در سوگ بورقانی

خبر همچون تخریب ناشی از زلزله بر سرم آوار شد . براستی این تلفن همراه چه ابزاری است؟ با این ابزار خبر بر روی دوش ثانیه ها سوار شده و برخی مواقع تا اعماق جان آدمی سرک می کشد ، و این بار بورقانی که یک عمر در کار خبر بود خود خبر شده بود و خبر سکته اش تا اعماق جانم را تکان داد . خودم را به بیمارستان قلب تهران رساندم و دوستانی قبل از من آمده بودند . پدر ، همسر و پسر بورقانی در تب و تاب بودند و هنوز کسی نمی توانست باور کند پرواز بلند او از این خاکدان را . رضا خاتمی که از همان لحظات اول خود را به بالین سر بورقانی رسانده و او را به بیمارستان منتقل کرده بود هنوز در تلاش برای احیای جان او بود اما با گذشت زمان روح او از باز گشت امتناع داشت ! حالا دیگر جمع دیگری از دوستان آمده بودند و همه چشم ها اشکبار ، و صدای گریه ، و همسر و فرزند بورقانی دریافته بودند که عزیزترین حلقه خانواده شان به هجرت ابدی رفته است و پدر او که داغ یک شهید در دل دارد صبور و آهسته اشک می ریخت . آدمی نمی داند در باره تقدیر الهی چه بگوید و در مورد مصیبت هایی از اینگونه چه کند؟ مرگ حق است اما مرگ فردی چون بورقانی فهم و هضمش بسیار مشکل است !

بورقانی گوهری بود که از دست رفت . او که بهترین دوران عمرش را در خدمت به انقلاب و مردم سپری کرد و تا جائیکه می دانم و بیاد می آورم ذره ای مردم آزاری نداشت و جز به نیک اندیشی و دیگر دوستی و محبت و لطف به خلق خدا از هر قشر و طبقه ای رفتار نمی کرد مثل خیلی از فرزندان انقلاب مورد بی مهری های بسیار قرار گرفت و تا همین اواخر باید به دادگاه می رفت و پاسخگوی خدماتش می بود و سر انجام به او پاداش انفصال از خدمت دادند! اما او تا روز و ساعات آخر زندگی اش دست از تلاش برای اصلاح امور بر نداشت و با اینکه از تجربه مجلس ششم دیگر خود را نامزد انتخابات نکرد اما در اینروزها یک پای ثابت ستاد ائتلاف اصلاح طلبان برای حضور در انتخابات بود . و هر جا او حضور داشت محیط دلچسب و شاداب بود و عطر مهربانی در فضا پراکنده ، و دیشب در خانه او جایش خالی بود و بسیاری آمده بودند بدون آنکه بتوانند کلامی در این مصیبت بگویند و فقط آهسته یاد او را با خود زمزمه می کردند و به یگدیگر تسلیت می گفتند .

        یادم می آید از ابتدای کار مجلس ششم  خاطراتش را می نوشت بعدها از او پرسیدم آن خاطرات را چه کردی ؟ گفت از میانه راه و همان زمانی که برایم پرونده ساختند و پایم را به دادگاه کشاندند نوشتن را متوقف و آنچه را نوشته بودم نابود کردم ، گفتم چرا؟ گفت نمی خواستم برای خودم و دوستان دردسر درست کنم ! آخر اگر این نوشته ها به دست آنها می افتاد جز اینکه برای محکومیت امثال ما از آن استفاده کنند مگر خاصیت دیگری هم می داشت؟ و این است داستان سیاست مداری و سیاست ورزی در این ملک که حتی نماینده ای نمی تواند از نوشتن خاطراتش امنیت داشته باشد و ناچار از نابودی آن می شود ، و یا لابد باید مثل اعلم نامی باشد که بنویسد و به جایی خارج از ایران بسپارد تا پس از مرگش و سقوط شاه و رژیمی که بدان خدمت می کرد انشار یابد! بورقانی چون در همه سال های پس از انقلاب در کار خبر بود تاریخچه ای از حوادث و وقایع مهم را در سینه داشت و به ویژه در دوره اصلاحات که در متن کار مطبوعات و مجلس ششم بود و حیف که آنچه در سینه داشت با خود برد و اوضاع و احوال روزگار نگذاشت آنچه را می دانست بنویسد و برای درس آموزی و عبرت دیگران باقی گذارد .

      انسان وقتی پا به سن می گذارد به شنیدن خبر مرگ آشنایان و دوستان عادت می کند تا حدودی مرگ دیگران برایش عادی می شود اما با اینهمه براستی خبر مرگ بورقانی برایم باور نکردنی بود و بهت وحیرت همه وجودم را گرفته است و هنوز نمی توانم به خود بقبولانم که او ما را ترک کرده است . واقعا نمی دانم در باره او چه بگویم و او را چگونه توصیف کنم و همه دوستان که او را می شناختند و با او حشر و نشر داشتند همین احساس را دارند . تنها تسلی ما این است که روح او آرام گرفته است و دیگر دغدغه پلستی ها و زشتی های دنیا را ندارد . از خداوند می خواهم که به همسر و فرزندان و پدر و مادر و برادر و خواهر و همه آنانی که برایشان عزیز بود صبر و بردباری عنایت فرماید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *