خاطره ای از گذشته

کمتر فرصت پیدا کرده ام خاطرات گذشته زندگی ام را بنویسم اما نمی دانم چرا اینروزها تمایل پیداکرده ام بخشی از آنها را بنویسم چراکه فکر می کنم به شناخت جامعه ما و نوع رفتار مردم کمک می کند . من در روستایی بنام مارچین ( که در حوزه ماربین به مرکزیت سده قرار داشت و بعد از انقلاب به شهرستان اصفهان ملحق شد ) زاده شدم . از زمانی که مدرسه رفتم و کم کم متوجه مسائل شدم و خاطرم هست روستای ما سه آخوند داشت که دو تای آنها مسئله گو و روضه خوان بودند واز ایندو یکی فقط سواد خواندن از روی رساله داشت و دیگری سواد خواندن هم نداشت اما آخوند سوم فردی بود سید که آخوندی را از پدرش به ارث برده بود و بدلیل سید بودن سخت مورد احترام مردم بود و به لحاظ سواد نیز در حد قابل قبولی بود . شهره به آقا ماشاء الله بود و یادم می آید که هر هفته در روزی مشخص به خانه محقر ما می آمد ( همانند دیگر خانه های محل ) و بدون آنکه نگران حضور یا عدم حضور مستعمعی باشد روضه ای می خوان و می رفت .

بعضی وقت ها مادر بزرگ من که به خانم نمازی مشهور بود و سخت متدین ، از این فرصت برای پرسیدن مسائل دینی و اصلاح قرائت حمد و سوره اهالی خانه استفاده می کرد و اولین آشنایی های من با آقاماشاءالله نیز در همین فرصت ها بود . این آخوند امامت نماز جماعت تنها مسجد محله را هم بعهده داشت و اهالی نیز در حد وسع و امکانی که داشتند زندگی اورا تامین می کردند و همه امور برطبق سنت گذشته جاری بود تا اینکه در سال های پایانی دهه چهل نا گهان یک تغییر رفتار در نحوه سلوک این آقا ماشاء الله همه چیز را درهم ریخت . من البته هیچگاه دلیل این تغییر رفتار را درنیافتم و نمی دانم که ناشی از نوعی تحول فکری و نگرشی بود یا هوس های جوانی ، اما آنچه این تغییر رفتار را به نمایش گذاشت استفاده از ساعت مچی ، رادیوی کوچک و موتور گازی توسط این روحانی بود . یادم می آید که این رفتار تازه ولوله ای در روستای ما راه انداخت و زلزله ای به اندازه هفت ریشتر در نوع نگاه اهالی به این روحانی مورد احترام ایجاد کرد! خلاصه هرجا می رفتی سخن از ایشان بود و اینکه ایشان نباید اینکار را بکند و…و سرانجام بزرگان روستا به سراغ ایشان رفتند و اتمام حجت که باید به سلوک قبلی برگردد اما برایم هنوز عجیب می نماید که ایشان در پاسخ به این خواسته تسلیم نشد و در مقابل لباس روحانی اش را درآورد ( به عبارت امروزی خودش را خلع لباس کرد!) و از منصب امام جماعتی هم کناره گرفت و به تدریج استفاده از آن وسائل مدرن را هم ترک کرد و همچون دیگر مردم عادی به رفت و آمد خود با اهالی ادامه داد و البته چون شغلی نداشت و به احترام سید بودن و گذشته اش اهالی همچون گذشته به تامین معاش و زندگی اش اقدام می کردند . بخوبی یادم می آید در سال ۵۴ که من به دانشگاه راه یافته بودم و به فعالیت های دینی و مبارزاتی رو آورده بودم شبها جلسه قرائت قرانی را با دوستان همراه در حسینیه روستایمان دائر کرده بودیم که آقاماشاء الله به عنوان آموزش دهنده و مرشد در آن شرکت می کرد و این از آخرین حضورهای او در ملاء عام و همنشینی من با او بود . در سال ۵۶ به بعد من سخت گرفتار کار مبارزه شدم و دورادور می شنیدم که آقاماشاءالله خانه نشین شده است و این خانه نشینی تا زمان مرگ او در دوسال پیش ادامه داشت . البته پس از انقلاب چند بار من به مناسب عید همراه با برخی دوستان به دیدن ایشان رفتم اما واقع اینکه هیچ از کار او سر در نیاورم و حالا هم که این مطلب را می نویسم هنوز از کار او سر در نیاورده ام ولی آنچه برای من به عنوان یک واقعیت جامعه شناختی جالب توجه می نماید نوع واکنش آنروز اهالی روستایم به رفتار این روحانی می باشد که امروز اینرا در حوزه ای وسیعتر در جامعه ایران می بینم و آن غلبه روحیه محافظه کاری و تقابل با پدیده های نو در غالب ما ایرانیان است بگونه ای که حتی اگر یک روحانی آغازگر این نوگرایی و تحول باشد بدست خود مردم سرکوب و خانه نشین می شود و به نظرم از همین روست که روحانیان محافظه کار همواره در ایران از جایگاه مستحکم تری برخوردار بوده اند و بخوبی می توان دریافت روحانیان نواندیشی که در سایه امام خمینی و انقلاب توانستند به جایگاهی در حکومت و عرصه عمومی دست یابند چرا پس از رحلت امام و در گذر زمانه خانه نشین شده و جای آنها را روحانیان محافظه کار و سنتی گرفتند . البته چهره آنروز روستای ما هم اکنون بطور کلی تغییر کرده و امروز به عنوان زائده ای از شهر اصفهان درآمده است و طبعا در گذر روزگار کمتر می توان از آنگونه مقاومت در میان اهالی اش سخن گفت اما من با مطالعه تاریخ معاصر و بازخوانی « خاطره ای از گذشته » بخوبی در می یابم که چرا حرکت های نواندیشانه و اصلاح طلبانه در جامعه ما به بار ننشسته و ثمر نداده است ! غالب ما ایرانیان محافظه کاریم و با نواندیشی و تحول سرخوش نداریم و از همین روست که محافظه کاران عقبه اجتماعی ثابت و خوبی دارند و اصلاح طلبان جز در مقاطعی اندک از داشتن یک عقبه اجتماعی محروم هستند و نمی دانم تا کی این وضعیت ادامه می یابد و جامعه ما در جدال و شکاف مدرنیسم و سنت همچنان جانب سنت را می گیرد و از تجدد و تحول می گریزد؟ به نظرم این یکی از نکاتی است که کمتر توسط نخبگان و روشنفکران و…ما مورد توجه و تامل قرار گرفته است و اینکه هرگونه نواندیشی و اصلاح طلبی در ایران باید مبتنی براین واقعیت سخت باشد و بدانیم که با جبر و زور هم نمی توان آنرا از بین برد بلکه باید با حوصله و برنامه و فرهنگ سازی این مقابله را شکست و اعتماد و اطمینان آنان را بدست آورد که فقط در سایه نواندیشی و اصلاح گری جامعه ما می تواند جایگاه مناسب خود را در نیای امروز باز یابد و مسیر توسعه را بپیماید .      

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *