انقلاب یا اصلاح؟

قرن بیستم را قرن انقلابات لقب داده اند. از انقلاب کمونیستی ۱۹۱۷ در شوروی و بعدا چین و کوبا تا جنبش های ضد استعماری و آزادیبخش در کشورهای آسیایی و آفریقایی و آمریکای لاتین، و سرانجام انقلاب ساندنیست ها در نیکاراکوئه و انقلاب اسلامی درایران. جالب اینکه سرآغاز انقلابات قرن بیستم یک انقلاب ضد دینی بود و پایان بخش اش یک انقلاب دینی، و این حکایت از پویش تاریخی بشر برای دستیابی به الگویی می کند که بتواند زندگی بهتری را برای او رقم زند و به نیازهای مادی و معنوی اش پاسخگو باشد. البته انجام این انقلابات و تحولات در حالی بود که دربخشی دیگر از جهان، که در برگیرنده کشورهای مردمسالاربود (آمریکا و اروپای غربی و ژاپن)، روند امور برپایه قواعد دموکراتیک به پیش می رفت و اینها فارغ از هرگونه تلاطمی راه رشد و توسعه را بسرعت می پیمودند، و همین امر یک جهان دوقطبی و جنگ سرد را ساخته بود که در نهایت با فروپاشی یک قطب ( بلوک کمونیستی شرق) در ابتدای دهه آخر قرن بیستم جهان وارد عصرنوینی شد، و دنیای فکری جدیدی رارقم زد.

بحث « انقلاب یا اصلاح؟ » از درون چنین تحولات عینی و تلاش های فکری زاده شد و بتدریج و در گذر زمان وزنه راهبرد « اصلاح » بر « انقلاب » سنگینی کرد بگونه ای که از زمان رخداد انقلاب اسلامی در سال۱۹۷۹در ایران تاکنون دیگر شاهد رخداد انقلابی به سبک انقلابات کلاسیک نبوده ایم، و رخداد جنبش های اجتماعی همچون جنبش سبز در ایران یا آنچه در کشورهای تونس و مصرو یمن با عنوان « بهار عربی » اتفاق افتاد بیشتر در قالب راهبرد « اصلاح » قابل تفسیر و تبیین است تا راهبرد « انقلاب ». طبعا دامنه این بحث همچنان باز است و به ویژه برای ما ایرانیان که در دامن جامعه جنبشی زندگی می کنیم و قصد آن داریم که بتوانیم کشورمان را از دام عقب ماندگی ها و استبداد رهایی بخشیم و به مطالبات تاریخی مردممان برای دستیابی به حاکمیت قانون، عدالت، آزادی، مردمسالاری و رفاه تحقق بخشیم، پیگیری این بحث و استفاده از تجربیات دیگران در این باره می تواند بسیار سودمند و راهگشا باشد.

با توجه به آنچه آمد ازعلاقمندان به این بحث دعوت می کنم که حتما کتابی را که با عنوان ” سوسیال دموکراسی چیست؟ اندیشه ها و چالش ها ” توسط دوتن از اعضای حزب سوسیال دموکرات سوئد برشته تحریر درآمده و به فارسی ترجمه و توسط انتشارات باران در استکهلم سال ۲۰۰۷ به زیور طبع آراسته شده است، مطالعه کنند. این کتاب در برگیرنده تجربیات ۱۲۰ ساله نظری و عملی این حزب در کشور سوئد است، و بنظرم یکی از بهترین منابع برای افرادی است که می خواهند در ایران کار حزبی و سیاسی کنند. در اینجا به بازخوانی فرازی از این کتاب که با بحث « انقلاب یا اصلاح؟ » ارتباط دارد، می پردازم:

”” سرانجام مباحثات در احزاب سوسیالیستی اروپا و روسیه در اوائل قرن بیستم، آنها را به دو گروه اصلی تقسیم کرد، گروه انقلابی و گروه رفرمیستی.

احزاب انقلابی می خواستند به تغییرات شتاب بخشند و از طریق قهرآمیز به تحولاتی در جامعه دست یابند، بدون اینکه منتظر تغییراتی در مناسبتات تولیدی باشند؛ آن چنان که مارکس آن را پیش نیاز انقلاب می دانست. به هرحال، اکنون که ما از چگونگی مرحله ی آخر این روند اطلاع داریم؛ چرا یک باره بدون آن که منتظر گذاشتن فاصله باشیم، به آن مرحله نرسیم؟

گرایش رفرمیستی در عوض می خواست، تغییرات و بهبودهایی در موقعیت کنونی ایجاد کند تا شرایط طبقه ی کارگر بهبود یابد و به جای تحولات خشونت آمیز یک باره، امکان نزدیکی گام به گام به جامعه ی برابرتر و عادلانه تر فراهم شود. اکنون که سرمایه داری، نیروهای عظیم تولیدی را رها کرده است، چرا در انتظار فروپاشی آن باشیم؟ در صورتی که می توانیم نتایج حاصله از تولید را به شیوه های مناسب تری توزیع کنیم؟ چرا این کار را بلافاصله اغاز بکنیم؟

آن احزابی که استراتژی انقلابی را برگزیدند و در واقع تنها در روسیه بود که موفق شدند عملا به آن تحقق بخشند، به تدریج کمونیستی نامیده شدند و آنانی که شیوه ی رفرمیستی را برگزیدند، سوسیال دموکرات خوانده شدند.

روند رشد این دو گرایش به طرز فاحشی متفاوت از یکدیگر بوده است. احزاب سوسیال دموکرات سریعا رای دهندگان بسیاری را پیرامون خود گردآوردند و در نتیجه مسئولیت حکومت را در کشورهای اسکاندیناوی و به تدریج در انگلیس و بسیاری کشورهای اروپای غربی به دست گرفتند. قدرت حکومتی از آن زمان بین سوسیال دموکرات ها و بورژواها دست به دست شده است.

البته این کشورهای گوناگون دقیقا به یک شیوه متحول نشده اند، اما موضع گیری قدرتمند سوسیال دموکراتیک، شباهت های مهم و بنیادی چندی را به همراه داشته است. سیستم رفاه نیرومند امکاناتی چون آموزش، درمان و بازنشستگی، حمایت اقتصادی هنگام بیماری و بیکاری را در اختیار همگان گذاشته است. روند تولید براساس اصول اقتصاد بازار پایه ریزی شده است. خدمات اجتماعی ای چون درمان و آموزش از این اصول مستثنی می باشند، قوانین بازی، چهارچوبی برای صنعت و بازرگانی از طریق تصمیم های سیاسی تعیین می کند تا منافع جامعه در نظر گرفته شود؛ مثلا محیط زیست.

از سوی دیگر، انقلاب سال ۱۹۱۷روسیه از درون اعتراض های توده ی معترض به خفقان امپراطوری تزار برنخاست، بلکه گروه کوچکی از انقلابیان، نهادهای استراتژیک نظامی و دولتی را در دست گرفتند و بدین وسیله برتمامی کشور مسلط شدند.

انقلاب، اصل مارکسیستی اشتراکی کردن مالکیت را به تحقق رساند، بدون اینکه اصل دخالت کارگران بر تولید و جامعه را جامعه ی عمل بپوشاند. در عمل، نتیجه ی انقلاب این شد که تنها گروه نخبه ی صاحب قدرت – آریستوکراسی کهنه – جای خویش را به گروه جدیدی از برگزیدگان در رهبری حزب داد.

بعضی اصلاحات بنیادین اجتماعی چون حق تحصیل و برخورداری از بهداشت و درمان تحقق پیداکرد، اما خفقان سیاسی به جا ماند و در دهه های متوالی به فجیع ترین شکل ادامه پیداکرد…

برای خاتمه دادن به بحث های پیرامون رفرم یا انقلاب در قرن گذشته، با درنظر گرفتن حوادث اتفاق افتاده، می توان گفت که رفرمیسم نشان داد که آلترناتیو پایداری است. در واقع دلیل آن این امر ساده است: صرف نظر از این که یک حزب، قدرت دولتی را از طریق پیروزی در انتخابات یا انقلاب به دست آورده باشد، روز بعد از کسب قدرت در مقابل هزاران مسئله ی گوناگون عینی برای شکل دادن سیاست جدید قرار خواهد گرفت، و هم چنین چگونگی تنظیم مناسبات اقتصادی، به بیان دیگر، حزب در مقابل کار رفرمیستی عملی قرار خواهد گرفت.

آن تغییر سیستم عظیمی که انقلابیون قدیمی در آرزویش بودند، یعنی برگردان یک نوع جامعه به جامعه ی دیگر، در اصل وجود خارجی ندارد.

تغییرات اجتماعی همواره در یک دوره ی بلندمدت و در طول زمان اتفاق می افتد. تغییرات تحقق پذیرفته در جامعه، خود آغاز تحولات نوینی بوده اند که بنوبه ی خویش بازهم نیازمند تغییراتی جدید هستند که در آغاز کار نمی توان آنها را پیش بینی کرد. نمی توان برای شهروندان، چنین دوره های گذاری را از سوی نخبگان حاکم راه انداخت و نمی توان از بالا، برای انها تصمیم گرفت. این امر نیازمند دموکراسی است و دموکراسی همواره رفرمیستی است.

برای پایداری تغییرات اجتماعی، باید این تغییر و تحولات از متن مردم جامعه شکوفا شود وبه گونه ای حرکت کند که همه بتوانند در آن شرکت کنند و تاثیر بگذارند. همواره هم باید آماده ی بازنگری و پی گیری تحولات بود.” ( صص ۶۲-۶۶ )

بازخوانی تاریخ معاصر ایران برای ما در ارتباط با این بحث بسیار عبرت آموز است. راهبرد « انقلاب » که بواسطه اندیشه های مارکسیستی وارد فضای فکری و سیاسی ما ایرانیان شده و در دورانی راهبرد غالب بوده است مبتنی بر یک تلقی اراده گرایانه از تاریخ و متعارض با تکامل اجتماعی جوامع بشری است که با دخالت آگاهانه انسان در ساختن تاریخ و سیر جوامع بشری بسوی آزادی و پیشرفت ممکن می شود. زیانمندی بزرگ اراده گرایی، تعارض آن با ضرورت تکامل تاریخی، جدا افتادگی از نیازهای عینی جامعه و دور شدن از مطالبات واقعی مردم است. براین پایه راهبرد « اصلاح » در ارتباط با شرایط عینی جامعه و مطالبات واقعی مردم و در همگامی با رشد تاریخی تعریف می شود و راه خود را بسوی آینده بهتر می پوید. پویش جنبشی جامعه ما و پایداری آن در سال های گذشته به رغم همه سختی ها و سرکوب ها، ریشه در یک چنین امر و واقعیتی دارد و قطعا با استواری در اینراه و مقاومت مدنی این جنبش اجتماعی اصلاح طلبانه می تواند افق های تازه ای را بروی جامعه ما بگشاید و تحولات پایداری را سامان دهد که غایتش حاکمیت قانون، تحقق عدالت و مردمسالاری در کشور باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *