چرا انقلاب شد؟

در چهل سالگی پیروزی انقلاب اسلامی، به دلیل تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی و دستاوردهای حاصله، جابه‌جایی جمعیتی و نسلی، فاصله‌گیری از شرایط و موقعیت گذشته، نیازها و مطالبات جدید و تغییرات بینشی و نگرشی، این سؤال که «چرا انقلاب شد؟» گویا طنین انداز و بلندتر از پیش مطرح می ‌شود. هرچند درباره علل و چرایی رخداد انقلاب اسلامی تاکنون صدها کتاب و هزارها مقاله و تحلیل به رشته تحریر درآمده و از دیدگاه‌ها و منظر‌های متفاوتی به این موضوع پرداخته شده است اما همچنان این سؤال و موضوع می‌تواند برای بحث جذاب باشد و به ویژه برای نسلی که با نگاهی نو به دنیای اطراف خود می ‌نگرد و برای هر سؤالی پاسخی در خور می‌ طلبد و …

قطعاً پاسخگویی به سؤال «چرا انقلاب شد؟» در فضای کنونی خود بزرگ‌ترین پاسداشت این انقلاب است و البته کاری است دشوار و نفس‌گیر! اندازه‌گیری و ارزیابی آنچه رخداده با آنچه آرمان‌ها و اهداف انقلاب بوده، آنچنان شکافی ایجاد کرده است که بسیاری از افراد را، حتی آنان را که روزگاری انقلابی بوده و در انقلاب نقش داشته‌اند، نسبت به درستی انقلاب و دستاوردهای آن به شک و شبهه و بعضاً نفی و طرد آن واداشته است، در حالی که می ‌دانیم هرگونه نقد و نظر و تحلیل نسبت به حوادث و وقایع گذشته از هر موضع و منظری که باشد هیچگونه تغییری در آنچه رخداده به وجود نمی آورد و تنها فائده‌ای که می ‌تواند بر این گونه بحث‌ها مترتب باشد عبرت‌آموزی از گذشته و به عبارتی گذشته را چراغ راه آینده ساختن است. هر یک از ما چه موافق انقلاب باشیم و چه مخالف انقلاب، با رخداد آن مواجهیم و انقلاب اسلامی به هر دلیل (یا ده‌ها و صدها دلیل) اتفاق افتاده است. بر ماست که ریشه و علل آن را دریابیم و جریان جاری رود را دنبال کنیم و ببینیم به کجا می ‌خواهد برود؛ به دریا یا باتلاق؟ و به نظرم از این منظر است که سؤال «چرا انقلاب شد؟» قدر و قیمت می ‌یابد و می تواند راهگشا ‌شود.

برای اینکه یک «انقلاب» در جامعه ای رخ دهد باید مجموعه ای از عوامل (که در یک تحلیل دقیق شمارش آنها ممکن نیست) فراهم شده و همزمان درکنارهم قرار گیرند تا زمینه ساز « انقلاب » شوند، به عبارتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک و… باید دست بدست هم دهند تا جامعه ای آبستن انقلاب شود و انقلابی رخ دهد، و از اینروست که بهیچوجه رخداد « انقلاب » برای هیچکس قابل پیش بینی نیست و بگونه ای همه را غافلگیر می کند، چه حاکمیت استبدادی و دیکتاتوری حاکم را، و چه افرادی را که در پی براندازی این حاکمیت و انجام انقلاب بوده اند! پس از انجام انقلاب است که اهل نظر و تحلیگران در پی شناخت و بررسی علل و دلائل این رخداد برمی آیند اما باید توجه داشت که همه این تحلیل ها پسینی است و از زاویه و دیدگاهی خاص به موضوع ورود دارند و بواقع از دیدگاهی پسینی در پی دریافت چرایی رخدادی پیشینی هستند در حالیکه بدلیل گذر زمان و فاصله گرفتن از جغرافیای رخداد هرگز قادر به برشماری همه علل و دلائل آن رخداد و در کنارهم قرار گرفتن همزمان آنها و این قران میمون که انقلاب را زائیده است ، نیستند و تنها می توانند حداکثر پنجره ای بروی این رخداد باز نمایند که می تواند عبرت آموز باشد اگر حاکمیت و نسل های بعدی بخواهند از این رخداد عبرت بگیرند!


حال اگر این فرضیه بنیادی علم اقتصاد را که ” رفتار اقتصادی انسانها عقلائی است ” بر همه عرصه های حیات و رفتارهای آدمی حاکم بدانیم باید دریابیم که مجموعه شرایط و علل و دلائل رخداد یک انقلاب هرچه باشد این مجموعه رفتاری عقلایی را دراکثریتی از افراد جامعه دامن زده است که به میدان خطر و انقلاب بیایند و همه هزینه های مترتب بر آن از قبیل زندان و شکنجه و کشته شدن و…را بپردازند تا اوضاع را تغییر دهند. به عبارت دیگر مردم دیوانه نیستند که انقلاب کنند بلکه اوضاع و احوال حاکم آنگونه می شود که جانشان به لب رسیده و اکثریتی از افراد جامعه به این نتیجه می رسند تغییر اوضاع فائده اش از هزینه هایی که برای این تغییر پرداخته می شود، حتی اگر بذل جانشان باشد، برای جامعه بیشتر و بهتر است، و از اینروست که به جریان انقلاب می پیوندند، و به همین دلیل است که حاکمیت های مستبد و دیکتاتور برای جلوگیری از رخداد انقلاب تا آنجا که در توان و امکانشان هست هزینه های انجام انقلاب را بالا می برند تا بدینوسیله بتوانند به تداوم حکومت بپردازند اما با همه این احوال شاهدیم که در اغلب مواقع سد این هزینه ها در جایی شکسته می شود و انقلاب رخ می دهد!

بنابراین، هرچند رخداد یک انقلاب قابل پیش بینی نیست و حتی پس از رخداد نمی توان شرائط و همه علل و دلائل این رخداد و همزمانی آنها را شمارش و تعلیل و تحلیل کرد، و این به ماهیت پیچیده رفتار فردی و جمعی انسانها و شرایط زمانی و مکانی مربوط می شود، اما در نهایت « انقلاب » را باید نتیجه یک رفتار عقلائی مبتنی بر محاسبه هزینه – فائده و ناشی از اراده اکثریتی از مردم یک جامعه دانست، و از اینرو پاسخ من به این سئوال که در چهل سال پیش در کشور ما « چرا انقلاب شد؟» این است که اکثریت قاطع مردم ما – که منهم یکی از آنها بودم – تشخیص دادند که براندازی رژیم سلطنتی پهلوی و تاسیس نظامی بر پایه شعار « استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی » به نفع آنهاست، و با همین محاسبه در میدان مبارزه و انقلاب حاضر شدند وایستادند و هزینه هایی فراتر از آنچه رژیم استبدادی و ظالم پیش بینی می کرد پرداختند و سرانجام رژیم را به تسلیم و سقوط وا داشتند. البته باید به این موضوع باید تفطن داشت که این قاعده رفتار عقلائی همانگونه که در گذشته و در برابر رژیم پهلوی عمل کرد طبعا در برابر نظام برآمده از انقلاب نیز اگر پاسخگوی مطالبات مردم نباشد،عمل می کند.

همان‌گونه که آمد، در پاسخ به سئوال «چرا انقلاب شد» صد ها کتاب‌ و هزاران مقاله‌ نوشته شده است. بازسازی شرایط تاریخی و جغرافیایی و ظرف زمانی و مکانی‌ای که انقلاب در درون آن شکل گرفت و به پیروزی رسید حداقل به پهنای ۲۵ سال (از ۲۸ مرداد ١٣۵۲ تا ۲۲ بهمن ١٣۵٧) عمر می ‌طلبد و طبیعی می ‌نماید که هر نویسنده و تحلیل‌گری به واگویی گوشه یا گوشه‌هایی از آن موفق شود و البته با ظن خود تاریخ بنویسد. توصیف واقعه انقلاب را می ‌توان به فیل در تاریکی مولوی تشبیه کرد، فیلی که شناخت همه‌جانبه آن روشنایی و زمان کافی می طلبد و نباید با عجله و با گذشت اندک زمان نسبت بدان داوری نهایی کرد، همچنانکه هنوز پس از گذشت بیش از دویست سال از رخداد انقلاب کبیر فرانسه درباره آن هنوز می ‌نویسند و به جمع‌بندی نرسیده‌اند!

برغم آنچه درباره دشواری پاسخگویی به سؤال «چرا انقلاب شد؟» یادآور شدم اگر فردی از من این سؤال را بپرسد، از منی که دوران انقلاب را کاملاً درک کردم و در آن به اندازه خود سهم و نقش داشتم، پاسخم این خواهد بود که این «انقلاب علیه تحقیر» بود. اکثریت مردمی که با انقلاب همراه شدند (‌برغم اختلافات فکری و عقیدتی و سیاسی) طی یک دوره زمانی (ربع قرن) احساس کردند که تحقیر شده و شخصیت آنها توسط قدرت‌های خارجی (آمریکا و انگلیس به واسطه انجام کودتای ۲۸ مرداد ٣۲ و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق) و استبداد حاکمان داخلی خدشه‌دار و لگدمال شده است. ایه الله خمینی در سایه ویژگی ‌ها و جایگاهی که داشت و با درک و فهم شرایط داخلی و خارجی بر روی همین مسأله تحقیرشدگی ایرانیان انگشت نهاد، و با تکیه بر آموزه‌های دینی و جوهره آزادگی تفکر شیعی، مردم را به «انقلاب علیه تحقیر» فراخواند و مردم هم دعوت او را اجابت کردند. شعارهای انقلاب از جمله شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» در انطباق با رهایی از تحقیرشدگی و به دست‌گیری سرنوشت کشور به دست خود ایرانیان بود. حتی اگر نظر برخی را که بیان می ‌دارند رژیم پهلوی در جهت عمران و آبادانی کشور قدم‌هایی برداشت و مسیر رشد و توسعه اقتصادی ایران را هموار نمود- که به نظر من این گونه نیست و اتفاقاً این رژیم بهترین فرصت‌های تاریخ ایران را سوزاند- و انقلاب این مسیر را متوقف ساخت و نباید رخ می داد را بپذیریم باز هم به نظرم این استدلال که از منظری مادی و معیشتی به انسان می ‌نگرد نمی تواند نافی انقلاب باشد چرا که ساخت و بافت غالب انسان‌ها به گونه‌ای است که علاوه بر نان و معیشت به شخصیت و جایگاه خود نیز فکر می‌کنند و در منظومه هستی و نظام سیاسی مستقر به نقش خود می‌اندیشند و اتفاقاً هر چه جامعه‌ای از سطح رفاه و تأمین قابل قبولی برخوردار شود به همان میزان شهروندان به دنبال مطالبه ایفای نقش و سهم و جایگاه بیشترخود در اداره جامعه‌اند. رژیم پهلوی با گذشت زمان ‌برغم پیشرفت‌های فیزیکی و اقتصادی (در سایه درآمد نفت) همه درهای سیاست را به روی بخشی از مردم (به ویژه نسل جدید تحصیل‌کرده ) بسته بود و جز فرمان شاه حاکم نبود. استبداد و اختناق در سایه حمایت آمریکا و انگلیس روز‌به‌روز بر تحقیرشدگی ایرانیان می ‌افزود و انباشت تحقیر به انبار باروتی تبدیل شده بود که با یک جرقه (انتشار مقاله‌ای در تحقیر و توهین به امام خمینی) به آتش کشید و خرمن رژیم پهلوی را سوزاند.

در ادامه این «انقلاب علیه تحقیر» بود که امام خمینی در اولین اقدام نوع نظام برآمده از انقلاب را به رأی و نظر مردم گذاشت و به تعبیر من مردم ایران را وارد تاریخ کرد، برای اینکه در تاریخ گذشته ایران هیچگاه مردم نقش و سهمی در تأسیس نوع رژیم‌ها و اداره آنها نداشتند و همواره مغلوب شمشیرها و فرمانبر مستبدان حاکم بودند. رأی اکثریت مردم به «جمهوری اسلامی ایران» معنایی جز این نداشته و ندارد که عصر جدیدی به روی تاریخ ایران گشوده شد و آن عصر «جمهوری» و «حاکمیت مردم» بوده است.

کلام امام خمینی که «میزان رأی ملت است» و مشی و منش و سیره ایشان در دوران حیات همه بر این گواه است و علت جذبه و نفوذ ایشان و وفاداری و فرمانبری اکثریت غالب مردم نسبت به آن یگانه دوران نیز جز در ارج نهادن به شخصیت شهروندان و نقش دادن به آنها در اداره امور جامعه نمی ‌توان یافت و جالب اینکه امام خمینی تنها حاکم و رهبری در تاریخ معاصر ماست که در ایران جان سپرد و جمع کثیری ازمردم همانگونه که از او برای تأسیس حکومت و رهبری آن استقبال کردند همانگونه هم او را تا دیار باقی بدرقه کردند، چرا که او ایران و ایرانیان را از تحقیر نجات داد و راه «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را بروی آنان گشود.

هرچند آرزوی امثال من این بود که با پشت سر گذاشتن این انقلاب عصر جدیدی برپایه «استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی» در ایران رقم خورد، و هر سال در سایه جشن انقلاب همه توان فکری و مادی شهروندان صرف مباحث علمی و کارشناسی برای پیشبرد هرچه بیشتر توسعه و آبادانی و پیشترفت کشور و رفاه مردم و ارائه الگویی موفق از حکومت دینی شود اما و صد اما که در چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب ما بجای آنکه رو به آینده و افق های تازه داشته باشیم همچنان در میراث گذشته تاریخی مان یعنی ” استبداد مطلقه ” و مباحث مرتبط با آن گرفتار مانده ایم و هنوز دستیابی به آرمان «آزادی» و تحقق «جمهوریت» ممتنع می نماید و… و سوگمندانه بجای پرداختن به مباحث علمی و کارشناسی برای اداره بهتر و رشد و توسعه کشور امثال بنده ناچار از پاسخگویی به اینگونه سئوالات هستیم!

مخلص کلام اینکه اگر این قاعده منطقی و فلسفی را بپذیریم که علل موجبه انقلاب علل مبقیه آن هم هستند باید این واقعیت را بدانیم که در سال ۵٧ مردم ایران برای نان و آب و اقتصاد انقلاب نکردند، چرا که تأمین اینها وظیفه هر حکومت و دولتی است، اکثریتی از مردم ایران انقلاب کردند چون تحقیر شده بودند و نقش و سهمی در اداره امور کشورشان نداشتند. با انقلاب در پی به دست آوردن حقوق اساسی و سهم و نقش خودشان در اداره کشور بودند. امام نیز به خوبی این موضوع را دریافت و پس از پیروزی انقلاب با نوع نظام (جمهوری اسلامی ایران) و قالب آن (قانون اساسی) به نهادینه کردن نقش و سهم مردم در اداره کشور اقدام کرد. متأسفانه پس از رحلت رهبر انقلاب و با گذشت زمان سال به سال از نقش و سهم شهروندان در اداره امور کشور کاسته شده و انتخابات‌ها بدلیل اعمال نظارت استصوابی شورای نگهبان به انتخاباتی فرمایشی و نمایشی و خالی از محتوای واقعی تبدیل شده است. راز بقای جمهوری اسلامی ایران تاکنون در برگزاری همین انتخابات های نیم بند بوده است و قطعاً اگر آزادی انتخابات با هر تفسیری و توجیهی بخواهد به روند گذشته ادامه دهد نوعی بازگشت به قبل از انقلاب و مسأله تحقیرشدگی شهروندان ایرانی است. آنچه امروز بیش از گذشته سؤال «چرا انقلاب شد؟» را برجسته و مطرح ساخته رخداد همین واقعه نامیمون است و خطری که جمهوری اسلامی ایران را تهدید و تحدید می ‌کند غلبه یافتن نگاه‌ها و سیاست‌هایی است که دیگر به «میزان بودن رأی مردم» باور ندارد. و حاکمیت باید یادش باشد که شهروندان برپایه قاعده هزینه – فائده عمل کرده و خواهند کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *