برای مادرم

مادرم امروز تن خاکی اش را درید و از درد و غم های فراوان دنیا خود را رها ساخت و به دیدار یار شتافت و مرا در حسرت دیدارش در پس سالها دوری و غربت سوزاند و دیدار را به قیامت کشاند…این نوشته را روز ٢۶ خرداد سال ٨٨ « برای مادرم » نوشتم .صبح روز ٢٠ خرداد برای دعوت دوستان قدیمی به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و رای به مهندس موسوی به مارچین محل زادگاهم در اصفهان رفته بودم . همه دوستانی که پیام بدانها رسیده بود آمده بودند وپس از سالها جلسه خوبی داشتیم و حکایت همدلی و همراهی سالهای اول انقلاب و آرمانهای بزرگ و…البته یکی از دوستان هم که مسئول بسیج محل بود آمده بود و طبق معمول سئوال و جواب اما با شناختی که همه از من و او داشتند جای چندانی برای چالش نبود . ساعت نزدیک یک بود که جلسه تمام شد و من بدیدن مادرم نائل آمدم . طبق معمول به من گفت تو که از سالهای قبل از انقلاب تاکنون اینهمه زحمت و آسیب از اینکارهات دیده ای و ما را هم به دردسر انداخته ای و…باز دنبال اینکارها هستی؟ منهم طبق معمول جواب دادم انشاالله با این انتخابات کارها درست می شه . حالا بگو در انتخابات به کی رای می دی؟ گفت به خدا رای می دم . گفتم خدا که نامزد نیست ! گفت من کاری به اینکارا ندارم و به خدارای می دهم . خلاصه تلاش ما باعث شد بگه حالا روز انتخابات یک کاری می کنم و من پس از صرف نهار برای شرکت در تجمع عصر آنروز عازم میدان امام شدم که در باره آن مطلب « موج سبز در اصفهان » را نوشتم .ظهر روز جمعه ( روز انتخابات ) خواهرم از اصفهان با خانه تماس گرفت و گفت حال مادرم بهم خورده است و توضیح داد که سخت نگران حال شماست و می گوید من دیشب خواب دیده ام انفاق بدی برایش افتاده است و تو باید باهاش حرف بزنی تا مطمئن شود که تو سالمی ، ومن گوشی را گرفتم و باهاش حرف زدم که به سختی جواب می داد و باز اعلام نگرانی راجع به من و اینکه اینروزها مواظب خودت باش ! روز ۲۴ خرداد روز تولد حضرت زهرا و روزمادر به خانه مادرم زنگ زدم تا روز مادر را بهش تبریک بگم اما باز این او بود که با حال نزار از وضعیت من اظهار نگرانی می کرد و هی می گفت مواظب خودت باش! درست مثل اینکه می دانست قرار است اتقاقی برای من بیافتد و صبح روز بعد بود که به خانه ما ریختند و….اینروزها مادرم در بستر بیماری افتاده است و منهم بناچار نمی توانم آفتابی شوم تا در کنار او باشم اما از سالهای دور که من وارد عالم سیاست و مبارزه با رژیم گذشته شدم و تمام پول توجیبی ام را صرف خرید کتاب و خواندن آنها می کردم به من می گفت اینقدر کتاب نخون چرا که جز دردسر برات حاصلی نداره و بهت بگم هرکی زیاد کتاب بخونه آخرش خر می شه !پ.ن : و مادرم راست می گفت که در زندگی جز دردسر برایش نداشتم بگونه ای که در هنگام آخرین روزهای زندگی اش در کنارش نبودم و باز این او بود که در هر تلفنی نگران احوال من بود و آرزوی دیدار مرا داشت و غم دیدار بردلمان ماند…

تصویر ممکن است موارد زیر را شامل شود: ‏۱ نفر‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *