سالگرد ازدواج

در این ایام نوروزی چهل و یکمین سالگرد ازدواجم است و من هنوز که از پس سالها به این واقعه میمون می نگرم و خاطره آنرا مرور می کنم فقط می توانم آنرا در قالب « تقدیر الهی » برای خودم تفسیر و تبیین کنم! اینکه یک دانشجوی یک لاقبای اصفهانی با یک دختر خرمشهری، آنهم به لطف دوستان مشترک و در جریان مبارزه با رژیم پهلوی، در مشهد آشنا شود، و درست در روز ۱۲ بهمن ماه سال ۵۷ که امام خمینی پس از سالها تبعید با استقبال میلیونی مردم پا به کشور نهاد، در خرمشهر با مهریه یک جلد کلام الله مجید برای مکیه خانم عقیل زاده به عقد یکدیگر درآیند، و روزهای اول فروردین ماه سال ۱۳۵۸ دست ایشانرا با یک کبف دستی بگیرم و به خانه پدری ام در مارچین( آنوقت روستایی بود نزدیک اصفهان و حالا جزیی از آن) بیاورم بدون هرگونه جشن و مراسمی!
آن موقع من یک دانشجو بودم و زندگی مشترکمان را در یک اطاق خانه پدری شروع کردیم و دوستان برایمان لوازم ضروری زندگی را به عنوان هدیه آوردند و…و خداوند تفضل فراوان بما داشت و الحمدلله توانستیم فراز و نشیب های زندگی را با هم پشت سرگذاریم تا امروز که الحمدلله می توانیم امورات زندگی را درحد معمول بگذرانیم، و باید اعتراف کنم که اگر صبوری و فداکاری و گذشت همسرم نبود من هرگز نمی توانستم در اینجایی باشم که الان هستم!

در همه سالهای پس از انقلاب من اسباب دردسر و دلهره همسرم بوده ام و می شود گفت زندگی اش آرامش نداشته است که شرح آنها در حوصله اینجا نیست اما او در همه حالات و درهرشرایطی با من همراهی و بدخلقی ها و کمبودها را تحمل کرده است، و این نعمت بزرگی بوده که خداوند بمن داده و تقدیر کرده است.
یادآور می شوم که در سال ۱۳۶۷ که در پاکستان بودم قرآنی خاص را خریداری و به عنوان تادیه مهریه به همسرم دادم تا اگر مُردَم مدیون وی نباشم اما گفتم پیوندی که با مهر قرآن بسته شده جز با مرگ نگسلد! واقع اینکه من هرچه در مورد عشق زن و مرد به یکدیگر خوانده ام سر درنیاورده ام چیست و چه متر و معیاری دارد اما من در همه این سالها در کنار همسرم برپایه ایه الهی تسکین یافته و در گذر زمان بر مودت و رحمت بینمان افزوده شده است، بگونه ای که پس از گذشت چهل و یکسال از باهم بودنمان تصور اینکه روزی را بدون همسرم بگذرانم برایم دشوار و همچون کابوس است، و امیدوارم در سفر از این دنیای فانی به عالم باقی نیز همراه و همسفر باشیم البته پس از جشن صدمین سالگرد ازدواجمان!

از آنجایی که ازدواج من در انطباق با شرایط انقلابی بود و هیچ عکسی از مراسم عقد و عروسی یا عکس مشترک از سالهای اولیه زندگی ام نداشتم، و نمی دانم چرا من خیلی علاقه ای به عکس گرفتن نداشتم اما در گذر عمر و جبر زمان و زور تکنولوژی و اهل و عیال بتدریج اندکی اصلاح و عکسی شدم اخرین عکسم با عیال را در کنار سفره هفت سین سال ۹۹ در اینجا می گذارم.

در کنار سفره هفت سین عید سال ۹۹

حاصل ازدواج ما سه فرزند بوده است دوپسر و یک دختر. پسر بزرگم حنیف جا پای پدر نهاد و راه بی عاقبت روزنامه نگاری و سیاست را در پیش گرفت و آواره شد، و پدر را هم بدنبال خود کشید! و حالا نه سال است که در غربت بسر می بریم. پسر دیگر حمزه بکلی از راه پدر بدر رفت و پا به عالم ورزش و زیبایی اندام نهاد و هنوز دراین مسیر در وطن زندگی می کند. دختر گلم ضحی اما درس خوانده و راه خود را در خدمت به بندگان خدا یافته است، و امروز تنها مونس تنهائی ما در غربت است. دعا می کنم که خداوند همچون گذشته لطف و رحمتش را از زندگی ما دریغ نکند و ما را درآزمون حیات یاری رساند، و آخرا و عاقبت ما را ختم بخیر کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *