون تقسيم کار و نظافت چی تصور کرد؟ وآيا اين درست است که يک پزشک حاذق و جراح که با صرف وقتش می‌تواند جان انسانی را نجات دهد آن وقت را صرف پاک کردن ميزش همانند شما بکند؟ به نظرمن از منظر تقسيم کار اينکه هر فردی چه کار می‌کند، اگر حاوی ارزش گذاری نباشد، هيچ اشکال و ايرادی نيست و اداره نظام اجتماعی حتی در جامعه اتوپيايی بدون تقسيم کار ممکن نيست .
۲- نمی دانم چرا شما برداشت من و خودتان را از سوره والشمس يکسان گرفته‌ايد؟ شما تاکيد داريد که ذات و خلقت آدم‌ها يگانه و توحيدی است، اما من براين نظر نيستم. چراکه من ذات وخلقت اوليه آدم‌ها را معجونی از خير و شر می‌دانم (نيروی بالقوه) که در عرصه حيات و عمل اجتماعی جهت يگانه (نه توحيدی!) بسوی خير(توحيدی) يا شر (شيطانی) بخود می گيرد (و اين در مورد ديگر عناصر طبيعت نيز مصداق دارد، مثل انرژی نهفته در اتم‌ها). بنابراين من ديدگاه ثنوی در مورد انسان ندارم. اما انسان‌ها در عرصه حيات اجتماعی دوچهره از خود برجای می گذارند. چون ترکيب اجتماع با فرد متفاوت است. حيات اجتماعی چهره‌ای دوگانه از انسان‌ها (ونه هر انسان) را به نمايش می‌گذارد و شما براحتی می‌توانيد انسان‌هايی را پيدا کنيد که مظهر خير و نيکی‌اند و انسان‌هايی که مظهر پليدی و زشتی‌اند و اين هيچ ارتباطی با ديدگاه ثنوی و ضد توحيدی ندارد. چون در آينه عالم اين صنع خدای متعال بوده است و اين او بوده که به انسان‌ها چنين خلقت و قابليتی را عطا کرده است. از اين منظر جاه طلبی و قدرت طلبی در انسان‌ها بصورت بالقوه وجود دارد که در بخشی از انسان‌ها حالت بالفعل بخود می‌گيرد و قطعا با اين نگاه بايد برای مهار آنها برنامه‌ريزی و اقدام کرد.
۳- اختلاف ديگری که بين من و شماست، در مورد مقوله حقوق انسان‌ها وتفاوت و اختلاف در خلقت آنهاست. قطعا اصل برابری حقوقی بايد در مورد همه انسان‌ها فارغ از هرگونه ريشه نژادی و گرايش عقيدتی و...پذيرفته و برقرار باشد و از اين منظرهيچگونه تبعيضی نبايد پذيرفته و روا داشته شود. اما اين به معنای آن نيست که تفاوتی در خلقت انسان‌ها وجود ندارد و همه انسان‌ها بيکسان می‌توانند از اين حقوق استفاده کنند! دوست عزيز همانگونه که انسان‌ها به لحاظ شکل ظاهر متفاوت آفريده شده‌اند، به لحاظ استعداد‌ها و قابليت‌ها نيز متفاوتند. ضمن اينکه زاده شدن در خانواده يا محل يا تاريخ يا ... خاص، نيز براين تفاوت می‌افزايد. بنابراين تفاوت با تبعض يکی نيست و مسئله تبعيض به مقوله حقوق و عدم رعايت رعايت آن برمی‌گردد و اعمال تبعيض هيچ ارتباطی با تفاوت در خلقت آدم‌ها ندارد. اما تفاوت در خلقت می‌تواند به استفاده نابرابراز حقوق منجر شود، ولی ضروری آن نيست. از اينرو من با نظر شما دراينکه تفاوت مسبب تبعيض است موافقت ندارم. براين باورم که اگر اصل برابری حقوقی بصورت کامل برقرار باشد، ديگر تبعيضی نخواهد بود. اما تفاوت‌ها همچنان خواهد بود و چون تحقق جامعه مثالی يا مفروض شما را ناممکن می‌دانم. بنابراين حتی در يک جامعه برابر نيز، استفاده از حقوق را توسط افراد جامعه به يکسان نمی‌دانم.

احمد فعال: ۱- از توضيحات شما در بند ۱ معلوم است که شما به يک جامعه طبقاتی معتقد هستيد. عده‌ای نظافت‌چی هستند و عده‌ای ديگر پزشک و مهندس. و لابد اگر در زمان ارسطو زندگی می‌کرديد، به ارسطو حق می‌داديد که بگوييد عده‌ای برای بردگی خلق شده‌اند و عده‌ای برای آقايی . و باز هم به قول ارسطو، عده‌ای بازوان جامعه هستند (لابد همين نظافت چی‌های خودمان) و عده‌ای ديگر روح جامعه (لابد همين روشنفکران و روحانيون خودمان) هستند و سرانجام عده‌ای ديگر مغزهای جامعه هستند (و لابد همين تکنوکرات‌ها و دانشمندان علوم خودمان) . بر اصل موازنه عدمی، چنين جامعه طبقاتی‌ای نمی‌تواند بيرون از روابط سلطه و قدرت شکل بگيرد. آيا شما موافق روابط سلطه هستيد؟ آيا مگر می‌توان رابطه آقايی و نوکری را پذيرفت و بعد رابطه سلطه ميان آنها را انکار کرد؟ آيا احترام قائل شدن برای نوکر از سوی آقا، تصديق رابطه ارباب رعيتی نيست، که تنها می‌گوييم روابط ارباب و رعيت بايد محترمانه باشد؟ آيا بسياری از اربابان نبودند که افاضات اربابی را نسبت به زير دستان در حد لطف نگاه می‌داشتند؟ آيا چنين احترامی، چيزی بيش از الطاف اربابی است؟ مشکل شما دوست عزيز اينجاست که جامعه فعلی را با همه کجی‌ها و مرض‌ها و با همه رابطه‌های آن، مفروض می‌گيريد. و به جز اين جامعه مفروض و روابط مفروض، يا هيچ الگويی و انديشه راهنمايی در ذهن نداريد و يا در واکنش با الگوهای ذهنی دهه‌های گذشته که جز خشونت نمی‌آفريدند، ذهن را رفته رفته از هر الگو و انديشه راهنمايی تهی کرده‌ايد. اکنون به من می‌گوييد، جامعه همين است که هست، عده‌ای نظافت چی هستند و عده‌ای لابد سرور جامعه هستند . اما اگر ذهن را با انديشه راهنمای آزادی خو دهيد، در خواهيد يافت که حداقل افراد می‌توانند در بسياری از روابط شخصی، برای نشان دادن رابطه تساوی و برابری و احترام و منزلت مساوی، کارها را خود انجام دهند. آنگاه نظافت چی در خواهد يافت که وظيفه او کار و نظافت است و نه نوکری. اين از يک طرف که به روابط شخصی مربوط است، و از طرف ديگر راه حل‌ها در سطح جامعه را می‌توان با افزايش تراز کار نظافت (يکی از استفاده‌های انسانی تکنولوژی در همينجاست، يعنی بالا بردن و افزايش تراز کار)، منزلت‌ها را تقسيم و رابطه‌ها را از روابط آقايی و سروری زدود. در رابطه با مثالی که اشاره نموديد، چنين نيست که يک جراح هر ۲۴ ساعت وقت خود را به عمل حساس جراحی مشغول باشد؟ چنين جراحی به ماشينی تبديل خواهد شد که از انسانيت خودغفلت خواهد کرد. پس بخشی از کار يک جراح و وقت او، پرداختن به روابط شخصی و پرداختن به خويشتن انسانی است. اشاره شما با يک مثال صوری، ذهن را فريب می‌دهد. می‌گوييد اگر زمانی که جراح (مثلا ۱۰ دقيقه يا بيشتر) به پاک کردن ميز خود مشغول شود، آيا بهتر نيست که عمل جراحی انجام دهد؟ اين مثال يک مثال صوری است. و اگر تنها به اين صورت بسنده کنيد، پاسخ خود را مثبت و مؤيد گفتار خود خواهيد يافت. اما اگر خود را از زندان صورت رها کنيد و زمان جراح مفروض را، به همه زمان‌های مورد استفاده او در روز، تا خواب و خورد و خوراک و روابط او بسط دهيد، خواهيد يافت که انجام دادن ۱۰ دقيقه نظافت، بخشی از روابط و مناسبات اوست. و اينکار به عمل جراحی او لطمه‌ای وارد نمی‌کند. به عکس با تلطيف انسانيت و تقسيم منزلت‌ها، دستان واراده او را در عمل جراحی نيرومندتر، و انديشه او وقتی فکر را از مدار روابط سلطه آزاد می کند، خلاق‌تر خواهد شد.
و در نهايت اگر بناگزير عده‌ای بايد نظافت چی باشند، می‌توان با بالا بردن تراز کار نظافت از يک سو و غير شخصی کردن امر نظافت، روابط سلطه زيردست و بالادستی را از ميان برد. اما اگر جامعه بيمار کنونی را مفروض بگيريم و در انقلاب مناسبات و روابط نکوشيم، چگونه ممکن است در چنين جامعه‌ای يک نظافت چی با يک پزشک، دارای قدر و منزلت و احترام يکسان باشند؟
۲- من نگفتم برداشت ما از سوره الشمس يکسان است. گفتم وقتی می‌گوييد، انسان در عين حال معجونی از خير و شر نيست، پس نظر ما مبنی بر توحيدی بودن انسان يکسان است. که باز برخلاف مطلب پيشين خود مجددا تأکيد نموديد که انسان بالذاته ترکيبی از خير و شر است. اگر انسان را در ذات خود معجونی از خير و شر می‌دانيد، خوب است، آيه‌ای از قرآن که نظرخود را بدان مستند خواهيد کرد، اشاره بفرماييد، تا پاسخ خود را بطور مبسوط ارائه دهم.
۳- وقتی روانشناسان از تفاوت استعدادها سخن می گويند، اولا مرادشان همين انسان مفروض و جامعه مفروض، روابط مفروض و انواع مناسبات ستمکارانه مفروض است. معلوم است که در چنين انسان مفروضی و جامعه مفروضی تفاوت استعدادها فراوان وجود دارد. ثانياٌ، وقتی از تفاوت استعداد سخن به ميان می آيد، مراد دو نوع تفاوت است. يک تفاوت در اندازه استعدادهاست که طبق آن، عده‌ای مستعدتر از عده‌ای ديگر هستند. و تفاوت دوم، تفاوت در نوع استعدادهاست. مثل آنکه عده‌ای دارای استعداد رياضی هستند و عده‌ای دارای استعدادهای اندامی (مثل اقسام ورزش‌های اندامی) هستند و عده‌ای ديگر مستعد شعر و ادب هستند. تفاوت نخست، حاصل جامعه‌ای نابرابر است. و اگر مرادتان اين است که افراد در طبيعتشان و در جوهر انسانی شان اينگونه متفاوت خلق شده‌اند که عده‌ای مستعدتر و عده‌ای کم استعداتر باشند، اگر اين تبعيض نيست، پس چيست؟ اگر مرادتان از تفاوت، نوع دوم تفاوت است، يعنی گوناگونی استعدادها، لازم است توضيح دهم که گوناگونی استعدادها ناشی از نوع تربيت، نوع تغذيه و نوع مناسبات طبقاتی است که در وجود می آيد. و اينها هيچکدام ارتباطی با جوهر فطری انسان ندارند. بنا به اينکه اين نوع تغذيه‌ها و اين نوع تربيت‌ها و اين نوع مناسبات طبقاتی در افراد گوناگون هستند، گوناگونی استعدادها خود به خود در برقراری مناسبات طبقاتی مزيد بر علت می‌شود. آيا اگر تفاوت ناشی از اين گوناگونی استعداد را تبعيض نناميم ، چه بايدش ناميد؟ به علاوه مهمتر و از همه اينکه، تمام انديشه‌هايی که بر تبعيض و برتری‌های نژادی و يا بر تمکين در برابر ساخت ستمکارانه طبقاتی استوار هستند، پايه استدلال آنها تفاوت در استعدادهاست. حقيقت اين است که انسان مجموعه‌ای از همه اين استعدادهاست. اين افراد انسانی هستند که بنا به شناخت خود بهره‌های مختلف از استعداد خود می‌برند. اگر شناخت انسان و معرفت به خويش کامل شود، واجد همه استعدادها خواهد بود. بازهم برابر با اين رابطه اگر مرا متهم به اتوپيا سازی نکنيد، من تنها سازکار روابط و استعدادها را نشان دادم، نه بيش. بديهی است که هر کس به فراخور معرفت به خويشتن و کشف نيروهای محرکه ذاتی خويش، اندازه‌ای از استعدادهای گوناگون خود را خواهد يافت.

علی مزروعی: ۱- بنظرم اين پاسخ شما ربطی به بحث کلی ما ندارد و در حيرتم از استنادات شما به نظرات نظريه پردازان غربی۱ آنهم در مذمت ليبراليسم از هر نوعش !دوست عزيز نمی‌دانم اگر آنها در کشورما که کسر قابل توجهی از مردم با فقر و.. درگيرند زندگی می‌کردند، آيا بازهم همين گونه می‌نوشتند؟ اگر نگويم که از سر سيری و خوشی اينگونه نوشته‌اند، اما قطعا نسخه‌های آنها بدرد ما نمی خورد. هرچند بايد آثار و نوشته‌های آنان را خواند. در مورد آنچه در باره خشنونت و انقلاب ...نوشته‌ايد نيزبا شما هم عقيده نيستم و هر چند انقلاب اسلامی را يک رخداد ضروری برای ايران می دانم، اما بحث خشنونت و خشنونت گرايی در ايران هيچ ارتباطی با انقلاب آنگونه که شما نوشته‌ايد، ندارد. و اين امر ريشه در تاريخ و فرهنگ ما دارد و متاسفانه غلبه تفکرچپ در سال‌های قبل از انقلاب براين خشنونت گرايی دامن زد ونمونه‌اش تصفيه‌های خونينی که در گروه‌های مبارز و آرمانگرايان قبل از انقلاب انجام شد. اما در مورد جوانان و محاسبه‌گری و... من تکيه گاهم در اين بحث آموزه‌های دينی است و هرآنچه می نويسيم در چارچوب بسته و انديشه دينی است و بنابراين تحويل نظر من به ديگر انديشه‌ها و ايدئولوژی‌ها نادرست است. در انديشه دينی و حتی خداپرستی به تعبير امام علی محاسبه‌گری پذيرفته شده است. آنجا که امام می فرمايد، بخشی از مردم خدا را بخاطر ترس از جهنمش عبادت می کنند و بخشی ديگر بخاطر بهشتش، و فقط قليلی خدا را بخاطر خدائيش پرستش می کنند! دوست عزيز اکثريت انسان‌ها را آدم‌های متوسط تشکيل می‌دهند و از اينها نمی‌توان انتظاری بيش از اين داشت، بلکه بايد با قبول همين‌ها تلاش کرد تا آنجا که ممکن است جامعه را رو بسوی صلاح و پيشترفت برد .
۲- من اين بند را در نمی‌يابم و باز آنرا مبهم و کلی گويی می‌دانم و فکر می‌کنم که پل بين آرمان و واقعيت روشن است .
۳- من تلاش بشر را برای بهبود اوضاع پايان ناپذير می‌دانم اما هرگز محو نابرابری‌ها و جرم و جنايت را پايان پذير نمی‌دانم چراکه انسان‌ها تغيير می‌کنند و هر عصر و زمانه‌ای مسائل مخصوص بخود را در اين زمينه دارد . بطور مثال امروز کمتر از گذشته جنگ داريم، اما کشتاری که امروزه در جنگ‌ها می‌شود صدها برابر وحشتناک تر از گذشته است و اين در حالی است که هر دوی ما توافق داريم که چهره جامعه بشری انسانی‌تر شده است! شما در پی ساختن بهشت در روی زمين آنهم در زمانی نامشخص هستيد، اما من اينرا هرگز امکان‌پذير نمی‌دانم و ازاينرو وظيفه خود می‌دانم برای جامعه امروز و در حدی که می‌توانم تلاش کنم . روش انبياء و مصلحان هم همين بوده است و به عبارتی من خود را مسئول زمان خود می‌دانم .
۴- فرق بسيار است بين تقسيم کار اجتماعی و جامعه طبقاتی! من به جامعه طبقاتی معتقد نيستم و به جامعه بی‌طبقه توحيدی هم باور ندارم و اصولا اين نوع نگرش را رهزن انديشه می‌دانم . تقسيم کار اجتماعی يک الزام برای زندگی بشری و امری تجربی و عقلانی است و اين از روز روشنتر است که فی المثل همه انسان‌ها نمی‌توانند پزشک شوند يا مهندس يا ...اما جامعه بشری به همه اين حرف نياز دارد و تجربه بشری از ابتدای خلقت تا کنون براين مدار بوده است. در عين حال ياد آور شدم که از منظر آموزه‌های دينی، اسلام اين تقسيم کار هرگز نمی تواند منشاء منزلت وارزش گذاری افراد در جامعه باشد و نمی‌دانم شما چگونه از اين نظر من، باور به طبقه و سلطه و ارباب و رعيتی را در آورده‌ايد؟ دوست عزيزشما برای من شرح دهيد در آن جامعه خيالی شما آيا تقسيم کار وجود دارد يانه؟ و بالاخره نظافت‌چی با هرتعريفی که شما داريد وجود دارد يا نه؟ و اگر بازهم نظافت چی يا...وجود داشته باشد، برپايه چه وجهی نظافت چی شده است؟ خوشمزه است که شما هرآنچه را در جامعه بشری تاکنون ساری و جاری بوده است نفی می کنيد، اما مشخص نمی‌کنيد که در آن جامعه‌ای که برپايه موازنه عدمی برپا می‌شود روابط اجتماعی و سياسی و...به چه شکلی در می‌آيد؟ من به جامعه طبقاتی باور ندارم و به جامعه‌ای که همه انسان‌ها به يک گونه باشند نيز باور ندارم. من تنوع و تکثر و تفاوت در جامعه انسانی را باور دارم، اما اينها را منشاء منزلت و...نمی‌شناسم و اينها را ضروت حرکت و پويايی و کمال يابی انسان‌ها می‌دانم. ضمن اينکه در چارچوب انديشه اسلامی در همه حال انسان‌ها بايد پايبند به اصول اخلاقی باشند .
۵- همين آيه سوره والشمس که وجود آدمی را الهامی از تقوا و فجور می‌داند و در واقع خميره و جوهره انسان‌ها و نيروی بالقوه آنها را اينگونه توصيف می‌کند.
۶- دوست عزيز! ما در نقطه صفر خلقت قرار نداريم و فکر هم نمی‌کنم بتوانيم خلقت را به نقطه صفر برگردانيم. از اينرو نظر من در مورد تفاوت انسان‌ها به هر دو موضوعی که شما اشاره کرده‌ايد برمی گردد. و فکر نمی کنم با توضيحات شما بشود اين تفاوت‌ها را منکر شد يا ناديده گرفت يا از بين برد. حتی در جامعه خيالی شما !
۷- در عرصه عمل اجتماعی از نيروهای عمل کننده نمی‌توان بيشتر از توانشان انتظار داشت. دوستان بنده توانشان در همين حد بوده است که انجام داده‌اند درست يا اشتباه. و افراد جامعه هم براساس همين توان و عمل يا آنها را می‌پذيرند و حمايت می‌کنند يا رها می‌سازند. بنابراين اين ديگرانند که اگر ادعايی ديگر و بهتر دارند بايد کالای خود را به جامعه ارزانی دارند که افراد جامعه بدنبال کالای بهتر آنان بروند. اما در جامعه ما اينگونه نيست و غالبا مدعيان به نقد ديگرانی که عمل کننده هستند می نشينند و خود را فراموش می کنند. نقد و انتقاد از ديگران جای خود را دارد اما اگر مدعيان کالای بهتری برای عرضه نداشته باشند و آنرا نتوانند به حرکتی اجتماعی تبديل نمايند آنگاه نقد آنان نيز خريداری نخواهد داشت . در مورد اعتماد نيز جز از رهگذر چنين مسيری نمی توان پيش رفت و اگر نيروی اجتماعی اعتماد شهروندان را از دست داد اين فرصت خوبی ايجاد می‌کند برای انهايی که کالای بهتری عرضه کنند و گرنه افراد به دامن همان نيروی اجتماعی پناه خواهد برد و به هرحال اين راهکار نيست، بلکه بازگويی يک امر واقع است .
از نظر من محافظه کاران يک واقعيت جامعه ما هستند و بخشی از جامعه ما را تشکيل می‌دهند و در مخاطبان هرگز نمی‌توان آنها را ناديده گرفت و راه نجات و پيشرفت جامعه ما در متقاعد سازی آنها به انديشه‌های اصيل دينی می گذرد و ناديده گرفتن آنها صورت مسئله را پاک کردن است . در مورد بقيه نکات با شما هم نظر نيستم وفکر دولتمداری را بد نمی‌دانم.

احمد فعال: ۱- از آشفتگی آغاز پاسختان در بند يک در می‌گذرم که معلوم نشد من از انديشه‌گران غربی دفاع کرده‌ام، که اکنون بايد نصيحت بشنوم که نسخه‌های آنها به درد ما نمی‌خورد و...
ادامه بحث هم سراسر آشفته است. می‌گوييد، خشونت‌گرايی ربطی به انقلاب ندارد. در حالی که من بودم که نوشتم، خشونت گرايی ربطی به انقلاب ندارد و انقلاب ضد خشونت است.
امام علی محاسبه‌گری را نپذيرفته است، تنها واقعيت را وصف کرده است. شما می‌دانيد که وصف واقعيت به غير از تجويزها (بايدها) درباره واقعيت است. اينجانب نيز محاسبه را جزئی از عقلانيت دانسته‌ام، اما همه بحث در باره نقد جهان‌بينی محاسبه‌گری است. نمی‌توان يک روشنفکر مسئول و يا يک مسلمان متعهد بود وليکن در برابر عوارض بيماری‌ها و تهديد انسان و از جمله جهان‌بينی‌هايی که به آشکار عامل تبهگنی و از خودبيگانگی انسان هستند، بی‌تفاوت گذشت.
۲- ابهام گويی و کلی‌گويی از ويژگی‌های انديشه راهنمای قدرت است. در تابوهای قدرت به تفصيل شرح داده‌ام که چگونه قدرت در ابهام و تاريکی پديد می‌آيد و در ابهام و تاريکی بسط پيدا می‌کند. اگر رشته بحث اينجانب را از آغاز به دقت تعقيب می‌کرديد و عناصر بحث را بهم مرتبط می‌کرديد، هيچ ابهامی نمی‌يافتيد. چه آنکه در بحث‌های قبل شرح دادم که آرمان در واقعيت است. پس وقتی آرمان در خود واقعيت است، آيا حق با اينجانب نبود که بگويم، هيچ پلی ميان آرمان و واقعيت وجود ندارد؟ مضاف بر آنکه هم در آنجا و هم در جاهای ديگر توضيح داده‌ام که تفصيل اين بحث را در مقاله اسطوره رئاليزم آورده‌ام. باز هم برای آنکه هيچ ابهامی نماند، به کمک توضيح شما آمدم که«اگر مرادتان از ساختن پل ارائه راه حل‌هاست، جلوتر به دو رويکرد متفاوت نسبت به راحل‌های اشاره خواهم کرد». بنابراين کجا سخن اينجانب ابهام‌آميز يا کلی‌گويی بود؟
۳- تقسيم کار و تخصص‌گرايی عامل از خود بيگانگی انسان است. تقسيم کار انتخاب و آزادی را از انسان سلب می‌کند، مضاف بر آنکه تقسيم کار اغلب بر اساس ساخت نظام طبقاتی است. وقتی ساخت نظام طبقاتی را برنتافتيم، تقسيم کار به مشارکت در کار تغيير مفهوم می‌دهد. و تخصص‌ها مانع از بازگشت انسان به خويشتن نمی‌شوند. و هم از اين روست که تئوريسين‌های جديد مديريت برای کاستن از جريان تبهگنی انسان به وسيله تقسيم کار، مسئله سيال شدن وظايف را مطرح کرده‌اند. توفلر پيش‌بينی کرده بود که تغيير در مناسبات توليد، ما را به عصر فراغت نزديک می‌کند. امروز آن روزی است که توفلر حدود چند دهه پيش، پيش بينی کرده بود. اما توفلز نظام سرمايه‌داری را درنيافت و در محاسبات خود نگنجانده بود. در نيافت که چگونه اين نظام فراغت انسان را با انواع سرگرمی‌ها پر می‌کند و سرگرمی‌ها پايه نظام توليدی نوين می‌شوند. چيزی که من در نوشته‌های خود آن را عصر اينترتايمنتيسم ناميده‌ام. در حالی که عصر فراغت در دسترس بود و فرصت برای پرکردن تضادها و از بين بردن تبعيض‌ها در دسترس بود، نظام سرمايه‌داری با تغيير پايه‌های توليد، تجاوز بر تجاوز افزود و روشنفکران نيز با فريفتگی در برابر نظام سرمايه‌داری بين‌الملل و توسعه مبانی فکری اين نظام در مفاهيم تجارت آزاد، رقابت آزاد، جهانی سازی، توسعه بازار، مبارزه با تروريسم و... بيانی يافتند که تا ساليان دراز اين تجاوزها را تضمين کردند. بخشی از دغدغه‌ها و راه حل‌های اين دوستتان در تغيير انديشه راهنمای همين روشنفکران است. مقالاتی چون پايان روشنفکری؟ پايان انقلاب؟ پايان ايدئولوژی؟ زبان شناختی بيان آزادی و بيان قدرت، جهان بينی موازنه‌ها و... در راستای اين کوشش‌ها بودند.
۴- وقتی می‌گوييد «نظر من در باره تفاوت استعدادها به هر دو موضوعی که شما اشاره کرديد بر می گردد» من چه بگويم وقتی شما معتقديد، انسان‌ها بعضی مستعد خلق می‌شوند و بعضی کم استعداد و اين را تبعيض نمی‌ناميد. در هر حال از نظر من چنين تفاوتی تبعيض مسلم و آشکار است و خدا از چنين خلقی و چنين نسبتی مبراست و آنها که به اين نوشته من و شما دسترسی پيدا می‌کنند، قضاوت خواهند کرد.
۵- استناد شما به ذاتی بودن خير و شر به سوره الشمس حاوی تناقضات پرشماری است. پيشتر توضيح دادم که آيات قران بی‌ربط کنار هم فهرست نمی‌شوند. سوره الشمس در آغاز به برخی از امور واقع و متسمر و نحوه عمل و نقش بعضی از پديده‌ها اشاره می‌کند. بلافاصله سراغ انسان می‌آيد و به نحوه عمل و نقش انسان اشاره می‌کند. استفاده از کلمه الهام اشاره صريح است که فجور و تقوی دو صفت هستند که در نحوه عمل انسان در آزادی و در عمل به حقوق خود (فلاح) يا در خاب و يا فروهشتن در دسايس پديد می‌آيند. توضيح بيشتر اينکه:
الف) الهام کردن به هيچ رو به معنای در سرشت و ذات انسان نهادن نيست. اگر الهام کردن را به معنای القاء کردن و نشان دادن بگيريم، پس خداوند راه فجور و تقوی را به انسان نشان داده است.
ب) اگر الهام را برابر با اغلب تفاسير نوعی از وحی بناميم، وقتی به مادر موسی الهام می‌شود فرزند خود را پس از شير دادن به دريا فکن، در اينجا راهنمايی مادر موسی چيزی نيست که در سرشت آن مادر،نهاده شده باشد.
ج) توضيح اينکه فجور و تقوی و خير و شر صفت عمل انسان هستند. بدون عمل اين صفات وجود خارجی ندارند. شما چيزی را می‌توانيد در زمره سرشت قرار دهيد که پيش از عمل وجود داشته باشند؛ نه صفانی باشند که به اعمال منتسب می‌شوند. آنچه پيش از عمل در هستی انسان وجود دارد، مجموعه حقوق اوست. حقوق صفت هستی هستند، لذا اين حقوق به صفات اعمال انسان يا موجودی ديگر باز نمی‌گردند. حقوق ميزان اعمال هستند و نه صفت اعمال. به عبارتی، اعمال انسان بايد به حق سنجيده شوند و نه حق به اعمال و صفات انسان. اگر کسی به حقوق ذاتی خود عمل کرد راه خير و تقوی را پيشه کرده است و اگر کسی با حقوق خود بيگانه شد، راه فجور و شر را طی کرده است.
د) جمله بعد در همان آيا ناظر به تأثير بيرونی يا همان دسايس است که به فجور منجر می‌شود. اگر قد افلح و قد خاب را دو روش بيابيم که به دو نتيجه متفاوت تقوا و فجور می‌رسند، آيا غير از اين است که فلاح و آزادی از راه پاک کردن خويشتن از دسايس (که همان معنای دسيسه خودمان يعنی دست داشت و دخالت کردن عنصر خارجی می‌دهد) و بازگشت به فطرت يگانه و توحيدی انسان بدست می‌آيد؟ اما پاره‌ای از تناقض‌ها که با نسبت دادن خير و شر به ذات انسان پديد می‌آورند، بدين قرار هستند:
۵-۱ وقتی خير و شر هر دو ذاتی انسان باشند، منشاء هدايت انسان از بيرون صورت می‌گيرد. و اين با گفته قرآن که منشاء هدايت انسان را درون خود انسان می‌شناسد، در تناقض است و حاشا از نسبت دادن تناقض به قرآن.
۵-۲ وقتی مشناء هدايت خير و شر انسان به بيرون انتقال داده شوند، اين با اصل آزادی انسان که قرآن صريحا به آزادی تأکيد دارد، در تناقض است. چه آنکه وقتی خير و شر هر دو ذاتی انسان باشند، هيچ ارجحيت انتخاب و آزادی ميان آنها وجود ندارد، جز آنکه از بيرون برای او انتخاب شود.
۵-۳ وقتی از بيرون برای او انتخاب می‌شود، اين توجيه می‌کند صفت همه مستبدين و به ويژه توتاليترها در زمانه ما را که به تشخيص خود راه‌های فساد را می‌بندند تا انسان راه شر را نرود.
۵-۴ وقتی منشاء هدايت به بيرون از انسان منتقل شود، رفتار انسان مجموعه‌ای از واکنش‌ها می‌شود و اين با اصل کنشگری انسان در تناقض است.
۵-۵ وقتی منشاء هدايت به بيرون منتقل می‌شود، اين توجيه‌گر رسم متولی‌گری و هدايت‌گری است که با اصل رسالت پيامبر در تناقض و با رويه روابط استعبادی و بندگی مستبدين سازگار است.
۵-۶ هر گاه خير و شر را ذاتی انسان بدانيم، با قول خود شما تناقض پيدا می‌کند که می‌گوييد «من ديدگاه ثنوی در مورد انسان ندارم».
۵-۷ هرگاه خير و شر ذاتی حيات انسان باشند، چون شر نياز به زور دارد و خير اين نياز را ندارد، انسان‌ها در رابطه با يکديگر و در رابطه با خود زور و قدرت بکار می‌برند. و چون زور ويران می‌کند و قدرت ميل به زيادت دارد، اين شر است که غلبه می‌کند و جهان را فرا می‌گيرد. از همين رو بود که وقتی هابز و ماکياول در احوال جهان نگريستند، حکم به شرور بودن انسان دادند. و نيز از همين رو بود که انديشه دولتمداری پديد آمد. و دولت را که برابر با حقوق انسان می‌توانست به سازمان تأمين حقوق جامعه بکار آيد، به سازمان زور تبديل شد که وظيفه آن مبارزه با محورهای شرارت است. در نتيجه دولت به مثابه سازمان انباشت زور و قدرت محل پيدا می‌کند که هم با رسالت پيامبران (که به هيچ زوری متکی نبودند) تناقض پيدا می‌کند و هم با بخش بزرگی از حيات آدميان که در آن زور نقش ندارد، تناقض پيدا می‌کند.
۶- می گوييد هر کس کالای بهتری دارد عرضه کند. شما چنان وضعيت را توصيف می کنيد که گويا در جامعه ما همه آزادند تا انديشه‌ها و راه‌حل‌های خود را ارائه دهند و متعاقباً مردم هم آزادند که هر انديشه و راه حلی را انتخاب کنند. نه دوست عزيز چنين نيست. آنچه که تاکنون مطرح می‌شود يک به صد انديشه‌ها و راه‌حل‌هايی نيست که روشنفکران و انديشه‌ورزان ايرانی مطرح می‌کنند. اين انديشه‌ها و راه‌حل‌ها درست يا غلط هيچيک به گوش مردم نمی‌رسند. بنابراين حق نيست که حوزه بحث را به قلمرويی بکشانيم که مجازها و غير مجازها مانع از دستيابی به حقيقت می‌شوند.
۷- مخاطب ساختن و همه دغدغه و هم و غم خود را به آنها مشغول کردن به غير از به حساب آوردن و يا به حساب نياوردن آنهاست. به علاوه اشتباه بزرگ شما در بحساب آوردن اينجاست که طرفداران وضع موجود و يا نمايندگان وضع موجود را جامعه و يا بخش کثيری از جامعه می‌شناسيد. اگر می‌دانستيد که جز گروهی اندک، به ندرت کسی را می‌يابيد که هواخواه وضع موجود باشد، چنين در گمان تقاعد آنها نمی‌نشستيد. به علاوه و مهمتر از آن اينکه نبايد جمعيت ميليونی بسيج را به عنوان طرفداران وضع موجود انگاشت. به جرث قاطع می‌توانم بگويم که قريب به اتفاق اين جمعيت به خاطر امتيازهای مختلف جذب شده‌اند. امروز در مدارس و در نهادهای دولتی، بايد گاه اغلب اين جمعيت را نصيحت کرد که کمتر دشنام بدهند، وضعيت آنقدر هم که ‌می‌گوييد سياه نيست. اما باز هم به جرث قاطع به شما بگويم که امروز قريب به اتفاق جمعيت ايران اعم از شهری و روستايی و اعم از تحصيلکرده و غير تحصيلکرده، نه دل و نه انديشه در گرو آنها که شما مخاطب خود ساخته‌ايد، ندارند. امروز اگر بخواهيد کسی را پيدا کنيد که به وضع موجود علاقه‌ای داشته باشد، حداقل بايد مدتی در شهر به جستجو بپردازيد. بنابراين سخن شما اشتباه است که بگوييد، نمی‌توان آنها را نايده گرفت، جز آنکه از موضع دولتمداری حرف شما صحيح است. زيرا وقتی هدف از مبارزه سياسی قدرت و دستيابی به مراکز و نهادهای قدرت باشد، حق با شماست که آنها را ناديده نگيريد. اما اگر هدف از مبارزه سياسی آزادی باشد، خود به خود جهت مخاطب‌سازی‌ ما دستخوش دگرگونی اساسی خواهد شد.

علی مزروعی : باسلام و تشکر از حوصله شما ، بدودليل از ادامه اين گفتگو عذرخواهی می‌کنم .اول بدليل ضيق وقت که گرفتارش شده‌ام و نمی‌توانم حتی مرتب در وبلاگم بنويسم .دوم ادامه اين گفتگو را مفيد نمی‌دانم چون ما زبان مشترک نداريم و گويا بدو دنيای مختلف متعلق هستيم و هرچه گفتگو ادامه می‌يابد ظاهرا ما دچار سوء تقاهم بيشتر نسبت بهم می‌شويم! به طور مثال همين برداشت شما از عرضه کالای سياست در ايران، خوب معلوم است وقتی من سخن از عرضه اين کالا می‌کنم اين را در شرايط امروز ايران مطرح می‌کنم و اين شرايط شامل حال همه می شود. اما شما بلافاصله اينرا افزوده‌ايد که اين امکان برای برخی وجود ندارد. خوب دوست عزيزمن ديگر چگونه می‌توانم با شما ادامه دهم، چون بحث را به جايی می‌بريد که ديگر امکان ادامه ندارد. يا شما می‌خواهيد در اين ظرف عمل نماييد، يا براين نظريد که امکان عمل در اين ظرف وجود ندارد. اگر برنظر اول باشيد، که اصلاح طلبان براين نظرند ، بنابراين بجای نقد آنان بايد در همين ظرف کالای خود را عرضه داريد تا مشتريان بجای اصلاح طلبان بسوی شما بيايند، و يا اينکه بر نظر دوم هستيد که در اين نظر اينرا اظهار داشته ايد. بنابراين ديگر جای برای نقدعمل اصلاح طلبان نمی‌ماند. چون وقتی اين نکته راهبردی را درنيافته اند که در اين ظرف نمی‌شود عمل کرد، ديگرنقد عملکردشان سالبه به انتفاع موضوع است و شما نبايد وارد آن شويد! و طبعا راه من از شما در اينجا کاملا جدا می شود، چرا که من می‌خواهم در اين ظرف عمل کنم و شما امکان عمل در اين ظرف را ممکن نمی دانيد و ساده اينکه ما با همديگر نمی‌توانيم مسابقه بدهيم چون شما اصلا ميدان مسابقه را قبول نداريد.
صادقانه اينکه من سخنان و نطرات شما را درنمی يابم و اشکال هم از من است و اميدوارم با مطالعه بيشتر قدرت فهم آنها را پيدا کنم و آمادگی خود را در انتشار مطالب نظری شما دروبلاگم اعلام می‌دارم. در هرحال از توجه و حوصله شما تقدير و تشکر می‌کنم.

احمد فعال: من هم به نوبه خود از حوصله و برخورد صادقانه شما سپاسگذارم. شما وقتی از عرضه راه‌حل‌ها و انديشه‌ها به عنوان عرضه کالاهای فرهنگی ياد می‌کنيد، من به اين حقيقت اشاره کردم که عرضه بسياری از اين انديشه‌ها از جمله انديشه خود من در وضعيت کنونی محال است و به علاوه مردم نمی‌توانند آزادانه انتخاب داشته باشند. شما در پاسخ می‌گوييد « و اين شرايط شامل حال همه می‌شود». اين شرايط چيست که شامل همه می‌شود؟ آيا مرادتان شرايط سانسور و عدم انتخاب است که شامل همه می‌شود؟ در اين صورت موضوع عرضه کالا بنا به گفته خود شما "سالبه به انتفاع موضوع" می‌شود و نه به گفته من. و اگر مرادتان شرايط سانسور و عدم انتخاب نيست که شامل همه می‌شود، پس آن شرايط چيست؟ ادامه اين بحث هم حق با شماست زيرا بحث به جايی می‌رود که به دليل حوزه مجاز و غير مجاز امکان نقد شفاف وجود ندارد. همچنين در خاتمه يک نکته را خدمتتان عرض کنم و آن اينکه در ادامه راه مشترک با اينجانب و يا هر فرد ديگر خوب است ميزان حق مدار بودن يک انديشه (و لو اينکه در پاره ای جهات اشتباه کرده باشد) و حق مدار بودن طرف گفتگو (داشتن صداقت کافی و دغدغه کشف حقيقت) تأکيد شود. به نظر من اين دو ملاک، ميزان خوبی برای انتخاب راه مشترک هستند. از اين نظر انديشه‌ای که در پی برتری مصلحت بر حقيقت است (آنطور که يکی از روشنفکران وطنی در اين باب مقاله نوشته است)، و نيز عدم دريافت صداقت، نه قابل گفتگو هستند و نه می‌توان به مساعی مشترک دست يافت. با آرزوی موفقيت و پيروزی برای شما

۱- اشاره آقای مزروعی در باره نويسندگان غربی، اشاره به بند ۱ پاسخ اينجانب درباره هدفگرايی است که در شماره پيشين آمده بود.

March 26, 2009

نظاميان و انتخابات

يكي از مباحث داغ سال هاي اخير ميزان و دامنه دخالت نظاميان ( بطور مشخص سپاه و بسيج ) در انتخابات بوده است . در سال هاي اوليه انقلاب كه بوي دخالت نظاميان در مناقشه هاي سياسي بين جناح هاي دروني و انتخابات بوجود آمد امام خميني به صراحت از نظاميان خواست كه بين كار سياسي و نظامي يكي را انتخاب كنند چراكه ورود نظاميان به سياست را مخل به كار نظامي و به فساد و تفرقه كشيدن نيروهاي نظامي دانستند و اينگونه بود كه نيروهاي نظامي در زمان امام جرئت ورود به مسائل و مناقشات سياسي جناحي و انتخابات را نداشتند و البته اين توجه و توصيه امام در قالب قانون براي نيروهاي مسلح درآمد و شرط ورود و استخدام در آنها شد . نكته اينكه به رغم اينها امام در وصيت نامه خود هم چند بار بر پرهيز نظاميان از ورود به مناقشات سياسي و انتخاباتي تصريح و تاكيد كردند .

پس از رحلت امام و برهم خوردن آرايش نيروهاي سياسي بتدريج شاهد ورود نظاميان به عرصه سياست هستيم بگونه اي كه در انتخابات مجلس پنجم برخي نيروهاي سپاه و بسيج به نفع نامزدهاي جناح محافظه كار و برخلاف قانون و فرمايشات امام وارد عرصه شدند و البته اين در شرايطي بود كه هم اينان با تمسك به بندي از وصيت نامه امام خود را مامور امربه معروف و نهي از منكر دانسته و به هر مجلس و محفلي كه درست نمي دانستند حمله كرده و تا آتش زدن كتابفروشي و سينما و...به پيش مي رفتند . متاسفانه عدم برخورد با اين جريان كار را بجايي رساند كه تعدادي از فرماندهان نظامي به صدور اعلاميه هشدار به رئيس جمهور خاتمي پرداختند و....وسرانجام راه را براي تسخير كرسي هاي مجلس و قوه مجريه توسط نظاميان هموار كردند و توانستند اينها را بدست آورند اما اينكه چقدر توانسته اند از اينها براي خدمت به مردم و تشكيل مجلس و دولتي كارآمد استفاده كنند و نظام جمهوري اسلامي ايران را ارتقاء دهند هم اكنون براحتي مي توان دريافت كه به بيراهه رفته اند حتي اگر همه قصدشان خير بوده است .
جالب اينكه با هرنگاه و تحليلي دخالت نظاميان در سياست آنهم در شرايط كنوني دنيا كه حتي در بيخ گوشمان در تركيه و پاكستان نظاميان خودرا از سياست بيرون كشيده اند ما شاهد دخالت روز افزون نظاميان ايراني در سياست هستيم و البته اين دخالت با نوعي مغز شويي به نفع يك جناح سياسي و عليه جناح سياسي ديگر صورت مي گيرد . از چاپ و توزيع انواع و اقسام بولتن ها و كتابها بگير تا جلسات توجيهي و سخنراني نوبه اي و اجباري براي نظاميان و حتي سربازان ! يكي از آشنايان كه اخيرا براي گذارندن دوره آموزش سربازي به كرمانشاه رفته است تعريف مي كرد كه در روز 17 اسفندماه آقاي ذوالنور جانشين نماينده ولي فقيه در سپاه يكروز وقتشان را براي سخنراني و توجيه اين سربازان مصروف كرده و يك ريز از بام تا شام عليه اصلاح طلبان و آقاي خاتمي كه آن موقع نامزد بود و خواب ايشان را برهم زده بود ، سخن گفت .او عامل قتل هاي زنجيره اي و حتي كشته شده سعيد امامي را اصلاح طلبان معرفي كرده و دولت خاتمي را مسبب حوادث 18 تير دانسته و....و اينكه خاتمي حق نداشته است با اين سوابق نامزد انتخابات شود و اگر بشود بايد رد صلاحيت بشود و او بايد در انتخابات سال 80 هم رد صلاحيت مي شد . والبته حمايت ايشان از دولت احمدي نژاد و اينكه شبانه و روز درحال خدمت به مردم است و اگر كاستي دارد و نتوانسته است مشكلات اقتصادي و معيشتي مردم را بهبود بخشد بواسطه عدم همراهي مجلس است و...خوب ملاحظه مي شود كه سمت و سوي اينان در انتخابات به كجاست؟
خوشبختانه با انصراف آقاي خاتمي ديگر خواب اينگونه نظاميان آشفته نيست و آنهائيكه اهل بخيه هستند بخوبي مي دانند كه انصراف آقاي خاتمي ظاهري دارد و باطني ! ظاهرش همين هايي كه تا حالا ديده ايم اما باطنش تا زمان مناسب معلوم نمي شود و از اين منظر انصراف آقاي خاتمي براي امثال بنده روشن است و آنرا بنفع نظام و كشور مي دانم چراكه هنوز ايشان نيامده برخي نظاميان شمشير را از رو بسته و آماده نبرد و دخالت در انتخابات شده بودند . بايد اميدوار بود كه پس از انصراف آقاي خاتمي ديگر بهانه اي براي دخالت نظاميان در انتخابات آتي نمانده باشد و مسئولان عالي رتبه هم اين ظريفه را دريابند كه دخالت نظاميان در سياست همچون شمشير دولبه است و مي تواند زهر مهلكي براي قواي نظامي عمل كند . متاسفانه نوع عملكرد نيروهاي نظامي ( سپاه و بسيج) در سال هاي اخير موجبات بدبيني و كاهش مجبوبيت نسبت به اين نيروها را در مردم دامن زده است و اينرا براحتي مي تواند با انجام يك نظر سنجي محك زد و اين در حالي است كه پشتوانه اصلي نيروهاي نظامي در هركشوري شهروندان آن هستند و بايد اميدوار بود كه جاه طلبي هاي برخي نظاميان مهار شود و آنها پايشان را از عرصه سياست بيرون بكشند و اگر اصرار بر سياست ورزي دارند لباس نظامي را از تن بدر آورند . به نظر من انتخابات آتي آزموني براي " نظاميان و انتخابات " است و اينكه نظاميان چقدر حاضر هستند به قوانين و قواعد جاري در كشور و انتخابات و نيروهاي مسلح احترام بگذاراند؟ والبته مسائل بسياري در اين باره مي تواند مطرح شود كه از آن مي گذرم .

March 21, 2009

یادی از گذشته

من برای دیدن مادرم و خواهران وبرادرانم به مناسبت سال نو به زادگاهم مارچین آمده ام . مارچین که هم اکنون دیگر تقریبا بدین نام شناخته نمی شود و در دل توسعه شهر اصفهان هضم شده است در روزگار تولد تا جوانی من روستایی بود با حدود دو الی چهارهزار نفر جمعیت . اکثریت مردان روستا یا کارگر شهرداری اصفهان بودند یا در کارخانه های ریسندگی و بافندگی بارش و بهریس و تاج اشتغال داشتند و تعداد کمتری هم از راه کشاورزی ارتزاق می کردند . بافت غالب روستا بافتی کارگری و مستضعف بود البته محله ای هم داشت که به آن محله حاجی ها می گفتند و ساکنان این محله چون زمین فراوان داشتند وضعشان به لحاظ ثروت خوب بود اما تا یادم می آید همواره در استفاده از ثروتشان برای خدمات اجتماعی و توسعه محل خسیس بوده و مشارکت نمی کردند ! تعداد با سوادان روستا به حدود 20 نفر می رسید و نان برخی شان برای نوشتن اسناد معاملات زمین و خانه ( چون همه اسناد دست نویس بود و جالب آنکه هنوزهم همینگونه است! ) یا صورت جهازیه و...توی روغن بود و یکی دونفرشان مکتب خانه داشتند که شبانه و پولی بود که با آمدن مدرسه دولتی از سال 1341 کم کم دکانشان تعطیل شد .

در این روستا همه همدیگر را می شناختند و روابط عاطفی بسیار قوی و نزدیک داشتند و از جیک و پیک هم با خبر بودند و نمی دانم که چگونه در زمان شناسنامه دادن به اهالی روستا تقریبا به بیشتر آنها فامیلی مزروعی را داده اند بدون آنکه بین آنها رابطه نسبی باشد . قلب روستا در مسجد میان ده می زد که در دوران کودکی و نوجوانی من امام جماعتی بنام آقا ماشاالله داشت که قبلا در مورد او نوشته ام و در دوران جوانی بنده ایشان بدلائلی که توضیح داده ام لباس روحانی را درآورد و گوشه نشینی اختیار کرد و اهالی امام جماعت دیگری بنام حسینی را که از ساکنان سده ( خمینی شهر) بود آوردند که تا هنگام مرگ در این مسند بود . از مشخصات بارز این روحانی این بود که هیچ قرابتی با امام خمینی و انقلاب نداشت چراکه از سال 54 به اینطرف من و سه نفر از دوستان همراه جلسات قرآن و بحث های مذهبی را در مسجد و حسینیه مارچین براه انداخته بودیم و کم وبیش بحث هایی می کردیم که سرخوشی با رژیم پهلوی نداشت و بوی مبارزه و انقلاب می داد و ایشان هم متوجه این فعالیت ها بود اما هیچ همراهی نمی کرد و در روزهای اوج انقلاب که من می رفتم و بین دونماز با استفاده از بلندگوی مسجد اعلامیه های امام را می خواندم به صراحت به من می گفت که تو آخر نان مرا با این عیالواری که دارم آجر می کنی ، و نشان به آن نشانی که تا روز پیروزی انقلاب نام امام را به زبان بیاورد ! اما اینرا هم بگویم که انصافا پس از انقلاب هم هیچ ادعایی نداشت و پی نانی از انقلاب برای خود نگشت و با همان سلوک سابق تا مرگ رفتار کرد .
در چنین جو و فضایی ( که نمی دانم چقدر توانستم آنرا توصیف و انتقال دهم ) بود که ما توانستیم جمعی جوان و قابل توجه را در مارچین همراه با انقلاب کنیم و با پیروزی انقلاب آنها را در تشکلی بنام « انجمن اسلامی مارچین » متشکل سازیم و حال که پس از سی سال به جستجوی " یادی از گذشته " به زیر زمین مادرم رفته بودم تا کتابهای قدیمی را مرور کنم در لابلای آنها اوراقی را یافتم که تعلق به جلسات این انجمن در سال های 58 و 59 داشت و در آن نام افراد حاضر در این جلسات و مبلغی را که تحت عنوان کمک به کارهای ضروری و ضربتی پرداخته بودند . با توجه به آن بافت جمعیتی و وضعیت اقتصادی که قبلا توضیح دادم این افراد هر هفته مبلغ 50 ریال برای فعالیت های انجمن می پرداختند که غالبا صرف کمک به خانوارهای مستمند و کارهای عام المنفعه می شد و در این " یادی از گذشته " می خواهم نام آنها را بنویسم تا یادی باشد از آنها که در فضای انقلاب و بدون هرگونه چشمداشتی اقدام به این عمل می کردند و ایثار امثال اینان ، که برخی شان به فیض شهادت رسیدند ، بود که درخت انقلاب و جمهوری اسلامی را آبیاری و بارور کرد و غالب آنهایی شان که زنده مانده اند زندگی شان همانگونه مانده است که اول انقلاب . اسامی را به ترتیب ثبت در دفتر بتاریخ 8/9/58 می آورم و با استفاده از برگه های دیگر تکمیل می کنم : 1- محمد جوادی فرزند شعبان ، 2- لطفعلی خلیل پرور فرزند غلامحسین ( به بسیج و سپاه پیوسته و سال ها در جبهه بود و پس از بازنشستگی براثر سکته قلبی در سال گذشته در گذشت )، 3- احمد مزروعی فرزند حاج رضا ( ازکاسبان سرشناس محل و برادر دوشهید) ، 4- قنبر حیدری فرزند رجبعلی ( به رحمت خدا رفته ) ، 5- سید کریم طراح فرزند سید احمد ( بارها به جبهه رفت و مجروح شد و پس از جنگ به زندگی عادی برگشت ) ، 6- اسماعیل مزروعی فرزند عباس ، 7- رحمت الله مزروعی فرزند شکرالله ، 8- رمضان مزروعی فرزند شکرالله ، 9- قربانعلی مزروعی فرزند نعمت الله ، 10- حسن جوادی فرزند شعبان ، 11- رحمت الله کریمی فرزند حسن ، 12- نادعلی حقیقی زاده فرزند باقر ، 13- ابوطالب مزروعی فرزند فتح الله ، 14- رجبعلی مزروعی فرزند رمضان ، 15- تقی مزروعی فرزند حاج رضا ، 16- اکبر مزروعی فرزند احمد ، 17- احمد مزروعی فرزند حاج علی ، 18- براتعلی حقیقی فرزند حیدر ، 19- حسن قانعیان فرزند علی ،20- رحمت الله مزروعی فرزند محمد ، 21- مرتضی مزروعی فرزند علی ،22- حسین مزروعی فرزندحسن ،23- نعمت الله رجبی فرزند علی اکبر، 24- رضا مهدی پور فرزند علی محمد ( در اوایل جنگ به شهادت رسید) ،25- محمدعلی مزروعی فرزند رحیم ، 26- حسن هدائیان فرزند عبدالله ،27- رجبعلی مزروعی فرزند صفر ، 28- شکرالله رجبی فرزند علی اکبر ،29- فضل الله مزروعی فرزند جعفر ( در جنگ به شهادت رسید) ،30- حاج حسین حقیقی زاده فرزند جعفر،31- رضا نصرالهی فرزند حسن،32- رضا مزروعی فرزند احمد ،33- علی مزروعی فرزند ابوالقاسم ،34- مرتضی مزروعی فرزند رجبعلی ، 35- عباس جوادی فرزند شعبان ،36- سید ااکبر حسینی فرزند سید جواد ، 37- رحمت الله مزروعی فرزند حیدر، 38- اکبرمهدی پور فرزند علی محمد، 39- محمد حسین مزروعی فرزند عباس ، 40- احمد رجبی فرزند علی اکبر، 41- رضا مهدیان فرزند قاسم ( بارها به جبهه رفت و مجروح شد و برادر شهید )، 42- تقی مزروعی فرزند حاج رضا ، 43- صفرعلی مزروعی فرزند فتح الله ،44- حسین علی مزروعی فرزند ابوالقاسم،45- رضا نصرالهی فرزند حسن .
جالب اینکه در پشت همین برگه صورت جلسه ای است با این نوشته :" یکشنبه مورخ 12/9/58 روز اول رفراندوم قانون اساسی جمهوری اسلامی از صندوقی که جهت کمک به زلزله زدگان روستاهای اطراف خراسان درب مدرسه پسرانه گذاشته شده بود جمعا مبلغ 13470ریال جمع شد و در روز دوشنبه مورخ 13/9/58 مبلغ 3050 ریال." بله آن روزها و روزگاران ایام ایثار و کمک به دیگران و از خود گذشتن بود و مردمانی که خود در عسرت و تنگدستی و بواقع مستضعف بودند هر آنقدر که می توانستند در کار خیر مشارکت می کردند اما امروز ما در کجا قرار داریم؟ این " یادی از گذشته " مرا که سال هاست از مارچین هجرت کرده ام و جز برای دیدار مادر و اقوام و آنهم هرازهرگاهی بدانجا نمی روم و کمتر توفیق دیدار همین یاران را می یابم سخت به تامل واداشت و اینکه بار انقلاب بر دوش مستضعف ترین افراد جامعه ما بود اما اینان کمترین بهره را از آن گرفتند و من شرمنده اینان هستم چراکه روزگاری بدانها می گفتم انقلاب زندگی بهتری را برای آنان به ارمغان می آورد اما ...و صد اما که پس از سی سال فاصله با آرمانهای انقلاب بیشتر شده و مستضعفان همچنان گرفنار زندگی مانده اند و...

سال نومبارک

ای خدایی که تغییردهنده قلوب و چشمهایی ، وای خدایی که شب و روز را تدبیر می کنی ، و ای خدایی که حال و احوال ما تحویل می کنی ، اوضاع و احوال ما به بهترین حال ها تحویل کن ، وسال آتی را با انتخابی احسن بدست ملت ایران سالی پرخیر و برکت برای همه مردمان قرار ده .آمین یا رب العالمین




March 19, 2009

نگاهي به اقتصاد ايران در سال 87

اقتصاد ايران در سال 1387 به رغم بهره مندي دولت از درآمد افسانه ای 70 ميليارد دلاري نفت ، بدليل عدم ثبات مديريتي ، ترديد و ابهام در سياستگذاري ها و ظهور آثار تاخيري سياستهاي اجرا شده توسط دولت نهم ، افزايش نرخ تورم و بيكاري را به صورت توامان (ركود تورمي) تجربه كرد و سال ناكام دیگری را در دولت نهم پشت سر نهاد.
عزل وزير امور اقتصادي و دارايي در ارديبهشت ماه و كناره گيري اجباري دومين رئيس بانك مركزي در دولت نهم در مهرماه (در كنار ديگر تغييرات كابينه) نوعي عدم ثبات مديريتي را در اين سال به نمايش گذاشت كه طبعا هيچگونه علامت مثبتي براي فعالان اقتصادي را در پي نداشت. سخناني كه اين دو مقام كابينه در هنگام توديع خود بيان داشتند هر چند با اين سئوال و ابهام مواجه بود كه چرا اينها را پيش از اين مطرح نكردند اما به طور قطع نقدي محكم و استوار بر نوع رویکرد ، سیاستهای اجرایی و عملكرد اقتصادي دولت نهم بود ، و اينكه رئيس دولت نهم كمترين بها را به نظرات كارشناسي ، حتي اگر عضو كابينه باشند ، نمي دهد و راه خود را مي رود.

فرازهایی از سخنان اقای داود دانش جعفری وزیر امور اقتصادی و دارایی در هنگام تودیع اش اینگونه بود :" نسبت به تجربه‌گذشته كشور و با آدم هايي كه تجارب خوبي داشتند نظر مثبتي وجود نداشت و حداقل اين بود كه با ابهام به آن نگريسته مي‌شد. اين در حالي بود كه هنوزم نقشه راه براي آينده مورد نظر نيز آماده نشده بود. بسياري از مفاهيم پذيرفته شده علم اقتصاد در دنياي امروز از قبيل تاثير نقدينگي بر تورم و يا چگونگي تقسيم كار مطلوب بين دولت و مردم زير سئوال بود. به برنامه‌چهارم به عنوان سندي لازم الاتباع نگاه نمي‌شد و اين در حالي بود كه هيچ تلاشي براي تغيير آن نيز نمي‌شد" ،" مسائل جنبي دست چندم كشور كه اصولا اهميت نداشتند در شرايطي، تبديل به مساله‌دست اول كشور مي‌شدند. مثل تعيين ساعت كار بانك‌ها كه ماه‌ها ما را به خود مشغول كرد."، " در مسائل جاري و اجرايي دستگاه‌هاي وابسته نيز ما همواره شاهد فعاليت گروه‌هاي فشار بوديم كه سعي مي‌كردند با اطلاع رساني غلط حركت امور را در جهت مورد نظر خود تغيير دهند."، "به قرار اطلاع در قسمت بازرسي رييس جمهور افرادي نفوذ كرده بودند كه جزو ناراضي‌هاي دستگاه‌ها بودند. عده‌اي هم بودند كه صلاحيت پذيرش شغل نداشتند. به طور مثال معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود قاعدتا اشراف او به مسائل اقتصادي نمي‌تواند بالا باشد. اين افراد با دسترسي محدودي كه داشتند، به خود اجازه مي‌دادند در مسائل پيچيده گزارش تهيه كنند و با دسترسي آساني كه به مقام بالا داشتند، ذهنيت كارشناسي نشده خود را منتقل كنند. اينها مديران بالاي دستگاه‌هاي اجرايي، حتي وزرا را نيز كه منتخب مجلس و رييس جمهور بودند و از مجلس راي اعتماد گرفته بودند، به راحتي زير سوال مي‌بردند و در موارد بسياري باعث شكل گيري مديريت دو گانه يا موازي در دستگاه. البته تهيه اين نوع گزارش‌ها فقط مختص بازرسي رييس جمهور نبود و از اشخاص درون دستگاه‌ها هم استفاده مي‌شد. " ، " در طرح مربوط به انحلال سازمان برنامه هم ديده بودم كه اين اقدام حساب شده نبود و جز ايجاد سرخوردگي و ياس براي كاركنان اين سازمان عظيم اثر ديگري نداشت. از ويژگي‌هاي ديگر اين دوره‌ هيجاني اين بود كه هر كس به خود اجازه مي‌داد در مسائل كلان اقتصادي كشور دخالت كند. نمي دانم چه فايده‌اي از اين كار مي‌بردند. "،" در طول اين دوره هر قدر من و بانك مركزي تلاش كرديم اين دوست صميمي و دوست داشتني‌مان جناب آقاي دكتر جهرمي را كه اخيرا از حوزه سياسي وارد فعاليت‌هاي اقتصادي شده، متقاعد كنيم كه چاپ اسكناس براي ايجاد اشتغال مفيد نيست، اما موفق نشديم. حتي اگر هم بانك‌ها منابع مختصري را براي طرح‌هاي مورد نظر اختصاص مي دهند، بايد ديد طرح‌هاي زودبازده جديد مهمتر هستند يا تامين سرمايه در گردش طرح‌هاي تمام شده قبلي؟!آقاي دكتر جهرمي بارها در دولت مي‌گفت: نسبت نقدينگي به توليد ناخالص داخلي در كشور ما پايين است! عده‌اي هم مي گفتند نبايد از افزايش رشد نقدينگي نگران بود، چرا كه ما تلاش مي كنيم آن را به سمت توليد ببريم! تا وقتي چنين ديدگاه‌هايي در كشور غلبه داشته باشد، نبايستي سوال كرد چرا در كشور تورم بالاست؟ مگر در همين دولت، تجربه كاهش تورم به 12.1 درصد به ثبت نرسيده است؟! دلايل توفيق دولت در آن سال چي بود؟!به نظرم مي‌رسد اگر مي‌خواهيم در اقتصاد موفق باشيم بايد با قاعده اين علم آشنا باشيم و به اصول آن پاي بند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند نابساماني‌هاي اقتصادي ما به ويژه در تورم و بخش مسكن ناشي از فعاليت‌هاي بدخواهانه عليه دولت است. من اذعان مي‌كنم، تجربه‌اي در ارتباط با مبارزه با مافيا ندارم! بايد كارشناسان خبره اطلاعاتي و امنيتي را وارد اين كار كرد. ولي به نظرم مي‌رسد حتي براي خنثي كردن فعاليت مافيايي البته اگر وجود خارجي داشته باشد! حتما كنترل رشد نقدينگي نيز مفيد است. "،" آيا مي‌شود انتظار داشت كه براي انجام تكاليف بودجه‌نزديك به 60 ميليارد دلار دلار نفتي از سوي بانك مركزي تبديل به ريال شود، ولي نقدينگي بالا نرود؟! هر كس بلد است بفرمايد انجام دهد. يا اگر نقدينگي بالا رفت، كاري كنيم كه تورم بالا نرود؟!هر كس مي‌تواند بفرمايد انجام دهد.تورم نتيجه محتوم اين سياست است، و نمي‌شود از واقعيت فرار كرد. "،" در سال گذشته در همين دوران بود كه شوراي عالي پول و اعتبار تشكيل جلسه داد. اكثريت اعضاي شورا از جمله من و دكتر شيباني با كاهش نرخ سود بانكي مخالفت بوديم. فضاي غالب جلسه اين بود كه چون تورم سال 1385 بالا رفته، بايد سود بانكي نيز متناسب با آن افزايش يابد. اما چون محدوديت‌هاي سياسي دولت قابل درك بود، لذا شورا به رييس جمهور پيشنهاد كرد در سال 1386 هيچ كاهشي متوجه نرخ سود بانكي نشود. عليرغم اين همكاري شورا، جناب آقاي رييس جمهور اين پيشنهاد را قبول نكردند و تلويحا گفته شد اگر براي بار دوم هم نظر دولت رعايت نشود باز هم نظر شورا تاييد نمي‌شود و لذا وقتي مجددا اين موضوع در شورا بحث شد اكثريت اعضاي جلسه با درك خوب از شرايط زمان به آن راي مثبت دادند و لذا تنش خوابيد!... روشن است اگر ما مي‌توانستيم رشد نقدينگي را به 15 درصد محدود كنيم و برنامه‌هاي اقتصادي خود را با اين فرض انجام مي‌داديم، ما نمي‌بايستي نگران تورم بالا باشيم ولي الان كه رشد نقدينگي 40-35 درصد است حتما بايد در مورد كاهش نرخ سود بانكي نگران بود. نتيجه كاهش سود بانكي فقط رانت‌ها نيست بلكه اختلال در بازار كالا و ايجاد تورم بيشتر از مساله‌رانت هم مهمتر است. "
و فراز هایی از سخنان اقای مظاهری دومین رئیس بانک مرکزی دولت نهم در مراسم تودیع اش :" مدیریت امور اقتصادی بر مبنای علم اقتصاد و بهره‌‏گیری از ابزارهای اقتصادی و بهره‌‏گیری از دانش بشری و دستاوردهای مدیریتی و علمی قابل اجراست.
"،" قبول كردن اصول و مبانی علمی و قبول كردن رابطه پارامترهای اقتصادی، تورم و نقدینگی، سود بانكی و تورم، الزام اولیه است. به خود جرات نباید داد كه این روابط را نفی كرد. از كسانی كه با جسارت و جزمیت به خود جرات می‌‏دهند روابط علی و منطقی بین این پدیده‌‏ها را نفی كنند، باید برحذر بود. باید علم اقتصاد را شناخت و از آن سواری گرفت و الا این اقتصاد است كه سواری خواهد گرفت."،" این موضوع باید روشن شود كه با تزریق تورم و تامین پول پرقدرت و چاپ پول نمی‌‏توان اشتغال ایجاد كرد و به توسعه اقتصادی رسید. ایجاد اشتغال از طریق تزریق پول یك سراب است. باید به دنبال آب رفت نه دنبال سراب. سراب وعده می‌‏دهد، دعوت می‌‏كند و تشنه را خوشحال می‌‏كند. به همین دلیل چاپ اسكناس تولید ثروت نكرده و مردم را پولدار نمی‌‏كند. اگر این طور بود مردم زیمبابوه ثروتمندترین مردم روی زمین بودند، چراكه اسكناس‌‏های 10 میلیارد دلاری را برای خرید نان می‌‏دهند. همچنین پول، موتور اقتصاد نیست. چاپ پول موتور تورم است. نباید از مسكن‌‏هایی كه درد را به سرطان تبدیل می‌‏كند، استفاده كرد."،" تزریق تورم و دمیدن در تنور داغ تورم را مردم می‌‏فهمند و می‌‏دانند كه این كار، كاری است كه ریشه در سیاست‌های اقتصادی دارد. آدرس دادن‌‏های اشتباه نظر مردم را عوض نمی‌‏كند و مردم را به اشتباه نمی‌‏اندازد. همه مردم می‌‏دانند كه دولت می‌‏تواند كاری كند كه تورم كاهش یابد. مردم تجربه اتخاذ تدابیر مناسب و كاهش تورم و آرامش و طمانینه ناشی از كاهش تورم را فراموش نمی‌‏كنند. مردم می‌‏فهمند هر دولتی كه سیاست توسعه با ابزارهای تورمی را دنبال می‌‏كند، حتما دو الزام را پیگیری می‌‏كند: اول جبران قدرت خرید مردم در قبال تورم تزریقی برای حفظ معیشت آنها و دوم حمایت از تولید داخل و صادرات در قبال تفاوت تورم داخلی و خارجی."،" از افراط و تفریط باید پرهیز كرد. زمانی تورم 11 درصد و سود بانكی 24 و 26 درصد و روی این موضوع اصرار بود. یك زمان دیگر تورم بیش از 20 درصد داریم و می‌‏خواهیم سود بانكی را به 12 درصد برسانیم."،" باید تفاوت بین برنامه‌‏ریزی دولت و تصمیم مردم وجود داشته باشد و بین این دو تبعیض قائل شد."،" سیاست‌های پولی باید در بانك‌مركزی تبیین و تنظیم شود. یك نهاد تخصصی باید برای این وظیفه سنگین طراحی و مستقر شود. لازم است این نهاد با شخص رئیس‌جمهور و از طریق ایشان با دولت تعامل داشته باشد. بانك‌مركزی نباید جزئی از دولت یا تابع دولت باشد. بانك‌مركزی باید ناظر مقتدر بازارهای مالی باشد. نظارت بانك‌مركزی بر عملكرد نهادها و موسسات پولی و مالی نباید تحت تاثیر هیچ ملاحظه‌‏ای قرار گیرد. بانك‌مركزی باید در تصمیمات و اقدامات خود از مجموعه دولت مستقل و به شخص رئیس‌جمهور متصل باشد و با اقتدار بالا عمل كند. رهبری مدیریت اقتصادی كشور لوازم و ساز و كارهایی دارد. مسائل كلان اقتصادی باید در اتاق‌‏های فكر و فضاهای كارشناسی تعیین شود و نه در پای تریبون‌‏ها، نمی‌‏توانیم در كشور به اقتصاددانان و عالمان اقتصادی و كارشناسان خبره توجه لازم را نكنیم و آنان را جدی نگیریم، اما توسعه اقتصادی داشته باشیم. با شناختی كه از مطالعه توسعه دركشورهای دیگر داشته‌‏ام، مسائل اقتصادی در ساختارهای پیش‌‏بینی شده در حاكمیت و مجاری منطقی و قانونی مربوطه حل و فصل می‌‏شود. بنده هم همواره به این مسئله پایبند بودم و در این مدت هم تلاش كردم در قالب همین ساختارها مسائل را حل كنم. اگرچه به دلیل غیر فعال بودن برخی از این ساختارها نظیر شورای پول و اعتبار با محدودیت‌‏هایی مواجه بوده‌‏ام."
در سال 1387 بر دامنه ترديد و ابهام در سياستگذاريهاي دولت نهم افزوده شد . اين دولت كه پس از روي كار آمدن همراهي و همگامي خود را با سياست تثبيت قيمت حامل هاي انرژي مصوب مجلس هفتم نشان داده بود اما در ميانه راه ناچار از تغيير اين سياست به سهميه بندي و افزايش قيمت بنزين از 80 به 100 تومان شده بود بناگاه در اوايل سال 87 بحث هدفمند كردن يارانه حامل هاي انرژي و پرداخت يارانه نقدي به خانوار ها را مطرح نمود كه محتواي آن آزادسازي قيمت حامل هاي انرژي بود . در واقع از سال 1384 تا 1387 دولت نهم طيفي از سياست تثبيت تا آزادسازي قيمت حامل هاي انرژي را اجرا و پي گرفت. البته طي اين مسير را در مورد دیگر سیاست های دولت نهم و بطور نمونه بارز در رابطه با نرخ سود تسهيلات بانكي می توان مشاهده كرد. كاهش دستوري نرخ سود بانكي به 14 و 12 درصد و کمتر از نرخ تورم در سالهاي 85 و 86 آنچنان بلايي را بر سر منابع بانك هاي دولتي آورد كه در سال 1387 دولت اگر چه نه با اعلام رسمي بلكه به شيوه عملي و با اعلام بانك مركزي نرخ سود بانكي را تا سقف 19 درصد آزاد كرد و براي اولين بار پس از انقلاب شاهد انتشار اوراق مشاركت با نرخ 18 درصد در اين سال بوديم. روشن است كه اينگونه تغييرات سياستي 180 درجه ای جز اينكه بر دامنه و فضاي ابهام ها و ترديد ها براي فعالان اقتصادي بيفزايد حاصلي بهمراه نداشته است.
آثار تاخيري سياست انبساط پولي و مالي دولت در سال 84 و 85 ، که با دامن زدن بر رشد نقدينگي در این دو سال به تدريج از اوايل سال 86 و با سرعت گيري نرخ تورم ظاهر شد و نرخ تورم را در پايان اين سال به حدود 21 درصد افزايش يافت، در سال 87 نيز اين روند صعودي ادامه يافت و نرخ تورم را به 26 درصد رساند. نرخ تورمي كه مقام اول در منطقه و شش کشور با تورم بالا را در دنیا را نصیب ایران کرده است . در مورد بيكاري نيز به تقريب همين روند طي شده و حاصل كار اينكه اقتصاد ايران در ماه هاي پاياني سال 87 در شرايط "ركود تورمي" گرفتار آمده است. و این در حالی است که پیامد های رخداد بحران مالی و اقتصادی جهانی از میانه سال 87 به تدریج متوجه ایران شده و بر دامنگستر شدن این شرایط افزوده است . کاهش قیمت هر بشکه نفت به یک سوم نسبت به ماه های ابتدای سال 87 بطور مستقیم درآمد دولت را متاثر و بشدت تحت فشار قرار داده است بگونه ای که دولت نهم در تهیه و تنظیم لایحه بودجه سال 88 ناچار از پناه بردن به افزایش قیمت حامل های انرژی و گنجاندن بخشی از درآمد حاصله در بودجه شد . کاهش قیمت برخی دیگر از کالا ها در بازار جهانی نیز بطور غیر مستقیم اقتصاد ایران را متاثر ساخت که انعکاس آنرا بخوبی می توان در روند نزولی شاخص بورس و کاهش سی درصد ارزش بازار در شش ماهه دوم سال 87 مشاهده کرد .
یکی دیگر از مسائلی که در سال 87 در کانون توجه مباحث اقتصادی و اجتماعی کشور قرار داشت "طرح تحول اقتصادي"بود كه از سوي رئيس دولت نهم به صورت پرداخت يارانه نقدي و به گونه اي تبليغاتي در ماههاي ابتدايي این سال 87 ارائه شد . محتوای این طرح در برگیرنده هفت موضوع یا محور برای انجام برخی اصلاحات در ساختار اداری و اجرایی دولت بود در نهایت به بحث هدفمند کردن یارانه ها معطوف و بالاخره در ماههاي پایانی سال لايحه اين طرح به مجلس ارائه شد كه هنور اندر خم كوچه تصويب مانده است . با اين حال محاسبه بخشی از منابع درآمدی ناشي از افزايش قيمت حامل هاي انرژي در لايحه بودجه سال 88 مباحث داغ و حادي را در عرصه عمومی و بطور خاص مجلس هشتم بهنگام بررسی و رسیدگی به لایحه بودجه سال 88 بهمراه داشته ، كه این خود نشانه اي از داغ و حاد بودن شرايط اقتصادي كشور در روزهاي پاياني سال 87 است. و جالب اینکه به رغم انتظار دولت مجلس همسو به این آزاد سازی یکباره قیمت حامل های انرژی رای نداد و عملا بحث هدفمند کردن یارانه ها و پرداخت یارانه نقدی به خانوارهای مدنظر دولت در سال آتی را منتفی کرد بگونه ای که می توان سال 87 را سال ظهور و افول بزرگترین مانور اقتصادی دولت نهم در سال پایانی مسئولیتش بنام " طرح تحول اقتصادی " لقب داد .
"نگاهي به اقتصاد ايران در سال 87" نشان می دهد كه به رغم هزينه هاي بالاي دولت و صرف 70 ميليارد دلار در بودجه ، عملکرد اقتصادی کشور هيچگونه بهبودی را در شاخص هاي كلان در پی نداشته است ، و سال چهارم اجراي قانون برنامه چهارم توسعه نيز همچون سه سال قبل با ناكامي در تحقق اهداف كمي اين برنامه به پيش رفته است. بعلاوه اینکه در اين سال ظهور بحران مالي و اقتصادي جهاني و پيامدهاي آن بر حجم و دامنه مسائل و مشكلات اقتصادی ايران افزود است . كاهش قيمت نفت به حدود يك سوم در ماههاي پاياني سال 87 نسبت به ماههاي اول اين سال و نبود افق روشنی برای افزایش قیمت نفت بدلیل تداوم رکود اقتصاد جهانی در سال 88 و شرایط رکود تورمی در داخل چشم انداز تیره و بسيار سخت و دشواري را براي اقتصاد ايران در سال آتي به نمايش مي گذارد، و اين در حالي است كه انتخابات رياست جمهوري سال آتي نيز در راه است. از این منظر می توان انتخابات ریاست جمهوری و تغییر دولت را فرصتی برای تغییر شرایط اقتصاد ایران و گذار از این وضعیت در سال 88 به شمار آورد و امیدوار بود که شهروندان ایرانی با بهره مندی از این فرصت راه تازه ای را بروی اقتصاد ایران بگشایند .

March 17, 2009

خاتمی پیروز انتخابات

جامعه سیاسی ایران در ماه های اخیر تجربه گرانبهایی را پشت سرگذاشت . از بحث آمدن یا نیامدن خاتمی تا آعلام نامزدی ایشان برای انتخابات و سرانجام بیانیه انصراف در روز 26 اسفند زمان چندانی طی نشد اما مواضع و دیدگاههای بسیاری از افراد و گروه ها شفاف و روشن شد که شاید اگر اینگونه عمل نمی شد هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد و طبعا این یک تجربه سیاسی خوب برای افرادی است که می خواهند سیاست ورزی اصلاح طلبانه بکنند .

مطالعات و تجربه سیاسی برمن اثبات کرده است که در کشورهای جهان سوم ، که کشور ما نیز از زمره آنان محسوب می شود ، کمتر افراد سیاسی را می توان یافت که سرسالم از این عرصه بگور ببرند و در ایران معاصر برای اثبات این وضعیت مصادیق بسیار می توان عرضه کرد . اینکه در این رخداد مستمر چه نهاد یا فردی مقصر است جای بحث فراوان دارد اما اجمالا می توان به شکل گیری دور باطلی در ایران اشاره کرد که یک سر آن ( والبته سر اصلی و موثر) حکومت و حکومتگران و سر دیگر مخالفان و دگراندیشان و...بوده اند که در ایجاد استبداد و خشونت نقش داشته اند . اگر حکومتگران برای رسیدن به هدف ، که همان حفظ قدرت و حکومت با هر قیمت و بهایی بوده است ، استفاده از هر وسیله ای را مجاز می دانسته اند ، گروه های مبارز و مخالف و دگر اندیش هم کم و بیش در دام یک چنین قاعده ای گرفتار بوده اند و شاهد این مدعا هم بررسی شکل گیری گروه ها و سازمان های مبارز گذشته است .
راه رهایی ایران از دام استبداد و خشونت به هر نام و شکل و شیوه ای و دستیابی به آزادی و عدالت و مردمسالاری و...و در یک کلام حاکمیت قانون گذر از این قاعده وحشتناک هدف ، وسیله را توجیه می کند ، است و این امکان ندارد مگر اینکه سیاستمداران ما در هر رده ای به اصول اخلاقی چه در هدف و چه در روش پایبند و ملتزم شوند و به نظرم تحقق این امر در سایه تمسک به آموزه های دینی بسیار محتمل و ممکن است و تصور بنده در دورانی که برای پیروزی انقلاب اسلامی مبارزه می کردم جزاین نبود .
بدون اینکه بخواهم به راه های پیموده در سال های پس از انقلاب در انطباق با آموزه های دینی و به ویژه آموزه های اخلاقی اشاره و آنرا ارزیابی کنم خلاصه می گویم که متاسفانه هرچه ما از صدر انقلاب دور شده ایم به همان میزان نیز از پایبندی ما به آموزه های دینی و اخلاقی در اداره حکومت کاسته شده است و این آسیب و فاجعه ای بزرگ است که اگر برای ترمیم و جبران آن چاره ای نشود بر پایه آن حدیث که جز از اسلام اسمی باقی نمی ماند همان می شود که پس از رحلت رسول خدا بتدریج در جامعه اسلامی رخ داد .
حرکت اصلاحات که در سایه انتخاب آقای خاتمی در دوم خرداد 76 به ریاست جمهوری شکل گرفت تلاشی برای بازسازی اداره حکومت در انطباق با آموزه های دینی و اخلاقی و شعارهای انقلاب اسلامی بود و البته در این مسیر مخالفت ها و کارشکنی ها و بحران آفرینی ها اتفاق افتاد و سنگ های فتنه که از هر سو می بارید اما جالب اینکه در همین دوران سخت و دشوار خاتمی بدلیل کارهایی که شیوه رایج همه حکومتگران ایران بود و انجام نداد مورد شماتت و سرزنش والبته بزبان مدرن انتقاد برخی قرار گرفت که خود را اصلاح طلب تر از او می دانستند و شعار عبور از خاتمی و بعد تحریم انتخابات را ساز کردند و شد آنچه شد و سرانجام از طی این مسیر حاکمیت یکدست اقتدارگرایان درآمد و دوستان عبور کننده هم به خارج رفتند و...
تجربه حاکمیت یکدست اقتدارگرایان برای جامعه ما تجربه ای سخت گرانبها و پرهزینه بود و براحتی می توان دریافت که اکثریت جامعه خواستار بازگشت به اصلاحات و تغییر وضع موجود است و تراوشات این موج خاتمی را متقاعد ساخت که پا به میدان انتخابات بگذارد با این جمله که یا من یا آقای مهندس موسوی ، و در همین مدت اندک با سفر به استانهای فارس ، کهکیلویه و بویر احمد و بوشهر نشان داد که اقبال عمومی بسوی اوست اما همین رخداد باضافه آمدن اقای موسوی باعث شد که خاتمی در اندیشه فرو رود و از یکسو به انتظارات و توقعات و امکانات در دسترس و...و از سوی دیگر تعهد اخلاقی به پیشبرد اصلاحات و پیروزی در انتخابات و اینکه حاضر برای اینکار هر هزینه ای بپردازد باعث شد که تصمیم به انصراف بگیرد و راه را برای اجماع بین اصلاح طلبان روی یک نامزد باز نماید . به نظر من از هرمنظری به موضوع نگاه کنیم « خاتمی پیروزی انتخابات » است چراکه نشان داد او برای رسیدن به قدرت (هدف) استفاده از هر وسیله ای را (حتی اگر گفتن یک جمله باشد ) مجاز نمی داند و میزان صداقت و اخلاقی بودن خود و اینکه حاضر است هر هزینه ای را در این راه بپردازد . من با همه وجودم براین باورم که خاتمی نیاز جامعه دیروز و امروز ماست و تنها افرادی با ویژگی های شخصیتی او می توانند راهبر ما در پیمودن راه دشوار آزادی و... در این سرزمین باشند اما سوگمندانه باید بگویم که ساختار قدرت از یکطرف و یاران نایار از طرف دیگر باعث شدند که ایشان خود را ازصحنه انتخابات کنار کشد و...و به نظرم از امروز کار بر دو نامزد باقی مانده اصلاح طلب و همچنین اصلاح طلبان بسیار سخت و دشوار خواهد شد و نه تنها صحنه انتخابات که وضعیت درونی اصلاح طلبان و دونامزد به محک آزمون نهاده می شود و اینکه اینان بواقع چقدر حاضرند در ایم مسیر هزینه بدهند؟ به نظر می آید عمل آقای خاتمی نشان دادکه او بیش از پیش لیاقت و شایستگی رهبری جنبش اصلاح طلبی مردم ایران را دارد و بر اصلاح طلبان است که اورا رها نسازند و سازی ساز کنند تا اورا به صحنه باز گردانند و در این میان دو نامزد باقی مانده اصلاح طلب بیش از همه مسئولیت دارند و فردای انتخابات باید پاسخگوی عمل خود باشند .

مصاحبه با شبکه خبر دانشجو

اشاره: رجبعلي مزروعي، عضو دفتر سیاسی جبهه مشاركت و رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران، متولد سال 1336 اصفهان، داراي مدرك ليسانس فيزيك از دانشگاه اصفهان و فوق ليسانس اقتصاد از دانشگاه شهيد بهشتي است.

وي سوابق اجرايي و مديريتي همچون نمايندگي مردم اصفهان در مجلس ششم، كارمند وزارت نفت، رايزن فرهنگي ايران در نيجريه، وابسته فرهنگي در کراچی پاكستان، مديركل مركز مطالعات و تحقيقات وزارت ارشاد و مشاور اقتصادي رئيس جمهور در دوران وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و رياست جمهوري سيد محمد خاتمي و مدير برنامه ريزي سد كرخه را در كارنامه خود دارد.

متن زیر مشروح گفت و گوی خبرنگار «شبکه خبر دانشجو» با آقاي مزروعي مي باشد که هفته گذشته در دفتر انجمن صنفی روزنامه نگاران انجام شد.


آقاي مزروعي جبهه مشاركت چگونه شكل گرفت؟

تشكيل حزب مشاركت به قبل از سال 1376بر مي گردد؛ زماني كه دوستان ما در جناح چپ - كه بعداً اصلاح طلب نام گرفت - در فضاي بعد از سال 1368 بتدريج كنار زده شده بودند و در انتخابات مجلس چهارم نيز بخشي رد صلاحيت و بخشي هم راي نياوردند.

در سال 1375 مجموعه دوستان به اين نتيجه رسيدند كه به دنبال يك تشكل باشند و اين موجب شد در انتخابات سال 1376 آقاي خاتمي مطرح شود و مجموع دوستان نيز بيشتر در ستاد انتخاباتي خاتمي فعال شدند.

تصور اين بود كه آقاي خاتمي يك راي پنج تا شش ميليوني مي آورد و مي توانيم در سايه آن راي، يك تشكل و جريان سياسي را سازمان دهيم، اما خوب برخلاف انتظار، آقاي خاتمي يك راي بيش از 20 ميليون آورد و دولت را در دست گرفت.

بعد از اينكه اين دولت تشكيل شد آن مجموعه دوستان باز به اين نتيجه رسيدند كه هدف قبلي را عملي كنند و براي همين منظور تمام سال 76 و بخشي از سال 77 دوستان ما كه بعدها به عنوان موسسين حزب مشاركت شناخته شدند، اين تشكل را تاسيس، و اساسنامه و مرامنامه را تدوين كردند و آذرماه سال 1377 پس از طي مراحل قانوني، حزب مشاركت اعلام موجوديت كرد.

عده اي حزب مشاركت را يك حزب دولت ساخته مي دانند. نظر شما چيست؟

اين يك برداشت است؛ اصلاً فكر تشكيل چنين تشكل سياسي قبل از سال 1376 زاده شد و مراحلي را هم طي كرد، ولي با انتخابات ریاست جمهوری سال 76 همزمان شد.

با این حال اگر دولت ساخته بود طبعاً در اين دوره اي كه دولت و مجلس در دست اصلاح طلبان نيست بايد حزب از فعاليت مي افتاد، ولي فكر مي كنم اين سه چهار سال نشان داد كه فعالیت جبهه مشاركت خيلي ارتباطي با دولت نداشته و يك تشكل كاملاً مستقل بوده است؛ البته طبعاً در دوره آقاي خاتمي همسويي فكري با ايشان داشتيم و به عنوان حامي و يار دولت بوديم و الان هم منتقد دولت هستيم و نقش خود را ايفا مي كنيم.

با توجه به اينكه در مجلس ششم حضور داشتيد، در مجموع عملكرد اين مجلس را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

قبل از اينكه وارد مجلس ششم شويم، حزب مشاركت براي انتخابات برنامه اي ارائه داد، گفتيم كه اگر وارد مجلس شويم اين برنامه را تبديل به قانون كنيم. در پايان مجلس، بخشي از آن وعده ها تبديل به قانون شد و نتيجه داد. بخش ديگري هم به دليل اختلاف نظري كه بين مجلس ششم و شوراي نگهبان وجود داشت به نتيجه اي نرسيد ولي پس از ارزيابي کار انجام شده در مجلس با برنامه، خوشبختانه نزديك به 95 درصد آنچه كه وعده داده بوديم به نتيجه رسيد به ویژه در بخش هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، عملكرد موفق بود اما در بخش سياسي كمترين موفقيت را داشتيم به دليل اينكه طرح ها و لوايحي كه به گونه اي با مسائل سياسي ارتباط داشت از صافي شوراي نگهبان رد نشده بود.

كارشناسان اقتصادي، مجلس ششم را فاقد برنامه اقتصادي مي دانستند، نظر شما چيست؟

اتفاقاً برعكس اين قضيه صادق است، در زمينه مسائل اقتصادي فكر مي كنيم در بين مجالس بعد از انقلاب، مجلس ششم يكي از موفق ترين مجالس بوده، چون چند قانون كليدي را تصويب كرد كه مجالس قبلي و بعدي انجام ندادند، يكي اصلاحات قانون ماليات ها بود. اين قانون با نگرش حمايت از توليد و روان سازي چرخ اقتصادي كشور انجام شد كه اجزاي زيادي دارد، مهمترين آن اين است كه نرخ موثر مالياتي براي بنگاه هاي اقتصادي را از حدود 65 درصد به 25 درصد كاهش داد و عملاً اين امكان را برای بنگاه هاي اقتصادي بوجود آورد كه از اين كاهش مالياتي براي سرمايه گذاري و توسعه بنگاه استفاده كنند كه اثرات خود را پس از اجراي قانون در سال 1380 به اين طرف نشان داد. دومين قانون طرح جلب و حمايت از سرمايه گذاري خارجي بود كه بعد از انقلاب توجهي به آن نشده بود اما در مجلس ششم طرح آن تهيه و تصويب و از سال 1381 اجرايي شد. اگر به آمار و ارقام رجوع شود تا سال 1384 كه دولت خاتمي بر سر كار بود روند ورود سرمايه گذاري خارجي به كشور مثبت و رو به افزايش بود اما متاسفانه از سال 1384 به اين طرف دوباره روند منفي شده است. قانون مهم دیگر، قانون برنامه چهارم توسعه است كه در مجلس ششم بررسی و تصويب شد و فكر مي كنم هنوز بهترين قانون براي اداره كشور است. اصلاحات ديگري هم مانند يكسان سازي نرخ ارز كه يك اصلاح ساختاري در اقتصاد كشور بود در قانون بودجه سال 1381 تصويب و اجرا شد. تقريباً در مجلس ششم نزديك به 145 قانون تصویب شد كه به مسائل اقتصادي ارتباط داشت و اگر تعداد مصوبه ها را ملاک ارزیابی بگيريم، كه به نظر من نمي تواند ملاك ارزيابي دقیق باشد، مجلس ششم نسبت به دو مجلس هفتم و هشتم خيلي فعال تر بوده است.

آقاي كروبي معتقدند كه عده اي در مجلس تندرويي كردند و تحصن برگزار شده باعث شكست اين مجلس شد با اين نظر موافقيد؟

وقتي بحث تندروي مطرح مي شود دوستاني كه مي گويند تندرويي بوده است باید مصادیق و جزئيات آن را بگوئيد. تحصن عكس العمل بود نسبت به عمل ديگري، اكثريت دوستان مجلس ششم ما رد صلاحيت شدند بدون اينكه شوراي نگهبان دليل آنرا ارائه كند اتفاقاً آقايان خاتمي و كروبي در ابتدا نسبت به اين مسئله معترض بوده و همراهي كردند. دوستاني كه مي گويند تندروي كرديم نمي گويند بايد چه كار مي كرديم؟

آقاي مزروعي در آستانه برگزاري انتخابات دهم رياست جمهوري هستيم اجازه دهيد وارد فضاي انتخابات شويم آرايش انتخاباتي اصلاح طلبان براي حضور در انتخابات آينده رياست جمهوري را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

فكر مي كنم آرايش كنوني اصلاح طلبان براي انتخابات آينده بسيار خوب است و اتفاقاً حضور سه نامزد در وضعيتي كه با آن روبرو هستيم به نفع جريان اصلاح طلبي است و نشان مي دهد برخلاف تصوري كه جريان رقيب ما دارد كه يكي از آنها گفته بود اصلاحات مرده است و حضرت مسيح هم نمي تواند آنرا زنده كند، اتفاقاً اصلاح طلبان بسيار زنده هستند و ظرفيت خوبي دارند. ولي تبعاً مطلوب اين است كه با يك نامزد وارد انتخابات شويم و من فكر مي كنم اين امر اتفاق مي افتد.

آقاي كروبي گفتند؛ والله كنار نمي روم، يعني قسم به خداوند خورده اند آيا با وجود اين باز فكر مي كنيد كه ايشان به نفع كسي كنار رود؟

در عالم سياست هيچ چيز را تمام شده ندانيد، شرايط، مقتضيات و واقعيات هستند كه در نهايت تصميم گيري را مشخص مي كنند به نظر من اين شرایط انتخاباتي خيلي مانع با آن هدفي كه ما دنبال مي كنيم نيست.

با وجود حمايت هاي برخي چهره هاي مطرح اصلاحات از آقاي كروبي به نظر نمي رسد در نهايت اصلاح طلبان بر روي وي اجماع كنند؟

هدف ما پيروزي در انتخابات است و در ايام پيش رو هر نامزدي كه بتواند اين پيروزي را براي اصلاح طلبان ممكن كند روي همان اجماع مي شود و فكر مي كنم بقيه اصلاح طلبان هم مي پذيرند.

كانديداي اصلي حزب مشاركت براي انتخابات آينده کيست؟

كانديداي اصلي ما به عنوان جبهه مشاركت آقاي خاتمي بوده است ولي بايد جلو برويم و با توجه به شرايط و واقعيات و اين كه چه نامزدي مي تواند اهداف ما را تحقق بخشد در مورد آن تصميم خواهيم گرفت.

نظر حزب مشارکت درباره شخصي غير از آقاي خاتمي چیست؟

براي ما مهم پيروزي در انتخابات است يعني هدف براي ما مهم است. از نظر ما هر نامزدي كه ما را به هدف برساند مورد حمايت خواهد بود.

حضور آقاي ميرحسين موسوي را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ عده اي معتقدند كه ايشان نه اصلاح طلب است و نه اصولگرا؟

آقاي مير حسين از سال هاي اول انقلاب هميشه در جناح چپ و اصلاح طلب بوده و الان هم فكر مي كنم در اين جناح تعريف مي شود براي اينكه مجموع حاميان ايشان در جناح اصلاح طلب هستند و در جناح رقيب ما، حمايتي از ايشان نشده است و ايشان هم خود را در درون جريان اصلاح طلبي تعريف مي كنند.

سوابق نشان مي دهد كه آقاي موسوي بيشتر به اقتصاد دولتي اعتقاد دارند نظر شما چيست؟

در اظهارات اخير كه ايشان داشته اند اين گونه نيست. آقاي موسوي اگر روزگاري به دليل شرايط، كه بخشي برآمده از انقلاب و بخشی بر آمده از جنگ، مجبور بودند اقتصاد را به صورت دولتي مديريت كنند ا لان چنين شرايطي وجود ندارد. اتفاقا عملكرد سال هاي اخير نشان مي دهد كه جناح اصولگرا بيشتر با خصوصي سازي مخالف بوده است. در مجلس ششم ما هر مصوبه اي كه راجع به خصوصي سازي داشتيم، شوراي نگهبان رد مي كرد، در مجلس هفتم نيز مواد مربوط به خصوصي سازي در قانون برنامه چهارم توسط اصولگرایان حذف شد. شما اگر اصلاحات سال 1383 قانون برنامه چهارم در مجلس هفتم اصولگرا را مطالعه كنيد مي بينيد این اصلاحات، حذف موادي مربوط به خصوصي سازي است. آقاي احمدي نژاد هم كه روي كارآمد ابتدا اين نگرش را داشت يعني از تثبيت قيمت ها كه در مجلس هفتم اتفاق افتاد، حمایت کرد. در كشور نزديك به 27 سال طول كشيد كه جناح چپ و راست به اين نتيجه رسيدند كه وضعيت قبلي قابل تداوم نيست و اصل 44 را تفسير كردند، كه به نظر من اصل 44 را تغيير دادند، و رسيدند به اين كه در كشور، بايستي اقتصاد از آن وضعيتي كه 80 درصد اقتصاد به طور مستقيم يا غيرمستقيم در دست دولت است خارج شود، بنابراين این بحث آقاي موسوي نيست ايشان هم مي گويد يكي از ظرفيت هاي جديدي كه براي كشور ايجاد شده است همان تفسیراصل 44 و سياست هاي مربوط به آن است و بايد اين اصل را درست اجرا كرد.

آقاي خاتمي در 16 آذرماه سال 83 در جمع دانشجويان دانشگاه تهران اعلام كردند كه در جبهه اصلاحات صداي دشمن به گوش مي رسد، به نظر شما روي سخن آقاي خاتمي با چه كساني بود؟

اينها را بايد به صورت مصداقي خود آقاي خاتمي جواب دهند من نمي دانم منظور ايشان چيست.

برخي از اصلاح طلبان در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي موضوع عبور از وي را مطرح كردند به نظر شما چرا اين بحث مطرح شد؟

عده اي اين بحث را مطرح كردند ما هم موافق آن نبوديم به هر حال وقتي در جامعه فضا آزاد باشد افراد مختلفي مي توانند ديدگاه هاي خود را مطرح كنند اينها را بايد از كساني كه اين بحث را مطرح كردند سئوال كرد.

آقاي مزروعي با توجه به تخصص شما در بحث اقتصاد شايد بد نباشد كه گريزي هم به مباحث اقتصادي بزنيم، به نظر شما چرا آقاي خاتمي طرح هدفمند كردن يارانه ها را اجرايي نكردند؟

يكي اينكه مقامات عالي كشور با آن موافق نبودند براي اينكه در دو مرحله در دولت آقاي خاتمي طرح تهيه شد و تا مراحل عالي رفت ولي جلوي آن گرفته شد. اما الان موافقت مي شود و دوم اينكه الان با همه اين موافقت ها مي بنيم كه با چه مشكلاتي برخورد كرده است. به نظر من آنچه را كه دولت کنونی مطرح و تبليغ كرده است اجرا نخواهد شد براي اينكه آن شكل قابل اجرا نيست كه شما قيمت ها را دفعي افزايش دهيد و بعد بخواهيد پول نقدي به مردم بدهيد، به خصوص الان كه قيمت نفت هم كاهش يافته است. شايد دو سال یا يك سال پيش اين قابل اجرا بود ولي الان نمي توان آنرا اجرا كرد. در دولت آقاي خاتمي برنامه اي ارائه شد كه در مواد قانون برنامه چهارم هم بود اگر اين دولت آن را ادامه مي داد به اين مشكل بر نمي خورد و آن افزايش تدريجي قيمت حامل هاي انرژي متناسب با نرخ تورم بود و جامعه هم اين را پذيرفته بود، يكي از بزرگترين اشتباهات مجلس هفتم همين بود كه قيمت حامل هاي انرژي را تثبيت كردند و گفتند اين عيدي به مردم است، اين سياست اشتباه بود و متاسفانه دولت نهم هم كه روي كارآمد اين تثبيت را ادامه داد و براي سه سال قيمت ها تثبيت شد تا اینکه در سال 1386 مشخص شد كه اين نمي تواند ادامه پيدا كند، آنجا بود كه بحث سهميه بندي بنزين مطرح شد و قيمت بنزين از 80 تومان به 100 تومان رسيد، اگر آن شيب تدريجي ادامه مي يافت و قيمت تدريجي سال 83 تثبيت نمي شد اين 80 تومان در امسال كه 87 است نزديك به 200 تومان مي شد و اصلاً احتياجي به اين بحث ها نبود و در مورد برق، آب، گازوئيل هم اگر يك شيب تدريجي اصلاح قيمت صورت مي گرفت حالا مي شد اين شيب را تند و كند كرد اما يكي از مواد قانون برنامه چهارم، كه اتفاقاً در دولت آقاي احمدي نژاد ناديده گرفته شده است، همين ماده 3 مربوط به اصلاح قيمت حامل هاي انرژي است كه حالا مي خواهد در بدترين شرايط ممكن انجام شود.

شما با هدفمند كردن يارانه موافق هستيد؟

من با آنچه كه در قانون برنامه چهارم نوشته شده موافقم چون اين يك بسته سياسي است يعني تنها قيمت حامل هاي انرژي نيست چون بايستي همزمان با اين كار، سيستم حمل و نقل عمومي در كشور بهبود يابد به گونه اي كه اقشار و طبقات كم درآمد جامعه بتوانند به طور سهل الوصولي به خدمات حمل و نقل دسترسي داشته باشند و نظام تامين اجتماعي هم به طوري سازماندهي شود كه همه شهروندان زير پوشش نظام تامين اجتماعي قرار گيرند يعني بخشي از اين درآمد حاصل از افزايش قيمت ها صرف تامين اجتماعي شود و البته بخشي از جامعه كه زير خط فقر هستند بايستي مورد حمايت دولت قرار گيرند با تعاريف خاص يعني به اين شكل كه مي خواهد عمل شود موافق نيستم.

اقاي مزروعي الان 100 سال است كه از صنعت نفت برخورداريم اما همچنان بنزين وارد مي كنيم در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي چه اقداماتي براي حل اين مساله انجام شد؟

حل اين مشكل كه چرا ما نتوانسته ايم نفت خام را به فرآورده تبديل كنيم و بفروشيم در دوره آقاي هاشمي شروع شد اما در دولت آقاي خاتمي اگر كارنامه آن را نگاه كنيم بيشترين سرمايه گذاري براي تبديل نفت خام به فرآورده هاي نفتي در ايران انجام شده است. تمام طرح هاي پتروشيمي كه در بندرماهشهر و امام خميني (ره) است كه نفت خام و گاز را تبديل به فرآورده مي كند در دوره آقاي خاتمي انجام شده است و الان اگر شما مي بينيد كه صادرات غيرنفتي در دوره آقاي احمدي نژاد رشد نشان مي دهد اگر وارد جزئيات آن شويم بخش عمده اي از اين رقم حاصل صادرات غیرنفتي همين كارخانه هايي است كه در دوره آقاي خاتمي ساخته شده است كه در اواخر دوره خاتمي و يا دوره احمدي نژاد به بهره برداري رسيده است. مسئله تولید و مصرف بنزين بحث پرمناقشه اي است. در بحث واردات بنزين، بايد اقتصادي فكر كنيم كه آيا ساختن يك پالايشگاه در داخل براي ما اقتصادي است يا اينكه بنزين را از خارج وارد كنيم؟ در مجلس ششم بارها اين بحث انجام شد. آن موقع با قيمت هايي كه وجود داشت و محاسباتي كه انجام شد به اين نتيجه رسيديم كه اقتصادي نيست براي كشور پالايشگاه بسازيم اما در مجلس هفتم تصميم گرفته شد كه 5 تا 7 پالايشگاه در كشور ساخته شود اما باید بدانیم هر پالايشگاه با ظرفيت 400 الي 500 هزار ليتري در روز توليد بنزين، احتياج به حداقل 3 ميليارد دلار سرمايه گذاري دارد و تا وقتي كه به توليد برسد اگر همه مسائل حل باشد يعني تحريم نباشيم، تكنولوژي آماده باشد و قرار دارد ببنديم حداقل سه سال ساخت آن طول مي كشد، حال سئوال اين است اگر بخواهيم 5 پالايشگاه بسازيم، احتياج به حداقل 15 ميليارد دلار سرمايه دارد، اين مبلغ از كجا مي خواهد تامين شود؟ آيا بازدهي آن متناسب با سرمايه گذاري است؟ به اضافه اينكه نمي شود كشور را تعطيل كرد كه آن چند پالايشگاه ساخته شود بالاخره مصرف روزانه بايد تامين شود.

يعني شما معتقد هستنيد كه ما بايد همچنان بنزين وارد كنيم؟

من اين بحث را ندارم. بستگي به قيمت و شرايط روز بايد ديد كه اين به لحاظ اقتصادي چقدر توجيه دارد؟ و بر چه پايه اي مي توانيم ارزيابي كنيم كه اگر توليد را داخل انجام دهيم يا وارد كنيم بهتر است؟ چون صرف اينكه ما وارد كننده يا توليد كننده هستيم معنا نمي دهد.

به نظر نمي رسد اگر ما همچنان وارد كننده بنزين باشيم اين نوعي وابستگي است؟

بينيد بحث وابستگي و استقلال در دنياي امروز از مواردي است كه مي تواند رهزن انديشه باشد. دنيا محل داد و ستد است و الان بحث جهاني شدن مطرح است، يعني تمام كشورها به هم پيوسته و وابسته شده اند، هر كشوري بايد از واقعيت موجود يك شناخت درست داشته باشد و براساس منافع ملي كشور با ديگران تنظيم روابط كند و جز اين معني ندارد، اين يك واقعيت است كه دنيا به نفت ما و ما به كالاي دنيا نياز داريم اين را كسي نمي تواند ناديده بگيرد.

آقاي مزروعي الان مدتي است كه موضوع آغاز روابط ايران و آمريكا مطرح شده است نظر شما در اين زمينه چيست؟

در مجلس ششم اين را مطرح كرديم و به نقطه اي رسيديم كه بايد با آمريكا به تدريج اين ديوار بي اعتمادي را كه بالا رفته است برداريم و همچنان كه با روسيه و انگليس رابطه داريم با آمريكا نيز مذاكره كنيم. در حال حاضر ادامه اين وضع را به نفع كشور نمي بينيم و بايد امكاني فراهم شود كه با در نظر گرفتن همه شرايط و مقتضيات و مهمتر از همه منافع ملي، اين بحث را بتوان پيش برد و مديريت كرد و اميدوار بود كه با كاهش اين روابط خصمانه ديرين، يك فضاي جديد را به روي كشور باز شود.

به عقيده كارشناسان سياسي، امريكا الان خيلي مشتاق است كه با ايران رابطه داشته باشد، نظر شما چيست؟

از نظر من در شرایط کنونی، ايران بيشتر مشتاق است. بعد از انقلاب هيچ رئيس جمهوري جرات نكرده است به رئيس جمهور آمريكا نامه بنويسيد و پيام تبريك بفرستد ولي آقاي احمدي نژاد نامه تبريك فرستاد و اين در بعد از انقلاب سابقه نداشته است. البته اين اشكال ندارد ولي به نظر من اتفاقاً امريكا در شرايط فعلي مشتاق مذاکره نيست و اين ضعف قضيه است، الان فضا خوب نيست ولي در مجموع هر اقدامي كه براي حل مشكلات ما با آمريكا صورت گيرد را به نفع كشور مي دانيم.

در زمان آقاي خاتمي اقدامي براي برقراري رابطه با آمريكا صورت گرفت؟

در زمان خاتمي، آمريكا مشتاق رابطه با ايران بود. در زمان رياست جمهوري ايشان، مادلين آلبرايت در سخنراني خود بواسطه دخالت آمريكا در كودتاي 28 مرداد از ايران عذرخواهي كرد و فضا به سمتي پيش می رفت كه اين مشكل حل شود اما آن موقع مخالفت هايي در داخل بود و عملاً جلوي آقاي خاتمي را گرفت و اين ناقص ماند و بعداً هم با روي كارامدن جرج بوش و واقعه 11 سپتامبر كه امريكا ايران را به عنوان سه كشور در محور شرارت معرفي كرد اين بحث تعطيل و فضايي ديگري ايجاد شد.

آقاي مزروعي در قضيه مادلين آلبرايت كساني كه اصل سخنان وي را شنيده يا خوانده بودند، گفتند كه بحثي از عذرخواهي در آن نبوده است؟

اين بستگي به برداشت و تلقي افراد دارد و اصلاً راجع به مسائل سياسي و اجتماعي آنچه كه بسياري از داوري ها و جهت گيري ها را معلوم مي كند به گرايشات آدم ها بر مي گردد به همين خاطر در اين گونه مسائل با طيفي از برداشت ها و تنوع فكري روبرو هستيد، بنابراين اين يك نظر است اما قابل فهم است كه اگر روابط ايران و آمريكا به سمت بهبود برود اين يك دفعه شروع نمي شود، با يك حرفي از آن طرف و با سخني از اين طرف شروع مي شود و موضوع سخن آلبرايت يك نقطه شروع بود و به اين معني نيست كه همه مسائل ما در قالب يك عذرخواهي حل می شد. اينها نقطه شروع هايي است مانند الان كه اوباما مي گويد ما مي خواهيم با ايران تعامل و مذاكره كنيم و بستگي به جوابي كه ايران مي دهد جلو مي رود و در آن زمان از اين نقطه شروع درست استفاده نشد حالا به هر تعبيري كه می خواهد باشد.

تقريباً سه ماه پيش مجله نيوزويك طي يادداشتي به نقل از دنيس راس، پرده از نامه اي برداشت كه در آن صادق خرازي از آمريكا درخواست مذاكره كرده بود، نظر شما چيست؟

اين ها جزء كارهاي خبرگزاري فارس است، آقاي خرازي زنده است و اين را تكذيب كرد.

اما آقاي مزروعي اصل نوشته موجود است و شواهد صحت اين نامه را تاييد مي كند؟

از مواردي كه منتشر شده و مطالعه كرده ام آقاي خرازي تكذيب كردند و اين براي من حجت است و چنين نوشته اي را نديده و اطلاعي ندارم./انتهاي پيام/

گفت و گو: ميثم ميرزايي تبار

March 16, 2009

تشکيل انجمن دولتي روزنامه نگاري , موازي سازي غيرقانوني است

علي‎ ‎مزروعي‎ ‎رييس‎ ‎هيات‎ ‎مديره‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران ‎ایران ‎در‎ ‎مصاحبه‎ ‎با‎ ‎روز‎ ‎تاسيس‎ ‎انجمني‎ ‎موازي‎ ‎با‎ ‎اين‎ ‎تشکل‎ ‎صنفي‎ ‎توسط‎ ‎حضور‎ ‎برخي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران جناح‎ ‎راست‎ ‎را‎ ‎غيرقانوني‎ ‎دانست‎ ‎و‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎نشانه‎ ‎تلاش‎ ‎جناح‎ ‎طرفدار‎ ‎دولت‎ ‎براي‎ ‎استفاده‎ ‎ازچند‎ ‎ماه‎ ‎باقي‎ ‎مانده‎ ‎دولت‎ ‎نهم‎ ‎به منظور‎تحت‎ ‎فشار‎ ‎قراردادن انجمن مستقل روزنامه نگاران‎ ‎قلمداد کرد. اين‎ ‎گفت‎ ‎وگو‎ ‎را‎ ‎مي‎ ‎خوانيد‎.

‎‎تاسيس‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎وخبرنگاران‎ ‎ايران‎ ‎توسط‎ ‎اصولگرايان‎ ‎و‎ ‎رسانه‎ ‎هاي‎ ‎نزديک‎ ‎به‎ ‎دولت‎ ‎را‎ ‎چگونه‎ ‎ارزيابي‎ ‎مي‎ ‎کنيد.
‎‎ ‎
از‎ ‎وقتي‎ ‎دولت‎ ‎آقاي‎ ‎احمدي‎ ‎نژاد‎ ‎روي‎ ‎کار‎ ‎آمد،‎ ‎آنها‎ ‎تلاش‎ ‎زيادي‎ ‎کردند‎ ‎که‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎را‎ ‎تعطيل‎ ‎کنند. آنها‎ ‎حتي‎ ‎تا‎ ‎مرز‎ ‎اينکه‎ ‎اعلام‎ ‎کنند‎ ‎انجمن‎ ‎واجد‎ ‎شرايط‎ ‎انحلال‎ ‎است‎ ‎پيش‎ ‎رفتند. اما‎ ‎پيگيري‎ ‎هاي‎ ‎حقوقي‎ ‎که‎ ‎توسط‎ ‎انجمن‎ ‎انجام‎ ‎شد‎ ‎و‎ ‎نيز‎ ‎حضور‎ ‎پرشور‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎در‎ ‎مجمع‎ ‎عمومي‎ ‎انجمن‎ ‎باعث‎ ‎شد‎ ‎وزارت‎ ‎کار‎ ‎نسبت‎ ‎به‎ ‎انحلال‎ ‎انجمن‎ ‎کوتاه‎ ‎بيايد. اين‎ ‎کوتاه‎ ‎آمدن‎ ‎به‎ ‎اين‎ ‎دليل‎ ‎بود‎ ‎که‎ ‎نمي‎ ‎توانستند‎ ‎هيچ‎ ‎دليل‎ ‎حقوقي‎ ‎براي‎ ‎چنين‎ ‎انحلالي‎ ‎دست‎ ‎و‎ ‎پا‎ ‎کنند. اما‎ ‎يک‎ ‎بخشي‎ ‎از‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاراني‎ ‎که‎ ‎عمدتا‎ ‎گرايش‎ ‎سياسي‎ ‎شان‎ ‎هم‎ ‎معلوم‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎از‎ ‎ابتداي‎ ‎تشکيل‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎تا‎ ‎امروز‎ ‎سر‎ ‎سازش‎ ‎و‎ ‎موافقت‎ ‎با‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎نداشتند،‎ ‎از‎ ‎فرصت‎ ‎دولت‎ ‎نهم‎ ‎مي‎ ‎خواستند‎ ‎استفاده‎ ‎کنند‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎واقع‎ ‎يک‎ ‎جايگزيني‎ ‎براي‎ ‎انجمن‎ ‎بسازند. چون‎ ‎شرايط‎ ‎به‎ ‎گونه‎ ‎اي‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎فکرمي‎ ‎کنند‎ ‎عمر‎ ‎دولت‎ ‎ نهم در‎ ‎حال‎ ‎پايان‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎اينها‎ ‎ديگر‎ ‎ممکن‎ ‎است‎ ‎وزارت‎ ‎کار‎ ‎موافق‎ ‎خودشان‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎همراه‎ ‎نداشته‎ ‎باشند. بنابراين‎ ‎خواسته‎ ‎اند‎ ‎از‎ ‎اين‎ ‎فرصت‎ ‎استفاده‎ ‎کنند‎ ‎و‎ ‎يک‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎جعلي‎ ‎درست‎ ‎کنند. اين‎ ‎انجمن‎ ‎با‎ ‎تعداد‎ ‎روزنامه‎ ‎نگار‎ ‎قليلي‎ ‎از‎ ‎برخي‎ ‎نشريات‎ ‎خاص‎ ‎‏(محافظه‎ ‎کار)‏‎ ‎تشکيل‎ ‎شده‎ ‎است. من‎ ‎اين‎ ‎انجمن‎ ‎را‎ ‎تاثيرگذار‎ ‎نمي‎ ‎بينيم‎ ‎و‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎فعاليت‎ ‎خودش‎ ‎را‎ ‎ادامه‎ ‎خواهد‎ ‎داد. ‏‎ ‎‎ ‎

‎‎آيا‎ ‎انجمن‎ ‎جديد‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎موازي‎ ‎با‎ ‎انجمن‎ ‎قانوني‎ ‎کار‎ ‎خود‎ ‎را ادامه‎ ‎بدهد‎ ‎يا‎ ‎اينکه‎ ‎مي‎ ‎خواهد‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎کنار‎ ‎بگذارد؟
‎‎ ‎
از‎ ‎نظر‎ ‎قانوني‎ ‎آنها‎ ‎نمي‎ ‎توانند‎ ‎جلوي‎ ‎فعاليت‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎را‎ ‎بگيرند. اما‎ ‎از‎ ‎نحوه‎ ‎عملشان‎ ‎کاملا‎ ‎مشخص‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎مي‎ ‎خواهند‎ ‎موازي‎ ‎سازي‎ ‎کنند. ‏‎ ‎دوستاني‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎جريان‎ ‎سياسي‎ ‎راست‎ ‎فعاليت‎ ‎مي‎ ‎کنند،‎ ‎با‎ ‎اين‎ ‎موازي‎ ‎سازي‎ ‎سعي‎ ‎کرده‎ ‎اند‎ ‎که‎ ‎فعاليت‎ ‎هاي‎ ‎خودشان‎ ‎را‎ ‎توجيه‎ ‎و‎ ‎اذهان‎ ‎عمومي‎ ‎را‎ ‎مخدودش‎ ‎کنند. البته‎ ‎ما‎ ‎از‎ ‎يک‎ ‎جهت‎ ‎هم‎ ‎خوشحال‎ ‎هستيم‎ ‎که‎ ‎اين‎ ‎عمل‎ ‎ممکن‎ ‎است‎ ‎يک‎ ‎رقابتي‎ ‎را‎ ‎دامن‎ ‎بزند‎ ‎البته‎ ‎اگر‎ ‎آنها‎ ‎بتوانند‎ ‎به‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎خدمات‎ ‎اراپه‎ ‎دهند. ما‎ ‎خوشحال‎ ‎خواهيم‎ ‎شد‎ ‎که‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎قدرت‎ ‎انتخاب‎ ‎داشته‎ ‎باشند. ‏‎ ‎‎ ‎

‎‎آ يا‎ ‎ممکن‎ ‎است‎ ‎اين‎ ‎اقدام‎ ‎مقدمه‎ ‎اي‎ ‎باشد‎ ‎براي‎ ‎اينکه‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎رده‎ ‎خارج‎ ‎کنند‎ ‎يا‎ ‎به‎ ‎نحوي‎ ‎فشار‎ ‎بياورند‎ ‎که‎ ‎ديگر‎ ‎فعاليت‎ ‎نکند؟

‎ ‎اگر‎ ‎ملاک‎ ‎قانون‎ ‎و‎ ‎موازين‎ ‎حقوقي‎ ‎باشد،‎ ‎تشکيل‎ ‎انجمن‎ ‎جديد‎ ‎با‎ ‎حضور‎ ‎نماينده‎ ‎وزارت‎ ‎کار‎ ‎غيرقانوني‎ ‎است. براي‎ ‎اينکه‎ ‎طبق‎ ‎قوانين‎ ‎جاري‎ ‎درجمهوري‎ ‎اسلامي‎ ‎ايران‎ ‎فقط‎ ‎يک‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎در‎ ‎هر‎ ‎شغلي‎ ‎مي‎ ‎تواند‎ ‎وجود‎ ‎داشته‎ ‎باشد‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎ثبت‎ ‎برسد‎ ‎و‎ ‎آن‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎ايران‎ ‎است. بنابراين‎ ‎به‎ ‎لحاظ‎ ‎قانوني‎ ‎نمي‎ ‎توانند‎ ‎جلوي‎ ‎فعاليت‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎ايران‎ ‎را‎ ‎بگيرند. به‎ ‎لحاظ‎ ‎قانوني‎ ‎وقتي‎ ‎جلوي‎ ‎فعاليت‎ ‎انجمن‎ ‎گرفته‎ ‎مي‎ ‎شود‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎دادگاه‎ ‎يا‎ ‎هيات‎ ‎حل‎ ‎اختلاف‎ ‎راي‎ ‎به‎ ‎جلوگيري‎ ‎از‎ ‎فعاليت‎ ‎هاي‎ ‎انجمن‎ ‎صنفي‎ ‎روزنامه‎ ‎نگاران‎ ‎بدهند‎ ‎که‎ ‎چنين‎ ‎چيزي‎ ‎وجود‎ ‎ندارد. اما‎ ‎اينکه‎ ‎همه‎ ‎چيز‎ ‎در‎ ‎ايران‎ ‎براساس‎ ‎قانون‎ ‎پيش‎ ‎مي‎ ‎رود‎ ‎خودش‎ ‎جاي‎ ‎سوال‎ ‎دارد. اينکه‎ ‎آنها‎ ‎بخواهند‎ ‎يک‎ ‎کار‎ ‎غير‎ ‎قانوني‎ ‎انجام‎ ‎دهند‎ ‎و‎ ‎از‎ ‎نيروها‎ ‎وقواي‎ ‎خود‎ ‎در‎ ‎اين‎ ‎مسير‎ ‎استفاده‎ ‎کنند‎ ‎بحث‎ ‎ديگري‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎من‎ ‎الان‎ ‎براي‎ ‎آن‎ ‎جوابي‎ ‎ندارم.

March 12, 2009

دلهره اصولگرايان از اصلاح طلبان

با نزديک شدن به زمان انتخابات رياست جمهوري و افزايش فعاليت گروه هاي سياسي براي حضور موثر در اين عرصه، موضوع عدم امکان بهره گيري اصلاح طلبان از فضا و امکانات مناسب به عنوان يک متغير تاثيرگذار در رقابت هاي انتخاباتي با اهميت به شمار مي آيد، چه آنکه هر جريان و گروهي براي عرضه تفکرات و نظراتش در جامعه نياز به ابزار و امکاناتي دارد که بدون آن تعامل با مردم نيز دشوار به نظر مي رسد. در هفته هاي گذشته شاهد بوديم چهره هاي اصلاح طلب به رغم استقبال پرشور مردم از حضور آنان در محافل عمومي به دليل موانع ايجاد شده نتوانستند در مجامع مد نظرشان سخنراني کنند. سخنراني آقاي خاتمي در شاهچراغ و از سخنراني آقاي کروبي در دانشگاه هاي گرگان و همدان جلوگيري شد. در اين ميان رسانه هاي جريان رقيب سعي دارند با ناديده گرفتن محدوديت ها و امکانات نابرابر جريانات سياسي کشور، انتقاد اصلاح طلبان از اين موضوع را مظلوم نمايي جلوه دهند.

اين امر در حالي صورت مي گيرد که نابرابري امکانات ميان احزاب اصولگرا و اصلاح طلب کاملاً بديهي و مشخص است. حال حتي اگر در رسانه هاي اصولگرا گفته شود اصلاح طلبان مظلوم نمايي مي کنند، واقعيت همان طور که هست در افکار عمومي جامعه شکل خواهد گرفت. مردم اظهار نظر را مي شنوند و با آنچه در فضاي جامعه مي بينند مقايسه خواهند کرد. در نهايت نيز اين مردم هستند که به داوري خواهند نشست و انتخابي را که مناسب مي دانند انجام مي دهند. اگر دولت و مجلس و نهادهاي ديگر را مد نظر قرار دهيم مي بينيم تمامي اين نهادها در اختيار اصولگرايان است. اين مساله را هيچ فرد يا رسانه يي نمي تواند منکر شود. به خصوص در چهار سال اخير و پس از روي کار آمدن دولت نهم هر مدير و مسوولي که اندک گرايشي به اصلاحات داشت حذف يا بازنشسته شد و اگر هم مدير اصلاح طلبي باقي مانده است سعي شده در مسووليت هاي غيرموثر قرار داده شود. بايد گفت اصلاح طلبان نه تنها در حوزه توزيع قدرت و حضور در مسووليت ها از امکان برابري با جريان رقيب برخوردار نيستند بلکه در زمينه رسانه ها نيز از اين نابرابري مورد آسيب قرار مي گيرند. همان طور که همگان مي دانند دولت چندين روزنامه در اختيار دارد، در حالي که تعداد روزنامه هاي در اختيار اصلاح طلبان از تعداد انگشتان يک دست هم کمتر است. علاوه بر اين همين تعداد اندک رسانه يي که مشي اصلاح طلبانه دارند همواره در نگراني توقيف و لغو امتيازند. بنابراين جريان اصلاح طلبان از عمده ترين ابزار ارتباط با مردم بي بهره اند و طرفه آنکه در زماني که درصدد ارتباط چهره به چهره با مردم نيز برمي آيند به بهانه هاي مختلف بر سرراهشان مانع تراشي مي شود. نظير اين مساله را در چند هفته گذشته شاهد بوديم. احزاب اصلاح طلب علاوه بر مشکلاتي که براي حضور و سخنراني در دانشگاه ها برايشان ايجاد مي کنند، از امکان برگزاري کنگره حزب شان در مکاني مناسب نيز بي بهره اند. به اين ترتيب احزاب اصلاح طلب مجبورند کنگره ها و اجتماعات خود را در مکان هايي برگزار کنند که به لحاظ گنجايش و فضا براي يک اجتماع بزرگ مناسب نيست. اين مسائل تنها نکات بديهي و مشخص است که نشان از نابرابر بودن فضا و امکانات ميان جريانات سياسي دارد. واقعيت آن است که اصلاح طلبان به دليل برخورداري از پايگاه اجتماعي مناسب پتانسيل بالقوه يي براي حضور در قدرت دارند که همين امر موجب نگراني اصولگرايان شده است. بنابراين آنان تصور مي کنند هر چه اصلاح طلبان در ايجاد ارتباط با جامعه محدود تر شوند امکان استمرار حضور اصولگرايان در قدرت افزايش پيدا مي کند. با اين تحليل جناح رقيب اصلاح طلبان تمام تلاش خود را به کار مي برد تا ارتباط اصلاح طلبان با مردم دشوارتر شود و با محدوديت هاي رسانه يي اين جريان، مردم به سمتي گرايش پيدا کنند که مد نظر اصولگرايان است. همه اينها در حالي است که حاميان دولت نهم معتقدند پايگاه اجتماعي شان قوي تر از اصلاح طلبان است و با همين استدلال هم خود را پيروز انتخابات سال آينده مي دانند. در اين حال و با اطمينان از پيروزي، حضور اصلاح طلبان در ميان مردم موجبات نگراني آنان را فراهم آورده است. مي توان گفت اصولگرايان حاضر در قدرت با همين نگراني روز به روز تلاش مي کنند شرايط و امکانات را براي اصلاح طلبان محدودتر سازند و حتي از حضورشان در دانشگاه ها نيز جلوگيري مي کنند. با وجود تمام اين مسائل اما جبهه اصلاحات با استفاده مناسب و مديريت شده از امکانات و ابزارهاي محدودي که در اختيار دارد مي تواند صداي خود را به جامعه برساند. اصلاح طلبان از پتانسيل بالايي برخوردارند و مي توانند حتي در يک انتخابات نابرابر به پيروزي دست يابند. اصلاح طلبان همت خود را بر اين قرار داده اند که تفکرات و برنامه هايشان را با مردم در ميان بگذارند و با تمام تنگ نظري ها و نابرابري ها وارد عرصه انتخابات شوند تا پيروز اين ميدان باشند.

March 11, 2009

تعویض دولت اوضاع اقتصادی را عوض می کند

با آنکه کارشناسان اقتصادی اعلام کرده اند که اقتصاد ایران در سال آینده روزهای بسیارسختی را سپری خواهد کرد اما نماینده اصلاح طلب اصفهان درمجلس ششم امیدواراست با استقرار یک دولت متفاوت ازدولت نهم شرایطی به وجود بیاید که بتوان این بحران مالی را کنترل کرد وتبعات منفی آن را به حداقل رساند.

علی مزروعی می‌گوید «درست است که در سال آینده به احتمال زیاد شاهد عدم افزایش قیمت نفت خواهیم بود اما با استقراریک دولت با برنامه و متخصص می توان به کنترل تنش های اقتصادی و بهبود زندگی مردم امیدوار بود.»

اومی افزاید « ایران از زمان دولت نهم بیش ازگذشته به پول نفت وابسته شده و نفت ١٠٠ دلاری مسولان را به مدیریت کشوربراساس درآمد با لا وابسته کرده است.»

نماینده مجلس ششم معتقد است :« با اتخاذ تصمیم های کشوردر یک چارت علمی دررابطه با اقتصاد می توان تبعات بحران مالی را تا حدودی کنترل کرد و فشار مالی را تا حد زیادی ازروی مردم برداشت.»

عضو اسبق کمیسیون برنامه و بودجه مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه صدور سه قطعنامه برضد ایران در زمان دولت نهم تاثیرزیادی براقتصاد داشته اعلام می کند «بی تاثیر کردن این قطعنامه ها» یکی از راهکارهای مورد نظرش برای کنترل فشار مالی در سال آینده است ومعتقد است« این را یک دولت متفاوت از دولت کنونی می تواند عملی کند.»

مزروعی می گوید در صورت انتخاب یک دولت متفاوت از دولت نهم اگرقیمت نفت هم با لا نرود می توان با بهبود روابط با دنیا از سرمایه های جهانی استفاده کرد و به اقتصاد ایران کمک کرد.

March 10, 2009

نگاهي به لايحه بودجه سال 88

قانون بودجه سال 88 بايد در ذیل اسناد بالادستی قانون برنامه چهارم و سند چشم انداز توسعه بیست ساله تدوين وتصويب و برنامه اداره یکساله کشوردر سال آتی باشد . رسیدگی به لايحه بودجه سال 1388،كه هم اكنون در كميسيون تلفيق مجلس در حال انجام است ، وتصویب آن در صحن علني مجلس هشتم ، بدليل شرايط خاص اقتصادي و اجتماعی كشور نيازمند دقت و توجه و تدبیرخاص مي باشد. و از آنجا که مجلس هشتم اولین تجربه و آزمون خود را در این باره طی می کند ، وبايد اميدوار بود كه اين مجلس درس هاي لازم را از تجربيات و اشتباهات مجلس هفتم در تصويب قوانين بودجه سالانه و همراهي با دولت نهم گرفته باشد ، جهت جلب توجه و دقت هر چه بيشتر این مجلس براي ايفاي اين مسئوليت خطير و تاريخي با « نگاهي به لايحه بودجه سال 88 » نكاتي را یادآور می شوم كه اميدوارم مورد توجه قانونگذاران قرار گيرد .
قانون بودجه مهمترين سند مالي و اجرایی برای اداره اموركشورودر واقع برنامه عملیاتی حکومت برای دوره یکساله در جهت نیل به اهداف مشخص برآمده از اسناد بالادستی است که بايد برپایه برآورد و پیش بینی منابع درآمدی و هزینه های جاری و عمرانی دولت تهيه و تدوین و تصویب گردد و هرچه این برآوردها به واقعیت نزدیکتر باشد و تخيصص منابع بصورت بهينه و درست انجام گيرد اداره امورکشور مسیرهموارتری را خواهد پیمود . با توجه به اينكه اقتصاد ايران " اقتصاد نفتي و دولتي " است و دولت نقش مسلط را دراداره اقتصاد ایران دارد ، قانون بودجه بيشترين سهم و نقش را در جهت دهي به شاخص هاي كلان و خرد اقتصاد كشور دارد ، و میزان بودجه دولت ، چگونگی تخصیص منابع به هزینه های جاری و عمرانی ، هزینه های ارزی و چگونگی مصرف درآمد نفت در چرخه اقتصادی ، حجم و اندازه دولت و همچنین شیوه عملیات و کارکرد شرکت های دولتی عملا همه عرصه های تولید ، توزیع و مصرف را در کشور شکل و جهت داده و در بر می گیرد وهرگونه كم و زيادي در اعداد و ارقام بودجه در بخش منابع و مصارف خود بخود تاثير خود را بر زندگي روز مره مردم و نحوه توزیع درآمد و ثروت در میان آحاد ملت مي گذارد و سفره آنها را غني يا فقير مي سازد ، و در یک کلام جهت گیری کل اقتصاد کشور و شاخص های کلان را تعیین می نماید رسیدگی بدان از اصلی ترین وظائف مجلس است .

بررسي اجراي قوانين بودجه سال های مسئولیت دولت نهم و مقايسه عملكرد با محتواي آنها حاکی از انحراف بالای ده درصد در نظام بودجه ریزی عمومی توسط دولت است که ارائه 12 لایحه متمم و اصلاحیه در این سال ها خود بزرگترین شاهد براین مدعاست . آخرين لايحه اصلاحيه بودجه از سوي دولت نهم براي جابجايي رقم 6000 ميليارد تومان در سقف رقم قانون بودجه سال 87 ، كه رقم 5000 ميليارد تومان آن درخواست انتقال ازهزينه هاي عمراني به جاري بود ، اخیرا به مجلس ارائه شد و مورد تصویب مجلس هشتم قرار گرفت . اگررقم اين لايحه اصلاحيه را با رقم 4500 ميليارد تومان لايحه متممي كه در ابتداي سال جاري به عنوان جبران خشك سالي و كمك به بخش كشاورزي مورد تصويب مجلس هفتم قرار گرفت ، جمع زده و آنگاه نسبت آنرا با رقم كل بودجه عمومي دولت دولت در قانون بودجه سال 87 بسنجيم آنگاه به انحرافي بالاي ده درصد در تدوين و تصويب بودجه اين سال مي رسيم و متاسفانه اينگونه رخداد كه در سايه اتكا به درآمد بالاي نفت در اين سالها و دست اندازي مستمردولت و مجلس به " حساب ذخيره ارزي " ميسر شده است منطق بودجه نويسي و نظام بودجه ريزي دولت و رسيدگي و تصويب آنرا در مجلس بي معنا و محتوا كرده است ، و امروز در دنيا كمتر كشوري را مي توان يافت كه دچار يك چنين انحرافي در تهيه و تدوين و تصويب قانون بودجه با عملكرد اجرايي اش باشد . والبته اين در شرايطي كه دولت در اجرا به همان مصوباتي كه خود باني اش بوده است پايبند باشد و در چارچوب قانون عمل نمايد كه در اين باره هم با توجه با گزارشات اخير ديوان محاسبات در باره تخلفات فراوان دولت نهم در عمل به قوانين بودجه سالانه جاي حرف و حديت بسيار است . اما نكاتي را كه مي توان در ارتباط با لايحه بودجه سال 88 يادآور شد :
1- در سالهاي اخير بدليل درآمد افسانه ای نفت ( 270 ميليارد دلار از سال 84 تا 87 و در مقايسه با 713 ميليارد طي سالهاي پس از انقلاب) ووجود " حساب ذخيره ارزي" اين امكان براي دولت نهم وجود داشته است كه در حين اجراي بودجه ، باارائه لوایح متمم و اصلاحیه ، كسري ها و نيازهاي جديد درآمدي خودرا از موجودي اين حساب برداشت نموده و هزينه هاي مورد نياز دولت را به نحوي تامين نمايد ، اما گزارش هاي منتشره پيرامون موجودي " حساب ذخيره ارزي " بیانگر آن است كه در سال 1388 هيچگونه چشم اميدي به موجودي اين حساب نمي توان داشت و لذا دقت هر چه بيشتر در واقعي كردن ارقام درآمدي و هزينه اي لايحه بودجه در هنگام بررسي و تصويب در مجلس اجتناب ناپذير است.
2- رشد غير ضروري و فاقد توجيه اقتصادي بسياري از رديف هاي هزينه اي دولت اعم از هزينه هاي جاري و هزينه هاي عمراني به ويژه هزينه هاي مصرفي و كمك به برخي نهادها و اشخاص غيردولتي در سالهاي اخير موجب شده است كه ظرفيت هزينه اي كشور به طور غير متعارفي افزايش يابد، و دولت براي تامين درآمد ناچار از تبديل ارزهاي نفتي به ريال از طريق بانك مركزي شود و چرخه اين رخداد اقتصاد ايران را به دام بيماري هلندي گرفتار ساخته و در سال آتي بدليل كاهش در درآمد نفت ، اقتصاد كشور بيش از پيش برعمق و دامنه اين بيماري اش افزوده خواهد شد . بر اين اساس لازم است رديف هاي هزينه اي با نگاهی ملی و حساسيت بسيار مورد بحث و بازنگري قرار گرفته و در نهايت صرفه جويي محاسبه و منظور شود و در صورت امكان از روش بودجه ريزي بر مبناي صفر استفاده گردد تا امكان كاهش عارضه ها و زيانهاي اين بيماري فراهم آید . تنظيم مجدد ردیف ها وارقام بر اساس واقعيت موجود درآمدي دولت و حداکثر صرفه جویی در هزینه ها اجتناب ناپذير است.
3- به هم پيوستگي و در هم تنيدگي لايحه بودجه سال 1388 با موضوع اصلاح قيمت حامل هاي انرژي موجب شده است كه امكان بررسي دقيق و شفاف لايحه بودجه به حداقل رسيده و ترديدها و ابهام هاي بسيار زيادي در رديف هاي مختلف در آمدي و هزينه اي بوجود آيد بگونه اي كه در بخش درآمدي ( ساير درآمدها )8500 ميليارد تومان درآمدها از افزايش قيمت حامل هاي انرژي محاسبه شده است و اگر در بخش مصارف محاسبه نشدن رقمي براي واردات بنزين و گازوئيل حداقل معادل سال جاري يعني 6000 ميليارد تومان را هم مدنظر قرار داده و با اين رقم جمع نمائيم در مي يابيم كه دولت انتظار درآمدي معادل 14500 ميليارد تومان از افزايش قيمت حامل هاي انرژي را در سال آتي دارد و اين در شرايطي است كه در لايحه تقديمي بودجه هيچگونه قيمت مشخصي براي قيمت حامل هاي انرژي پیشنهاد نشده است . با توجه به اينكه هرگونه افزايش قيمتي در حامل هاي انرژي پيامدهاي گسترده اقتصادي و اجتماعي و حتي سياسي دربر خواهد داشت طبعا تحقق چنين درآمدي جاي سئوال و ابهام بسيار دارد و به نظر مي رسد در نگاه اوليه نامي جز پوشاندن كسري بودجه برآن نمي توان نهاد و لابد مجلس آنرا تدقيق و به نحوي در نظر خواهد گرفت كه با توجه به جميع شرايط اقتصادي و اجتماعي كشور قابل تحقق باشد .
4- علاوه بر آنچه راجع به رقم 8500 ميليارد تومان آمد ، افزايش رقم درآمدي ذيل " ساير درآمدها "‌به ميزن 93 درصد نسبت به پيش بيني عملكرد بودجه سال 87 با توجه به ركود تورمي دامنگير كشور در سال آتي غير واقعي مي نمايد ضمن آنكه افزايش 25 درصدي "‌درامدهاي مالياتي " ‌و تحقق آن در چنين شرايطي بسيار دشوار مي نمايد . به ویژه منظوركردن درآمدي معادل 3000 ميليارد تومان به عنوان ماليات نرخ تسعير ارز از بانك مركزي در اين عنوان بدعتي است كه براي اولين بار توسط دولت نهم در ارائه لايحه بودجه بدليل كمبود منابع درآمدي گنجانده شده است و به لحاط اقتصادي عنواني جزاستقراض از بانك مركزي با عنوان مالياتي برآن نمي توان نهاد با اين تفاوت كه تحقق اين امر همه هزينه هاي مترتب بر استقراض از بانك مركزي براي اقتصاد كشور را در پي خواهد داشت اما فائده بدهي دولت به بانك مركزي را كه روزي بايد تسويه شود بدنبال نخواهد داشت وقطعا اين شيوه تامين درآمد توسط دولت غير قابل توجيه و به لحاظ مصالح كلي نظام نادرست است و تنها برچسبي براي پوشاندن كسري بودجه مي باشد كه توجه مضاعف و قابل توجه مجلس را در هنگام رسيدگي و تصويب لايحه بودجه مي طلبد .
5- درآمدي معادل 35900 ميايارد تومان از فروش نفت خام و برداشت از " حساب ذخيره ارزي " در لايحه بودجه سال 88 بر پايه فروش هربشكه نفت 5/37 دلار پيش بيني شده است كه ين رقم نسبت به پيش بيني عملكرد سال 87 كاهش 34 درصدي نشان مي دهد . طبعا دولت بناچار و تحت فشار رخداد بحران مالي و ركود اقتصاد جهاني و كاهش قيمت شديد نفت اين رقم را در لايحه گنجانده است و مقايسه پيش بيني عملكرد هزينه هاي ارزي معادل 70 ميليارد دلار در سال جاري با پيش بيني 37 ميليارد دلار در سال آتي اين مدعا را بخوبي نشان مي دهد ، و اينكه بودجه عمومي دولت در سال آتي با انقباض شديد در هزينه هاي ارزي روبرو خواهد بود که پيامدهاي آن در عرصه اقتصاد كشور ملی منفی است . و تازه اين در شرايطي است كه قيمت فروش هر بشكه نفت بطورمتوسط روزانه در سال آتي بر پايه قيمت پيش بيني شده باشد وگرنه بودجه دولت از ناحيه درآمد نفت نيز تحت فشاربیشتر و با عدم تحقق روبرو خواهد شد .
6- تحقق درآمد 5000 ميليارد تومان از واگذاري شركت هاي دولتي در ذيل عنوان " واگذاري دارايي هاي مالي " كه به معناي حداقل واگذاري 15000 ميليارد تومان است نيز جاي تامل و توجه بسيار دارد چرا كه تجربه عملكردي سال جاري و وضعيت بازار بورس و بخش خصوصي چنين چشم اندازي را برای واگذاری دارایی شرکت های دولتی به بخش خصوصی به نمايش نمي گذارد مگر اينكه دولت براي پركردن اين رديف واگذاري اين شركت ها را به بخش شبه دولتي اجبار نمايد يا بابت بدهي خود به برخي نهاد ها منظور كند .
7- در بخش هزينه ها نيز لايحه بودجه سال 1388 با كم برآوردي تهيه و تنظيم شده است بگونه اي كه فقط تراز بودجه را متعادل نشان دهد . توجه به پيش بيني عملكرد هزينه هاي جاري سال 1387 ، كه رقمي بالغ بر 5/58 هزار ميليارد تومان مي شود ، و نرخ تورم سال جاري به ميزان 25 درصد بخوبي نادرستي و كم بيني رقم 3/58 هزار ميايارد تومان براي هزينه هاي جاري سال آتي را از طرف دولت نشان مي دهد . عدم لحاظ كردن افزايش دستمزد و حقوق و مزاياي كاركنان دولت درتناسب با نرخ تورم و همچنين هزينه هاي جاري سال آتي ، به ويژه اگر اصلاح قيمت حامل هاي انرژي انجام شود ، بيانگر آن است كه ارقام هزينه اي لايحه بودجه به شدت دچار كم برآوردي حداقل به میزان 6/14 هزار ميليارد تومان بوده ، و اين در حالي است كه دولت قصد اجراي قانون مديريت خدمات كشوري با هزينه اي حداقل معادل 9100 معادل ميليارد تومان را دارد ! پيش بيني رقم 6/26 هزار ميليارد تومان براي هزينه هاي عمراني نیزاگرچه در مقايسه با رقم پيش بيني عملكرد 1/20 هزار ميليارد تومان سال جاري حاكي از افزايشي 13 درصدي و نصف تورم حادث است و به نطر منطقي و دلچسب و قابل توجيه مي رسد و مجلس هم از آن استقبال مي كند اما تجربه دوسال اخير نشان داده است كه دولت با گنجاندن اين رقم و تصويب مجلس ، سقف بودجه را هدفگيري كرده و در ماههاي پاياني سال با ارائه يك لايحه اصلاحيه با توجيه رعايت سقف بودجه درخواست جابجايي رقمي قابل توجه از اين رديف را به هزینه های جاری خواهد داشت و مجلس نيزآنرا تحت قشار شرايط حادث تصويب خواهد كرد! ازاينرو لازم است محتواي اين هزينه ها به طور جدي در مجلس مورد بحث و رسيدگي و بازنگري قرار گيرد و قانون بودجه بنحوي تصويب شود كه نيازي به ارائه لوايح متمم و اصلاحيه در حين اجرا نداشته باشد . اينكه جابجايي هزينه ها و انتقال منابع از هزينه هاي عمراني به جاري آنهم در ماههاي پاياني سال چه تبعات زيانباري براي اقتصاد و بخش خصوصي نحيف كشوردارد خود بحث ديگري را مي طلبد كه در فرصتي ديگر بايد پرداخت .
8- اصلي ترين هدف ازتهيه و تنظيم و ارائه لايحه بودجه توسط دولت و بررسي آن در مجلس شوراي اسلامي براي تصويب ارقام منابع و مصارف در قالب رديف هاي گوناگون دستيابي به دو هدف اصلي و اساسي است.
الف) مشخص كردن اولويت ها و ضرورت ها و منطبق بر واقعيت بودن رديف هاي مذكور در لايحه و به عبارتي تخصيص بهينه منابع ،
ب) ايجاد امكان نظارت و ارزيابي بر عملكرد دولت در قالب رديف هاي درآمدي و هزينه اي.
در این صورت قراردادن بسياري از رديف هاي غير واقعي و غير مستند در بخش درآمدي و همچنين كم برآوردي بسياري از رديف هاي هزينه اي كه در لايحه بودجه دولت آمده ، به روشني بيانگر آن است كه هدف اصلي دولت از درج اين ارقام و اعداد آن است كه به صورت صوري و تنها بر روي كاغذ تراز بودجه متعادل نشان داده شود. در صورتيكه مجلس نيز فارغ ازعملكرد بودجه سالهاي گذشته و انتظارات واقعي از رخدادهاي سال آينده به تصويب اين لايحه اقدام نمايد اهداف اصلي مذکوراز ارائه لايحه توسط دولت و تصويب توسط مجلس ناديده گرفته شده است. واقعيت اينكه لايحه بودجه تقديمي دولت نهم براي سال 88 سرجمع با كسري بودجه اي حداقل معادل 2/41 هزار ميايارد تومان (حداقل 11500 ميليارد تومان بيش برآوردي درآمدها و 29700 ميليارد تومان كم برآوردي هزينه ها) مواجه است و رخداد چنين وضعيتي ، كه تنها با سال هاي آخر جنگ تحميلي شباهت دارد ، وآنهم در سال آخر مسئوليت دولت احمدي نژاد با بهره مندي از درآمد افسانه اي نفت ، به معجزه عملكردي اصولگرايان حاكم بر مبناي عدالت محوري و بردن درآمد نفت بر سرسفره هاي مردم و...نسبت تام دارد !
در پایان اين نگاه واز آنجا كه تهيه و تنظيم لايحه بودجه سال 1388 توسط نهاد با تجربه و متخصصی چون سازمان مديريت و برنامه ريزي سابق صورت نپذيرفته وانحلال اين سازمان از افتخارات دولت نهم است رخداد چنين وضعيتي دور از انتظار نبوده و دولت كوشيده است با درج اعداد و ارقام به صورت صوري تراز بودجه را برقرار نمايد اما از مجلس شوراي اسلامي اين انتظار مي رود كه با دقت، حوصله و كارشناسي لازم ، و با بهره گيري از توان علمي و كارشناسي کشور و مركز پژوهشهاي مجلس قانوني را براي اجرا در سال آينده تصويب نمايد كه داراي كارآمدي حداكثر و در انطباق با واقعيات اقتصادی و اجتماعی کشور و برخوردار از انضباط کامل باشد. بدون شک مسئولیت مشترک دولت و مجلس اصولگرا در تهيه و تدوين و بصويب قانون بودجه و اثراتي كه در زندگي روز مره تك تك شهروندان ايراني مي گذارد معیار ارزیابی و داوري آنها در عرصه اداره کشور و نحوه گزینش آنان در انتخابات آتی ریاست جمهوری خواهد بود .



March 4, 2009

چهارمین سالگرد وبلاگ

چهار سال از عمر این وبلاگ سپری شد و بقول عامه زمان مثل برق گذشت ! اینکه در این مدت چرا من وبلاگ نویس شدم بیشتر دست تقدیر بوده است تا تدبیر من ! اینگونه که بنده بدست شورای نگهبان از حضور در انتخابات مجلس هفتم محروم شدم و با تمام شدن عمر مجلس ششم آزاد شدم وفراغت بال یافتم اما برای جریان حاکم این کافی نبود و در تابستان سال 83 با سناریو سازی روزنامه معروف فرزندم حنیف را در رابطه با پرونده ای که موسوم به وبلاگ نویسان بود ، بازداشت و زندانی کردند . درآن دوره که اصلاح طلبان با انسداد رسانه ای مواجه شده بودند ، من عمدتا از طریق فضای مجازی موضوع این پرونده را پیگیری کردم که بسیار موثر بود و نتیجه داد . این امر باعث شد که بیش از پیش وارد عرصه مجازی شوم و البته این حنیف بود که با راه اندازی این وبلاگ مرا وارد این دنیا بصورت فعال کرد . در اوایل او کمک کارم بود اما در ادامه با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد در میانه سال 84 فراغت بال کامل یافتم و خود کفا شدم .

همین جا بگویم هشت سال دوران اصلاحات و به ویژه چهار سال نمایندگی ام در مجلس ششم دوره بسیار سخت و پرتنشی برای من و خانواده ام بود و از زمان روی کار آمدن دولت نهم و در سایه مهرورزی این دولت و با بازنشستگی بنده و به تبع خانواده ام به آرامشی وصف نا شدنی نسبت به کل سال های 54 به اینطرف دست یافته ام و این خدمت دوستان را هرگز نمی توانم فراموش کنم اما در این مدت چه بر سرکشور آمده است خود حدیث مفصلی است که در قدر توان در این چهار سال بدان پرداخته ام و خوشحالم که وبلاگ نویسی این فرصت را به من داد تا نظرات و دیدگاههای خودم را به تناسب و مستمر راجع به حوادث واقعه در کشور عرضه دارم و با مرور آنچه در این چهار سال ارائه کرده ام وجدانم راحت است که وظیفه شهروندی ام را انجام و در رابطه با اداره امور کشور حساس بوده و تذکرها و هشدارها را داده ام . متاسفانه آن زمانی که به مجلس هفتم و دولت نهم نسبت به اتخاذ برخی سیاست های اقتصادی اشتباه همچون سیاست تثبیت قیمت حامل های انرژی ، نرخ دستوری سود بانکی ، انبساط نقدینگی از طریق بودجه و تزریق دلارهای نفتی ،...در همین وبلاگ هشدار دادم و نوشتم که آثار مخرب این سیاست ها با تاخیر ظاهر می شود گوش شنوایی یافت نشد و امروز براحتی می توان آثار مخرب اجرای این سیاست ها را در نرخ تورم بالا ( مقام چهارم دراین شاخص منفی در دنیا) ، نرخ بیکاری بالای حدود 12 درصد و وضعیت رکود تورمی حادث در کشور دید و البته در سایه بحران مالی و اقتصادی جهانی و کاهش قیمت نفت وضعیت در سال آتی با حاکمیت یکدست اصولگرایان بدتر هم خواهد شد و اینرا می شود اینروزها از درماندگی دولت و مجلس همسو در تنظیم و بودجه سال 88 مشاهده کرد . بدون تطویل کلام اصولگرایان در چاهی که خود با سیاست های اشتباه کنده اند افتاده و بعید است که بتوانند از این چاه سالم بدر آیند و البته چون خدا در جای حق نشسته است چوبش صدا ندارد!
در ابتدایی که این وبلاگ را راه اندازم اغلب افراد اصولگرا بودند که نظر می دادند و با من چالش می کردند و بنده هم آنها را در مورد وعده ها و شعارهای آبادگری و معیشتی اصولگرایان به ویژه احمدی نژاد به آینده حواله می دادم و اینکه زیاد در نقد و نفی اصلاح طلبان عجله نکنند البته برخی از اینها هم خیلی روی ارزشها و رابطه با آمریکا حساس بودند که آنها را به صبر دعوت می کردم و...با گذشت زمان و عملکرد حاکمیت یکدست کم کم از نظرات این دوستان محروم شدم حالا یا بدلیل این بود که در حاکمیت جایی برای خود پیداکرده بودند و دیگر فرصت خواندن و نظر دادن نداشتند یا نتایج حاصله از عملکرد حاکمیت آنها را ساکت کرده بود ! اما در میانه راه نظر دهندگان دیگری بسراغم آمدند ، آنانی که بطور کلی نسبت به انقلاب اسلامی و نظام برخاسته از آن دلخوشی نداشتند و از من می خواستند که راجع به حوادث ریز و درشت پس از انقلاب توضیح دهم و مواضع خود را شفاف سازم و در این مسیر گاه کار به محاکمه و صدور حکم برای بنده می کشید ! و البته نقد اصلاحات و...هم نمک اینها بود ! اما در این میان من از همه نظرات استفاده کردم و روزبروز پحته تر شدم و اینکه در میان این افراط و تفریطی که در مورد نظام سیاسی ما وجود دارد باید راه میانه و اصلاح طلبانه را در پیش گرفت . با اینکه بر من عین روز روشن است که در ایران معاصر هیچ اصلاح طلبی سر سالم بگور نبرده است و از هر دو سوی اقتدارگرایان و براندازان مورد سرزنش و سرکوب و انواع و اقسام فشارها بوده است و ایندو همانند دو لبه قیچی نسبت به اصلاح طلبان عمل کرده اند امروز بیش از گذشته به این نتیجه رسیده ام که جامعه ما به سیاستمدارانی از نوع گاندی و ماندلا احتیاج دارد و من اینرا در چهره خاتمی می بینم و از اینروست که برای نامزدی و انتخاب ایشان در انتخابات آتی ریاست جمهوری تلاش کرده و می کنم و براین باورم که راه دشوار حاکمیت قانون و آزادی و مردمسالاری و...را باید با صبوری و بردباری و تحمل رنج های بسیار و آهسته و پیوسته پیمود و قدم به قدم پیش رفت و اینگونه امید به آینده بهتر برای ایران دارم و فکر می کنم این وبلاگ نشاندهنده نگاه امیدوارانه من به حال و آینده است ، نگاهی که اجازه انفعال و یاس و ناامیدی و...به من نمی دهد و در اینجا وظیفه خود می دانم از همه عزیزانی که در این سال به وبلاگ من سر زدند و نظر دادند تشکر و قدردانی نمایم . همه این عزیزان بدانند که من از نظرات آنها استفاده کرده و سود برده ام هرچند که با بسیاری از آنها سرموافقت نداشته ام یا پاسخ به عتاب داده ام و یا پاسخ من مطلوب نبوده است . من بخوبی می دانم که دنیای مجازی با دنیای حقیقی که در آن زندگی می کنیم از زمین تا آسمان است اما سعی کرده ام در این دنیای مجازی آنچه را فکر می کنم در دنیای حقیقی و در عرصه فکر و اندیشه و تبادل و تضارب آراء و افکار باید تحقق یابد پی گیرم و امید دارم که روزگاری دنیای مجازی و حقیقی ما یکی شود تا جامعه ما در سایه خرد جمعی بتواند راه های رشد و توسعه با سرعت بیشتر و هزینه کمتر طی نماید .


March 3, 2009

اقتصاد در وضعيت قرمز

دفاع دولت‌ها از عملكردشان امري بسيار طبيعي است و اينكه دولت‌ها خود را موفق بدانند، امري اجتناب‌ناپذير مي‌نمايد. بعيد است دولتمردي اظهار كند كه موفق نيست. اما آنچه كه مي‌تواند مبناي ارزيابي عملكرد دولت ها باشد، برنامه توسعه است كه مبناي حقوقي دارد. البته در دولت نهم سند چشم‌انداز 20 ساله كشور را نيز در مقابل داريم كه سندي بالا‌دستي است و به تصويب مراجع عالي كشور هم رسيده است. ذيل آن، برنامه پنج ساله چهارم هم مطرح است كه دولت موظف به اجراي آن بوده است. حال اگر قرار باشد عملكرد دولت ارزيابي شود بايد ديد چقدر از فعاليت دولت در انطباق با برنامه چشم‌انداز كشور و قانون برنامه چهارم توسعه بوده كه اگر ارزيابي صورت بگيرد نتايج ارزيابي‌ها نشان مي‌دهد كه دولت در تحقق اهداف كمي برنامه چهارم ناموفق بوده است. ‌ دولت در سه سال گذشته حدود 203 ميليارد دلا‌ر در بودجه هزينه كرده در حالي كه طبق قانون برنامه چهارم براي اين چهار سال بايد 2/64 ميليارد دلا‌ر هزينه مي‌كرد. به اين ترتيب بيش از 1/3 برابر قانون مصوب هزينه كرده و اين در حالي است كه از دستيابي به نرخ رشد متوسط سالا‌نه 8 درصد، نرخ تورم متوسط سالا‌نه 9/9 درصد و كاهش نرخ بيكاري به زير 10 درصد ناتوان بوده است.بنابراين اگر عملكرد بر اين مبنا ارزيابي شود، مي‌بينيم كه ناموفق بوده است.


اگر عملكرد دولت را بر مبناي وعده‌ها و شعارهايي كه در گذشته توسط رئيس‌جمهور داده شده ارزيابي كنيم، با توجه به اينكه تمامي وعده‌ها اقتصادي بوده و قرار بود طبق اين وعده‌ها پول نفت بر سر سفره مردم بيايد و دولت نهم عدالت‌گستري كند، مي‌بينيم كه باز هم ناموفق بوده و شكاف طبقاتي در اين شرايط افزايش پيدا كرده است. ‌همچنين اگر بخواهيم به سند چشم‌انداز 20 ساله رجوع كنيم، عملكرد دولت در ميان كشورهاي منطقه كه 24 كشور هستند مورد ارزيابي قرار مي‌گيرد كه براساس آن بايد بعد از اجراي چهار برنامه اين سند، به قدرت اول منطقه تبديل شويم كه اگر نتايج عملكرد دولت در اين چارچوب قرار بگيرد متاسفانه باز هم دولت در دستيابي به اهداف عاجز بوده و در اكثر شاخص‌ها در مقايسه با كشورهاي منطقه عقب‌رفت داشته‌ايم. ‌
در اين ميان اگر بخواهيم عملكرد دولت را در عرصه جهاني با شاخص‌هاي جهاني كه گزارش‌ها را براساس آن تهيه مي‌كنند مثل فضاي كسب و كار، فساد و شفافيت اقتصادي و... ارزيابي كنيم، گزارش‌هاي موجود نشان مي‌دهد كه وضعيت بدتر شده است زيرا فضاي كسب و كار نسبت به چهار سال پيش به‌شدت افت كرده و رتبه پايين آمده است. همچنين به لحاظ فساد نيز گزارش‌هاي جهاني نشان مي‌دهد 10 رتبه افت شاخص داشته است. ‌ بنابراين چه از نظر انطباق با برنامه، چه از نظر چشم‌انداز 20 ساله كشور، چه از نظر وعده‌هاي داده‌شده و چه از نظر گزارش‌هاي جهاني اگر عملكرد دولت را مورد بررسي قرار دهيم نشان مي‌دهد كه كشور با وجود درآمدهاي افسانه‌اي نفت كه حدود 270 ميليارد دلا‌ر بوده است و بيش از يك‌سوم درآمدهاي نفتي پس از انقلا‌ب است، وضعيت نه‌تنها روند بهبودي را به خود نديده بلكه بدتر هم شده است. ‌
وضعيت با اين تصويري كه از شرايط ديده مي‌شود بسيار نگران‌كننده است. اما در اين ميان فرصتي را براي كشور متصور هستم كه براساس آن مي‌توان شرايط را تغيير داد و آن انتخابات آتي رياست‌جمهوري است.اگر آحاد جامعه خواهان تغيير باشند مي‌توانند از فرصت ايجادشده استفاده كرده و براي تغيير وضعيت قدم بردارند. اگر اكثريت مردم فردي كه با نگاه اقتصادي به وضعيت موجود بنگرد و به عرصه بيايد و برنامه‌هايي براي بهبود فضاي كسب و كار، فعاليت‌هاي اقتصادي و سياست خارجي ارائه كند و بتواند سياست تنش‌زدايي را درپيش گيرد، انتخاب كنند، شرايط مي‌تواند تغيير كند. ‌ در اين ميان بايد از سرمايه‌هاي بالقوه‌اي كه در كشور وجود دارند و در شرايط بي‌ثبات كنوني حاضر به فعاليت نيستند و همچنين از فضا براي استفاده از سرمايه‌گذاري خارجي براي بهبود شرايط استفاده كرد. ‌ به نظر مي‌رسد تنها فضايي كه براي برون‌رفت از شرايط كنوني وجود دارد و تنها فرصتي كه هست ورود فردي با نگاه تازه به عرصه است تا بتواند با باز كردن درهاي اقتصاد كشور به روي بخش خصوصي و جذب سرمايه‌هاي خارجي، زمينه‌هاي بهبود شرايط را فراهم كند و كشور را از اين شرايط سخت و دشوار عبور دهد.

March 2, 2009

فضای امید در جامعه

با آمدن یک رئیس جمهور اصلاح‌طلب فضای امید در جامعه شکل می‌گیرد
پارلمان نیوز - عضو دفتر سیاسی جبهه مشارکت ایجاد فضای امید را مهمترین اتفاق در جامعه با روی کار آمدن یک رییس جمهور اصلاح‌طلب ذکر کرد و گفت: «با آمدن یک رییس جمهور اصلاح‌طلب بر سر کار، درهای اقتصاد جهانی به روی کشور باز می‌شود و می‌توان کمبودهای بودجه پیشنهادی دولت نهم را به این طریق رفع کرد».


علی مزروعی با بیان این‌که در حال حاضر مهمترین مساله گشوده شدن یک فضای تنفسی جدید در اقتصاد کشور است، اظهار داشت: «اگر یک رییس جمهور اصلاح‌طلب بر سر کار بیاید، فضای امید در جامعه شکل می‌گیرد و اعتماد مجدد در فضای کسب و کار که در حال حاضر در وضعیت بسیار بدی است به وجود می‌آید».

وی ادامه داد: «با ایجاد این فضای امید، بخش خصوصی سرمایه‌های خود را به اقتصاد کشور می‌آورد و بار دیگر می‌توان از همه امکانات داخلی استفاده کرد. ضمن این‌که در حال حاضر با سیاست خارجی تهاجمی دولت نهم روابط اقتصادی کشور در بسیاری بخش‌ها با بازار جهانی قطع شده است بنابراین با تغییر این سیاست‌ها می‌توان امیدوار بود که فضای بین‌المللی باز شود و سرمایه‌گذاری خارجی در کشور رونق گیرد».

این نماینده مجلس ششم با بیان این‌که یک رییس‌جمهور اصلاح‌طلب می‌تواند از امکانات جهانی برای رفع کمبودهای بودجه استفاده کند، گفت: «وضعیت رکودی فعلی در اقتصاد باعث رواج بیکاری و تورم شده است پس باید اقتصاد کشور از حالت رکود خارج شود و این مستلزم سرمایه‌گذاری و ایجاد اشتغال است. بنابراین اگر سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی را توسعه دهیم وضعیت رکودی بهبود می‌یابد و دولت هم می‌تواند درآمد مالیاتی داشته باشد، اما در شرایط کنونی کسب درآمد مالیاتی پیش‌بینی شده در بودجه سال 88 در ظرفیت اقتصاد ایران نمی‌گنجد».

وی با اشاره به گم شدن یک میلیارد دلار در بودجه سال 85، اظهار داشت: «اگر مجموع درآمدهای نفتی را در چهار سال دولت نهم جمع ببندیم رقمی معادل 270 میلیارد دلار می‌شود در حالی که جمع هزینه‌ها در بودجه های چهار سال اخیر دولت 200 میلیارد دلار است و اگر اعداد مطرح در مورد حساب ذخیره ارزی هم که در حد 10 تا 20میلیارد دلار است، به آن اضافه کنیم باز هم 50 تا 60 میلیارد دلار می‌ماند که طریقه مصرف آن مشخص نیست و در اسناد مالی دولت نیز رد پایی از آن دیده نمی‌شود».

مزروعی تصریح کرد: «بنابراین آنچه که دولت باید در مورد آن جواب پس دهد نه یک میلیارد دلار بلکه 50 تا 60 میلیارد دلار است».

وی به موضوعات جدید دیگری در دولت نهم اشاره و خاطرنشان کرد: «بدعت دیگری که در دولت نهم گذاشته شد واردات هر سال3 میلیارد دلار بنزین و گازوئیل خارج از مصوبات مجلس در دو سال گذشته است که منبع تامین آن مشخص نیست و دولت باید در این باره نیز پاسخگو باشد. همچنین اخیرا این موضوع مطرح شده که در 3سال گذشته 370 میلیارد تومان از بودجه شرکت نفت در سفرهای استانی رییس‌جمهور بین مردم توزیع شده است که این امر در دولت‌های قبل سابقه نداشته و از بدعت‌هایی است که در دولت گذاشته شده است».

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007