پاسخ به یک نظر

سعید :من هم زمانی به قول آقای خاتمی به مردمسالاری دینی و اصلاحات در چهار چوب نظام معتقد بودم ولی هرچه جلو رفتم و  کتک ۱۸ تیر ۷۸ را خوردم و منطق ولایت مطلقه فقیه را دیدم کم کم متوجه شدم ریشه همه این نابسامانی و عقب ماندگی و خفقان و کجرویها و فسادها در جامعه ایران دو مساله اصلی است :

اول : وجود دیکتاتوری در بطن و شالوده نظام و عدم امکان رقابت آزاد سیاسی و تسلط مردم بر سرنوشت کشور خود

دوم : آمیختگی دین با سیاست که باعث صدمه جدی هم به دین و هم به آزادی اندیشه و بیان و عدم حاکمیت عقلانیت در جامعه میگردد.

به نظر بنده چاره درد ایران از ۱۵۰ سال پیش تا بحال که جنبشهای مختلف سیاسی و اجتماعی به دنبال آن بوده اند فقط و فقط درمان دو مشکل ذکر شده است یعنی ما نیازمند دو چیزیم:

۱- دموکراسی خالص و واقعی (نه دینی یا جعلی و شرطی آن)

۲- سکولاریسم به معنی جدایی دین از سیاست

با وجود احترامی که به جنبش اصلاحات در ایران و رهبران آن قائلم ولی معتقدم اصلاح طلبانی که هنوز بعد از این همه سرخوردگی و ناکامی از اصلاحات جزئی در این نظام باز هم به اصلاحات و رفرم سطحی در چهارچوب نظام ولایت فقیه معتقدند واقعا خوش خیال و ساده لوح هستند. اگر نظام ظرفیت اصلاح داشت تا حالا اصلاح میشد . خدا بیامرزد مهندس بازرگان را که از همان اول داد میزد و عیب نظام و قانون اساسی را بیان میکرد ولی افسوس که گوش شنوایی نبود.

مزروعی : باسلام ،دوست عزیز! اگر بنا برگفتگو و بحث پیرامون مقوله ای همچون ارتباط دین و سیاست است شما نباید از ابتدا طرف گفتگو و بحث را به ” خوش خیالی و ساده لوحی” متهم کنید طبعا با چنین نگاهی دیگر جایی برای گفتگو و بحث باقی نمی ماند!اما در مورد اصل بحث باید تاکید کنم که دامنه این بحث و گفتگو آنقدر دراز و اندیشه سوز است که جایش در این وبلاگ نیست و احتیاج به ساعتها گفتگو دارد اما از نظر من و فقط درپاسخ به شما من هنوزبراین باورم که راه نجات کشور ما در پیروی از مشی اصلاحاتی است که آقای خاتمی تعریف کرده است و اینرا با تکیه بر تجربیات تاریخ معاصرایران و جهان می گویم و بنده در نمی یابم منظور شما از دموکراسی خالص

۱- دموکراسی و مردمسالاری یک ایدئولوژی نیست بلکه یک روش در اداره امور و برخاسته از تجربیات و دانش بشری طی تاریخ است و بنابراین پیوستگی با نوعی ایدئولوژی خاص ندارد و می تواند در کشورهای با فرهنگها و ایدئولوژی های مختلف بکار گرفته شود همانگونه که تجربیات بشری اینرا نشان میدهد . البته من در نمی یابم که منظور شما از دموکراسی خالص و واقعی چیست چراکه این تجربه در کشورهای مختلف بگونه های متفاوتی اجرا و تجربه شده است و نمونه نزدیک به ما همین تجربه ترکیه است که می بینید در سایه همین تجربه و در نظامی سکولار اسلام گرایان به قدرت رسیده و دولت و مجلس را دراختیار گرفته اند. البته منهم با اصطلاح ترکیبی مردمسالاری دینی موافقت ندارم اما براین نظرم که دموکراسی می تواند در تلائم با آموزه های اسلامی قرار گیرد و هیچگونه تناقض و تضادی بین ایندو وجود ندارد.

۲- بنظرم مشکل اصلی جامعه ما همانگونه که شما متذکر شده اید استبداد است اما این ربطی به آنچه شما آورده اید ندارد چراکه قبل از پیروزی اقلاب اسلامی و به ویژه دوره پهلوی رژیم های حاکم برایران همه سکولار بودند و درآنها اثری از تلفیق دین و سیاست و ولایت فقیه نبود اما بشدت استبدادی و دیکتاتوری و ظالم بودند بنایراین مشکل جامعه ما در سکولار یا دینی بودن نیست بلکه مشکل جامعه در ساختار حقیقی ای نهفته است که برغم پشت سرگذاردن چهار جنبش بزرگ مشروطیت ، نهضت ملی شدن صنعت نفت ، انقلاب اسلامی و اصلاحات هنوز بازتولید کننده استبداد است و متاسفانه درآمد نفت مشدد این بازتولید در پنج دهه اخیر بوده است و بنابراین بیشتر از نوع ایدئولوژی حاکم درایران این موافه های عمل کننده در ساختار حقیقی جامعه و بخصوص درآمد نفت بوده است که به باز تولید استبدادو گریز از حاکمیت قانون دامن زده است .

۳- اگر در ایران حاکمیت قانون برقرار نشود که البته نیاز به تغییر ساختار حقیقی و معرفتی جامعه ما داردفرقی در اینکه نظام سیاسی ما سکولار یا دینی باشد ندارد . از زمان مشروطه تاکنون هدف همه مبارزان و روشنفکران و اندیشه ورزان اعم از دینی و سکولار حاکمیت قانون در جامعه ما بوده است اما سوگمندانه باید گفت که هنوزگرفتاری جامعه ما در همین مشکل عدم حاکمیت قانون است که آنرا به بهترین وجه می توان در رفتارهای حاکمیت طی ماههای اخیر و به ویژه در رفتار قوه قضائیه که خود باید مظهرعالی و تام و تمام قانونگرایی در کشور باشد، دید. بنابراین خواسته اصلی بنظرمن باید حاکمیت قانون باشدونه طرح موضوعاتی ازاینگونه کهما نظام سکولار یا دینی می خواهیم که هیچ کمکی به حل مسئله استبداد و گریز از آن نمی کند. بنظر من مشکلاتی که شما مطرح کردید در همین نظام و نقش ولایت فقیه ناشی از عمل نکردن به قانون اساسی فعلی و به ویژه نادیده گرفتن فصل حقوق ملت توسط حاکمیت اقتدارگراست وگرنه با اجرای تام و تمام همین قانون بسیاری از مسائل و مشکلاتی که هم اکنون جامعه ما گرفتار ساخته و نگاهی همچون نگاه شما (که بگونه ای در نوشته آیا سیاست ما عین دیانت ماست ؟بدان اشاره داشتم)را دامن زده است حل می شد و معلوم می گشت که جمع بین دموکراسی و آموزه های دینی ممکن است .

۴- مطالعه تاریخ و جوامعی که امروز مردمسالار و توسعه یافته نام گرفته اند نشان داده است که آنها این مسیررا آسان وبسرعت طی نکرده اند بلکه حداقل دو سه قرن راه پیموده اند تاساختار حقیقی و معرفتی شان و بدنبال آن ساختارحقوقی شان تغییر و تحول یافته و به اینها دست یافته اند بنابراین ما باید با استفاده از این تجربیات و واقعیت جامعه خودمان راه بپیمائیم و فکر نکنیم که می توانیم از نردبان تاریخ بالا نرفته به آنچه می خواهیم برسیم! البته ما می توانیم با استفاده از تجربیات دیگران راه خود را کوتاه کنیم اما نمی توانیم آنراه راببریم یا حتی میانبر برویم.دوست عزیز! وقتی در جامعه ترکیه پس از هفت دهه حاکمیت سکولارها و نظامیان اکثریت مردم بسوی اسلام گرایان برگشته و آنها به حاکمیت رسانده اند که این به نوهی ارتباط دین و سیاست در این کشور را به نمایش می گذارد چگونه شما انتظار دارید در ایران از جدایی دین و سیاست دم بزنید که تمام شاکله آموزه های اسلامی شیعی ما سرشاز از ارتباط ایندو است و به نظرم غالب جامعه ماموافقتی با این جدایی ندارند اما نسبت به نحوه اجرای آن اما و اگر دارند.بنابراین اگر ما می خواهیم به دموکراسی دست یابیم این از معبر دین در جامعه ما می گذرد و باید به رواج ی از دین کمک کرد که این امر را مدد می رساند که این همان قرائتی است که نواندیشان دینی و اصلاح طلبان برآن تاکید دارند و دفاع بنده از جنبش اصلاحات و ادامه آن از سرخوش خیالی و ساده لوحی نیست بلکه مبتنی بر شناخت و معرفتی است که بنده دارم و بقدر مختصر در اینجا شرح دادم. و براین نظرم که با تمسک به قانون اساسی موجود نظام هنوز ظرفیت اصلاح دارد.

۴ – مورد موضع آقای بازرگان نیز جای بحثش اینجا نیست اما باید بدانیم که این پیگیری و اصرار آقای بازرگان بود که منجر به تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی و آوردن اصل ولایت فقیه در این قانون شد هرچند که بعدها ایشان با توجه به تجربه عملی جمهوری اسلامی ایران منتقد این موضوع شد و در اواخر عمر هم به نوعی اندیشه جدایی دین از سیاست رسید که با همه مواضع قبلی ایشان در این باره تناقض داشت و به همین دلیل تکیه بر یک کلام ایشان بدون بررسی سیر اندیشه و عمل ایشاندر دوران عمرشان ناقص خواهد بود و البته یه نظر من ایشان یکی از نادر دینداران و اندیشه ورزان و سیاستمداران و آزادیخواهان این ملک استبدادزده و نخبه کش است که قدرش در زمان حیات شناخته نشد و ما نتوانستیم آنگونه که شاید و باید از نظرات اصلاحی او استفاده کنیم وامروز هم جا دارد وقتی از او نام می بریم و می خواهیم از نظریات و تجربه او استفاده کنیم بطور همه جانبه وارد بحث شویم تا به نتیجه مطلوب دست یابیم و نه اینکه بطور جزیی و ناقص به او اشاره کنیم و بگونه ای بخواهیم نظر خود را از زبان او بگوئیم و در هرحال باید بدانیم که بازرگان یک دیندار سیاستمدار بود و همواره از موضعی دینی عمل کرد و این خود نوعی پیوستگی دین و سیاست در زندگی اورا به نمایش می گذارد و هرگز او در هیچ کجا طرفدار یک نظام سکولار(که خود قرائت مختلفی دارد) نبود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *