خام بدم، پخته شدم،…

” جوان که بودم به قصد فتح دنیا از خواب بیدار می شدم، حالا به قصد بازکردن مغازه، روشن کردن چراغ ها و ایستادن به انتظار مشتری. جوان که بودم می خواستم « عالمی از نو و آدمی دیگر » بسازم ولی حالا…آیا می توان بی عدالتی، گرایش بی اختیار به تجاوز را که انگار در سرشت ماست، تجاوز به خود، دیگری و جهان را چاره کرد؟ « آز » به قول آن بزرگ بی مانند، آز! همه تا در آز رفته فراز – به کس بر نشد این درَ راز باز. این درد بی درمان آز. ” ( روزها در راه، شاهرخ مسکوب، ص ۵۵٧)

در اوائل دهه هفتاد شمسی مشابه این جملات را از فارق قدومی نفر دوم جنبش الفتح فلسطین شنیدم! او که پس از قبول پیمان صلح اسلو در همراهی با عرفات به فلسطین نرفت و چون منتقد این پیمان بود همچنان در مراکش مانده بود، در سفری که به ایران آمده بود در جمعی از روزنامه نگاران ایرانی در محل روزنامه اطلاعات وقتی دراین باره مورد سئوال قرار گرفت که چرا با یاسرعرفات در قبول پیمان صلح اسلو همراهی نکرده است پاسخ داد: وقتی من و عرفات جوان بودیم ودر قاهره درس می خواندیم با توجه به شرایط زمانه تصمیم گرفتیم سازمانی چریکی تشکیل دهیم تا جهان عرب را از یوغ استعمار آزاد کنیم، و اینگونه سازمان آزادیبخش فلسطین شکل گرفت و هدفش رهائی بخشی جهان عرب بود اما در گذر زمان و حوادث واقعه و زمین واقعیت دریافتیم که تحقق این هدف شدنی نیست، از اینرو در راهبرد خود تجدیدنظر کرده و آزادی فلسطین از اشغالگری را هدف قرار دادیم، باز در گذر زمان دریافتیم که تحقق این هدف هم ممتنع است، از اینرو یاسرعرفات قبول کرده است که از طریق پیمان صلح اسلو به آزادی سازی پاره کوچکی از فلسطین رضایت دهد و… اما علت عدم همراهی من با او این است که من می خواهم خودم را از این ننگ سازش حفظ کنم و نجات دهم، و خلاصه اینکه از زمانی که در شور جوانی می خواستیم جهان عرب را نجات دهیم حال به اینجا رسیده ام که خود را نجات دهم و با قبول ننگ سازش نمیرم!

بله این قصه های واقعی داستان امثال منهم هست که در روزگار جوانی انقلابی و در پی تغییر جهان بودم اما در گذر زمان و زمین سخت واقعیت بدینجا رسیده ام که اگر بتوانم خودرا از آلودگی هائی که آدمی را از آدمیت تهی می کند حفظ کنم، و از بلیه های دنیائی مصون دارم، کار بزرگی در نجات خود کرده ام! و از اینرو همواره دعا می کنم و از خدا می خواهم که آخر و عاقبت کارم را در این تحول احوال روزگار بخیر کند.

بله سالی دیگر را پشت سر نهادم و قافله عمر رو به پایانش به پیش می رود. نگاه به شناسنامه زنگ تولدم را می زند، هرچند نمی دانم این تاریخ تولد شناسنامه چقدر با روزآمدنم به این دنیا منطبق است اما همین روز تولد ملاک شناسائی بنده در اطوار و احوال حیاتم بوده است، و از اینرو زنگ روز تولد فرصتی است برای هشیاری و بازنگری در گذر عمر. کودکی و نوجوانی ام آنچنان به بازی گذشت که خاطرات چندانی از آن بیادم نمانده است جز زندگی در خانواده ای زحمتکش و عیالوار و پدر و مادری فداکار و مومن و روشن ضمیر، و البته فقط بیادم مانده است که چون متولد ١۵ مهرماه بودم یکسال از ثبت نام در مدرسه بازماندم، هرچند به لطف مدیر مدرسه یکسال بصورت مستمع آزاد در کلاس اول درس خواندم. خوشبختانه سال بعد با آمدن سپاه دانش به روستای زادگاهم این عقب ماندگی جبران شد چون هر سال دو مقطع ابتدائی خوانده می شد، و من توانستم در دوسال چهار کلاس ابتدائی را پشت سرگذارم، و چهارساله کل مقطع ابتدائی را تمام کنم و یکسال هم جلو بیفتم و وارد دبیرستان شوم! و دوره دبیرستان را هم شش ساله تمام کنم و موفق به ورود به دانشگاه شوم.

جوانی ام با ورود به دانشگاه رقم خورد، در ایندوره با اینکه از تفسیر جهان کم می دانستم و مجهولاتم بسی بیشتر از معلوماتم بود، و شاید اصلاً معلومات درستی راجع به عالم و آدم نداشتم اما بنا به شرایط زندگی و زمینه و زمانه محیطی سری پر شور داشتم برای تغییر جهان، و انقلابی شدم، و از اینرو با کاروان انقلاب اسلامی همراه شدم، و دراین مسیر تا پای مرگ به پیش رفتم، و در سالهای انقلاب و جنگ براین عهد و پیمان پایدار ماندم، و کم کم به میانسالی پای نهادم. تجربه زیسته و جهاندیدگی و رخدادهای درون کشور کم کم مرا هشدار داد که بر معلوماتم بیفزایم و از اینرو دوباره به وادی علم آموزی در دانشگاه و روزنامه نگاری کشانده شدم، و این بار بجای تغییر جهان تلاش کردم به فهم و تفسیر جهان بپردازم تا شاید راهی برای تعمیر و اصلاحات تدریجی در کشورم بیابم، و اینگونه بود که در میانسالی اصلاح طلب شدم، و رو به سیاست ورزی و دولتمردی آوردم، و در این مسیر با رای مردم شریف زادگاهم اصفهان به نمایندگی مجلس ششم نائل شدم که تجربه ای سخت گرانسنگ بود، و البته هزینه اش ردصلاحیت های مکرر بعدی از حق نامزد شدن برای مجلس و وداع با دولتمردی! و درگیر مصائبی که ذکرش ملال آور است.

پس از رخداد جنبش سبز در سال ۸۸ و حوادت واقعه، بصورتی ناخواسته و تقدیرگونه در خرداد سال ۸۹ از کشور هجرت کردم، و به اقامت در بلژیک و گذران عمر در غربت و تحمل رنج دوری از عزیزان و دوستان ناچار شدم، و در ایندوره رنج جانفزای دوری از مادر و فرقت همیشگی او برجانم نشست.

در طی این دوران عمر از آن آرمان و رویای تغییر جهان در نهایت به تغییر و حفظ خود رسیدم! حالا که در قله شصت و سه سالگی عمر ایستاده ام، و بسوی پله های آخر عمر بالا می روم، وقتی به پله های زیر پایم می نگرم از دو موضوع خیالم راحت است یکی اینکه در بالا رفتن از پله های عمر به کسی ظلم و ستم نکرده ام و حق الناسی بر ذمه و گردن ندارم، و در همه عمر بر خود متکی بوده ام، و دیگری اینکه همواره تلاش کرده ام بر دانشم بیفزایم و در سمت درست تاریخ بایستم، هرچند حالا بهتر از گذشته می دانم که دامنه مجهولاتم هنوز بسی بیشتر از معلوماتم هست! ازاینرو براین قله ایستادن را حاصل و مدیون راه طی شده می دانم و لابد گریزی از آن نبوده است، و البته این به معنای نبود خطا و اشتباه در گذرکاه های عمرم نیست، و قطعاً اگر تجربه زیسته امروز عمرم را در نوجوانی می داشتم از زمان و عمرم بهتر و بیشتر برای آموزش دانش و علمی استفاده می کردم که بتواند خدمت بیشتری به مردم کند و ذره ای از درد و رنج و آلام بشری را کاهش دهد که برپایه آموزه های دینی عبادت بجز خدمت خلق نیست.

گفته می شود چه بهتر بود که آدمی دوبار عمر می کرد، یک بار برای تجربه کردن، و باردیگر برای استفاده از این تجربه و کاربستن آن تا خطا نکند! اما بنظر من آدمی اگر هرچند بار عمر کند، هر عمری تجربه ای ناب است همزاد با آموختن و انجام خطا، و هرچند تجربه می تواند خطای آدمی را کم کند اما سرشت و خمیره آدمی بگونه ای است که بقول معروف در هر عمر جایزالخطاست! و از اینرو آدمی باید به همین یک عمر رضایت دهد و آرزوی عمر دوباره نکند که جز افزودن تحمل رنج عمری دگر بر کارنامه زندگی اش نیست!

در نهایت اگر بخواهم سخنم را در مورد گذران عمرم خلاصه کنم جز این سخن مولانا نیست: « حاصل عمرم سه سخن بیش نیست/ خام بدم، پخته شدم، سوختم » ، و البته من هنوز در حال پخته شدن هستم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *