انسان موجود ناشناخته

   اینروزها بیشتر از گذشته به شناخت انسانها فکر می کنم و در واقع می توان گفت نوع شناختی که آدمی در منظومه هستی شناسی از انسان شناسی پیدا می کند میزان وثیقی با نوع نگرش و رفتار آدمی در عرصه حیات فردی و اجتماعی و روابطی که با دیگران برقرار می کند ، دارد . یادم می آید که در سالهای دوران جوانی که شخصیت و جهت گیری فکری و سیاسی ام در حال شکل گیری بود بدلیل تعریفی که دکتر شریعتی از کتاب ” انسان موجود ناشناخته ” نوشته الکسیس کارل داشت این کتاب را مطالعه کردم و الان جز هاله ای از آنچه مطالعه کردم در ذهن ندارم اما در گذر زمان و کسب تجربیات و دانش بیشتر هر روز بیشتر از گذشته به این نتیجه می رسم که ” انسان موجود ناشناخته ” ای است که شاید کمتر انسانی قادر به شناخت کنه وجودی او باشد و از اینرو رفتار با این موجود به ویژه در عرصه حیات اجتماعی و حکومتداری باید با توجه به این موضوع و در نهایت دقت و توجه باشد

در حدیثی آمده است :” کسی که خود را شناخت خدا را شناخته است ” . در وجه ایجابی این کلام خود شناسی مرادف خداشناسی برشمرده شده است چون انسان شناسی به مفهوم واقعی ما را بسوی خالق این هستی و انسان راهنمایی می کند اما در وجه سلبی همانگونه که ما قادر به شناخت کنه و ذات خداوند نیستیم رهیافتی بسوی کنه و ذات انسان نمی توانیم داشته باشیم و این همان ” انسان موجود ناشناخته ” را بازنمایی می کند . در حدیث دیگری داریم :” راه های بسوی خدا بعدد نفوس خلایق است ” که این معنای دیگری از آن حدیث است با این تبصره که هر انسانی بدلیل ویژگی های خود راهی مخصوص بخود بسوی خدا دارد و در واقع ما به اندازه انسانها در طول تاریخ و عرض جغرافیا راه و رفتار متفاوت و متنوع از انسانها در حیات فردی و اجتماعی داریم و اصل تنوع و تکثر ذاتی وجود آدمی است و هیچ انسانی را نمی توان همطراز دیگر انسانها دانست و رفتاری قالبی و یکسان را از آنها انتظار داشت یا به آنها تحمیل نمود حتی برای عبادت و پرستش خدا! و البته این به معنای تعلق به یک دین و انجام مناسک عبادی یکسان نیست چراکه در این تعلق و عبادت نیز برداشت ها و رفتار ها یکسان نیست .

هرچند در نوع انسان شناسی هایی که وجود دارد ما با نوع خوشبینانه و بد بینانه نسبت به انسان و چگونگی اداره حیات اجتماعی او مواجهیم و تقریبا می شود گفت که در اداره اجتماع و تنظیم روابط حکومتی اصل بر انسان گرگ انسان است می باشد اما به نظرم این نگاه بدبینانه چاره ساز حیات انسانی نبوده است و تا هنگامی که اصل بر نگاه خوشبینانه به انسان و حیات معنوی و اخلاقی گذاشته نشود انسان ها از وضعیتی جنگلی نجات نخواهند یافت . بدون آنکه بخواهم به تطویل کلام و کالبد شکافی این موضوع بپردازم غرض از نوشتن این مطلب تذکار نکته ای بود که فکر می کنم انقلاب اسلامی که انقلابی بنام خدا لقب گرفت در پی تحقق آن بود و آن ارائه الگویی بر پایه نگاه خوشبینانه به انسان و حیات معنوی و اخلاقی بود اما و صد اما که نظام برآمده از انقلاب به تدریج به همان راهی می رود که دیگر نظامات سیاسی مبتنی بر انسان گرگ انسان است ره پیموده اند . بررسی جزئیات این مدعا را به وقتی دیگر می سپارم اما واقعا بنده از این برخورد های پرهزینه و کم فائده و تابخردانه با دگراندیشان ( از دانشجویان و زنان گرفته تا فعالان گارگری و سیاسی و…) توسط نهادهای مختلف حکومتی درمانده ام و در نمی یابم که اینها به کجا می انجامد ؟ وچه فائده ای دارد؟و…متاسفانه آن افراد و نهادهایی که دست به اینگونه اقدامات با فرض دلسوزی برای نظام می زنند به همه راه اشتباهی می روند که دلسوزان نظام سابق با همین روش رفتند! اینروزها کتابی را از یک مبارز و چریک زمان شاه می خواندم که پس از سالها عمر و تجربه به صراحت براین موضوع تصریح کرده است که در آن روزگار چقدر ساده و کم دانش بوده است اما ظلم و ستم و برخوردهای نادرست نظام پهلوی با مخالفانش از یکسو  و فقر و فلاکت و بدبختی اکثریت مردم از سوی دیگر راهی جز مبارزه چریکی برای او باقی نگذاشته بود ! من متحیرم که وقتی حکومتگران ما دراداره روزمره امور و ارائه الگویی کارآمد در این باره حتی در حد کشورهایی چون ترکیه و مالزی هم در مانده اند چگونه انتظار دارند که همه مردم بلا استثناء موافق آنها باشند ؟ و نمی دانم که خدا آخر و عاقبت ما را با ین وضعیت ختم به خیر می کند یا نه؟و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *